آگه نیم از عیش که شهد چه گلوست
راحت نشناسم که چه می، در چه سبوست
زخمی دارم که سینه گوید عشق است
وین دل به فدای او نمک خوردهٔ اوست
زمین
از دوستی دوست نگنجم در پوست
در پوست نگنجم که شهم سخت نکوست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 154
امشب منم و طواف کاشانهٔ دوست
میگردم تا بصبح در خانهٔ دوست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 170
ای بیخبر از مغز شده غره بپوست
هشدار که در میان جان داری دوست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 180
خواهی که ترا کشف شود هستی دوست
بر رو به درون مغز و برخیز ز پوست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 294
دلدار اگر مرا بِدِراند پوست
افغان نکنم نگویم این درد از اوست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 322
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد از دوست
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 360
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست
گویی به گناه مسخ کردندش پوست
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 20
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست
هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 21
چون حال بدم در نظر دوست نکوست
دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 22
غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست
وآن را که غم تو کُشت، فاضلتر ازوست
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 23
فارسی متن کا ماخذ: گنجور