شاعر: غالب دهلوی
دیده ور آن که تا نهد دل به شمار دلبری
در دل سنگ بنگرد رقص بتان آزری
فیض نتیجه ورع از می و نغمه یافتیم
زهره ما برین افق داده فروغ مشتری
تا نبود به لطف و قهر هیچ بهانه در میان
شکر گرفت نارسا شکوه شمرد سرسری
ای تو که هیچ ذره را جز به ره تو روی نیست
در طلبت توان گرفت بادیه را به رهبری
هر که دل ست در برش داغ تو رویدش ز دل
تا چو به دیگری دهد باز بری به داوری
بس که به فن عاشقی غیرت غیر جانگزاست
با تو خوشم که جز تو نیست روی به هر که آوری
رشک ملک چه و چرا؟ چون به تو ره نمی برد
بیهده در هوای تو می پرد از سبکسری
حیف که من به خون تپم وز تو سخن رود که تو
اشک به دیده بشمری ناله به سینه بنگری
کوثر اگر به من رسد خاک خورم ز بی نمی
طوبی اگر ز من شود هیمه کشم ز بی بری
درد ترا به وقت جنگ قاعده تهمتنی
فکر مرا به زیر زنگ آینه سکندری
بینیم ار گداز دل در جگر آتشی چو سیل
غالب اگر دم سخن ره به ضمیر من بری
زمین
هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری
میبرمد از او دلم چون دل تو ز مقذری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2464
باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری
یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2478
پیش از آنک از عدم کرد وجودها سری
بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2479
ای دل بیقرار من راست بگو چه گوهری
آتشیی تو آبیی آدمیی تو یا پری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2480
گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری
تا نفروشی ای صنم کز مه و مهر خوشتری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2489
ساقی جان فزای من بهر خدا ز کوثری
در سر مست من فکن جام شراب احمری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2490
جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
برف تو بفسراندت گر تو تنور آذری
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 2491
دانمت آستین چرا پیش جمال میبری
رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 549
روی گشاده ای صنم طاقت خلق میبری
چون پس پرده میروی پرده صبر میدری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 552
گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری
من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 555
فارسی متن کا ماخذ: گنجور