زمین
از دوستی دوست نگنجم در پوست
در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 154
امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست
میگردم تا بصبح در خانهٔ دوست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 170
ای بیخبر از مغز شده غره بپوست
هشدار که در میان جان داری دوست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 180
خواهی که ترا کشف شود هستی دوست
بر رو به درون مغز و برخیز ز پوست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 294
دلدار اگر مرا بِدِراند پوست
افغان نکنم نگویم این درد از اوست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 322
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد از دوست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 360
آنکس که به یاد او مرا کار نکوست
با دشمن من همی زید در یک پوست
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 75
ایزد، که جهان در کنف قدرت اوست
دو چیز به تو بداد، کان سخت نکوست
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 33
آگه نیم از عیش که شهد چه گلوست
راحت نشناسم که چه می، در چه سبوست
عرفیرباعیهارباعی شمارهٔ 62
گل بین که گلابِ ابر میدارد دوست
وز خنده چو پسته مینگنجد در پوست
عطارمختارنامهباب چهل و پنجم: در معانیی كه تعلق به گل داردشمارهٔ 13