صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 32 - نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم

بخش 32 - نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

روز آدینه کاین مقرنس بید

خانه را کرد از آفتاب سپید

22

شاه با زیور سپید به‌ناز

شد سوی گنبد سپید فراز

33

زهره بر برج پنجم اقلیمش

پنج نوبت زنان به تسلیمش

44

تا نزَد بر ختن طلایه زنگ

شه ز شادی نکرد میدان تنگ

55

چون شب از سرمهٔ فلک‌پرورد

چشم ماه و ستاره روشن کرد

66

شاه ازآن جان‌نواز دل‌داده

شب‌نشین سپیده‌دم‌زاده

77

خواست تا از صدای گنبد خویش

آرد آواز ارغنونش پیش

88

پس از‌آن که‌آفرینی آن دلبند

خواند بر تاج و بر سریر بلند

99

وان دعا‌ها که دولت افزاید

وانچنان تاج و تخت را شاید

1010

گفت شه چون ز بهر طیبت خواست

آنچه از طیبت من آید راست

1111

مادر‌م گفت و او زنی سره بود

پیره‌زن گرگ باشد او بره بود

1212

که‌آشنایی مرا ز همزادان

برد مهمان که خانش آبادان

1313

خوانی آراسته نهاد به پیش

خوردهایی چه گویم از حد بیش

1414

بره و مرغ و زیربای عراق

گرده‌ها و کلیچه‌ها و رقاق

1515

چند حلوا که آن نبودش نام

برخی از پسته برخی از بادام

1616

میوه‌های لطیفِ طبع‌فریب

از ری انگور و از سپاهان سیب

1717

بگذر از نار‌! نُقل مستان بود

خود همه خانه نارپستان بود

1818

چون به اندازه ز‌آن خورش خوردیم

به می آهنگِ پرورش کردیم

1919

درهم آمیختیم خنداخند

من و چون من فسانه‌گویی چند

2020

هرکسی سرگذشتی از خود گفت

یکی از طاق و دیگری از جفت

2121

آمد افسانه تا به سیمبری

شهد در شیر و شیر در شکری

2222

دلفریبی که چون سخن گفتی

مرغ و ماهی بر‌آن سخن خفتی

2323

برگشاد از عقیق چشمهٔ نوش

عاشقانه برآورید خروش

2424

گفت شیرین‌سخن جوانی بود

کز ظریفی شکرستانی بود

2525

عیسی‌یی گاهِ دانش‌آموزی

یوسفی وقتِ مجلس‌افروزی

2626

آگه از علم و از کفایت نیز

پارسایی‌ش بهتر از همه چیز

2727

داشت باغی به شکل باغ ارم

باغ‌ها گرد باغ او چو حرم

2828

خاکش از بویِ خوش عبیر‌سرشت

میوه‌هایش چو میوه‌های بهشت

2929

همه دل بود چون میانهٔ نار

همه گل بود بی میانجی‌ِ خار

3030

تیز خاری که در گلستان بود

از پی چشم‌زخم بستان بود

3131

آب در زیر سرو‌های جوان

سبزه در گرد آب‌های روان

3232

مرغ در مرغ برکشیده نوا

ارغنون بسته در میان هوا

3333

سروبن چون زمردین کاخی

قمری‌یی بر سریر هر شاخی

3434

زیر سرو‌َش که پای در گل بود

به نوا داده هرکه را دل بود

3535

برکشیده ز خط پرگار‌ش

چار مهره به چار دیوار‌ش

3636

از بنا‌های برکشیده به ماه

چشم بد را نبود در وی راه

3737

در تمنا‌ی آن‌چنان باغی

بر دل هر توانگر‌ی داغی

3838

مرد هر هفته‌ای ز راه فراغ

به تماشا شدی به دیدن باغ

3939

سرو پیراستی سمن کِشتی

مشک سودی و عنبر آغشتی

4040

تازه کردی به دست نرگس جام

سبزه را دادی از بنفشه پیام

4141

ساعتی گرد باغ برگشتی

باز بگذاشتی و بگذشتی

4242

رفت روزی به وقت پیشین‌گاه

تا در‌آن باغ روضه یابد راه

4343

باغ را بسته دید در چون سنگ

باغبان خفته بر نوازش چنگ

4444

باغ پُر‌شور از‌آن خوش‌آوازی

جان‌نوازان در او به جان‌بازی

4545

رقص بر هر درختی افتاده

میوه دل برده بلکه جان داده

4646

خواجه که‌آواز عاشقانه شنید

جانش حاضر نبود و جامه درید

4747

نه شکیبی که برگراید سر

نه کلید‌ی که برگشاید در

4848

در بسی کوفت کس نداد جواب

سرو در رقص بود و گل در خواب

4949

گرد بر گرد باغ برگردید

در همه باغ هیچ راه ندید

5050

بر در خویشتن چو بار نیافت

رکن دیوار خویشتن بشکافت

5151

شد درون تا کند تماشا‌یی

صوفیانه برآورَد پایی

5252

گوش بر نغمهٔ ترانه نهد

دیدن باغ را بهانه نهد

5353

شورش باغ بنگرد که ز کیست‌!

باغ چون است و باغبان را چیست‌؟

5454

ز‌آن گلی چند بوستان افروز

که در آن بوستان بدند آنروز

5555

دو سمن‌سینه بلکه سیمین‌ساق

بر در باغ داشتند یتاق

5656

تا بر‌آن حور‌پیکر‌ان‌ِ چو ماه

چشم نامحرمی نیابد راه

5757

چون درون رفت خواجه از سوراخ

یافتندش کنیزکان گستاخ

5858

زخم برداشتند و خستندش

دزد پنداشتند و بستندش

5959

خواجه در داده تن بدان خواری

از چه؟ از تهمت گنه‌کار‌ی

6060

بعد از آزردنش به چنگ و به مشت

بانگ‌هایی برو زدند درشت

6161

کای ز داغ تو باغ ناخشنود

نیست اینجا نقیب باغ چه سود‌‌

6262

چون به باغ کسان در‌آید دزد

زدنش هست باغبان را مزد

6363

ما که لختی به چوب خستیمت

شاید ار دست و پای بستیمت

6464

تا تو ای نقب‌زن درین پرگار

در گذاری در‌آیی از دیوار

6565

مرد گفتا که باغ باغ منست

بر من این دود از چراغ منست

6666

با دری چون دهان شیر فراخ

چون درایم چو روبه از سوراخ

6767

هرکه در ملک خود چنین آید

ملک ازو زود بر زمین آید

6868

چون کنیزان نشان او دیدند

وز نشان‌های باغ پرسیدند

6969

یافتندش دران گواهی راست

مهر بنشست و داوری برخاست

7070

صاحب باغ چون شناخته شد

هر دو را دل به مهر آخته شد

7171

آشتی کردنش روا دیدند

زانکه با طبعش آشنا دیدند

7272

شاد گشتند از آشنایی او

سعی کردند در رهایی او

7373

دست و پایش ز بند بگشادند

بوسه بر دست و پای او دادند

7474

عذرها خواستند بسیارش

هر دو یکدل شدند در کارش

7575

پس به عذری که خصم یار شود

رخنهٔ باغ استوار شود

7676

خار بردند و رخنه را بستند

وز شبیخونِ رهزنان رستند

7777

بنشستند پیش خواجه به ناز

باز گفتند قصه‌های دراز

7878

که درین باغ چون شکفته بهار

که ازو خواجه باد برخوردار

7979

میهمانی‌یست دلستانان را

ماهرویان و مهربانان را

8080

هر زن خوبرو که در شهر‌ست

دیده را از جمال او بهر‌ست

8181

همه جمع آمده، درین باغند

شمعِ بی‌دود و نقشِ بی‌داغند

8282

عذر آنرا که با تو بد کردیم

خاک در آبخورد خود کردیم

8383

خیز و با ما یکی زمان بِخْرام

تا برآری ز هرکه خواهی کام

8484

روی درکش به کُنجِ پنهانی

شادمان بین درآن گل‌افشانی

8585

هر بتی را که دل درو بندی

مِهر بر وی نهی و بِپْسَندی

8686

آوریمش به کنج خانهٔ تو

تا نهد سر بر آستانهٔ تو

8787

خواجه را کآن سخن به گوش آمد

شهوت خفته در خروش آمد

8888

گرچه در طبع پارسا‌یی داشت

طبع با شهوت آشنایی داشت

8989

مردی‌اش مردمی‌اش را بِفْریفت

مرد بود‌، از دَم ِ زنان نَشْکیفت

9090

با سمن‌سینگانِ سیم‌اندام

پای برداشت بر امید تمام

9191

تا به جایی رسیدشان ناورد

که بدانجای دل قرار آورد

9292

پیش آن شاهدان‌ِ قصر‌ِ بهشت

غرفه‌ای بود برکشیده ز خشت

9393

خواجه بر غرفه رفت و بست درش

بازگشتند رهبران ز برش

9494

بود در نافِ غرفه سوراخی

روشنی تافته درو شاخی

9595

چشم خواجه ز چشمهٔ سوراخ

چشمه تنگ دید و آب فراخ

9696

کرده بر هر طرف گل‌افشانی

سیم‌ساقی و نارپستانی

9797

روشنانی چراغ دیده همه

خوشتر از میوهٔ رسیده همه

9898

هر عروس از ره دل‌انگیزی

کرده بر سور خود شکر‌ریزی

9999

اژدها‌یی نشسته بر گنجش

به ترنجی رسیده نارنجش

100100

نارِ پستان بدید و سیبِ زنخ

نام آن سیب بر نبشته به یخ

101101

بود در روضه‌گاه آن بستان

چمنی بر کنار سروستان

102102

حوضه‌ای ساخته ز سنگ رخام

حوض کوثر بدو نوشته غلام

103103

می‌شد آبی چو آب دیده در او

ماهیانی ستم ندیده در او

104104

گرد آن آبدان رو شسته

سوسن و نرگس و سمن رسته

105105

آمدند آن بتان خرگاهی

حوض دیدند و ماه با ماهی

106106

گرمی آفتاب تافته‌شان

وآب چون آفتاب یافته‌شان

107107

سوی حوض آمدند نازکنان

گره از بندِ فوطه بازکُنان

108108

صدره کندند و بی‌نقاب شدند

وز لطافت چو دُر در آب شدند

109109

می‌زدند آب را به سیم مراد

می‌نهفتند سیم را به سواد

110110

ماه و ماهی روانه هردو در آب

ماه تا ماهی اوفتاده به تاب

111111

ماه در آب چون درم ریزد

هر کجا ماهیی است برخیزد

112112

ماه ایشان در آن درم ریزی

خواجه را کرد ماهی انگیزی

113113

ساعتی دست بند می‌کردند

بر سمن ریشخند می‌کردند

114114

ساعتی بَر به بَر درافشردند

نار و نارنج را کرو کردند

115115

این شد آن را به مار می‌ترساند

مار می‌گفت و زلف می‌افشاند

116116

بیستون همه ستون انگیز

کشته فرهاد را به تیشه تیز

117117

جوی شیری که قصر شیرین داشت

سر بدان حوض‌های شیرین داشت

118118

خواجه کان دید، جای صبر نبود

یاری و یارگی نداشت چه سود‌؟!

119119

بود چون تشنه‌ای که باشد مست

آب بیند بر او نیابد دست

120120

یا چو صرعی که ماه نو بیند

برجهد گاه و گاه بنشیند

121121

سوی هر سرو قامتی می‌دید

قامتی نی قیامتی می‌دید

122122

رگ به رگ خونش از گرفتن جوش

از هر اندام برکشید خروش

123123

ایستاده چو دزد پنهانی

وانچه دانی چنانکه می‌دانی‌‌‌!

124124

خواست تا در میان جهد گستاخ

مرغش از رخنه‌، مارش از سوراخ

125125

لیک مارش نکرد گستاخی

از چه‌‌؟ از راه تنگ سوراخی

126126

شسته‌رویان چو روی گل شستند

چون سمن بر پرند گل رستند

127127

آسمان‌گون پرند پوشیدند

بر مه آسمان خروشیدند

128128

در میان بود لعبتی چنگی

پیشِ رومی‌رخش همه زنگی

129129

آفتابی هلالْ غبغبِ او

رطبی‌، ناگزیده کس لب او

130130

غمزش از غمزه تیز پیکان‌تر

خندش از خنده شکر افشان‌تر

131131

اوفتاده ز سرو پر بارش

نار در آب و آب در نار‌ش

132132

به فریبی هزار دل برده

هرکه دیده برابر‌ش مرده

133133

چون به دستان‌زدن گشادی دست

عشق هشیار و عقل گشتی مست

134134

خواجه بر فتنه‌ای چنان از دور

فتنه‌تر زانکه هندوان بر نور

135135

زاهد از راه رفت پنهانی

کافری بین زهی مسلمانی

136136

بعد یک ساعت آن دو آهو چشم

که‌آتش برق بودشان در پشم

137137

و‌آهو‌انگیز آن ختن بودند

آهوان را به یوز بنمودند

138138

آمدند از ره شکر باری

کرده زیر قصب کله‌داری

139139

خواجه را در حجابگه دیدند

حاجبانه ز کار پرسیدند

140140

کز همه لعبتان حور نژاد

میل تو بر کدام حور افتاد؟

141141

خواجه نقشی که در پسند آورد

در میانِ دو نقشبند آورد

142142

این نگفته هنوز، برجستند

گفتی آهو نه شیر سرمستند

143143

آن پری‌زاده را به تنبل و رنگ

آوریدند با نوازش چنگ

144144

به طریقی که کس گمان نبرد

ور برد زان دو شحنه جان نبرد

145145

طرفه را چون به غرفه پیوستند

غرفه را طرفه بین که دربستند

146146

خواجه زان بی‌خبر که او اهل است

یار او اهل و کار او سهل است

147147

وان بت چنگزن که تاخته بود

کار او را چو چنگ ساخته بود

148148

گفته بودندش آن دو مایهٔ ناز

قصه خواجهٔ کنیز نواز

149149

وان پری‌پیکر پسندیده

دل درو بسته بود نادیده

150150

چون درو دید ازان بهی‌تر بود

آهنش سیم و سیم او زر بود

151151

خواجه کز مهر ناشکیب آمد

با سهی سرو در عتیب آمد

152152

گفت نام تو چیست؟ گفتا بخت

گفت جایت کجاست؟ گفتا تخت

153153

گفت اصل تو چیست؟ گفتا نور

گفت چشم بد از تو‌‌؟ گفتا دور

154154

گفت پردت چه پرده؟ گفتا ساز

گفت شیوت چه شیوه؟ گفتا ناز

155155

گفت بوسه دهی‌ام؟ گفتا شصت

گفت هان وقت هست؟ گفتا هست

156156

گفت آیی به دست؟ گفتا زود

گفت باد این مراد‌؟ گفتا بود

157157

خواجه را جوش از استخوان برخاست

شرم و رعنا‌یی از میان برخاست

158158

زلف دلبر گرفت چون چنگش

در بر آورد چون دل تنگش

159159

بوسه و گاز بر شکر می‌زد

از یکی تا ده و ز ده تا صد

160160

گرم شد بوسه در دل‌انگیزی

داد گرمی نشاط را تیزی

161161

خاست تا نوش چشمه را خارد

مُهر از آب حیات بردارد

162162

چون درامد سیاه شیر به گور

زیر چنگ خودش کشید به زور

163163

جایگه سست بود سختی یافت

خشت بر خشت رخنه‌ها بشکافت

164164

غرفه دیرینه بُد‌‌، فرود آمد

کار نیکان به بد نینجامد

165165

این ز مویی و آن به مویی رست

این ازین سو شد آن ازان سو جست

166166

تا نبینندشان بران سر راه

دور گشتند ازان فراخی‌گاه

167167

خواجه گوشه گرفت از آن غم و درد

رفت در گوشه‌ای و غم می‌خورد

168168

شد کنیزک‌، نشست با یاران

بر دو ابرو گره‌، چو غمخوار‌ان

169169

رنج‌های گذشته پیش نهاد

چنگ را بر کنار خویش نهاد

170170

نالهٔ چنگ را چو پیدا کرد

عاشقان را ز ناله شیدا کرد

171171

گفت کز چنگ من به نالهٔ رود

باد بر خستگان عشق درود

172172

عاشق آن شد که خستگی دارد

به درستی شکستگی دارد

173173

عشق پوشیده چند دارم‌؟ چند‌‌؟

عاشقم عاشقم به بانگ بلند

174174

مستی و عاشقیم برد ز دست

صبر ناید ز هیچ عاشق مست

175175

گرچه بر جان عاشقان خواری‌ست

توبه در عاشقی گنه‌کاری‌ست

176176

عشق با توبه آشنا نبود

توبه در عاشقی روا نبود

177177

عاشق آن به که جان کند تسلیم

عاشقان را ز تیغ تیز چه بیم‌؟

178178

ترک چنگی چو دُر ز لعل افشاند

حسب حالی بدین صفت برخواند

179179

آن دو گوهر که رشته‌کش بودند

در نشاط و سماع خوش بودند

180180

در دل افتادشان که در دو چراغ

تندبادی رسیده است به باغ

181181

یوسف یاوه گشته را جستند

چون زلیخا ز دامنش رستند

182182

باز جستندش از حقیقت کار

داد شرحی که گریه آرد بار

183183

هر دو تشویر کار او خوردند

باز تدبیر کار او کردند

184184

کامشب این جایگه وطن سازیم

از تو با کار کس نپردازیم

185185

نگذاریم بر بهانهٔ خویش

که کس امشب رود به خانهٔ خویش

186186

مگر آن ماه را که دلبر تست

امشب اندر کنارگیری چست

187187

روز روشن سپید کار بود

شب تاریک پرده‌دار بود

188188

کاین سخن گفته شد روانه شدند

با بتان بر سر فسانه شدند

189189

شب چو زیر سمور انقاسی

کرد پنهان دواج بر طاسی

190190

تیغِ یک‌میخِ آفتاب گذشت

جوشنِ شب هزار‌میخی گشت

191191

آمدند آن بتان وفا کردند

وان صنم را بدو رها کردند

192192

سرو تشنه به جوی آب رسید

آفتابی به ماهتاب رسید

193193

جای خالی و آنچنان یاری

که کند صبر در چنان کاری‌؟!

194194

خواجه را در عروقِ هفت‌اندام

خون به جوش آمده به جستن کام

195195

وانچه گفتن نشایدش با کس

با تو گفتم نعوذبالله و بس

196196

خواست تا دُر به لعل سفته شود

طوق با طاق هر دو جفته شود

197197

گربهٔ وحشی از سر شاخی

دید مرغی به کنج سوراخی

198198

جست بر مرغ و بر زمین افتاد

صدمه‌ای بر دو نازنین افتاد

199199

هر دو جَستند دل‌رمیده ز جای

تاب در دل فتاده تک در پای

200200

دور گشتند نارسیده به کام

تابه پخته بین که چون شد خام‌!

201201

نوش‌لب رفت پیش نوش‌لبان

چنگ را برگرفت نیم‌شبان

202202

چنگ می‌زد به چنگ در می‌گفت

که‌ارغوان آمد و بهار شکفت

203203

سروبن برکشید قد بلند

خندهٔ گل گشاد حقهٔ قند

204204

بلبل آمد نشست بر سر شاخ

روز‌بازارِ عیش گشت فراخ

205205

باغبان باغ را مُطرّا کرد

شاهی آمد درو تماشا کرد

206206

جام می‌دید و برگرفت به دست

سنگی افتاد و جام را بشکست

207207

ای به تاراج برده هرچه مراست

جز به تو کار من نگردد راست

208208

گرچه با تو ز کار خود خجلم

بی توی نیست در حساب دلم

209209

رازدارانِ پردهٔ سازَش

آگهی یافتند از راز‌ش

210210

باز رفتند و غصه می‌خوردند

خواجه را جستجوی می‌کردند

211211

باز رفتند و غصه می‌خوردند

خواجه را جستجوی می‌کردند

212212

خواجه چون بندگانِ روغن‌دزد

در رهش حجره‌ای گرفته به مزد

213213

در خزیده به جویبار‌ی تنگ

زیر شمشاد و سرو‌، بید و خدنگ

214214

خیره گشته ز خام‌تدبیر‌ی

بر دمیده ز سوسنش خیری

215215

باز جستند از آنچه داشت نهفت

یک به یک با دو رازدار بگفت

216216

فرض گشت آن نهفته‌کاران را

که به یاری رسند یاران را

217217

بازگشتند و راه بگشادند

آب گل را به گل فرستادند

218218

آمد آن دستگیرِ دستان‌ساز

مهر نوکرده مهربان را باز

219219

خواجه دستش گرفت و رفت از پیش

تا به جایی که دید لایق خویش

220220

تاک بر تاک شاخهای درخت

بسته بر اوج کله تخت به تخت

221221

زیر آن تخت پادشاهی تاخت

به فراغت نشست‌گاهی ساخت

222222

دلستان را به مهر پیش کشید

چون دل اندر کنار خویش کشید

223223

زاد سروی بدان خرامانی

چون سمن بر بساط سامانی

224224

در کنارش کشید و شادی کرد

سرو با گل قران بادی کرد

225225

خواجه را مه درآمده به کنار

دست بر کار و پای رفته ز کار

226226

مهرهٔ خواجه خانه‌گیر شده

همبساطش گرو پذیر شده

227227

چون بران شد که قلعه بستاند

آتشی را به آب بنشاند

228228

موش دشتی مگر ز تاک بلند

دیده بُد آخته کدو‌یی چند

229229

کرد چون مرغ بر رسن پرواز

از کدوها رسن بُرّید به گاز

230230

بر زمین آمد آنچنان حبلی

هر کدویی به شکل چون طبلی

231231

بانگ آن طبل رفت میل به میل

طبل و آنگه چه طبل‌‌؟ طبل رحیل

232232

باز بانگ اندر اوفتاد به هوز

آهو آزاد شد ز پنجه یوز

233233

خواجه پنداشت کامده‌ست به جنگ

شحنه با کوس و محتسب با سنگ

234234

کفش بگذاشت و راه پیش گرفت

باز دنبال کار خویش گرفت

235235

وان صنم رفت با هزار هراس

پیش آن همدمان پرده‌شناس

236236

چون زمانی بران نمود درنگ

پرده‌در گشت و ساخت پرده چنگ

237237

گفت: گفتند عاشقان باری

رفت یاری به دیدن یاری

238238

خواست کز راه آرزومند‌ی

یابد از وصل او برومند‌ی

239239

در کنارش کشد چنانکه هوا‌ست

سرخ گل در کنار سرو روا‌ست

240240

از ره سینه و زنخدانش

سیب و ناری خورد ز بستانش

241241

دست بر گنج در دراز کند

تا درِ گنج‌خانه باز کند

242242

به طبرزد شکر برامیزد

به طبرخون ز لاله خون ریزد

243243

ناگه آورد فتنه غوغایی

تا غلط شد چنان تمنا‌یی

244244

ماند پروانه را در انده نور

تشنه‌ای گشت از آب حیوان دور

245245

ای همه ضربِ تو به کج‌بازی‌!

ضربه‌ای زن به راست‌اندازی

246246

تو مرا پرده کج دهی و رواست

نگذرم با تو من ز پرده راست

247247

کاین غزل گفته شد چو دمسازان

زو خبر یافتند همرازان

248248

سوی خواجه شدند پوزش‌ساز

یافتندش کشیده پای دراز

249249

شرم زد گشته دل رمیده شده

بر سر خاک آرمیده شده

250250

به نوازش‌گری و دلداری

برکشیدندش از چنان خواری

251251

حال پرسیده شد‌‌، حکایت کرد

آنچه در دوزخ آورد دم سرد

252252

چاره‌سازان به چاره‌های خودش

دور کردند از خیال بدش

253253

بر دل بسته بند بگشادند

بی دلی را به وعده دل دادند

254254

که درین کار کاردان‌تر باش

مهربانی و مهربان‌تر باش

255255

وقت کار آشیانه جایی ساز

که‌آفت آنجا نیاورَد پرواز

256256

ما خود از دور پی نگهداریم

پاس‌دارانه پاس ره داریم

257257

آمدند آنگهی پذیره کار

پیش آن سروقد‌ِ گل‌رخسار

258258

تا دگر باره ترکتازی کرد

خواجه را یافت دلنوازی کرد

259259

آمد از خواجه بار غم برداشت

خواجه کان دید خواجگی بگذاشت

260260

سر زلفش گرفت چون مستان

جست بیغوله‌ای در آن بستان

261261

بود در کنج باغ جایی دور

یاسمن خرمنی چو گنبد نور

262262

برکشیده علم به دیواری

بر سرش بیشه در بنش غاری

263263

خواجه به زان نیافت بارگهی

ساخت اندر میانه کارگهی

264264

یاسمن را ز هم درید به ساز

نازنین را درو کشید به ناز

265265

بند صدر‌ش گشاد و شرم نهفت

بند صدر‌ی دگر که نتوان گفت‌!

266266

خرمن گل درآورید به بر

مغز بادام در میان شکر

267267

میل در سرمه‌دان نرفته هنوز

بازی‌یی باز کرد گنبد کوز

268268

روبهی چند بود در بن غار

به هم افتاده از برای شکار

269269

گرگی آورده راه بر سرشان

تا کند دور سر ز پیکر‌شان

270270

روبهان از حرام‌خواریِ گرگ

که‌آفتی بود سهمناک و بزرگ

271271

به هزیمت شدند و گرگ از پس

راهشان بر بساط خواجه و بس

272272

بر دویدند بر دو چاره‌سگال

روبهان پیش و گرگ در دنبال

273273

خواجه را بارگه فتاد از پای

دید لشگرگهی و جست از جای

274274

خود ندانست کان چه واقعه بود

سو به سو می‌دوید خاک‌آلود

275275

دل پر اندیشه و جگر پر خون

تا چگونه رود ز باغ برون

276276

آن دو سروَ‌ش برابر افتادند

کان همه نار و نرگسش دادند

277277

دامن دلبر‌ش گرفته به چنگ

چون دُری در میانه دو نهنگ

278278

بانگ بر وی زدند کاین چه فن‌ست‌؟

در خصال تو این چه اهرمن‌ست‌‌‌؟

279279

چند برهم زنی جوانی را‌‌؟

کشتی از کینه مهربانی را

280280

با غریبی ز روی دمسازی

نکند هیچکس چنین بازی

281281

چند بار امشبش رها کردی‌‌؟

چند نیرنگ و کیمیا کردی‌‌؟

282282

او به سوگند عذر‌ها می‌خواست

نشنیدند ازو حکایت راست

283283

تا ز بنگه رسید خواجه فراز

شمع را دید در میان دو گاز

284284

در خجالت ز سرزنش کردن

زخم این و قفا‌ی آن خوردن

285285

گفت زنهار دست ازو دارید

یار آزرده را میازارید

286286

گوهر او ز هر گنه پاک‌ست

هر گناهی که هست ازین خاک‌ست

287287

چابکان جهان و چالاکان

همه هستند بندهٔ پاکان

288288

کار ما را عنایت ازلی

از خطا داده بود بی خللی

289289

وان خلل‌ها که کرد ما را خُرد

آفتی را به آفتی می‌برد

290290

بختْ ما را چو پارسایی داد

از چنان کار بد رهایی داد

291291

آنکه دیو‌ش به کام خود نکند

نیک شد‌، هیچ نیک بد نکند

292292

بر حرام آنکه دل نهاده بوَد

دور از اینجا حرام‌زاده بوَد

293293

با عروسی بدین پریچهر‌ی

نکند هیچ مرد بدمهر‌ی

294294

خاصه آن کاو جوانی‌یی دارد

مردی و مهربانی‌یی دارد

295295

لیک چون عصمتی بوَد در راه

نتوان رفت باز پیش گناه

296296

کس ازان میوه‌دار برنخورد

که یکی چشم بد درو نگرد

297297

چشم صد گونه دام و دد بر ما

حال ازینجا شده‌ست بد بر ما

298298

آنچه شد شد حدیث آن نکنم

و آنچه دارم بدو زیان نکنم

299299

توبه کردم به آشکار و نهان

در پذیرفتم از خدای جهان

300300

که اگر در اجل بود تأخیر

وین شکاری بود شکار پذیر

301301

به حلالش عروس خویش کنم

خدمتش ز آنچه بود بیش کنم

302302

کاربینان که کار او دیدند

از خدا ترسی‌اش بترسیدند

303303

سر نهادند پیش او بر خاک

که‌آفرین بر چنان عقیدت پاک

304304

که درو تخم نیکویی کارند

وز سرشت بدش نگه دارند

305305

ای بسا رنجها که رنج نمود

رنج پنداشتند و راحت بود

306306

و ای بسا درد‌ها که بر مرد‌ست

همه جان‌دارو‌یی دران دردست

307307

چون برآمد ز کوه چشمهٔ نور

کرد از آفاق چشم بد را دور

308308

صبج چون عنکبوت اصطرلاب

بر عمود زمین تنید لعاب

309309

بادی آمد به کف گرفته چراغ

باغبان را به شهر برد ز باغ

310310

خواجه برزد علم به سلطانی

رست ازان بند و بنده فرمانی

311311

ز آتش عشقبازی شب دوش

آمده خاطر‌ش چو دیگ به‌جوش

312312

چون به شهر آمد از وفا‌دار‌ی

کرد مقصود را طلب‌کار‌ی

313313

ماه دوشینه را رساند به مهد

بست کابین چنانکه باشد عهد

314314

در ناسفته را به مرجان سفت

مرغ بیدار گشت و ماهی خفت

315315

گر ببینی ز مرغ تا ماهی

همه را باشد این هواخواهی

316316

دولتی بین که یافت آب زلال

وانگهی خورد ازو که بود حلال

317317

چشمه‌ای یافت پاک چون خورشید

چون سمن صافی و چو سیم سپید

318318

در سپید‌ی‌ست روشنایی روز

وز سپید‌ی‌ست مَهْ جهان‌افروز

319319

همه رنگی تکلف اندود‌ست

جز سپید‌ی که او نیالود‌ست

320320

هرچ از آلودگی شود نومید

پاکی‌اش را لقب کنند سپید

321321

در پرستش به وقت کوشیدن

سنت آمد سپید پوشیدن

322322

چون سمن‌سینه زین سخن پرداخت

شه در آغوش خویش جایش ساخت

323323

وین چنین شب بسی به ناز و نشاط

سوی هر گنبد‌ی کشید بساط

324324

به روی این آسمان گنبدساز

کرده درهای هفت گنبد باز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

روز پنجشنبه است روزی خوب

وز سعادت به مشتری منسوب

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 31 - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم

اگلی نظم

چون به تثلیث مشتری و زحل

شاه انجم ز حوت شد به حمل

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 33 - آگاهی بهرام از لشکر‌کشی خاقان چین بار دوم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور