زمین
گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات
گفتم دهنت، گفت زهی حبّ نبات
حافظرباعیاترباعی شمارهٔ 3
ای شوق لبت ز صبر من برده ثبات
تلخ از شکرین تبسمت کام نبات
عرفیرباعیهارباعی شمارهٔ 60
خوشتر بود آب سوهن از قند و نبات
با وی چه سخن ز نیل و جیحون و فرات
غالب دهلویدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 10
در عالم بی زری که تلخ ست حیات
طاعت نتوان کرد به امید نجات
غالب دهلویدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 9
آن روح که بسته بود در نقش صفات
از پرتو مصطفی درآمد بر ذات
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 133
از نوح سفینه ایست میراث نجات
گردان و روان میانهٔ بحر حیات
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 158
العین لفقدکم کثیرالعبرات
والقلب لذکرکم کثیرالحسرات
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 159
برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات
مانندهٔ حاجیان به حج و عرفات
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 241
ما عاشق عشقیم که عشق است نجات
جان چون خضر است و عشق چون آبحیات
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 404
ناگاه بروئید یکی شاخ نبات
ناگاه بجوشید چنین آب حیات
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 426