صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 52 - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین

بخش 52 - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شفاعت کرد روزی شه به شاپور

که تا کی باشم از دل‌دارِ خود دور

22

بیار آن ماه را یک شب درین برج

که پنهان دارمش چون لعل دَر دُرج

33

من از بهر صلاح دولت خویش

نیارم رغبتی کردن بِدو بیش

44

که ترسم مریم از بس ناشکیبی

چو عیسا برکشد خود را صلیبی

55

همان به‌تر که با آن ماه دل‌دار

نهفته دوستی ورزم پری‌وار

66

اگر چه سوخته پایم ز راهش

چو دست سوخته دارم نگاهش

77

گر این شوخ آن پری‌رخ را ببیند

شود دیو‌ی و بر دیوی نشیند

88

پذیرُفتار فرمان گشت نقاش

که بندم نقش چین را در تو خوش باش

99

به قصر آمد چو دریا‌یی پر از جوش

که باشد موج آن دریا همه نوش

1010

حکایت کرد با شیرین سرآغاز

که وقت آمد که بر دولت کنی ناز

1111

ملک را در شکار‌ت رخش تند است

ولیک از مریمش شمشیر کند است

1212

از آن او را چنین آزرم دارد

که از پیمان قیصر شرم دارد

1313

بیا تا یک سواره برنشینیم

ره مُشگوی خسرو برگزینیم

1414

طرب می‌ساز با خسرو نهانی

سر آید خصم را دولت چو دانی

1515

بت تنها نشین ماه تهی‌رو

تهی از خویشتن تنها ز خسرو

1616

به تندی بَرزد آواز‌ی به شاپور

که از خود شرم دار ای از خدا دور

1717

مگو چندین که مغز‌م را برفتی

کفایت کن تمام است آن چه گفتی

1818

نه هر گوهر که پیش آید توان سفت

نه هرچه‌ آن بر زبان آید توان گفت

1919

نه هر آبی که پیش آید توان خوَرد

نه هرچه از دست برخیزد توان کرد

2020

نیاید هیچ از انصاف تو یادم

به بی‌انصافی‌ات انصاف دادم

2121

از این صنعت خدا دوری دهادَت

خرد ز‌این کار دستور‌ی دهادَت

2222

بر آوردی مرا از شهریار‌ی

کنون خواهی که از جانم برآری‌؟

2323

من از بی‌دانشی در غم فتادم

شدم خشک از غم اندر نم فتادم

2424

در آن جان گر ز من بودی یکی سوز

به گیسو رُفتمی راهش شب و روز

2525

خر از دکان پالان‌گر گریزد

چو بیند جو‌فروش از جای خیزد

2626

کسادی چون کشم‌؟ گوهرنژادم

نخوانده چون روم‌؟ آخر نه بادم

2727

چو ز‌آب حوض تَر گشته‌ست زینم

خطا باشد که در دریا نشینم

2828

چه فرمایی دلی با این خرابی

کنم با اژدها‌یی هم‌نقابی

2929

چو آن درگاه را درخور نیفتم

به زور آن بِهْ که از در درنیفتم

3030

ببین تا چند بار این‌جا فتادم

به غم‌خوار‌ی و خواری دل نهادم

3131

نیفتاد آن رفیق بی‌وفا را

که بفرستد سلامی خشک ما را

3232

به یک گز مقنعه تا چند کوشم‌؟

سلیح مردمی تا چند پوشم‌؟

3333

روا نبود که چون من زن شماری

کُله‌داری کند با تاج‌دار‌ی

3434

قضای بد نگر کآمد مرا پیش

خسک بر خستگی و خار بر ریش

3535

به گل چیدن بُدم‌، در خار ماندم

به کاری می‌شدم، در بار ماندم

3636

چو خود بد کردم از کس چون خروشم‌؟

خطای خود ز چشم بد چه پوشم‌؟

3737

یکی را گفتم این جان و جهان است

جهان بستد کنون دربند جان است

3838

نه هر کس کآتشی گوید زبانش

بسوزاند تف آتش دهانش

3939

ترازو را دو سر باشد نه یک سر

یکی جو در حساب آرد یکی زر

4040

ترازو‌یی که ما را داد خسرو

یکی سر دارد آن هم نیز پر جو

4141

دلم ز‌آن جو که خرباری ندارد

به غیر از خوردنش کاری ندارد

4242

نمانم جز عروسی را در این سنگ

که از گچ کرده باشندش به نیرنگ

4343

عروس گچ شبستان را نشاید

ترنج موم ریحان را نشاید

4444

بسی کردم شگرفی‌ها که شاید

که گویم وز توام شرمی نیاید

4545

چه کرد آن رهزن خون‌خوارهٔ من

جز آتش پاره‌ای دربارهٔ من

4646

من اینک زنده، او با یار دیگر

ز مهر انگیخته بازار دیگر

4747

اگر خود روی من رویی است از سنگ

در او بیند‌، فروریزد از این ننگ

4848

گرفتم سگ‌صفت کردندم آخر

به شیر سگ نپروردندم آخر

4949

سگ از من بِهْ بود گر تا توانم

فریبش را چو سگ از در نرانم

5050

شوم پیش سگ، اندازم دلی را

که خواهد سگ‌دل بی‌حاصلی را

5151

دل آن بِهْ کاو بدان کس وانبیند

که در سگ بیند و در ما نبیند

5252

مرا خود کاشکی مادر نزادی

و گر زادی به خورد سگ بدادی

5353

بیا تا کژ نشینم راست گویم

چه خواری‌ها کز او نامد به رویم

5454

هزاران پرده بستم راست در کار

هنوزم پردهٔ کژ می‌دهد یار

5555

شد آبم و او به مویی تَر نیامد

چنان کآبی به آبی بر نیامد

5656

چگونه راست آید رهزنی را

که ریزد آبروی چون منی را

5757

فرَس با من چنان در جنگ رانده‌ست

که جای آشتی‌رنگی نمانده‌ست

5858

چو ما را نیست پشمی در کلاهش

کشیدم پشم در خیل و سپاهش

5959

ز بس سر زیر او بردن خمیدم

ز بس تار غمش خود را ندیدم

6060

دلم کور است و بینایی گزیند

چه کوری دل چه آن کس کو نبیند

6161

سرم می‌خارد و پروا ندارم

که در عشقش سر خود را بخارم

6262

زبانم خود چنین پرزخم از آن است

که هرچ او می‌دهد زخم زبان است

6363

سِزد گر با من او همدم نباشد

ز کس بختم نبُد زو هم نباشد

6464

بدین بختم چون او هم‌خوابه باید

کز او سرسام را گرمابه پاید

6565

دلم می‌جست و دانستم کز ایام

زیانی دید خواهم کام و ناکام

6666

بلی هست آزموده در نشان‌ها

که هر کش دل جهد بیند زیان‌ها

6767

کنونم می‌جهد چشم گهربار

چه خواهم دید! بسم‌الله دگر بار

6868

مرا زین قصر بیرون گر بهشت است

نباید رفت اگر چه سرنبشت است

6969

گر آید دختر قیصر نه شاپور

ازین قصرش به رسوایی کنم دور

7070

به دستان می‌فریبندم نه مستم

نیارند از ره دستان به دستم

7171

اگر هوش مرا در دل ندانند

من آن دانم که در بابل ندانند

7272

سر اینجا بِهْ بود سرکش نه آنجا

که نعل اینجاست، در آتش نه آنجا

7373

اگر خسرو نه کیخسرو بود شاه

نباید کردنش سر پنجه با ماه

7474

بِهْ اَر پهلو کند زین نرگس مست

نهد پیشم چو سوسن دست بر دست

7575

و گر با جوش گرمم برستیزد

چنان جوشم کز او جوشن بریزد

7676

فرستم زلف را تا یک فن آرد

شکیبش را رسن در گردن آرد

7777

بگویم غمزه را تا وقت شب‌گیر

سمندش را به رقص آرد به یک تیر

7878

ز گیسو مشک بر آتش فشانم

چو عودش بر سر آتش نشانم

7979

ز تاب زلف خویش آرم به تابش

فرو بندم به سِحر غمزه خوابش

8080

خیالم را بفرمایم که در خواب

بدین خاکش دواند تیز چون آب

8181

مرا بگذار تا گریم بدین روز

تو مادر مرده را شیون میآموز

8282

منم کز یاد او پیوسته شادم

که او در عمرها نارد به یادم

8383

ز مهرم گرد او بویی نگردد

غم من بر دلش مویی نگردد

8484

گر آن نامهربان از مهر سیر است

زمانه بر چنین بازی دلیر است

8585

شکیبایی کنم چندان که یک روز

درآید از در مهر آن دل‌افروز

8686

کمند دل در آن سرکش چه پیچم

رسن در گردن آتش چه پیچم

8787

زمینم من به قدر او آسمان‌وار

زمین را کی بود با آسمان کار

8888

کند با جنس خود هر جنس پرواز

کبوتر با کبوتر، باز با باز

8989

نشاید باد را در خاک بستن

نه با هم آب و آتش را نشستن

9090

چو وصلش نیست از هجران چه ترسم

تنی نا‌زِنده از زندان چه ترسم

9191

بُوَد سرمایه‌داران را غمِ بار

تهی‌دست ایمن است از دزد و طرار

9292

نه آن مرغم، که بر من کس نهد قید

نه هر بازی تواند کردنم صید

9393

گر آید خسرو از بت‌خانهٔ چین

ز شورستان نیابد شهد شیرین

9494

اگر شبدیز توسن را تکی هست

ز تیزی نیز گل‌گون را رگی هست

9595

و گر مریم درخت قند گشته است

رطب‌های مرا مریم سرشته است

9696

گر او را دعوی‌ِ صاحب‌کلاهی است

مرا نیز از قصب سربند شاهی است

9797

نخواهم کردن این تلخی فراموش

که جان شیرین کَنَد، مریم کُند نوش

9898

یکی در جست و دریا در کمین یافت

یکی سرکه طلب کرد، انگبین یافت

9999

همه ساله نباشد سینه بر دست

به هر جا گِردرانی، گَردنی هست

100100

نبودم عاشق اَر بودم به تقدیر

پشیمانم خطا کردم چه تدبیر

101101

مِزاحی کردم او درخواست پنداشت

دروغی گفتم او خود راست پنداشت

102102

دل من هست از این بازار بی‌زار

قسم خواهی به دادار و به دیدار

103103

سخن را رشته بس باریک رشتم

و گرچه در شب تاریک رشتم

104104

چنین تا کی چو موم افسرده باشم

برافروزم، و گر نه مرده باشم

105105

به نفرینش نگویم خیر و شر هیچ

خداوندا تو می‌دانی دگر هیچ

106106

لبْ آن کس را دهم کو را نیاز است

نه دستی راست حلوا کآن دراز است؟

107107

بهاری را که بر خاکش فشانی

از آن بِهْ کش بَرد باد خزانی

108108

گرفتار سگان گشتن به نخجیر

به از افسوس شیران زبون‌گیر

109109

بیا گو گر منت باید چو مردان

به پای خود کسی رنجه مگردان

110110

هژبرانی که شیران شکارند

به پای خود پیام خود گذارند

111111

چو دولت پای‌بست اوست پایم

به پای دیگران خواندن نیایم

112112

به دوش دیگران زنبیل سایند؟

به دندان کسان زنجیر خایند؟

113113

چه تدبیر از پی تدبیر کردن

نخواهم خویشتن را پیر کردن

114114

به پیری مِی خورم؟ بادم قدح خرد

که هنگام رحیل آخور زند کرد

115115

به نادانی درافتادم بدین دام

به دانایی برون آیم سرانجام

116116

مگر نشنیدی از جادوی جوزن

که داند دود هر کس راهِ روزن

117117

مرا این رنج و این تیمار دیدن

ز دل باید نه از دل‌دار دیدن

118118

همه جا دزد از بیگانه خیزد

مرا بنگر که دزد از خانه خیزد

119119

به افسون از دل خود رست نتوان

که دزد خانه را در بست نتوان

120120

چو کوران گر نه لعل از سنگ پرسم

چرا دِه بینم و فرسنگ پرسم

121121

دل من در حق من رای بد زد

به دست خود تبر بر پای خود زد

122122

دلی دارم کز او حاصل ندارم

مرا آن بِهْ که دل با دل ندارم

123123

دلم ظالم شد و یارم ستم‌کار

ازین دل بی‌دلم زین یار بی‌یار

124124

شدم دل‌شاد روزی با دل‌افروز

از آن روز اوفتادستم بدین روز

125125

غم روزی خورد هرکس به تقدیر

چو من غم‌روزی اوفتادم چه تدبیر

126126

نهان تا کی کنم سوزی به سوزی

به سر تا کی برم روزی به روزی

127127

مرا کز صبر کردن تلخ شد کام

سزد گر لعبت صبرم نهی نام

128128

اگر دورم ز گنج و کشور خویش

نه آخر هستم آزاد سر خویش

129129

نشاید حکم کردن بر دو بنیاد

یکی بر بی‌طمع، دیگر بر آزاد

130130

و ز‌آن پس مهر لؤلؤ بر شکر زد

به عناب و طبرزد بانگ بر زد

131131

که گر شه گوید او را دوست دارم

بگو کاین عشوه ناید در شمارم

132132

و گر گوید بدان صبحم نیاز است

بگو بیدار منشین شب دراز است

133133

و گر گوید به شیرین کِی رَسَم باز

بگو با روزهٔ مریم همی ساز

134134

و گر گوید بدان حلوا کشم دست

بگو رغبت به حلوا کم کند مست

135135

و گر گوید کشم تنگش در آغوش

بگو کاین آرزو بادت فراموش

136136

و گر گوید کنم ز‌آن لب شکرریز

بگو دور از لبت، دندان مکن تیز

137137

و گر گوید بگیرم زلف و خالش

بگو تا «ها» نگیری «ها» ممالش

138138

و گر گوید نهم رخ بر رخ ماه

بگو با رخ برابر چون شود شاه

139139

و گر گوید ربایم زان زنخ گوی

بگو چوگان خوری زان زلف بر روی

140140

و گر گوید بخایم لعل خندان

بگو از دور می‌خور آب دندان

141141

گر از فرمان من سر برگراید

بگو فرمان فراقت راست شاید

142142

فراقش گر کند گستاخ‌بینی

بگو برخیزمت یا می‌نشینی

143143

وصالش گر بگوید زانِ اویم

بگو خاموش باشی تا نگویم

144144

فرومی‌خواند ازین مشتی فسانه

در او تهدیدهای مادگانه

145145

عتابش گر چه می‌زد شیشه بر سنگ

عقیقش نرخ می‌برید در جنگ

146146

چو بر شاپور تندی زد خمارش

ز رنج دل سبک‌تر گشت بارش

147147

به نرمی گفت کاِی مرد سخن‌گوی

سخن در مغز تو چون آب در جوی

148148

اگر وقتی کنی بر شه سلامی

بدان حضرت رسان از من پیامی

149149

که شیرین گوید ای بدمهر بدعهد

کجا آن صحبت شیرین‌تر از شهد

150150

مرا ظن بود کز من برنگردی

خریدار بتی دیگر نگردی

151151

کنون در خود خطا کردی ظنم را

که در دل جای کردی دشمنم را

152152

ازین بی‌داد دل در داد بادت

ز آه تلخ شیرین یاد بادت

153153

چو بخت خفته یاری را نشایی

چو دوران سازگاری را نشایی

154154

بدین خواری مجویم گر عزیزم

خطِ آزادیم دِه گر کنیزم

155155

تو را من همسرم در هم‌نشینی

به چشم زیردستانم چه بینی

156156

چنین در پایه زیرم مکن جای

و گر نه بر درت بالا نهم پای

157157

به پِل‌پِل دانه‌های اشک جوشان

دوانم بر در خویشت خروشان

158158

نداری جز مراد خویشتن کار

نباید بود ازین‌سان خویشتن‌دار

159159

چو تو دل بر مراد خویش داری

مُراد دیگران کی پیش داری

160160

مرا تا خار در ره می‌شکستی

کمان در کار دَه دَه می‌شکستی

161161

بُخار تلخ شیرین بود گستاخ

چو شیرین شد رطب، خار است بر شاخ

162162

به باغ افکندت پالود خونم

چو بر بگرفت باغ از در برونم

163163

نگشتم ز آتشت گرم ای دل‌افروز

به دودت کور می‌کردم شب و روز

164164

جفا زین بیش که اندامم شکستی؟

چو نام‌آور شدی نامم شکستی

165165

عمل‌داران چو خود را ساز بینند

به معزولان ازین بِهْ باز بینند

166166

به معزولی به چشمم درنشستی

چو عامل گشتی از من چشم بستی

167167

به آب دیده کَشتی چند رانم!

وصالت را به یاری چند خوانم!

168168

چو بی‌یار آمدی من بودمت یار

چو در کاری نباشد با منت کار

169169

چو کارم را به رسوایی فکندی

سپر بر آب رعنایی فکندی

170170

برات کُشتنم را ساز دادی

به آسیب فراقم باز دادی

171171

نماند از جان من جز رشته تایی

مکِش کاین رشته سر دارد به جایی

172172

مَزن شمشیر بر شیرینِ مظلوم

تو را آن بس که راندی نیزه بر روم

173173

چو نقش کارگاه رومیَت هست

ز رومی کار ارمن دور کن دست

174174

ز باغ روم گل داری به خرمن

مکن تاراج تخت و تاج ارمن

175175

مکن کز گرمی آتش زود خیزد

وز آتش ترسم آن گه دود خیزد

176176

هزار از بهر مِی خوردن بود یار

یکی از بهر غم خوردن نگه‌دار

177177

مرا در کار خود رنجور داری

کِشی در دام و دامن دور داری

178178

خسک بر دامن دوران مَیفشان

نمک بر جان مهجوران مَیفشان

179179

تو را در بزم شاهان خوش بَرد خواب

ز بنگاه غریبان روی برتاب

180180

رها کن تا در این محنت که هستم

خدای خویشتن را می‌پرستم

181181

به دام آورده گیر این مرغ را باز

دگر باره به صحرا کرده پرواز

182182

مشو راهی که خر در گل بماند

ز کارت بی‌دلان را دل بماند

183183

مزن آتش در این جان ستم‌کَش

رها کن خانه‌ای از بهر آتش

184184

در این آتش که عشق افروخت بر من

دریغا عشق خواهد، سوخت خرمن

185185

غمت بر هر رگم پیچید ماری

شکستم در بُن هر موی خاری

186186

نه شب خسبم، نه روز آسایشم هست

نه از تو ذره‌ای بخشایشم هست

187187

صبوری چون کنم عمری چنین تنگ

به منزل چون رسم پایی چنین لنگ

188188

ز اشک و آه من در هر شماری

بُود دریا نمی‌دوزخ شراری

189189

در این دریا که‌ام آتش گشت کَشتی

مرا هم دوزخی خوان، هم بهشتی

190190

و گر نه بر در دوزخ نهانی

چرا می‌جویم آب زندگانی

191191

مرا چون بَد نباشد حال بی تو؟

که بودم با تو پار امسال بی تو

192192

تو را خاکی است خاک از در گذشته

مرا آبی است، آب از سر گذشته

193193

بر آب دیده کَشتی چند رانم

وصالت را به یاری چند خوانم

194194

همه کارم که بی تو ناتمام است

چنین خام از تمناهای خام است

195195

نبینی هر که میرد تا نمیرد

امید از زندگانی برنگیرد

196196

خِرد ما را به دانش رهنمون است

حساب عشق ازین دفتر برون است

197197

بر این ابلق کسی چابک‌سوار است

که در میدان عشق آشفته‌کار است

198198

مفرح ساختن فرزانگان راست

چو شد پرداخته دیوانگان راست

199199

به عشق‌اندر، صبوری خام‌کاری است

بنای عاشقی بر بی‌قراری است

200200

صبوری از طریق عشق دور است

نباشد عاشق آن کس کو صبور است

201201

بدین‌سان گر چه شیرین است رنجور

ز خسرو باد دائم رنج و غم دور

202202

چو بر شاپور خواند این داستان را

سبک بوسید شاپور آستان را

203203

که از تدبیر ما رای تو بیش است

همه گفتار تو بر جای خویش است

204204

وزان پس گر دلش اندیشه سفتی

سخن با او نسنجیده نگفتی

205205

سخن باید به دانش دَرج کردن

چو زر سنجیدن آن گَه خرج کردن

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو بَدر از جِیب گردون سر برآورد

زمین عطف هلالی بر سر آورد

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 51 - شفاعت کردن خسرو پیش مریم از شیرین

اگلی نظم

پری‌پیکر نگار پرنیان‌پوش

بت سنگین‌دل سیمین بناگوش

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 53 - آغاز عشق فرهاد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور