شاعر: سعدی
زمین
خاک توام و خدای حق میداند
واجب نبود که از منت بستاند
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 646
در کام دل آنچه بود نفسم همه راند
هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 675
رو نیکی کن که دهر نیکی داند
او نیکی را از نیکوان نستاند
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 721
عقل و دل من چه عیشها میداند
گر یار دمی پیش خودم بنشاند
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 768
من بیخبرم خدای خود میداند
کاندر دل من مرا چه میخنداند
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 828
پیوسته کتاب هجر میخواهم خواند
بر بوی وصال اشک میخواهم راند
عطارمختارنامهباب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع داردشمارهٔ 102
هم بر کف ودود، مُلْک بتوانی راند
هم با همه، هم بی همه، بتوانی ماند
عطارمختارنامهباب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنهشمارهٔ 43
بس چون تو ملک زمانه بر تخت نشاند
هر یک به مراد خویشتن ملکی راند
سعدیمواعظرباعیاترباعی شمارهٔ 18
نه هر که ستم بر دگری بتواند
بیباک چنانکه میرود میراند
سعدیمواعظرباعیاترباعی شمارهٔ 19