صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. عرفی
  2. »قصیده‌ها
  3. »شمارهٔ 32 - در مدح میرابوالفتح

شمارهٔ 32 - در مدح میرابوالفتح

شاعر: عرفی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)

قافیہ: انمیزنم

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
11

باز گلبانگ پریشان می‌زنم

آتشی در عندلیبان می‌زنم

22

حجله گل بهر من بستند و من

سر به دیوار گلستان می‌زنم

33

در بن هر خار خنجر می‌خورم

بر سر هر نیش جولان می‌زنم

44

خون گرم از ریشه دل می‌مکم

جام زهر از ریشه جان می‌زنم

55

صد محیط زهر دارم در سفال

مرحبایی گو که آسان می‌زنم

66

بس که لذت دوستم یک لخت دل

بر متاع صد نمکدان می‌زنم

77

آن خلیلم من که قفل الحذر

بر دهان و دست مهمان می‌زنم

88

آن چراغ کشته‌ام کز دود گرم

آتش اندر آب حیوان می‌زنم

99

پادشاه عالم درویشیم

مهر بر پایین فرمان می‌زنم

1010

پای هجرم، راه حسرت می‌روم

دست عجزم، چاک دامان می‌زنم

1111

جاه را کوس بلند آوازگی

بر فراز بام نیسان می‌زنم

1212

بحر طوفان‌خیز دردم موج خون

از تحرک‌های شریان می‌زنم

1313

مرغ تجریدم، نوا در فصل دی

بر فراز شاخ عریان می‌زنم

1414

می‌کنم در گلشن جنت فغان

نغمه‌ای در کنج زندان می‌زنم

1515

زهره می‌دزدد نوای خون‌چکان

زخمه چون بر عود افغان می‌زنم

1616

تا به کی هرسو دوم در سومنات

تیشه‌ای در پای ایمان می‌زنم

1717

بت‌پرستان می‌فریبندم بسی

شیشه‌ای بر سنگ ایشان می‌زنم

1818

از مساماتم رود سیلاب خون

تا شراب از جام رهبان می‌زنم

1919

آتش طورم می و جام آفتاب

حیف کاین می در شبستان می‌زنم

2020

گردم از راحت زنم بر من مخند

کاین نفس در کام ثعبان می‌زنم

2121

چون نباشد داغ گوناگون مرا

تکیه بر غم‌های الوان می‌زنم

2222

بس که کج پنداشتم نقش درست

خنده بر بازیچه پنهان می‌زنم

2323

فرش را هم دیده عصمت بود

لیک پا بر نیش عصیان می‌زنم

2424

بس که پر نیش است پایم هر قدم

دشنه بر خار مغیلان می‌زنم

2525

کعبه در آغوش دل دارم ولی

فال آتشگاه گبران می‌زنم

2626

«من و سلوی» بر لبم ریزند و من

بر دل صد پاره دندان می‌زنم

2727

دم به دم چون کشتی از شوق شکست

سینه را بر موج طوفان می‌زنم

2828

می‌فشاند بر لبم خون مراد

عطسه‌ای کز مغز ایمان می‌زنم

2929

می‌کنم تعظیم روز قتل خویش

دشنه‌ای بر عید قربان می‌زنم

3030

بحر خون، دریای آتش، سیل زهر

می‌کنم در جام و خندان می‌زنم

3131

در سراب افتاده‌ام جام و سبو

زآن جهت بر سنگ بطلان می‌زنم

3232

گریه شوقم زآتشگاه دل

شعله بر خاشاک مژگان می‌زنم

3333

تا به مژگان تو گردد آشنا

دیده را بر نیش پیکان می‌زنم

3434

تا شوم پامال خیل غمزه‌ات

خیمه را در کافرستان می‌زنم

3535

تیشه زد بر بیستون فرهاد و من

بیستون بر تارک جان می‌زنم

3636

دست شیون در گلستان نشاط

بر سر گل‌های خندان می‌زنم

3737

شیشه از زهر هلاهل شد تهی

کاسه در خون شهیدان می‌زنم

3838

آتش اندر خرمن مقصود خویش

در میان آب حیوان می‌زنم

3939

من که از کلک نظام روزگار

نقش‌ها بر لوح امکان می‌زنم

4040

کوس افلاطونی از یونان زمین

می‌برم در ملک گیلان می‌زنم

4141

ور سبب جوید کسی در گوش وی

این نوا از عود برهان می‌زنم

4242

کان ولایت مولد دانشوری است

کاتش از نامش بیونان می‌زنم

4343

میر ابوالفتح آنکه لوح دانشش

بر سر افهام و اذهان می‌زنم

4444

نام جودش می‌برم یا دشنه‌ای

بر دل دریای عمان می‌زنم

4545

فارس حکمش به جولان رفت و گفت

آفتابم گوست، چوگان می‌زنم

4646

راکب رایش به میدان راند و گفت

دهر میدان است و جولان می‌زنم

4747

عقل می‌گوید گل ایجاد او

بر سر تقدیر امکان می‌زنم

4848

عشق می‌گوید عبیر جیب او

بر دماغ پیر کنعان می‌زنم

4949

گفت جاهش دهر بر من تنگ شد

چاک بر افلاک و ارکان می‌زنم

5050

گفت جودش سیم و زر در کان نماند

سکه بر پیشانی کان می‌زنم

5151

گرگ می‌گوید به دورانش که من

بر صف اعدای چوپان می‌زنم

5252

داورا تا سایه کردی بر سرم

خنده بر خورشید تابان می‌زنم

5353

تا مرا در بزم خود جا داده‌ای

تکیه بر دیوار احسان می‌زنم

5454

تا حیات‌آموز من لطف تو شد

طعنه بر معزولی جان می‌زنم

5555

گوش کن کز بام مدحت صبح و شام

طبل نظم‌آرای شروان می‌زنم

5656

چشمه نور است چشم فطرتم

خنده بر کحل صفاهان می‌زنم

5757

تا برآرم گوهر ارزنده‌ای

تیشه اندیشه بر جان می‌زنم

5858

هر گلی کز باغ طبعم بشکفد

بر سر غلمان و رضوان می‌زنم

5959

تن زنم عرفی نیم آخر ترا

بر نوای خودپرستان می‌زنم

6060

در حضورت زآن نمی‌گویم دعا

تا نگویندم که دستان می‌زنم

6161

در غیاب این نغمه را هر نیم‌شب

همره مرغ سحرخوان می‌زنم

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

از در دوست چگویم بچه عنوان رفتم

همه شوق آمده بودم همه حرمان رفتم

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 31 - تجدید مطلع

اگلی نظم

صباح عید که در تکیه گاه ناز و نعیم

گدا کلاه نمد کج نهاد و شه دیهیم

عرفی»قصیده‌ها»شمارهٔ 33 - در مدح شاهزاده سلیم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور