شاعر: رومی
به هر دلی که درآیی چو عشق بنشینی
بجوشد از تک دل چشمه چشمه شیرینی
کلید حاجت خلقان بدان شدهست دعا
که جان جان دعایی و نور آمینی
دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند
مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی
در آن الست و بلی جان بیبدن بودی
تو را نمود که آنی چه در غم اینی
تو را یکی پر و بالیست آسمان پیما
چه در پی خر و اسپی چه در غم زینی
بگو بگو تو چه جستی که آنت پیش نرفت
بیا بیا که تو سلطان این سلاطینی
تو تاج شاه جهان را عزیزتر گهری
عروس جان نهان را هزار کابینی
چه چنگ درزدهای در جهان و قانونش
که از ورای فلک زهره قوانینی
به روز جلوه ملایک تو را سجود کنند
بنشنوند ز ابلیسیان که تو طینی
میان ببستی و کردی به صدق خدمت دین
کنند خدمت تو بعد از این که تو دینی
ستاره وار به انگشتها نمودندت
چو آفتاب کنون نامشار تعیینی
اگر چه درخور نازی نیاز را مگذار
برای رشک ز ویسه خوشست رامینی
خمش! به سوره اقرا بسی عمل کردی
ز قشر حرف گذر کن, کنون که والتینی
زمین
کوژپشتی را گفتند: آن می خواهی که خدای تعالی پشت تو را چون دیگران راست گرداند یا آن که پشت دیگران را چون تو کوژ گرداند؟ گفت: آنکه همه را چون من کوژ گرداند تا به آن چشمی که ایشان در من نگریسته اند من نیز به همان چشم در ایشان نگرم.
خوش آنکه خصم به عیبی که طعنه تو زند
جامیبهارستانروضهٔ ششم (در مطایبه)بخش 33
شب است و شاهد و شمع و شراب و شیرینی
غنیمت است چنین شب که دوستان بینی
سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 625
ز آب تشنه گرفتهست خشم میبینی
گرسنه آمد و با نان همیکند بینی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3078
از این درخت بدان شاخ و بر نمیبینی
سه شاخ داری کور و کری و گرگینی
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 3095
فارسی متن کا ماخذ: گنجور