صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 52 - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین

بخش 52 - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

شفاعت کرد روزی شه به شاپور

که تا کی باشم از دل‌دارِ خود دور

2

بیار آن ماه را یک شب درین برج

که پنهان دارمش چون لعل دَر دُرج

3

من از بهر صلاح دولت خویش

نیارم رغبتی کردن بِدو بیش

4

که ترسم مریم از بس ناشکیبی

چو عیسا برکشد خود را صلیبی

5

همان به‌تر که با آن ماه دل‌دار

نهفته دوستی ورزم پری‌وار

6

اگر چه سوخته پایم ز راهش

چو دست سوخته دارم نگاهش

7

گر این شوخ آن پری‌رخ را ببیند

شود دیو‌ی و بر دیوی نشیند

8

پذیرُفتار فرمان گشت نقاش

که بندم نقش چین را در تو خوش باش

9

به قصر آمد چو دریا‌یی پر از جوش

که باشد موج آن دریا همه نوش

10

حکایت کرد با شیرین سرآغاز

که وقت آمد که بر دولت کنی ناز

11

ملک را در شکار‌ت رخش تند است

ولیک از مریمش شمشیر کند است

12

از آن او را چنین آزرم دارد

که از پیمان قیصر شرم دارد

13

بیا تا یک سواره برنشینیم

ره مُشگوی خسرو برگزینیم

14

طرب می‌ساز با خسرو نهانی

سر آید خصم را دولت چو دانی

15

بت تنها نشین ماه تهی‌رو

تهی از خویشتن تنها ز خسرو

16

به تندی بَرزد آواز‌ی به شاپور

که از خود شرم دار ای از خدا دور

17

مگو چندین که مغز‌م را برفتی

کفایت کن تمام است آن چه گفتی

18

نه هر گوهر که پیش آید توان سفت

نه هرچه‌ آن بر زبان آید توان گفت

19

نه هر آبی که پیش آید توان خوَرد

نه هرچه از دست برخیزد توان کرد

20

نیاید هیچ از انصاف تو یادم

به بی‌انصافی‌ات انصاف دادم

21

از این صنعت خدا دوری دهادَت

خرد ز‌این کار دستور‌ی دهادَت

22

بر آوردی مرا از شهریار‌ی

کنون خواهی که از جانم برآری‌؟

23

من از بی‌دانشی در غم فتادم

شدم خشک از غم اندر نم فتادم

24

در آن جان گر ز من بودی یکی سوز

به گیسو رُفتمی راهش شب و روز

25

خر از دکان پالان‌گر گریزد

چو بیند جو‌فروش از جای خیزد

26

کسادی چون کشم‌؟ گوهرنژادم

نخوانده چون روم‌؟ آخر نه بادم

27

چو ز‌آب حوض تَر گشته‌ست زینم

خطا باشد که در دریا نشینم

28

چه فرمایی دلی با این خرابی

کنم با اژدها‌یی هم‌نقابی

29

چو آن درگاه را درخور نیفتم

به زور آن بِهْ که از در درنیفتم

30

ببین تا چند بار این‌جا فتادم

به غم‌خوار‌ی و خواری دل نهادم

31

نیفتاد آن رفیق بی‌وفا را

که بفرستد سلامی خشک ما را

32

به یک گز مقنعه تا چند کوشم‌؟

سلیح مردمی تا چند پوشم‌؟

33

روا نبود که چون من زن شماری

کُله‌داری کند با تاج‌دار‌ی

34

قضای بد نگر کآمد مرا پیش

خسک بر خستگی و خار بر ریش

35

به گل چیدن بُدم‌، در خار ماندم

به کاری می‌شدم، در بار ماندم

36

چو خود بد کردم از کس چون خروشم‌؟

خطای خود ز چشم بد چه پوشم‌؟

37

یکی را گفتم این جان و جهان است

جهان بستد کنون دربند جان است

38

نه هر کس کآتشی گوید زبانش

بسوزاند تف آتش دهانش

39

ترازو را دو سر باشد نه یک سر

یکی جو در حساب آرد یکی زر

40

ترازو‌یی که ما را داد خسرو

یکی سر دارد آن هم نیز پر جو

41

دلم ز‌آن جو که خرباری ندارد

به غیر از خوردنش کاری ندارد

42

نمانم جز عروسی را در این سنگ

که از گچ کرده باشندش به نیرنگ

43

عروس گچ شبستان را نشاید

ترنج موم ریحان را نشاید

44

بسی کردم شگرفی‌ها که شاید

که گویم وز توام شرمی نیاید

45

چه کرد آن رهزن خون‌خوارهٔ من

جز آتش پاره‌ای دربارهٔ من

46

من اینک زنده، او با یار دیگر

ز مهر انگیخته بازار دیگر

47

اگر خود روی من رویی است از سنگ

در او بیند‌، فروریزد از این ننگ

48

گرفتم سگ‌صفت کردندم آخر

به شیر سگ نپروردندم آخر

49

سگ از من بِهْ بود گر تا توانم

فریبش را چو سگ از در نرانم

50

شوم پیش سگ، اندازم دلی را

که خواهد سگ‌دل بی‌حاصلی را

51

دل آن بِهْ کاو بدان کس وانبیند

که در سگ بیند و در ما نبیند

52

مرا خود کاشکی مادر نزادی

و گر زادی به خورد سگ بدادی

53

بیا تا کژ نشینم راست گویم

چه خواری‌ها کز او نامد به رویم

54

هزاران پرده بستم راست در کار

هنوزم پردهٔ کژ می‌دهد یار

55

شد آبم و او به مویی تَر نیامد

چنان کآبی به آبی بر نیامد

56

چگونه راست آید رهزنی را

که ریزد آبروی چون منی را

57

فرَس با من چنان در جنگ رانده‌ست

که جای آشتی‌رنگی نمانده‌ست

58

چو ما را نیست پشمی در کلاهش

کشیدم پشم در خیل و سپاهش

59

ز بس سر زیر او بردن خمیدم

ز بس تار غمش خود را ندیدم

60

دلم کور است و بینایی گزیند

چه کوری دل چه آن کس کو نبیند

61

سرم می‌خارد و پروا ندارم

که در عشقش سر خود را بخارم

62

زبانم خود چنین پرزخم از آن است

که هرچ او می‌دهد زخم زبان است

63

سِزد گر با من او همدم نباشد

ز کس بختم نبُد زو هم نباشد

64

بدین بختم چون او هم‌خوابه باید

کز او سرسام را گرمابه پاید

65

دلم می‌جست و دانستم کز ایام

زیانی دید خواهم کام و ناکام

66

بلی هست آزموده در نشان‌ها

که هر کش دل جهد بیند زیان‌ها

67

کنونم می‌جهد چشم گهربار

چه خواهم دید! بسم‌الله دگر بار

68

مرا زین قصر بیرون گر بهشت است

نباید رفت اگر چه سرنبشت است

69

گر آید دختر قیصر نه شاپور

ازین قصرش به رسوایی کنم دور

70

به دستان می‌فریبندم نه مستم

نیارند از ره دستان به دستم

71

اگر هوش مرا در دل ندانند

من آن دانم که در بابل ندانند

72

سر اینجا بِهْ بود سرکش نه آنجا

که نعل اینجاست، در آتش نه آنجا

73

اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه

نباید کردنش سر پنجه با ماه

74

بِهْ اَر پهلو کند زین نرگس مست

نهد پیشم چو سوسن دست بر دست

75

و گر با جوش گرمم برستیزد

چنان جوشم کز او جوشن بریزد

76

فرستم زلف را تا یک فن آرد

شکیبش را رسن در گردن آرد

77

بگویم غمزه را تا وقت شب‌گیر

سمندش را به رقص آرد به یک تیر

78

ز گیسو مشک بر آتش فشانم

چو عودش بر سر آتش نشانم

79

ز تاب زلف خویش آرم به تابش

فرو بندم به سِحر غمزه خوابش

80

خیالم را بفرمایم که در خواب

بدین خاکش دواند تیز چون آب

81

مرا بگذار تا گریم بدین روز

تو مادر مرده را شیون میآموز

82

منم کز یاد او پیوسته شادم

که او در عمرها نارد به یادم

83

ز مهرم گرد او بویی نگردد

غم من بر دلش مویی نگردد

84

گر آن نامهربان از مهر سیر است

زمانه بر چنین بازی دلیر است

85

شکیبایی کنم چندان که یک روز

درآید از در مهر آن دل‌افروز

86

کمند دل در آن سرکش چه پیچم

رسن در گردن آتش چه پیچم

87

زمینم من به قدر او آسمان‌وار

زمین را کی بود با آسمان کار

88

کند با جنس خود هر جنس پرواز

کبوتر با کبوتر، باز با باز

89

نشاید باد را در خاک بستن

نه با هم آب و آتش را نشستن

90

چو وصلش نیست از هجران چه ترسم

تنی نا‌زِنده از زندان چه ترسم

91

بُوَد سرمایه‌داران را غمِ بار

تهی‌دست ایمن است از دزد و طرار

92

نه آن مرغم، که بر من کس نهد قید

نه هر بازی تواند کردنم صید

93

گر آید خسرو از بت‌خانهٔ چین

ز شورستان نیابد شهد شیرین

94

اگر شبدیز توسن را تکی هست

ز تیزی نیز گل‌گون را رگی هست

95

و گر مریم درخت قند گشته است

رطب‌های مرا مریم سرشته است

96

گر او را دعوی‌ِ صاحب‌کلاهی است

مرا نیز از قصب سربند شاهی است

97

نخواهم کردن این تلخی فراموش

که جان شیرین کَنَد، مریم کُند نوش

98

یکی در جست و دریا در کمین یافت

یکی سرکه طلب کرد، انگبین یافت

99

همه ساله نباشد سینه بر دست

به هر جا گِردرانی، گَردنی هست

100

نبودم عاشق اَر بودم به تقدیر

پشیمانم خطا کردم چه تدبیر

101

مِزاحی کردم او درخواست پنداشت

دروغی گفتم او خود راست پنداشت

102

دل من هست از این بازار بی‌زار

قسم خواهی به دادار و به دیدار

103

سخن را رشته بس باریک رشتم

و گرچه در شب تاریک رشتم

104

چنین تا کی چو موم افسرده باشم

برافروزم، و گر نه مرده باشم

105

به نفرینش نگویم خیر و شر هیچ

خداوندا تو می‌دانی دگر هیچ

106

لبْ آن کس را دهم کو را نیاز است

نه دستی راست حلوا کآن دراز است؟

107

بهاری را که بر خاکش فشانی

از آن بِهْ کش بَرد باد خزانی

108

گرفتار سگان گشتن به نخجیر

به از افسوس شیران زبون‌گیر

109

بیا گو گر منت باید چو مردان

به پای خود کسی رنجه مگردان

110

هژبرانی که شیران شکارند

به پای خود پیام خود گذارند

111

چو دولت پای‌بست اوست پایم

به پای دیگران خواندن نیایم

112

به دوش دیگران زنبیل سایند؟

به دندان کسان زنجیر خایند؟

113

چه تدبیر از پی تدبیر کردن

نخواهم خویشتن را پیر کردن

114

به پیری مِی خورم؟ بادم قدح خرد

که هنگام رحیل آخور زند کرد

115

به نادانی درافتادم بدین دام

به دانایی برون آیم سرانجام

116

مگر نشنیدی از جادوی جوزن

که داند دود هر کس راهِ روزن

117

مرا این رنج و این تیمار دیدن

ز دل باید نه از دل‌دار دیدن

118

همه جا دزد از بیگانه خیزد

مرا بنگر که دزد از خانه خیزد

119

به افسون از دل خود رست نتوان

که دزد خانه را در بست نتوان

120

چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم

چرا دِه بینم و فرسنگ پرسم

121

دل من در حق من رای بد زد

به دست خود تبر بر پای خود زد

122

دلی دارم کز او حاصل ندارم

مرا آن بِهْ که دل با دل ندارم

123

دلم ظالم شد و یارم ستم‌کار

ازین دل بی‌دلم زین یار بی‌یار

124

شدم دل‌شاد روزی با دل‌افروز

از آن روز اوفتادستم بدین روز

125

غم روزی خورد هرکس به تقدیر

چو من غم‌روزی اوفتادم چه تدبیر

126

نهان تا کی کنم سوزی به سوزی

به سر تا کی برم روزی به روزی

127

مرا کز صبر کردن تلخ شد کام

سزد گر لعبت صبرم نهی نام

128

اگر دورم ز گنج و کشور خویش

نه آخر هستم آزاد سر خویش

129

نشاید حکم کردن بر دو بنیاد

یکی بر بی‌طمع، دیگر بر آزاد

130

و ز‌آن پس مهر لؤلؤ بر شکر زد

به عناب و طبرزد بانگ بر زد

131

که گر شه گوید او را دوست دارم

بگو کاین عشوه ناید در شمارم

132

و گر گوید بدان صبحم نیاز است

بگو بیدار منشین شب دراز است

133

و گر گوید به شیرین کِی رَسَم باز

بگو با روزهٔ مریم همی ساز

134

و گر گوید بدان حلوا کشم دست

بگو رغبت به حلوا کم کند مست

135

و گر گوید کشم تنگش در آغوش

بگو کاین آرزو بادت فراموش

136

و گر گوید کنم ز‌آن لب شکرریز

بگو دور از لبت، دندان مکن تیز

137

و گر گوید بگیرم زلف و خالش

بگو تا «ها» نگیری «ها» ممالش

138

و گر گوید نهم رخ بر رخ ماه

بگو با رخ برابر چون شود شاه

139

و گر گوید ربایم زان زنخ گوی

بگو چوگان خوری زان زلف بر روی

140

و گر گوید بخایم لعل خندان

بگو از دور می‌خور آب دندان

141

گر از فرمان من سر برگراید

بگو فرمان فراقت راست شاید

142

فراقش گر کند گستاخ‌بینی

بگو برخیزمت یا می‌نشینی

143

وصالش گر بگوید زانِ اویم

بگو خاموش باشی تا نگویم

144

فرومی‌خواند ازین مشتی فسانه

در او تهدیدهای مادگانه

145

عتابش گر چه می‌زد شیشه بر سنگ

عقیقش نرخ می‌برید در جنگ

146

چو بر شاپور تندی زد خمارش

ز رنج دل سبک‌تر گشت بارش

147

به نرمی گفت کاِی مرد سخن‌گوی

سخن در مغز تو چون آب در جوی

148

اگر وقتی کنی بر شه سلامی

بدان حضرت رسان از من پیامی

149

که شیرین گوید ای بدمهر بدعهد

کجا آن صحبت شیرین‌تر از شهد

150

مرا ظن بود کز من برنگردی

خریدار بتی دیگر نگردی

151

کنون در خود خطا کردی ظنم را

که در دل جای کردی دشمنم را

152

ازین بی‌داد دل در داد بادت

ز آه تلخ شیرین یاد بادت

153

چو بخت خفته یاری را نشایی

چو دوران سازگاری را نشایی

154

بدین خواری مجویم گر عزیزم

خطِ آزادیم دِه گر کنیزم

155

تو را من همسرم در هم‌نشینی

به چشم زیردستانم چه بینی

156

چنین در پایه زیرم مکن جای

و گر نه بر درت بالا نهم پای

157

به پِل‌پِل دانه‌های اشک جوشان

دوانم بر در خویشت خروشان

158

نداری جز مراد خویشتن کار

نباید بود ازین‌سان خویشتن‌دار

159

چو تو دل بر مراد خویش داری

مُراد دیگران کی پیش داری

160

مرا تا خار در ره می‌شکستی

کمان در کار دَه دَه می‌شکستی

161

بُخار تلخ شیرین بود گستاخ

چو شیرین شد رطب، خار است بر شاخ

162

به باغ افکندت پالود خونم

چو بر بگرفت باغ از در برونم

163

نگشتم ز آتشت گرم ای دل‌افروز

به دودت کور می‌کردم شب و روز

164

جفا زین بیش که اندامم شکستی؟

چو نام‌آور شدی نامم شکستی

165

عمل‌داران چو خود را ساز بینند

به معزولان ازین بِهْ باز بینند

166

به معزولی به چشمم درنشستی

چو عامل گشتی از من چشم بستی

167

به آب دیده کَشتی چند رانم!

وصالت را به یاری چند خوانم!

168

چو بی‌یار آمدی من بودمت یار

چو در کاری نباشد با منت کار

169

چو کارم را به رسوایی فکندی

سپر بر آب رعنایی فکندی

170

برات کُشتنم را ساز دادی

به آسیب فراقم باز دادی

171

نماند از جان من جز رشته تایی

مکِش کاین رشته سر دارد به جایی

172

مَزن شمشیر بر شیرینِ مظلوم

تو را آن بس که راندی نیزه بر روم

173

چو نقش کارگاه رومیَت هست

ز رومی کار ارمن دور کن دست

174

ز باغ روم گل داری به خرمن

مکن تاراج تخت و تاج ارمن

175

مکن کز گرمی آتش زود خیزد

وز آتش ترسم آن گه دود خیزد

176

هزار از بهر مِی خوردن بود یار

یکی از بهر غم خوردن نگه‌دار

177

مرا در کار خود رنجور داری

کِشی در دام و دامن دور داری

178

خسک بر دامن دوران مَیفشان

نمک بر جان مهجوران مَیفشان

179

تو را در بزم شاهان خوش بَرد خواب

ز بنگاه غریبان روی برتاب

180

رها کن تا در این محنت که هستم

خدای خویشتن را می‌پرستم

181

به دام آورده گیر این مرغ را باز

دگر باره به صحرا کرده پرواز

182

مشو راهی که خر در گل بماند

ز کارت بی‌دلان را دل بماند

183

مزن آتش در این جان ستم‌کَش

رها کن خانه‌ای از بهر آتش

184

در این آتش که عشق افروخت بر من

دریغا عشق خواهد، سوخت خرمن

185

غمت بر هر رگم پیچید ماری

شکستم در بُن هر موی خاری

186

نه شب خسبم، نه روز آسایشم هست

نه از تو ذره‌ای بخشایشم هست

187

صبوری چون کنم عمری چنین تنگ

به منزل چون رسم پایی چنین لنگ

188

ز اشک و آه من در هر شماری

بُود دریا نمی‌دوزخ شراری

189

در این دریا که‌ام آتش گشت کَشتی

مرا هم دوزخی خوان، هم بهشتی

190

و گر نه بر در دوزخ نهانی

چرا می‌جویم آب زندگانی

191

مرا چون بَد نباشد حال بی تو؟

که بودم با تو پار امسال بی تو

192

تو را خاکی است خاک از در گذشته

مرا آبی است، آب از سر گذشته

193

بر آب دیده کَشتی چند رانم

وصالت را به یاری چند خوانم

194

همه کارم که بی تو ناتمام است

چنین خام از تمناهای خام است

195

نبینی هر که میرد تا نمیرد

امید از زندگانی برنگیرد

196

خِرد ما را به دانش رهنمون است

حساب عشق ازین دفتر برون است

197

بر این ابلق کسی چابک‌سوار است

که در میدان عشق آشفته‌کار است

198

مفرح ساختن فرزانگان راست

چو شد پرداخته دیوانگان راست

199

به عشق‌اندر، صبوری خام‌کاری است

بنای عاشقی بر بی‌قراری است

200

صبوری از طریق عشق دور است

نباشد عاشق آن کس کو صبور است

201

بدین‌سان گر چه شیرین است رنجور

ز خسرو باد دائم رنج و غم دور

202

چو بر شاپور خواند این داستان را

سبک بوسید شاپور آستان را

203

که از تدبیر ما رای تو بیش است

همه گفتار تو بر جای خویش است

204

وزان پس گر دلش اندیشه سفتی

سخن با او نسنجیده نگفتی

205

سخن باید به دانش دَرج کردن

چو زر سنجیدن آن گَه خرج کردن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو بَدر از جِیب گردون سر برآورد

زمین عطف هلالی بر سر آورد

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 51 - شفاعت کردن خسرو پیش مریم از شیرین

اگلی نظم

پری‌پیکر نگار پرنیان‌پوش

بت سنگین‌دل سیمین بناگوش

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 53 - آغاز عشق فرهاد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور