تا در زده ام به دامن عفو تو دست
تا یافته ام غبار تکلیف الست
تقصیر عبادتم ندارد ایام
وز طاعت کرده ام پشیمانی هست
زمین
رسوا شده لولیی ربالی دردست
از کوی خرابات همی آمد مست
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 13
کردم توبه شکستیش روز نخست
چون بشکستم به توبه ام خواندی چست
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 15
گاهی کشیم به رفتن ای عشوه پرست
گه ز آمدن از نیست مرا سازی هست
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 33
هرکس که ازین جهان دلگیر بجست
از ننگ وزیر و منت میر برست
جامیدیوان اشعاراشعار پراکندهشمارهٔ 4
آن مه که به دل حرف وفا کرده درست
دی بود به حمام پس از صبح نخست
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 42
جامی عمری به خلق عالم پیوست
زان شیوه نیامدش بجز باد به دست
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 52
من با کمر تو در میان کردم دست
پنداشتمش که در میان چیزی هست
حافظرباعیاترباعی شمارهٔ 5
چون نیست زِ هر چه هست جُز باد به دست
چون هست زِ هر چه هست نُقصان و شکست
خیامترانههای خیام (صادق هدایت)هیچ است [107-101]رباعی 106
چون لاله به نوروز قَدَح گیر به دست
با لالهرخی اگر تو را فرصت هست
خیامترانههای خیام (صادق هدایت)دم را دریابیم [143-108]رباعی 122
اجزای پیالهای که درهم پیوست
بشکستنِ آن روا نمیدارد مست
خیامترانههای خیام (صادق هدایت)گردش دوران [56-35]رباعی 44
فارسی متن کا ماخذ: گنجور