صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »دیوان شمس
  3. »ترجیعات
  4. »سی و یکم

سی و یکم

شاعر: رومی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

صنف: ترجیع بند

بند 1
Toggle stanza 1
11

اگر سوزد درون تو چو عود خام، ای ساقی

بیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی

22

یکی ساعت بسوزانی، شوی از نار نورانی

بگیری خلق ربانی، به رسم خوب اخلاقی

33

چو آتش در درونت زد، دو دیدهٔ حس بردوزد

رخت چون گل برافروزد ز آتشهای مشتاقی

44

توی چون سوخت، هو باشد، چو غیرش سوخت او باشد

به هر سویی ازو باشد دو صد خورشید اشراقی

55

تو زاهد می‌زنی طعنی، که نزدیکم به حق یعنی

بسی مکی که در معنی بود او دور و آفاقی

66

ز صاف خمر بی‌دردی، ترا بو کو؟ اگر خوردی

یکی درکش اگر مردی، شراب جان را واقی

77

شدی ای جفت طاق او، شدی از می رواق او

همی بوسی تو ساق او، چو خلخالی بر آن ساقی

88

ببستی چشم از آب و گل، بدیدی حاصل حاصل

از آن پخته شدی ای دل، که اندر نار اشواقی

99

برین معنی نمی‌افتی، چو در هر سایه می‌خفتی

بهست خویشتن جفتی، وز آن طاق ازل طاقی

1010

تو ای جان رسته از بندی، مقیم آن لب قندی

قبای حسن برکندی، که آزاد از بغلطاقی

1111

پدر عقلست اگر پوری وگرنه چغد رنجوری

چرا تو زین پدر دوری؟ گه از شوخی گه از عاقی

1212

گهی پر خشم و پرتابی، به دعوی حاجب البابی

گهی خود را همی یابی، ز عجز افتاده در قاقی

1313

یکی شاهی به معنی صد، که جان و دل ز من بستد

که جزوی مر مرا نبود طبیب و دارو و راقی

1414

به پیش شاه انس و جان، صفای گوهر و مرجان

تو جان چون بازی ای بی‌جان که اندر خوف املاقی؟

1515

توی آن شه که خون ریزی، که شمس الدین تبریزی

به سوق حسن بستیزی، کساد جمله اسواقی

1616

عطای سر دهم کرده، قدحها دم به دم کرده

همه هستی عدم کرده، دو چشم از خود به هم کرده

بند 2
Toggle stanza 2
1717

الا ای شاه یغمایی، شدم پرشور و شیدایی

مرا یکتاییی فرما، دوتا گشتم ز یکتایی

1818

دو تایم پیش هر احول، یکن این مشکل من حل

توی آخر تو اول، توی دریای بینایی

1919

زهی دریا، زهی گوهر، زهی سر و زهی سرور

زهی نور و زهی انور در آن اقلیم بی‌جایی

2020

چنان نوری که من دیدم، چنان سری که بشنیدم

اگر از خویش ببریدم، عجب باشد؟! چه فرمایی؟

2121

که گردیدیش افلاطون، بدان عقل و بدان قانون

شدی بتر ز من مجنون، شدی بی‌عقل و سودایی

2222

چو مرمر بوده‌ام من خود، مگر کر بوده‌ام من خود

چه اندر بوده‌ام من خود؟! ز بدخویی و بدرایی

2323

ولیک آن ماه‌رو دارد، هزاران مشک بو دارد

چگونه پای او دارد، یکی سودای صفرایی؟!

2424

دریغا جان ندادستم، چو آن پر برگشادستم

که تا این دم فتادستم، ازان اقبال و بالایی

2525

شبی دیدم به خواب اندر، که می‌فرمود آن مهتر

کزان میهای جان‌پرور، تو هم با ما و بی‌مایی

2626

هزاران مکر سازد او، هزاران نقش بازد او

اگر با تو بسازد او، تو پنداری که همتایی

2727

نپنداری ولی مستی، ازان تو بی‌دل و دستی

ز می بد هرچه کردستی، که با می هیچ برنایی

2828

چو از عقلت همی کاهد، چو بی‌خویشت همی دارد

همی عذر تو می‌خواهد، چو تو غرقاب میهایی

2929

بدیدم شعلهٔ تابان، چه شعله؟ نور بی‌پایان

بگفتم: « گوهری ای جان، چه گوهر؟ بلک دریایی

3030

مهی، یا بحر، یا گوهر، گلی، یا مهر، یا عبهر

ملی یا بادهٔ احمر، به خوبی و به زیبایی

3131

توی ای شمس دین حق، شه تبریزیان مطلق

فرستادت جمال حق برای علم آرایی

3232

گروهی خویش گم کرده، به ساقی امر قم کرده

شکمها همچو خم کرده، قدحها سر به دم کرده

بند 3
Toggle stanza 3
3333

ز بادهٔ ساغر فانی حذر کن، ورنه درمانی

وگرچه صد چو خاقانی، به تیغ قهر یزدانی

3434

ز قیرستان ظلمانی، ایا ای نور ربانی

که از حضرت تو برهانی، مگر ما را تو برهانی

3535

ایا ساقی عزم تو، بدان توقیع جزم تو

نشان ما را به بزم تو، که آنجا دور گردانی

3636

نه ماهی و تو آبی؟ نه من شیرم تو مهتابی؟

نه من مسکین تو وهابی؟ نه من اینم؟ نه تو آنی؟

3737

نه من ظلمت؟ نه تو نوری؟ نه من ماتم؟ نه تو سوری

نه من ویران تو معموری؟ نه من جسمم؟ نه تو جانی

3838

قدحها را پیاپی کن، براق غصها پی کن

خردها را تو لاشی کن، ز ساغرهای روحانی

3939

بیارا بزم دولت را، که بر مالیم سبلت را

نواز، آن چنگ عشرت را به نغمتهای الحانی

4040

در آن مجلس که خوبانند، ز شادی پای کوبانند

ز بیخویشی نمی‌دانند، که اول چیست، یا ثانی

4141

زهی سودای بی‌خویشی، که هیچ از خویش نندیشی

که پس گشتی تو یا پیشی، که خشتک یا گریبانی

4242

ز بیخویشی از آن سوتر، همی تابد یکی گوهر

یکی مه‌روی سیمین‌بر، مر او را فر سلطانی

4343

دو صد مفتی در آن عقلش، همی غلطد در آن نقلش

ز بستان یکی بقلش، زهی بستان و بستانی

4444

همی بیند یکایک را، چنان همچون یقین شک را

زده از خشم آهک را، به چشم گوهر کانی

4545

حلالش باد نازیدن، زهی دید و زهی دیدن

نتان از خویش ببریدن، و او خویش است می‌دانی

4646

کیست آن شاه شمس‌الدین، ز تبریز نکو آیین

زهی هم شاه و هم شاهین، درین تصویر انسانی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانی

عجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی

رومی»دیوان شمس»ترجیعات»سی‌ام

اگلی نظم

شاهنشه مایی تو و بکلربک مایی

هرجا که گریزی، بر ما باز بیایی

رومی»دیوان شمس»ترجیعات»سی‌و دوم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور