صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. رومی
  2. »مثنوی معنوی
  3. »دفتر چهارم
  4. »بخش 134 - باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام

بخش 134 - باقی قصهٔ موسی علیه‌السلام

شاعر: رومی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

کآمدش پیغامْ از وحی مهم

که کژی بگذار اکنون فَاْسْتَقِم

22

این درخت تنْ عصای موسیٖ است

که امرش آمد که بیندازش ز دست

33

تا ببینی خیر او و شرّ او

بعد از آن بر گیر او را ز امر هُو

44

پیش از افکندن نبود او غیرِ چوب

چون به امرش بر گرفتی گشت خوب

55

اول او بُد برگ‌افشان بَرّه را

گشت مُعْجِزْ آن گروه غَرّه را

66

گشت حاکم بر سَر فرعونیان

آبشان خون کرد و کف بر سر زنان

77

از مزارعْشان برآمد قحط و مرگ

از ملخهایی که می‌خوردند برگ

88

تا بر آمد بی‌خود از موسی دعا

چون نظر افتادش اندر منتها

99

کاین همه اعجاز و کوشیدن چراست

چون نخواهند این جماعت گشتْ راست

1010

امر آمد که اتّباع نوح کن

تَرک پایان‌بینیِ مشروح کن

1111

زان تغافل کن چو داعیِّ رهی

امر بَلِّغْ هست نَبْوَد آن تُهی

1212

کمترین حِکمت کزین الحاح تو

جلوه گردد آن لجاج و آن عُتُوّْ

1313

تا که ره بنمودن و اِضلالِ حق

فاش گردد بر همه اهل و فِرَق

1414

چونکه مقصود از وجودْ اظهار بود

بایدش از پند و اغوا آزمود

1515

دیوْ اِلحاحِ غِوایت می‌کند

شیخ‌ْ اِلحاح هدایت می‌کند

1616

چون پیاپی گشت آن امرِ شَجون

نیل می‌آمد سراسرْ جُمله خون

1717

تا به نَفْسِ خویشْ فرعون آمدش

لابه می‌کردش دو تا گشته قَدَش

1818

کآن چه ما کردیم ای سلطانْ مکن

نیست ما را روی ایراد سخن

1919

پاره پاره گردمت فرمان‌پذیر

من به عزّت خوگَرَم سختم مگیر

2020

هین بجنبان لب به رحمت ای امین

تا ببندد این دهانه‌ی آتشین

2121

گفت یا رب می‌فریبد او مرا

می‌فریبد او فریبنده‌ی ترا

2222

بشنوم یا من دَهَم هم خُدعه‌اش

تا بداند اصل را آن فرع‌کُش

2323

که اصل هر مَکری و حیلت پیش ماست

هر چه بر خاکستْ اصلش از سَماست

2424

گفت حق آن سگ نیرزد هم به آن

پیش سگ انداز از دور استخوان

2525

هین بجنبان آن عصا تا خاکها

وا دهد هرچه ملخ کردش فنا

2626

وان ملخها در زمانْ گردد سیاه

تا ببیند خلقْ تبدیل اِلٰه

2727

که سببها نیست حاجت مَر مرا

آن سبب بهر حجابست و غِطا

2828

تا طبیبی خویش بر دارو زَنَد

تا مُنَجِّم رو به اِستاره کُنَد

2929

تا منافق از حریصی بامداد

سوی بازار آید از بیم کساد

3030

بندگی ناکرده و ناشُسته روی

لقمه‌ی دوزخ بگشته لقمه‌جوی

3131

آکِل و مَأکول آمد جانِ عام

هم‌چو آن برّه‌ی چَرَّنده از حُطام

3232

می‌چرد آن بَرّه و قَصّابْ شاد

کو برای ما چَرَد برگ مراد

3333

کار دوزخ می‌کنی در خوردنی

بهر او خود را تو فَربه می‌کنی

3434

کار خود کن روزی حکمت بِچَر

تا شود فَربه دلِ با کَرّ و فَرّ

3535

خوردن تن مانع این خوردنست

جان چو بازرگان و تن چون ره‌زنست

3636

شمع تاجر آنگهست افروخته

که بود ره‌زن چو هیزم سوخته

3737

که تو آن هوشی و باقی هوش‌پوش

خویشتن را گم مکن یاوه مکوش

3838

دان که هر شهوت چو خَمرست و چو بنگ

پردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگ

3939

خَمْرْ تنها نیست سرمستیِّ هوش

هر چه شهوانیست بندد چشم و گوش

4040

آن بلیس از خمر خوردن دور بود

مست بود او از تکبر وز جحود

4141

مست آن باشد که آن بیند که نیست

زر نماید آنچه مس و آهنیست

4242

این سخن پایان ندارد موسیا

لب بجنبان تا برون روژد گیا

4343

هم‌چنان کرد و هم اندر دم زمین

سبز گشت از سنبل و حب ثمین

4444

اندر افتادند در لوت آن نفر

قحط دیده مرده از جوع البقر

4545

چند روزی سیر خوردند از عطا

آن دمی و آدمی و چارپا

4646

چون شکم پر گشت و بر نعمت زدند

وآن ضرورت رفت پس طاغی شدند

4747

نفس فرعونیست هان سیرش مکن

تا نیارد یاد از آن کفر کهن

4848

بی تَف آتش نگردد نفس خوب

تا نشد آهن چو اخگر هین مکوب

4949

بی‌مجاعت نیست تن جنبش‌کنان

آهن سردیست می‌کوبی بدان

5050

گر بگرید ور بنالد زار زار

او نخواهد شد مسلمان هوش دار

5151

او چو فرعونست در قحط آنچنان

پیش موسی سر نهد لابه‌کنان

5252

چونک مستغنی شد او طاغی شود

خر چو بار انداخت اسکیزه زند

5353

پس فراموشش شود چون رفت پیش

کار او زان آه و زاریهای خویش

5454

سالها مردی که در شهری بود

یک زمان که چشم در خوابی رود

5555

شهر دیگر بیند او پر نیک و بد

هیچ در یادش نیاید شهر خود

5656

که من آنجا بوده‌ام این شهر نو

نیست آن من درینجاام گرو

5757

بل چنان داند که خود پیوسته او

هم درین شهرش بُدست ابداع و خو

5858

چه عجب گر روح موطنهای خویش

که بُدستش مسکن و میلاد پیش

5959

می‌نیارد یاد کین دنیا چو خواب

می‌فرو پوشد چو اختر را سحاب

6060

خاصه چندین شهرها را کوفته

گردها از درک او ناروفته

6161

اجتهاد گرم ناکرده که تا

دل شود صاف و ببیند ماجرا

6262

سر برون آرد دلش از بخش راز

اول و آخر ببیند چشم باز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

آن زنی می‌خواست تا با مول خود

بر زند در پیش شوی گول خود

رومی»مثنوی معنوی»دفتر چهارم»بخش 133 - حکایت آن زن پلیدکار کی شوهر را گفت کی آن خیالات از سر امرودبُن می‌نماید ترا کی چنین‌ها نماید چشم آدمی را سر آن امرودبن از سر امرود‌بن فرود آی تا آن خیال‌ها برود و اگر کسی گوید کی آنچ آن مرد می‌دید خیال نبود و جواب این مثالی‌ست نه مثل در مثال همین قدر بس بود کی اگر بر سر امرودبن نرفتی هرگز آنها ندیدی خواه خیال خواه حقیقت

اگلی نظم

آمده اول به اقلیم جماد

وز جمادی در نباتی اوفتاد

رومی»مثنوی معنوی»دفتر چهارم»بخش 135 - اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتدا

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور