صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 53 - آغاز عشق فرهاد

بخش 53 - آغاز عشق فرهاد

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

پری‌پیکر نگار پرنیان‌پوش

بت سنگین‌دل سیمین بناگوش

22

در آن وادی که جایی بود دل‌گیر

نخوردی هیچ خوردی خوش‌تر از شیر

33

گرش صد گونه حلوا پیش بودی

غذاش از مادیان و میش بودی

44

از او تا چارپایان دورتر بود

ز شیر آوردن او را درد سر بود

55

که پیرامون آن وادی به خروار

همه خرزَهره بد چون زَهرهٔ مار

66

ز چوب زهر چون چوپان خبر داشت

چراگاه گله جایِ دگر داشت

77

دل شیرین حساب شیر می‌کرد

چه فن سازد در آن تدبیر می‌کرد

88

که شیر آوردن از جایی چنان دور

پرستاران او را داشت رنجور

99

چو شب زلف سیاه افکند بر دوش

نهاد از ماه زرین حلقه در گوش

1010

در آن حلقه که بود آن ماهِ دل‌سوز

چو مار حلقه می‌پیچید تا روز

1111

نشسته پیش او شاپور تنها

فرو کرده ز هر نوعی سخن‌ها

1212

از این اندیشه کآن سرو سهی داشت

دل فرزانه شاپور آگهی داشت

1313

چو گل‌رخ پیش او آن قصه برگفت

نیوشنده چو برگ لاله بشکفت

1414

نمازش برد چون هندو پری را

ستودش چون عطارد مشتری را

1515

که هست این جا مهندس مردی استاد

جوانی نام او فرزانه فرهاد

1616

به وقت هندسه عبرت‌نمایی

مجسطی‌دانِ اقلیدس‌گشایی

1717

به تیشه چون سر صنعت بخارد

زمین را مرغ بر ماهی نگارد

1818

به صنعت سرخ گل را رنگ بندد

به آهن نقش چین بر سنگ بندد

1919

به پیشه دست بوسندش همه روم

به تیشه سنگ خارا را کند موم

2020

به استادی چنین کارت برآید

بدین چشمه گل از خارت برآید

2121

بُود هر کار بی‌استاد دشوار

نخست استاد باید آن‌گَهی کار

2222

شود مرد از حساب انگشتری‌گر

ولیک از موم و گل نز آهن و زر

2323

گرم فرمان دهی فرمان پذیرم

به دست آوردنش بر دست گیرم

2424

که ما هر دو به چین هم‌زاد بودیم

دو شاگرد یکی استاد بودیم

2525

چو هر مایه که بود از پیشه برداشت

قلم بر من فکند او تیشه برداشت

2626

چو شاپور این حکایت را به سر برد

غم شیر از دل شیرین به در برد

2727

چو روز آیینه خورشید دربست

شب صد چشم هر صد چشم بربست

2828

تجسس کرد شاپور آن زمین را

به دست آورد فرهاد گزین را

2929

به شادروان شیرین برد شادش

به رسم خواجگان کرسی نهادش

3030

درآمد کوه‌کن مانند کوهی

کز او آمد خلایق را شکوهی

3131

چو یک پیل از ستبری و بلندی

به مقدار دو پیلش زورمندی

3232

رقیبان حرم بنواختندش

به واجب جایگاهی ساختندش

3333

برون پرده فرهاد ایستاده

میان درْبسته و بازو گشاده

3434

در اندیشه که لعبت‌باز گردون

چه بازی آردش زان پرده بیرون

3535

جهان ناگه شبیخون سازی‌ای کرد

پس آن پرده لعبت‌بازی‌ای کرد

3636

به شیرین‌خنده‌های شکرین‌ساز

درآمد شِکر شیرین به آواز

3737

دو قفل شِکر از یاقوت برداشت

وز او یاقوت و شِکر قوت برداشت

3838

رطب‌هایی که نخلش بار می‌داد

رطب را گوش‌مال خار می‌داد

3939

به نوش‌آباد آن خرمای در شیر

شکر خواند انگبین را چاشنی‌گیر

4040

ز بس کز دامن لب شِکر افشاند

شِکر دامن به خوزستان برافشاند

4141

شنیدم نام او شیرین از آن بود

که در گفتن عجب شیرین‌زبان بود

4242

ز شیرینی چه گویم هر چه خواهی

بر آوازش بخفتی مرغ و ماهی

4343

طبرزد را چو لب پرنوش کردی

ز شِکّر حلقه‌ها در گوش کردی

4444

در آن مجلس که او لب برگشادی

نبودی تن که حالی جان ندادی

4545

کسی را کآن سخن در گوش رفتی

گر افلاطون بدی از هوش رفتی

4646

چو بگرفت آن سخن فرهاد در گوش

ز گرمی، خون گرفتش در جگر جوش

4747

برآورد از جگر آهی شغب‌ناک

چو مصروعی ز پای افتاد بر خاک

4848

به روی خاک می‌غلتید بسیار

وز آن سر کوفتن پیچید چون مار

4949

چو شیرین دید کآن آرام‌رفته

دلی دارد چو مرغ از دام رفته

5050

هم از راه سخن شد چاره‌سازش

بِدآن دانه به دام آورد بازش

5151

پس آن گه گفت کاِی داننده استاد

چنان خواهم که گردانی مرا شاد

5252

مراد من چنان است ای هنرمند

که بگشایی دل غم‌گینم از بند

5353

به چابک‌دستی و استادکاری

کنی در کار این قصر استواری

5454

گله دور است و ما محتاج شیریم

طلسمی کن که شیر آسان بگیریم

5555

ز ما تا گوسفندان یک دو فرسنگ

بباید کند جویی محکم از سنگ

5656

که چوپانانم آن جا شیر دوشند

پرستارانم این جا شیر نوشند

5757

ز شیرین گفتن و گفتار شیرین

شده هوش از سر فرهاد مسکین

5858

سخن‌ها را شنیدن می‌توانست

ولیکن فهم کردن می‌ندانست

5959

زبانش کرد پاسخ را فرامشت

نهاد از عاجزی بر دیده انگشت

6060

حکایت بازجست از زیردستان

که مستم کوردل باشند مستان

6161

ندانم کاو چه می‌گوید بگویید

ز من کامی که می‌جوید بجویید

6262

رقیبان آن حکایت برگرفتند

سخن‌هایی که رفت از سر گرفتند

6363

چو آگه گشت از آن اندیشه فرهاد

فکند آن حکم را بر دیده بنیاد

6464

در آن خدمت به غایت چابکی داشت

که کار نازنینان نازکی داشت

6565

از آن جا رفت بیرون تیشه در دست

گرفت از مهربانی پیشه در دست

6666

چنان از هم درید اندام آن بوم

که می‌شد زیر زخمش سنگ چون موم

6767

به تیشه روی خارا می‌خراشید

چو بید از سنگ مجرا می‌تراشید

6868

به هر تیشه که بر سنگ آزمودی

دو هم‌سنگش جواهر مزد بودی

6969

به یک ماه از میان سنگ خارا

چو دریا کرد جویی آشکارا

7070

ز جای گوسفندان تا در‌ِ کاخ

دورویه سنگ‌ها زد شاخ در شاخ

7171

چو کار آمد به آخر حوضه‌ای بست

که حوض کوثرش زد بوسه بر دست

7272

چنان ترتیب کرد از سنگ جویی

که در درزش نمی‌گنجید مویی

7373

در آن حوضه که کرد او سنگ‌بستش

روان شد آب گفتی زآب‌دستش

7474

بَنا چندان تواند بود دشوار

که بَنّا را نیامد تیشه در کار

7575

اگر صد کوه باید کند پولاد

زبون باشد به دست آدمی‌زاد

7676

چه چاره کان بنی‌آدم نداند

به جز مردن که‌زان بیچاره ماند

7777

خبر بردند شیرین را که فرهاد

به ماهی حوضه بست و جوی بگشاد

7878

چنان کز گوسفندان شام و شب‌گیر

به حوض آید به پای خویشتن شیر

7979

بهشتی‌پیکر آمد سوی آن دشت

به گِرد جوی شیر و حوض برگشت

8080

چنان پنداشت کآن حوض گزیده

نکرده‌ست آدمی‌، هست آفریده

8181

بلی باشد ز کار آدمی دور

بهشت و جوی شیر و حوضه و حور

8282

بسی بر دست فرهاد آفرین کرد

که رحمت بر چنان کس کاین چنین کرد

8383

چو زحمت دور شد نزدیک خواندش

ز نزدیکان خود برتر نشاندش

8484

که استادیت را حق چون گذاریم

که ما خود مزد شاگردان نداریم

8585

ز گوهر شب‌چراغی چند بودش

که عقد گوش گوهربند بودش

8686

ز نغزی هر دُری مانند تاجی

وز او هر دانه شهری را خراجی

8787

گشاد از گوش با صد عذر چون نوش

شفاعت کرد کاین بستان و بفروش

8888

چو وقت آید کزین بِهْ دست یابیم

ز حق خدمتت سر برنتابیم

8989

بر آن گنجینه فرهاد آفرین خواند

ز دستش بِستد و در پایش افشاند

9090

وز آن جا راه صحرا تیز برداشت

چو دریا اشک صحراریز برداشت

9191

ز بیم آن که کار از نور می‌شد

به صد مردی ز مردم دور می‌شد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شفاعت کرد روزی شه به شاپور

که تا کی باشم از دل‌دارِ خود دور

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 52 - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین

اگلی نظم

چو دل در مهر شیرین بست فرهاد

برآورد از وجودش عشق فریاد

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 54 - زاری کردن فرهاد از عشق شیرین

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور