صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. سعدی
  2. »گلستان
  3. »باب هشتم در آداب صحبت
  4. »حکمت شمارهٔ 34

حکمت شمارهٔ 34

شاعر: سعدی

انگریزی ترجمہ: ریہاتسیک
کارها به صبر بر آید و مُستَعجِل به سر در آید.
به چشمِ خویش دیدم در بیابان
که آهسته سَبَق بُرد از شتابان
سمندِ بادپای از تک فرو ماند
شتربان هم‌چنان آهسته می‌راند
◆

Affairs succeed by patience and a hasty man fails.

I saw with my eyes in the desert That a slow man overtook a fast one. A galloping horse, fleet like the wind, fell back Whilst the camel-man continued slowly his progress.

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هر چه زود بر آید دیر نپاید.

خاکِ مشرق شنیده‌ام که کنند

سعدی»گلستان»باب هشتم در آداب صحبت»حکمت شمارهٔ 33

اگلی نظم

نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی.

چون نداری کمالِ فضل آن به

سعدی»گلستان»باب هشتم در آداب صحبت»حکمت شمارهٔ 35

◆

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

چو مرغ امر ذی بالی ز آغاز

نه از نیروی حمد آید به پرواز

جامی»بهارستان»دیباچه

خنک جانی که او یاری پسندد

کز او دوریش خود صورت نبندد

رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 665

کتاب از دست دادن سُست‌رایی‌ست

که اغلب خوی مردم بی‌وفایی‌ست

سعدی»مواعظ»مثنویات»شمارهٔ 38

هارون‌الرشید را چون مُلکِ دیارِ مصر مسلم شد گفت: به خلافِ آن طاغی که به غرورِ مُلکِ مصر دعویِ خدایی کرد، نبخشم این مملکت را مگر به خسیس‌ترینِ بندگان.

سیاهی داشت نام او خَصِیب در غایتِ جهل. مُلکِ مصر به وی ارزانی داشت و گویند: عقل و درایتِ او تا به جایی بود که طایفه‌ای حُرّاثِ مصر شکایت آوردندش که پنبه کاشته بودیم بارانِ بی‌وقت آمد و تلف شد. گفت: پشم بایستی کاشتن!

سعدی»گلستان»باب اول در سیرت پادشاهان»حکایت شمارهٔ 39

توانگری بخیل را پسری رنجور بود. نیکخواهان گفتندش: مصلحت آن است که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی. لختی به اندیشه فرو رفت و گفت: مصحف مهجور اولیتر است که گله دور.

صاحبدلی بشنید و گفت: ختمش به علت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبان است و زر در میان جان.

سعدی»گلستان»باب ششم در ضعف و پیری»حکایت شمارهٔ 7

◆

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00
◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور

0:000:00