صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »مثنویات
  3. »شمارهٔ 7 - معراج

شمارهٔ 7 - معراج

شاعر: عرفی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ساعتی اندوده بنور عطا

خلوتیان حرم کبریا

22

مژده رساند بر روح الامین

کی تو بشارت بر سلطان دین

33

کوس بشارت بلب بام بر

مژده بارایش آرام بر

44

نرم ببالین وی اندر شتاب

تا نزندناگه از آغوش خواب

55

هان نکنی کز پی بیداریش

لب بگشائی بطلبکاریش

66

دمبدم آهسته ترا باغ جان

دامن ریحان عطا برفشان

77

از اثر بوی که داند چه بوست

خود بگشاید مژه خواب دوست

88

چون مژه رانیم گشادی دهد

دیده او عرض سوادی دهد

99

بلبل وحیی بترنم در آی

برچمنش آنچه توان میسرای

1010

وانگه ازین شیوه عنان بازکش

رخت بآرامگه راز کش

1111

با نفس گرم بجوش وبگوی

خیز که ایزد کندت جستجوی

1212

امر چنین است بجان آفرین

کز قدمت عرش شود بوسه چین

1313

پیش بر این مرکب گردون شتاب

ترک ادب گیر و بگیرش رکاب

1414

غاشیه بر دوش بیاور عنان

باز ممان از جلوش ناتوان

1515

روح امین برگ بشارت گرفت

بال بهم برزد و رخصت گرفت

1616

کرد وداع فلک لاجورد

قاعده مژده بری پیشه کرد

1717

سایه طوبی طلبید از بهشت

مردمک دیده بحورا نوشت

1818

وانگه از آن غالیه بو تار و پود

بافت یکی نغز حریر کبود

1919

زان بطرازید شب عنبرین

برقعی افکند بروی زمین

2020

تا نکند دیده آلوده باز

بهره نگیرد ز تماشای راز

2121

لیک ز کامش چو بود بوسه گیر

برقع وی گردد از آنخوش حریر

2222

نوری از آن صبح جبین برگرفت

سنبل شب در چمن تر گرفت

2323

داد بهنجار اشارت عنان

گشت بر آن باغ ترنم فشان

2424

خانه فروشانه برفتن شتافت

آستن افشان برتوسن شتافت

2525

توسن کرسی کفن عرش ساق

نام وی از عالم بالا براق

2626

گرم روشترز دعای مسیح

نرم عنان ترز کلام فصیح

2727

یک نفس اندیشه سرعت فشان

گر بوی از جهل شود همعنان

2828

گرچه مرا جیش بود معنوی

تب کند از علت چابک روی

2929

گر بوی افتد نظرش در گداز

فوت شود و هم برنج دراز

3030

کرد لبالب چوشد آرام یاب

دامن آرام درنگ شتاب

3131

تا رود آسوده تر اندر هوا

تا بفلک بود سراسر جلا

3232

جاذبه نسبت دریای جود

چشمه نور از دل ظلمت ربود

3333

از در این صومعه تا اوج عرش

زیر قدم عزت معراج فرش

3434

برد بمیدان فلک تر کتاز

بست بتوسن ز قمر طبل باز

3535

زد بقدمگاه عطارد قدم

باز تراشید ز حورش قلم

3636

زهره رامش گر حوری نژاد

از نفسش عود برآتش نهاد

3737

کرد بمیدان چهارم شتاب

مهر مسیحا ببرید آفتاب

3838

حلم وی از بهر دل کج نهاد

دشنه بهرام بشهد آب داد

3939

مشتری آوازه وصلش شنفت

گرد ره وی بمصلی برفت

4040

جعد معنبر بزحل برفشاند

گوهر دل در ته عنبر نشاند

4141

در قدمش تا نهمین آسمان

ثابت و سیاره جواهر نشان

4242

نور برون آمده از هر دو بال

رفت بقربانگه عید وصال

4343

بهر سجود ره او توامان

صد سرش از هربن موشد عیان

4444

چون سرطان بوسه ز پایش ربود

چشمه حیوان ز سرابش گشود

4545

چون اسد آن شیر ژیانرا بدید

دست بدندان تحیر گزید

4646

سایه آن جعد که دل می فشاند

در چمن سنبله سنبل نشاند

4747

سایه جاهش چو بمیزان فتاد

در سفر تحت ثری رو نهاد

4848

نیش ستم در دل عقرب شکست

بر اثرش راه نحوست ببست

4949

ناوکش از قوس چنان تیز جست

کز جگر جدی سبک خیز جست

5050

بسکه بتعجیل فرس می جهاند

شربتی از دلو ننوشید و راند

5151

حوت از آن چشمه نو آلوده گشت

وزالم تشنگی آسوده گشت

5252

از نهمین منظره چون بر گذشت

بارگه عرش پر از مژده گشت

5353

هر که بهودج بریش خاص بود

در ره آن مرحله رقاص بود

5454

یکدو قدم با قدم خویش رفت

تا بدر عرش برین پیش رفت

5555

سدره سراسیمه زغوغای نور

قوطه زنان عرش بدریای نور

5656

مانده نه بروجه مسافت قدم

زان سوی هستی برون از عدم

5757

نیستی و هستی از آن پایه دور

وز قدم نور لب سایه دور

5858

سود و زیان مانده بطاق عدم

هستی خود هشته در اول قدم

5959

از می نابود مکان مست گشت

شعله بازار جهت پست گشت

6060

پای طبیعت ره دامن گرفت

مرغ تن افتاد طپیدن گرفت

6161

از حرم ایزدی آمد ندای

کی گهر گنج الهی در آی

6262

آن بروش محرم دلهای ریش

عزم درون کرد ادب پیش پیش

6363

رعشه بر اندام زتاب حیا

شسته قدمها بگلاب حیا

6464

رفت و ببوسید لب استان

رفت بمژگان زدرش گردجان

6565

با نفسی از دل خود گرم تر

کرد سلامی زادب نرم تر

6666

بنده نوازانه جوابیش گفت

تا برمسند رهش از گرد رفت

6767

عطر فشان رفت بنزدیک مهد

عزت آن بست به آن دره عهد

6868

چهره بر آن سدره نیاسودنی

هر سر مو دیده بگشودنی

6969

لیک چو در وصل نگنجد حجاب

یافت ز رویت چمن دیده آب

7070

دیده خود دید و بسی نغز دید

زان بتماشا نتوان مغز دید

7171

صاف شراب ازلی در کشید

نوبتی آن لب گویا شنید

7272

آن که بود امتش اما بنام

آن که بود امتی وی حرام

7373

مرحمت عام بجوش آمدش

مرغ شفاعت بخروش آمدش

7474

دل چو ادب دست نشان حیا

لب چو اثر غوطه زنان در دعا

7575

هر صنمی کز طلبش رو نمود

بوس اجابت زلبش در ربود

7676

مرهمی آورد فرا درد ما

ذیل گنه پاک شد از گرد ما

7777

معصیت ما همه آلوده کرد

لیک همان گوش بفرموده کرد

7878

زمزمه انجمن کبریا

بهر تو آهسته بگویم بیا

7979

وه که سراسیمه شد اندیشه ام

هرزه در آئیست دگر پیشه ام

8080

عرفی از این ذروه بیا برمتاز

گرم عنانی تو و بس در متاز

8181

طبع بسی بی ادبی می کند

خلوت یزدان طلبی می کند

8282

بی ادبی را گهر افروز گشت

بانگ بر اوزن که ادب سوز گشت

8383

مصلحت این است که مانی بجای

ای قدم طبع بلغزیدن آی

8484

چون شه دین تحفه خلوت گرفت

شد گهر افشان و اجازت گرفت

8585

روبره آورد و سبک تاز گشت

چون بحرم رفت همان باز گشت

8686

بستر خود چون بنشست از سماع

گر مترک یافت ز وقت وداع

8787

هر قدمی تا در آرامگاه

معتکفی بوسه فشاندی براه

8888

روح امین نیز که وامانده بود

بوسه بهر گام بر افشانده بود

8989

بود برآشفته از این تیره فرش

زان طلب دوست ربودش بعرش

9090

دامن خلوت بمیان بر زده

عرش در آید ز درش سر زده

9191

آستن افشانده برین دامگاه

بسکه سبک رانده بآرامگاه

9292

عرفی اگر هست براقت بزین

مانده نشان قدم اینک ببین

9393

بر اثر رهرو معراج راز

گرم عنان شود وسه میدان بتاز

9494

گر به مقامی رسی آنجا بمیر

ور نرسی خود به تمنا بمیر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بوسه اول که کلید اثر

زد بدر گنج بدایع گهر

عرفی»مثنویات»شمارهٔ 6 - در صفت رسول اکرم

اگلی نظم

ای نفس طبع ادب سوز شو

نغمه زنی را گهر افروز شو

عرفی»مثنویات»شمارهٔ 8 - در مدح نبی اکرم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور