شاعر: سعدی
زمین
هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
میبرمد از او دلم چون دل تو ز مقذری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2464
باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری
یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2478
پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2479
ای دل بیقرار من راست بگو چه گوهری
آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2480
گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری
تا نفروشی ای صنم کز مه و مهر خوشتری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2489
ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
در سر مست من فکن جام شراب احمری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2490
جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2491
دیده ور آن که تا نهد دل به شمار دلبری
در دل سنگ بنگرد رقص بتان آزری
غالب دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 321
دانمت آستین چرا پیش جمال میبری
رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 549
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری
من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 555