صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »ترجیعات
  4. »یازدهم

یازدهم

شاعر: رومی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

صنف: ترجیع بند

بند 1
Toggle stanza 1
11

بیا، که باز جانها را شهنشه باز می‌خواند

بیا، که گله را چوپان بسوی دشت می‌راند

22

بهارست و همه ترکان بسوی پیله رو کرده

که وقت آمد که از قشلق بییلا رخت گرداند

33

مده مر گوسفندان را گیاه و برگ پارینه

که باغ و بیشه می‌خندد، که برگ تازه افشاند

44

بیایید ای درختانی که دیتان حلها بستد

بهار عدل بازآمد، کزو انصاف بستاند

55

صلا زد هدهد و قمری که خندان شود دگر مگری

که بازآمد سلیمانی که موری را نرنجاند

66

صلا زد نادی دولت که عالم گشت چون جنت

بیا، کاین شکل و این صورت به لطف یار می‌ماند

77

دم سرد زمستانی سرشک ابر نیسانی

پی این بود، می‌دانی، که عالم را بخنداند

88

قماشه سوی بستان بر، که گل خندید و نیلوفر

بود کانجا بود دلبر، سعادت را کی می‌داند؟!

99

یقین آنجاست آن جانان، امیر چشمهٔ حیوان

که باغ مرده شد زنده، و جان بخشیدن او تاند

1010

چو اندر گلستان آید، گل و گلبن سجود آرد

چو در شکرستان آید، قصب بر قند پیچاند

1111

درختان همچو یعقوبان، بدیده یوسف خود را

که هر مهجور را آخر ز هجران صبر برهاند

1212

بهار آمد بهار آمد، بهاریات باید گفت

بکن ترجیع، تا گویم: « شکوفه از کجا بشکفت »

بند 2
Toggle stanza 2
1313

بهارست آن بهارست آن، و یا روی نگارست آن

درخت از باد می‌رقصد که چون من بی‌قرارست آن

1414

زهی جمع پری زادان، زهی گلزار آبادان

چنین خندان چنین شادان، ز لطف کردگارست آن

1515

عجب باغ ضمیرست آن، مزاج شهد و شیرست آن

و یا در مغز هر نغزی، شراب بی‌خمارست آن

1616

نهان سر در گریبانی، دهان غنچه خندانی

چرا پنهان همی خندد؟ مگر از بیم خارست آن

1717

همه تن دیده شد نرگس، دهان سوسنست اخرس

که خامش کن، ز گفتن بس! که وقت اعتبارست آن

1818

بکه بر لاله چون مجنون، جگر سوزیده دل پرخون

ز عشق دلبر موزون، که چون گل خوش عذارست آن

1919

بخوری می‌کند ریحان، که هنگام وصال آمد

چناران دست بگشاده، که هنگام کنارست آن

2020

حقایق جان عشق آمد، که دریا را درآشامد

که استسقای حق دارد، که تشنه شهریارست آن

2121

زهی عشق مظفر فر، که چون آمد قمار اندر

دو عالم باخت و جان بر سر، هنوز اندر قمارست آن

2222

درونش روضه و بستان، بهار سبز بی‌پایان

فراغت نیست خود او را، که از بیرون بهارست آن

2323

سوم ترجیع این باشد که بر بت اشک من شاشد

برآشوبد، زند پنجه، رخم از خشم بخراشد

بند 3
Toggle stanza 3
2424

بیا ای عشق سلطان وش، دگر باره چه آوردی؟

که بر و بحر از جودت، بدزدیده جوامردی

2525

خرامان مست می‌آیی، قدح در دست می‌آیی

که صافان همه عالم، غلام آن یکی دردی

2626

کمینه جام تو دریا، کمینه مهره‌ات جوزا

کمینه پشه‌ات عنقا، کمینه پیشه‌ات مردی

2727

ز رنجوری چه دلشادم! که تو بیمار پرس آیی

ز صحت نیک رنجورم، که در صحت لقا بردی

2828

بیا ای عشق بی‌صورت، چه صورتهای خوش داری

که من دنگم در آن رنگی، که نی سرخست و نه زردی

2929

چو صورت اندر آیی تو، چه خوب و جان‌فزایی تو

چو صورت را بیندازی، همان عشقی، همان فردی

3030

بهار دل نه از تری، خزان دل نه از خشکی

نه تابستانش از گرمی، زمستانش نه از سردی

3131

مبارک آن دمی کایی، مرا گویی ز یکتایی:

« من آن تو تو آن من، چرا غمگین و پر دردی؟ »

3232

ترا ای عشق چون شیری، نباشد عیب خون‌خواری

که گوید شیر را هرگز : « چه شیری تو که خونخواری؟ »

3333

به هر دم گویدت جانها: «حلالت باد خون ما

که خون هر کرا خوردی، خوشش حی ابد کردی »

3434

فلک گردان بدرگاهت، ز بیم فرقت ماهت

همی گردد فلک ترسان، کزو ناگاه برگردی

3535

ز ترجیع چهارم تو عجب نبود که بگریزی

که شیر عشق بس تشنه‌ست و دارد قصد خونریزی

بند 4
Toggle stanza 4
3636

بیا، مگریز شیران را، گریزانی بود خامی

بگو: «نار ولا عار » که مردن به ز بدنامی

3737

چو حلهٔ سبز پوشیدند عامهٔ باغ، آمد گل

قبا را سرخ کرد از خون ز ننگ کسوهٔ عامی

3838

لباس لاله نادرتر، که اسود دارد و احمر

گریبانش بود شمسی، و دامانش بود شامی

3939

دهان بگشاد بلبل گفت به غنچه که: « ای دهان بسته »

بگفتش: «بستگی منگر، توبنگر باده‌آشامی »

4040

جوابش گفت بلبل: « هی، اگر می‌خوارهٔ پس می

کند آزاد مستان را تو چون پابست این دامی؟! »

4141

جوابش داد غنچه، تو ز پا و سر خبر داری

تو در دام خبرهایی، چو در تاریخ ایامی

4242

بگفتا: زان خبر دارم، که من پیغامبر یارم»

بگفت: « ار عارف یاری، چرا دربند پیغامی؟ »

4343

بگفتش : « بشنو اسرارم، که من سرمست و هشیارم

چو من محو دلارامم، ازو دان این دلارامی »

4444

نه این مستی چو مستی‌ها، نه این هش مثل آن هشها

که آن سایه‌ست و این خورشید و آن پستست و این سامی

4545

اگر بر عقل عالمیان ازین مستی چکد جرعه

نه عالم ماند و آدم، نه مجبوری نه خودکامی

4646

گهی از چشم او مستم، گهی در قند او غرقم

دلا با خویش آی آخر میان قند و بادامی

4747

ولی ترجیع پنجم درنیایم جز به دستوری

که شمس‌الدین تبریزی بفرماید مرا بوری

بند 5
Toggle stanza 5
4848

مرا گوید: « بیا، بوری، که من باغم تو زنبوری

که تا خونت عسل گردد، که تا مومت شود نوری

4949

ز زنبوران باغ جان ، جهان پر شهد و شمع آمد

ز شمع و شهد نگریزی، اگر تو اهل این سوری

5050

مخور از باغ بیگانه، که فاسد گردد آن شهدت

مبین زنبور بیگانه، که او خصمست و تو عوری »

5151

زهی حسنی که می‌گیرد چنین زشت از چنان خوبی

زهی نوری درین دیده، ز خورشید بدان دوری

5252

دلا می‌ساز با خارش، که گلزارش همی گوید:

« اگرچه مشک بی‌حدم، نباشد وصل کافوری »

5353

چه مرد شرم و ناموسی؟! چو مجنون فاش باید شد

چنان مستور را هرگز نیابد کس به مستوری

5454

چو جان با توست، نعمتها ز گردون بر زمین روید

وگر باشی تو بر گردون چو جانت نیست در گوری

5555

سرافیلست جان تو، کز آوازش شوی زنده

تهی کن نای قالب را که اسرافیل را صوری

5656

هزاران دشمن و ره‌زن، برای آن پدید آمد

که تا چون جان بری زیشان بدانی کز کی منصوری

5757

نظرها را نمی‌یابی، و ناظر را نمی‌بینی

چه محرومی ازین هردو، چو تو محبوس منظوری

5858

به ترجیع ششم آیم، اگر صافی بود رایم

کزین هجران چنان دنگم، که گویی بنگ می‌خایم

بند 6
Toggle stanza 6
5959

ز نور عقل کل عقلم چنان دنگ آمد و خیره

کزان معزول گشت افیون، و بنگ و بادهٔ شیره

6060

چو آمد کوس سلطانی، چه باشد کاس شیطانی؟!

چو آمد مادر مشفق چه باشد مهر ماریره؟

6161

چه فضل و علم گرد آرم؟ چو رو در عشق او آرم

به بصره چو کشم خرما؟! به کرمان چون برم زیره ؟

6262

هزاران فاضل و دانا، غلام چشم یک بینا

کمینه شیر را بینی به گاو و پیل بر، چیره

6363

زهی خورشید جان‌افزا که یک تابش چو شد پیدا

هزاران جان انسانی برویید از گل تیره

6464

بدین خورشید هر سایه، که اهل اقتدا آمد

چو سایه پست گشت از غم، برای فوت تکبیره

6565

رهست از عقرب اعشی، بسوی عقرب گردون

ولی مکه کسی بیند، که نبود بستهٔ خیره

6666

امیر حاج عشق آمد، رسول کعبهٔ دولت

رهاند مر ترا در ره، ز هر شریر و شریره

6767

چه با برگم از آن خرما، که مریم چشم روشن شد

کزان خرمان شدم پر دل ندارم عشق انجیره

6868

جهان پیر برنا شد، ز عشق این جوانبختان

زهی چرخ و زمین خوش، که آن پیرست و این تیره

6969

مجو لفظ درست از ما، دل اشکسته جو اینجا

چو هر لفظش ادیب آمد، ادیبی تا شود طیره

7070

بگو ترجیع هفتم را که تا کامل شود گفته

فلک هفت و زمین هفتست و اعضا هفت چون هفته

بند 7
Toggle stanza 7
7171

بیا ای موسیی کز کف عصا سازی تو افعی را

به فرعونان خود بنما کرامت‌های موسی را

7272

به یکدم ای بهار جان، کنی سرسبز عالم را

ببخشی میوهٔ معنی درخت خشک دعوی را

7373

بده هر میوه را بویی، روان کن هر طرف جویی

به اشکوفه بکن خندان درخت سرو و طوبی را

7474

همه حوران بستان را، از آن انهار خمر اینجا

چنان سرمست و بی‌خود کن، که نشاسند ماوی را

7575

چه صورت‌های روحانی نگاریدی به پنهانی

که در جنبش درآوردند صورتهای مانی را

7676

شهیدان ریاحین را که دی در خون ایشان شد

برآوردی و جان دادی نمودی حشر و انشی را

7777

بپوشیدند توزیها ازان رزاق روزیها

زبان سبز هر برگی تقاضا کرده اجری را

7878

ز هر شاخی یکی مرغی، بگوید سرنبشت ما

کی خواهد مرد امسال او، کی خواهد خورد دنیا را

7979

مگر گل فهم این دارد، که سرخ و زرد می‌گردد

چو برگ آن شاخ می‌لرزد مگر دریافت معنی را

8080

بسوزید آتش تقوی جهان ما سوی الله را

بزد برقی ز الله و بسوزانید تقوی را

8181

به پیش مفتی اول برید این هفت فتوی را

ز ترجیع چنین شعری که سوزد نور شعری را

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

هست کسی کو چو من اشکار نیست

هست کسی کو تلف یار نیست؟

رومی»دیوان شمس»ترجیعات»دهم

اگلی نظم

زان بادهٔ صوفی بود از جام، مجرد

کز غایت مستی ز کفش جام بیفتد

رومی»دیوان شمس»ترجیعات»دوازدهم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور