عقل و دل من چه عیشها میداند
گر یار دمی پیش خودم بنشاند
صد جای نشیب آسیا میدانم
کز بیآبی کار فرو میماند
زمین
کس با تو عدو محاربت نتواند
زیرا که گرفتار کمندت ماند
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 59
بس چون تو ملک زمانه بر تخت نشاند
هر یک به مراد خویشتن ملکی راند
سعدیمواعظرباعیاترباعی شمارهٔ 18
نه هر که ستم بر دگری بتواند
بیباک چنانکه میرود میراند
سعدیمواعظرباعیاترباعی شمارهٔ 19
پیوسته کتاب هجر میخواهم خواند
بر بوی وصال اشک میخواهم راند
عطارمختارنامهباب چهل و هفتم: در معانیی كه تعلق به شمع داردشمارهٔ 102
هم بر کف ودود، مُلْک بتوانی راند
هم با همه، هم بی همه، بتوانی ماند
عطارمختارنامهباب اول: در توحیدِ باری عزّ شأنهشمارهٔ 43
خاک توام و خدای حق میداند
واجب نبود که از منت بستاند
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 646
در کام دل آنچه بود نفسم همه راند
هرگز نفسی نامه شرم نه بخواند
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 675
رو نیکی کن که دهر نیکی داند
او نیکی را از نیکوان نستاند
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 721
من بیخبرم خدای خود میداند
کاندر دل من مرا چه میخنداند
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 828
فارسی متن کا ماخذ: گنجور