صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »قصیده‌ها
  3. »شمارهٔ 41 - در ذکر افتخارات خود

شمارهٔ 41 - در ذکر افتخارات خود

شاعر: عرفی

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

قافیہ: ندراورم

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 2

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
1

گر سر بصحبت گل و سوسن در آورم

دست چمن گرفته بمسکن در آورم

2

با های و هوی ناله کنم راه شوق طی

باشد که هول در دل رهزن درآورم

3

گر طاعت صنم برم از خانقه بدیر

زنار را بطعن برهمن در آورم

4

شرم دروغ بین که زبان فصیح را

در گفتگوی نطق تو الکن در آورم

5

تا زاغ ظلمت افکنم از شاخسار طبع

خورشید و ماه را بفلاخن درآورم

6

همت ثمر فشان و شجر طوبی و هنوز

شرم آیدم که میوه بدامن درآورم

7

هر گوهری که برکشم از معدن خرد

پرداخت کرده باز بمعدن درآورم

8

صد پرده مصلحت بیکی راز برتنم

ترسم که شک بخاطر کودن در آورم

9

کو بخت آنکه منفعل آید بصبح من

با آفتاب دست بگردن درآورم

10

از بس هجوم حادثه در رزمگاه عشق

خود را نیافتم که بجوشن درآورم

11

یک عذر با کسی بغلط گربیان کنم

صد لاف در میانه مبرهن درآورم

12

آیینه اصالت خورشید و کان شود

هر دانه گهر که بمخزن در آورم

13

در معرضی که راه زمان را کنند عرض

امید را شکسته سرو تن در آورم

14

هر شب هزار غمکده را می کنم طواف

تا خویش را بحلقه شیون درآورم

15

تا خواب عافیت ندهد خو ، به غفلتم

از رزمگاه فتنه بمأمن در آورم

16

معجون همت از گهر سوده بایدش

یاقوت آفتاب بهاون در آورم

17

گر شاهد هوس کند آهنگ دلبری

رویش سیاه کرده ببرزن درآورم

18

خرمن بمور بخشم و با این کرم هنوز

ترسم که سر بدانه ارزن درآورم

19

هر گه که جیب دل بدرانم زدرد دین

زنار بهر بخیه بسوزن در آورم

20

خورشید را بگو که درآید برو زنم

زآن پیش کین کمند بگردن در آورم

21

هر گه که آورم گل روی تو در نظر

گلشن ز راه دیده بدامن درآورم

22

هر گه که ناله ای کنم از اشتیاق گل

شیون ز بلبلان نوازن درآورم

23

ای طایران همت سدره مدد کنید

کان عندلیب قدس به گلشن درآورم

24

ای مهرشاد باش که گوهر کمال یافت

اکنون وسیله کو که به مخزن درآورم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

من کیستم آن سالک کونین مسیرم

کز بیخته جوهر قدس است خمیرم

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 40 - بیان مفاخر

اگلی نظم

ای طعن فلک نوشته برسم

وی زلف صبا بریده از دم

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 42 - تفاخر شاعرانه

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

هر شب بذیل صحبت جانان تن آورم

وز دامنش نثار به دامن درآورم

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 25 - و له ایضا نعت رسول اکرم (ص) و قصد ترک گجرات

نعت محمدی علم مغفرت کنم

شمعی به گور از پس مردن درآورم

نظیری نیشابوری»دیوان اشعار»قصاید»شمارهٔ 26 - یک قصیده

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور