رومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1686غزل شمارهٔ 1686شاعر: رومیوزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیہ: ستمہم وزن و قافیہ نظمیں: 2صنف: غزلصداکاران: فاطمه زندی و دیگرآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامآڈیوفاطمه زندیخود کار اسکرولآغازاختتامToggle stanza 111نقل کریںگفتم که عهد بستم وز عهد بد برستمگفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم22نقل کریںبا وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرماما چگونه گیرم چون من شکسته دستم33نقل کریںخود دامنش نگیرد الا شکسته دستیاکنون بلند گردم کز جور کرد پستم44نقل کریںتا من بلند باشم پستم کند به داورچون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم55نقل کریںای حلقههای زلفش پیچیده گرد حلقمافغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم66نقل کریںآمد خیال مستش مستانه حمله آوردچندان بهانه کردم وز دست او نرستم77نقل کریںحلقه زدم به در بر آواز داد دلبرگفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم88نقل کریںگفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام استمن کی شکار دامم من کی اسیر شستم99نقل کریںگفتم اگر بسوزی جان مرا سزایمای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم1010نقل کریںمن خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزیچون تو مرا بسوزی از سوختن برستم1111نقل کریںهر جا روی بیایم هر جا روم بیاییدر مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم1212نقل کریںای آب زندگانی با تو کجاست مردندر سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم◆اگلی / پچھلی نظمپچھلی نظمای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردماز هر گلی بریدم وز خار توبه کردمرومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1685اگلی نظمگر جان منکرانت شد خصم جان مستماندر جواب ایشان خوبی تو بسستمرومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1687◆زمینہم وزن و قافیہ نظمیںاز جام بیخودی کرد ساقی خداپرستمبودم ز بت پرستان تا از خودی نرستمصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5947گر جان منکرانت شد خصم جان مستماندر جواب ایشان خوبی تو بسستمرومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1687◆آڈیوصداکار منتخب کریںفاطمه زندیعندلیبمحسن لیلهکوهینازنین بازیانآڈیو چلائیں0:000:00◆ماخذفارسی متن کا ماخذ: گنجورآڈیو کا ماخذ: گنجور
پچھلی نظمای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردماز هر گلی بریدم وز خار توبه کردمرومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1685
اگلی نظمگر جان منکرانت شد خصم جان مستماندر جواب ایشان خوبی تو بسستمرومی»دیوان شمس»غزلیات»غزل شمارهٔ 1687
از جام بیخودی کرد ساقی خداپرستمبودم ز بت پرستان تا از خودی نرستمصائب»دیوان اشعار»غزلیات»غزل شمارهٔ 5947