شاعر: سعدی
من از تو هیچ نبریدم که هستی یار دلبندم
تو را چون بندهای گشتم به فرمانت کمر بندم
سواری چُست و چالاکی دلم بستی به فتراکی
خوشا و خرما آن دل که باشد صید دلبندم
بدین خوبی بدین پاکی که رویت.........
تو را از جمله بگزیدم به جز تو یار نپسندم
به امّیدت طربناکم به عشقت.........
گهی از ذوق میگریم گهی از شوق میخندم
بسی تلخی چشیدستم که رویت را بدیدستم
به گفتار و لبت جانا تویی شکر تویی قندم
به عشقت زار و حیرانم ز مدهوشی پریشانم
ز غیرت بیخ غیرت را ز دل یکبارگی کندم
نهال عشق ای دلبر به باغ دل.........
حدیث مهربانی را به گیتی زآن پراکندم
حدیث خویش بنوشتم چو آن گفتار( بشنفتم )
چو در دل مهر تو کشتم مبارک (باد پیوندم)
اگر چه نیست آرامم هنوزت عا(شق خامم)
بسوزان چون سپندم خوش به عشق.........
ایاز چاکرت گشتم به محمودی.........
به خود نزدیک گردانم چو خود را د.........
زمین
بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندم
که سنگ خاره جان گیرد بپیوند خداوندم
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1412
اگر فرصت دهد، جانا، فراقت روزکی چندم
زمانی با تو بنشینم، دمی در روی تو خندم
عراقیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 167
خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندم
به دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندم
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 376
فارسی متن کا ماخذ: گنجور