زمین
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست
گویی به گناه مسخ کردندش پوست
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 20
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 21
چون حال بدم در نظر دوست نکوست
دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 22
غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست
وآن را که غم تو کُشت، فاضلتر ازوست
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 23
گر دل به کسی دهند باری به تو دوست
کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 24
گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست
یا مغز برآیدم چو بادام از پوست
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 25
گویند رها کنش که یاری بدخوست
خوبیش نیرزد به درشتی که دروست
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 26
گر خود ز عبادت استخوانی در پوست
زشتست اگر اعتقاد بندی که نکوست
سعدیمواعظرباعیاترباعی شمارهٔ 5
خواهی که به طبعت همه کس دارد دوست
با هر که در اوفتی چنان باش که اوست
سعدیمواعظمفرداتشمارهٔ 10
آنکس که به یاد او مرا کار نکوست
با دشمن من همی زید در یک پوست
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 75