در چشم منست ابروی همچو کمان
من روح سپر کرده و او تیر زنان
چون زخم رسید زخم از پرده دران
او نازکنان کنار و من لابهکنان
زمین
آن کیست کز این تیر نشد همچو کمان
وز زخم چنین تیر گرفتار چنان
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1384
جانهاست همه جانوران را جز جان
نانهاست همه نان طلبان را جز نان
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1449
دی از تو چنان بدم که گل در بستان
امروز چنانم و چنانتر ز چنان
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1475
من بندهٔ مستی که بود دست زنان
دورم ز کسی که او بود مست زنان
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 1510
فارسی متن کا ماخذ: گنجور