صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 31 - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم

بخش 31 - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

روز پنجشنبه است روزی خوب

وز سعادت به مشتری منسوب

22

چون دم صبح گشت نافه‌گشای

عود را سوخت خاک صندل‌سای

33

بر نمودار خاک صندل فام

صندلی کرد شاه جامه و جام

44

آمد از گنبد کبود برون

شد به گنبدسرای صندل‌گون

55

باده‌خور شد ز دست لعبت چین

و‌آب کوثر ز دست حورالعین

66

تا شب از دست حور می می‌خورد

وز می خورده خرمی می‌کرد

77

صدف این محیط کحلی رنگ

چو برآمود دُر به کام نهنگ

88

شاه ازان تنگ‌چشم ِ چین‌پرورد

خواست کز خاطرش فشاند گرد

99

بانوی چین ز چهره چین بگشاد

وز رطب جوی انگبین بگشاد

1010

گفت کای زنده از تو جان جهان

برترین پادشاه پادشهان

1111

بیشتر زانکه ریگ در صحراست

سنگ در کوه و آب در دریاست

1212

عمر بادت که هست بختت یار

بادی از عمر و بخت برخوردار

1313

ای چو خورشید روشنایی‌بخش

پادشا بلکه پادشایی‌بخش

1414

من خود اندیشناک پیوسته

زین زبان شکسته و بسته

1515

و آنگهی پیش راح ریحانی

کرد باید سِکاهن افشانی

1616

لیک چون شه نشاط جان خواهد

وز پی خنده زعفران خواهد

1717

کژ مژی را خریطه بگشایم

خنده‌ای در نشاطش افزایم

1818

گویم ار زانکه دلپذیر آید

در دل شاه جایگیر آید

1919

چون دعا کرد ماه مهر پرست

شاه را بوسه داد بر سر دست

2020

گفت وقتی ز شهر خود دو جوان

سوی شهری دگر شدند روان

2121

هر یکی در جوال‌گوشه خویش

کرده ترتیب راه‌توشه خویش

2222

نام این خیر و نام آن شر بود

فعل هریک به نام درخور بود

2323

چون بریدند روزکی دو سه راه

توشه‌ای را که داشتند نگاه

2424

خیر می‌خورد و شر نگه می‌داشت

این غله می‌درود و آن می‌کاشت

2525

تا رسیدند هر دو دوشادوش

به بیابانی از بخار بجوش

2626

کوره‌ای چون تنور از آتش گرم

ک‌آهن از وی چو موم گشتی نرم

2727

گرمسیری ز خشک ساری بوم

کرده باد شمال را به سموم

2828

شر خبر داشت کان زمین خراب

دوری‌یی دارد و ندارد آب

2929

مَشکی از آب کرده پنهان پُر

در خریطه نگاه‌داشت چو در

3030

خیر فارغ که آب در راه است

بی‌خبر کاب نیست آن چاه است

3131

در بیابان گرم و راه دراز

هر دو می‌تاختند با تک و تاز

3232

چون به گرمی شدند روزی هفت

آب شر ماند و آب خیر برفت

3333

شر که آن آب را ز خیر نهفت

با وی از خیر و شر حدیث نگفت

3434

خیر چون دید کاو ز گوهر بد

دارد آبی در آبگینه خود

3535

وقت وقت از رفیق‌، پنهانی

می‌خورد چون رحیق ریحانی

3636

گرچه در تاب تشنگی می‌سوخت

لب به دندان ز لابه برمی‌دوخت

3737

تشنه در آب او نظر می‌کرد

آب دندانی از جگر می‌خورد

3838

تا به حدی که خشک شد جگرش

باز ماند از گشادگی نظرش

3939

داشت با خود دو لعل آتش رنگ

آب دارنده و آبشان در سنگ

4040

می‌چکید آب ازان دو لعل نهان

آب دیده ولی نه آب دهان

4141

حالی آن لعل آبدار گشاد

پیش آن ریگ آبدار نهاد

4242

گفت مُردم ز تشنگی دریاب

آتشم را بکش به لختی آب

4343

شربتی آب از آن زلال چو نوش

یا به همّت ببخش یا بفروش

4444

این دو گوهر در آب خویش انداز

گوهرم را به آب خود بنواز

4545

شر که خشم خدای باد بر او

نام خود را ورق گشاد بر او

4646

گفت کز سنگ چشمه بر متراش

فارغم زین فریب‌، فارغ باش

4747

می‌دهی گوهرم به ویرانی

تا به آباد شهر بستانی؟

4848

چه حریفم که این فریب خورم‌؟

من ز دیو آدمی‌فریب‌ترم

4949

نرسد وقت چاره‌سازی من

مهره تو به حُقه‌بازی من

5050

صد هزاران چنین فسون و فریب

کرده‌ام از مقامری به شکیب

5151

نگذارم که آب من بخوری

چون به شهر آیی‌، آب من ببری

5252

آن گهر چون ستانم از تو به راز؟

کز منش عاقبت ستانی باز؟

5353

گهری بایدم که نتوانی

کز منش هیچ گونه بستانی

5454

خیر گفت آن چه گوهر است بگوی

تا سپارم به دست گوهرجوی

5555

گفت شر آن دو گوهر بصرست

کاین ازان آن از این عزیزترست

5656

چشم‌ها را به من فروش به آب

ور‌نه زین آبخورد روی بتاب

5757

خیر گفت از خدا نداری شرم‌؟

کاب سردم دهی به آتش گرم‌؟

5858

چشمه گیرم که خوشگوار بود

چشم کندن بگو چه کار بود؟

5959

چون من از چشم خود شوم درویش

چشمه گر صد شود چه سود از بیش؟

6060

چشم دادن ز بهر چشمه نوش

چون توان؟ آب را به زر بفروش

6161

لعل بِستان و آنچه دارم چیز

بدهم خط بدانچه دارم نیز

6262

به خدای جهان خورم سوگند

که بدین داوری شوم خرسند

6363

چشم بگذار بر من ای سَره مرد

سرد مهری مکن به آبی سرد

6464

گفت شر کاین سخن فسانه بوَد

تشنه را زین بسی بهانه بود

6565

چشم باید گهر ندارد سود

کاین گهر بیش از این تواند بود

6666

خیر در کار خویش خیره بماند

آب چشمی بر آب چشمه فشاند

6767

دید کز تشنگی بخواهد مرد

جان ازان جایگه نخواهد برد

6868

دل گرمش به آب سرد فریفت

تشنه‌ای کاو کز آب سرد شکیفت

6969

گفت برخیز تیغ و دشنه بیار

شربتی آب سوی تشنه بیار

7070

دیده آتشین من برکش

واتشم را بکُش به آبی خوش

7171

ظن چنین برد کز چنان تسلیم

یابد امیدواری از پس بیم

7272

شر که آن دید دشنه باز گشاد

پیش آن خاک تشنه رفت چو باد

7373

در چراغ دو چشم او زد تیغ

نامدش کشتن چراغ دریغ

7474

نرگسی را به تیغ گلگون کرد

گوهری را ز تاج بیرون کرد

7575

چشمِ تشنه چو کرده بود تباه

آب ناداده کرد همّت ِ راه

7676

جامه و رخت و گوهرش برداشت

مرد بی دیده را تهی بگذاشت

7777

خیر چون رفته دید شر ز برش

نبد آگاهی‌یی ز خیر و شرش

7878

بر سر خون و خاک می‌غلتید

به که چشمش نبُد که خود را دید

7979

بود کُردی ز مهتران بزرگ

گله‌ای داشت دور از آفت گرگ

8080

چارپایان خوب نیز بسی

کانچنان چارپا نداشت کسی

8181

خانه‌ای هفت و هشت با او خویش

او توانگر بد آن دگر درویش

8282

کُرد صحرانشینِ کوه‌نورد

چون بیابانیان بیابان گرد

8383

از برای علف به صحرا گشت

گله را می‌چراند دشت به دشت

8484

هر کجا دیدی آبخورد و گیاه

کردی آنجا دو هفته منزل‌گاه

8585

چون علف خورد‌، جای را می‌ماند

گله بر جانب دگر می‌راند

8686

از قضا را دران دو روز نه دیر

پنجه آنجا گشاده بود چو شیر

8787

کرد را بود دختری به جمال

لعبتی تُرک‌چشم و هندو خال

8888

سروی آب از رگ جگر خورده

نازنینی به ناز پرورده

8989

رسنِ زلف تا به دامن بیش

کرده مه را رسن به گردنِ خویش

9090

جعد بر جعد چون بنفشه باغ

به سیاهی سیه‌تر از پر زاغ

9191

سحر غمزش که بود از افسون مست

بر فریب زمانه یافته دست

9292

خلق از آن سِحر بابلی کردن

دل نهاده به بابلی خوردن

9393

شب ز خالش سواد یافته بود

مه ز تابندگیش تافته بود

9494

تنگی پسته شکرشکنش

بوسه را راه بسته بر دهنش

9595

آن خرامنده ماه خرگاهی

شد طلبکار آب چون ماهی

9696

خانیی آب بود دور از راه

بود ازان خانی آب آن بنگاه

9797

کوزه پر کرد از آبِ آن خانی

تا برد سوی خانه پنهانی

9898

ناگهان ناله‌ای شنید از دور

کامد از زخم خورده‌ای رنجور

9999

بر پی ناله شد چو ناله شنید

خسته در خاک و خون جوانی دید

100100

دست و پایی ز درد می‌افشاند

در تضرع خدای را می‌خواند

101101

نازنین را ز سر برون شد ناز

پیش آن زخم‌خورده رفت فراز

102102

گفت ویحک چه کس توانی بود؟

این‌چنین خاکسار و خون‌آلود؟

103103

این ستم بر جوانی تو که کرد؟

وینچنین زینهار بر تو که خورد؟

104104

خیر گفت ای فرشته فلکی

گر پری زاده‌ای وگر ملکی

105105

کار من طرفه‌بازیی دارد

قصه من درازیی دارد

106106

مُردم از تشنگی و بی آبی

تشنه را جهد کن که دریابی

107107

آب اگر نیست رو که من مردم

ور یکی قطره هست جان بردم

108108

ساقیِ نوش‌لب کلید نجات

دادش آبی به لطف آب حیات

109109

تشنه گرم دل ز شربت سرد

خورد بر قدر آنکه شاید خورد

110110

زنده شد جان پژمریده او

شاد گشت آن چراغ دیده او

111111

دیده‌ای را که کنده بود ز جای

درهم افکند و برد نامِ خدای

112112

گر خراشیده شد سپیدی توز

مقله در پیه مانده بود هنوز

113113

آنقدر زور دید در پایش

که برانگیخت شاید از جایش

114114

پیه در چشم او نهاد و ببست

وز سر مردمی گرفتش دست

115115

کرد جهدی تمام تا برخاست

قایدش گشت و برد بر ره راست

116116

تا بدانجا که بود بنگه او

مرد بی دیده بود همره او

117117

چاکری را که اهل خانه شمرد

دست او را به دست او بسپرد

118118

گفت آهسته تا نرنجانی

بر در ما برش به آسانی

119119

خویشتن رفت پیش مادر زود

سرگذشتی که دید باز نمود

120120

گفت مادر: «چرا رها کردی؟

کامدی با خودش نیاوردی؟

121121

تا مگر چاره‌ای نموده شدی

کاندکی راحتش فزوده شدی»

122122

گفت کاوردم ار به جان برسد

چشم دارم که این زمان برسد

123123

چاکری کاو به خانه راه آورد

خسته را سوی خوابگاه آورد

124124

جای کردند و خوان نهادنش

شوربا و کباب دادندش

125125

مرد گرمی رسیده با دم سرد

خورد لختی و سر نهاد به درد

126126

کرد کامد شبانگه از صحرا

تا خورد آنچه بشکند صفرا

127127

دید چیزی که آن نه عادت بود

جوش صفراش ازان زیادت بود

128128

بیهشی خسته دید افتاده

چون کسی زخم خورده جان داده

129129

گفت کاین شخص ناتوان از کجاست؟

واینچین ناتوان و خسته چراست؟

130130

آنچه بر وی گذشته بود نخست

کس ندانست شرح آن به درست

131131

قصه چشم کندنش گفتند

که به الماس جزع او سفتند

132132

کرد چون دید کان جگر خسته

شد ز بی دیده‌ای نظر بسته

133133

گفت کز شاخ آن درخت بلند

باز بایست کرد برگی چند

134134

کوفتن برگ و آب ازو ستدن

سودن آنجا و تاب ازو ستدن

135135

گر چنین مرهمی گرفتی ساز

یافتی دیده روشنایی باز

136136

رخنه دیده گرچه باشد سخت

به شود زاب آن دو برگ درخت

137137

پس نشان داد کاندرخت کجاست

گفت از آن آبخورد که خانی ماست

138138

هست رسته کهن درختی نغز

کز نسیمش گشاده گردد مغز

139139

ساقش از بیخ برکشیده دو شاخ

دوریی در میان هردو فراخ

140140

برگ یک شاخ ازو چو حله حور

دیده رفته را درآرد نور

141141

برگ شاخ دگر چو آب حیات

صرعیان را دهد ز صرع نجات

142142

چون ز کرد آن شنید دختر کرد

دل به تدبیر آن علاج سپرد

143143

لابه‌ها کرد و از پدر درخواست

تا کند برگ بینوایی راست

144144

کرد چون دید لابه کردن سخت

راه برداشت رفت سوی درخت

145145

باز کرد از درخت مشتی برگ

نوشداروی خستگان از مرگ

146146

آمد آورد نازنین برداشت

کوفت چندانکه مغز باز گذاشت

147147

کرد صافی چنانکه درد نماند

در نظرگاه دردمند فشاند

148148

دارو و دیده را به هم دربست

خسته از درد ساعتی بنشست

149149

دیده بر بخت کارساز نهاد

سر به بالین تخت باز نهاد

150150

بود تا پنج روز بسته سرش

و آن طلاها نهاده بر نظرش

151151

روز پنجم خلاص دادندش

دارو از دیده برگشادندش

152152

چشم از دست رفته گشت درست

شد به عینه چنانکه بود نخست

153153

مرد بی دیده برگشاد نظر

چون دو نرگس که بشکفد به سحر

154154

خیر کان خیر دید برد سپاس

کز رمد رسته شد چو گاو خراس

155155

اهل خانه ز رنج دل رستند

دل گشادند و روی بربستند

156156

از بسی رنجها که بر وی برد

مهربان گشته بود دختر کرد

157157

چون دو نرگس گشاد سرو بلند

درج گوهر گشاده گشت ز بند

158158

مهربان‌تر شد آن پریزاده

بر جمال جوان آزاده

159159

خیر نیز از لطف رسانی او

مهربان شد ز مهربانی او

160160

گرچه رویش ندیده بود تمام

دیده بودش به وقت خیز و خرام

161161

لفظ شیرین او شنیده بسی

لطف دستش بدو رسیده بسی

162162

دل درو بسته بود و آن دلبند

هم درو بسته دل زهی پیوند

163163

خیر با کرد پیر هر سحری

بستی از راه چاکری کمری

164164

به شتربانی و گله‌داری

کردی آهستگی و هشیاری

165165

از گله دور کردی آفت گرگ

داشتی پاس جمله خرد و بزرگ

166166

کرد صحرا رو بیابانی

چون از او یافت آن تن‌آسانی

167167

به تولای خود عزیزش کرد

حاکم خان و مان و چیزش کرد

168168

خیر چون شد به خانه در گستاخ

قصه جستجوی گشت فراخ

169169

باز جستند حال دیده او

کز که بود آن ستم رسیده او

170170

خیر از ایشان حدیث شر ننهفت

هرچه بودش ز خیر و شر همه گفت

171171

قصه گوهر و خریدن آب

کاتش تشنگیش کرد کباب

172172

وانکه از دیده گوهرش برکند

به دگر گوهرش رساند گزند

173173

این گهر سفت و آن گهر برداشت

واب ناداده تشنه را بگذاشت

174174

کرد کان داستان شنید ز خیر

روی بر خاک زد چو راهب دیر

175175

کانچنان تند‌باد بی‌اَجلی

نرسانْد این شکوفه را خللی

176176

چون شنیدند کان فرشته سرشت

چه بلا دید ازان زبانی‌ِ زشت

177177

خیر از نام گشت نامی‌تر

شد بر ایشان ز جان گرامی‌تر

178178

داشتندش چنانکه باید داشت

نازنین خدمتش به کس نگذاشت

179179

روی‌بسته پرستشی می‌کرد

آب می‌داد و آتشی می‌خورد

180180

خیر یکباره دل بدو بسپرد

از وی آن جان که باز یافت نبرد

181181

کرد بر یاد آن گرامی در

خدمت گاو و گوسپند و شتر

182182

گفت ممکن نشد که این دلبند

با چو من مفلسی کند پیوند

183183

دختری را بدین جمال و کمال

نتوان یافت بی خزینه و مال

184184

من که نانشان خورم به درویشی

کی نهم چشم خویش بر خویشی‌؟

185185

به ازان نیست کز چنین خطری

زیرکانه برآورم سفری

186186

چون بر این قصه هفته‌ای بگذشت

شامگاهی به خانه رفت از دشت

187187

دل ز تیمار آن عروس به رنج

چون گدایی نشسته بر سر گنج

188188

تشنه و در برابر آب زلال

تشنه‌تر زانکه بود اول حال

189189

آن شب از رخنه‌ای که داشت دلش

ز آب دیده شکوفه کرد گلش

190190

گفت با کرد کای غریب‌نواز

از غریبان بسی کشیدی ناز

191191

نور چشمم بنا نهاده تست

دل و جان هر دو باز داده تست

192192

چون به خوان‌ریزه تو پروردم

نعمت از خوان تو بسی خوردم

193193

داغ تو برتر از جبین منست

شکر تو بیش از آفرین منست

194194

گر بجویی درون و بیرونم

بوی خوان تو آید از خونم

195195

خوان بر سر بر این ندارم دست

سر بر خوان اگر بخواهی هست

196196

بیش از این میهمان نشاید بود

نمکی بر جگر نشاید سود

197197

بر قیاس نواله خواری تو

ناید از من سپاس داری تو

198198

مگرم هم به فضل خویش خدای

دهد آنچه آورم حق تو بجای

199199

گرچه تیمار یابم از دوری

خواهم از خدمت تو دستوری

200200

دیرگاه است کز ولایت خویش

دورم از کار و از کفایت خویش

201201

عزم دارم که بامداد پگاه

سوی خانه کنم عزیمت راه

202202

گر به صورت جدا شوم ز برت

نبرد همّتم ز خاک درت

203203

چشم دارم به چون تو چشمه نور

که ز دوری دلم نداری دور

204204

همّتم را گشاده بال کنی

وانچه خوردم مرا حلال کنی

205205

چون سخن‌گو سخن به آخر برد

در زد آتش به خیل خانه کرد

206206

گریه کردی از میان برخاست

های‌هایی فتاد در چپ و راست

207207

کرد گریان و کرد زاده بتر

مغزها خشک و دیده‌ها شد تر

208208

از پس گریه سر فرو بردند

گویی آبی بدند کافسردند

209209

سر برآورد کُردِ روشن‌رای

کرد خالی ز پیشکاران جای

210210

گفت با خیر کای جوان‌ِ بهوش

زیرک و خوب و مهربان و خموش

211211

رفته گیرت به شهر خود باری

خورده از همرهی دگر خاری

212212

نعمت و ناز و کامگاری هست

بر همه نیک و بد تو داری دست

213213

نیک‌مردان به بد عنان ندهند

دوستان را به دشمنان ندهند

214214

جز یکی دختر عزیز مرا

نیست و بسیار هست چیز مرا

215215

دختر مهربان خدمت دوست

زشت باشد که گویمش نه نکوست

216216

گرچه در نافه است مشک نهان

آشکار است بوی او به جهان

217217

گر نهی دل به ما و دختر ما

هستی از جان عزیزتر بر ما

218218

بر چنین دختری به آزادی

اختیارت کنم به دامادی

219219

وانچه دارم ز گوسفند و شتر

دهمت تا ز مایه گردی پر

220220

من میان شما به نعمت و ناز

می‌زیم تا رسد رحیل فراز

221221

خیر کاین خوشدلی شنید ز کرد

سجده‌ای آنچنانکه شاید برد

222222

چون بدین خرمی سخن گفتند

از سر ناز و دلخوشی خفتند

223223

صبح هرون صفت چو بست کمر

مرغ نالید چون جلاجل زر

224224

از سر طالع همایون بخت

رفت سلطان مشرقی بر تخت

225225

کرد خوشدل ز خوابگه برخاست

کرد کار نکاح کردن راست

226226

به نکاحی که اصل پیوند‌ست

تخم اولاد ازو برومند‌ست

227227

دختر خویش را سپرد به خیر

زهره را داد با عطارد سیر

228228

تشنه مرده آب حیوان یافت

نور خورشید بر شکوفه بتافت

229229

ساقی نوش‌لب به تشنه خویش

شربتی داد از آب کوثر بیش

230230

اولش گرچه آب خانی داد

آخرش آب زندگانی داد

231231

شادمان زیستند هر دو به‌هم

زآنچه باید نبود چیزی کم

232232

عهد پیشینه یاد می‌کردند

وآنچه‌شان بود شاد می‌خوردند

233233

کرد هر مایه‌ای که با خود داشت

بر گرانمایگان خود بگذاشت

234234

تا چنان شد که خان و مان و رمه

به سوی خیر بازگشت همه

235235

چون از آن مرغزار آب و درخت

برگرفتند سوی صحرا رخت

236236

خیر شد زی درخت صندل بوی

که ازو جانش گشت درمان جوی

237237

نه ز یک شاخ‌، کز ستون دو شاخ

چید بسیار برگ‌های فراخ

238238

کرد از آن برگ‌ها دو انبان پر

تعبیه در میان بار شتر

239239

آن یکی بد علاج صرع تمام

وان دگر خود دوای دیده به نام

240240

با کس احوال برگ باز نگفت

آن دوا را ز دیده داشت نهفت

241241

تا به شهری شتافتند ز راه

که درو صرع داشت دختر شاه

242242

گرچه بسیار چاره می‌کردند

به نمی‌شد دریغ می‌خوردند

243243

هر پزشگی که بود دانش بهر

آمده بر امید شهر به شهر

244244

تا برند از طریق چاره‌گری

آفت دیو را ز پیش پری

245245

پادشه شرط کرده بود نخست

که هرانکو کند علاج درست

246246

دختر او را دهم به آزادی

ارجمندش کنم به دامادی

247247

وانکه بیند جمال این دختر

نکند چاره سازی درخور

248248

بر وی از تیغ ترکتاز کنم

سرش از تن به تیغ باز کنم

249249

بی دوایی که دید آن بیمار

کشت چندین پزشک در تیمار

250250

سربریده شده هزار طبیب

چه ز شهری چه مردمان غریب

251251

این سخن گشت در ولایت فاش

لیک هر یک به آرزوی معاش

252252

سر خود را به باد برمی‌داد

در پی خون خویش می‌افتاد

253253

خیر کز مردم این سخن بشنید

آن خلل را خلاص با خود دید

254254

کس فرستاد و پادشه را گفت

کز ره این خار من توانم رُفت

255255

نبرم رنج او به فضل خدای

وآورم با تو شرط خویش به جای

256256

لیک شرط آن بود به دستوری

کز طمع هست بنده را دوری

257257

این دوا را که رای خواهم کرد

از برای خدای خواهم کرد

258258

تا خدایم به وقت پیروزی

کند اسباب این غرض روزی

259259

چونکه پیغام او رسید به شاه

شاه دادش به دست بوسی راه

260260

خیر شد خدمتی به واجب کرد

شاه پرسید و گفت کای سره مرد

261261

چیست نام تو؟ گفت نامم خیر

کاخترم داد از سعادت سیر

262262

شاه نامش خجسته دید به فال

گفت کای خیرمندِ چاره‌سگال

263263

در چنین شغل نیک فرجامت

عاقبت خیر باد چون نامت

264264

وانگه او را به محرمی بسپرد

تا به خلوت سرای دختر برد

265265

پیکری دید خیر چون خورشید

سروی از باد صرع گشته چو بید

266266

گاوچشمی چو شیر آشفته

شب نیاسوده روز ناخفته

267267

اندکی برگ ازان خجسته درخت

داشت با خود گره برو زده سخت

268268

سود و زان سوده شربتی برساخت

سرد و شیرین که تشنه را بنواخت

269269

داد تا شاهزاده شربت خورد

وز دماغش فرو نشست آن گرد

270270

رست ازان ولوله که سودا بود

خوردن و خفتنش به یک جا بود

271271

خیر چون دید کان شکفته بهار

خفت و ایمن شد از نهیب غبار

272272

شد برون زان سرای مینوفش

سر سوی خانه کرد با دل خوش

273273

وان پری‌رخ سه روز خفته بماند

با پدر حال خود نگفته بماند

274274

در سیم روز چونکه سر برداشت

خورد آن چیزها که درخور داشت

275275

شه که این مژده‌اش به گوش رسید

پای بی کفش در سرای دوید

276276

دختر خویش را به هوش و به رای

دید بر تخت در میان سرای

277277

روی بر خاک زد به دختر گفت

کای به جز عقل کس نیافته جفت

278278

چونی از خستگی و رنجوری؟

کز برت باد فتنه را دوری

279279

دختر شرمگین ز حشمت شاه

بر خود آیین شکر داشت نگاه

280280

شاه رفت از سرای پرده برون

اندهش کم شد و نشاط فزون

281281

داد دختر به محرمی پیغام

تا بگوید به شاه نیکو نام

282282

که شنیدم که در جریده جهد

پادشا را درست باشد عهد

283283

چون به هنگام تیغ تارک سای

شرط خویش آورید شاه به جای

284284

با سری کاو به تاج شد در خورد

عهد خود را درست باید کرد

285285

تا چو عهدش بود به تیغ درست

به گه تاج هم نباشد سست

286286

صد سر از تیغ یافت گزند

گو یکی سر به تاج باش بلند

287287

آنکه زو شد مرا علاج پدید

وز وی این بند بسته یافت کلید

288288

کار او را به ترک نتوان گفت

کز جهانم جز او نباشد جفت

289289

به که ما دل ز عهد نگشاییم

وز چنین عهده‌ای برون آییم

290290

شاه را نیز رای آن برخاست

که کند عهد خویشتن را راست

291291

خیر آزاده را به حضرت شاه

باز جستند و یافتند به راه

292292

گوهری یافته شمردندش

در زمان نزد شاه بردندش

293293

شاه گفت ای بزرگوار جهان

رخ چه داری ز بخت خویش نهان؟

294294

خلعت خاص دادش از تن خویش

از یکی مملکت به قیمت بیش

295295

بجز این چند زینت دگرش

کمر زر حمایل گهرش

296296

کله بستند گرد شهر و سرای

شهریان ساختند شهر آرای

297297

دختر آمد ز طاق گوشه بام

دید داماد را چو ماه تمام

298298

چابک و سرو قد و زیباروی

غالیه خط جوان مشگین موی

299299

به رضای عروس و رای پدر

خیر داماد شد به کوری شر

300300

بر در گنج یافت سلطان دست

مهر آنچش درست بود شکست

301301

عیش ازان پس به کام دل می‌راند

نقش خوبی و خوشدلی می‌خواند

302302

شاه را محتشم وزیری بود

خلق را نیک دستگیری بود

303303

دختری داشت دلربای و شگرف

چهره چون خون زاغ بر سر برف

304304

آفت آبله رسیده به ماه

ز ابله دیده‌هاش گشته تباه

305305

خواست دستوریی در آن دستور

که دهد خیر چشم مه را نور

306306

هم به شرطی که شاه کرد نخست

کرد مه را دوای خیر درست

307307

وان دگر نیز گشت با او جفت

گوهری بین که چند گوهر سفت

308308

یافت خیر از نشاط آن سه عروس

تاج کسری و تخت کیکاوس

309309

گاه با دختر وزیر نشست

بر همه کام خویش یافته دست

310310

چشم روشن گهی به دختر شاه

کاین چو خورشید بود و آن چون ماه

311311

شادمانه گهی به دختر کرد

به سه نرد از جهان ندب می‌برد

312312

تا چنان شد که نیکخواهی بخت

برساندش به پادشاهی و تخت

313313

ملک آن شهر در شمار گرفت

پادشاهی برو قرار گرفت

314314

از قضا سوی باغ شد روزی

تا کند عیش با دل افروزی

315315

شر که همراه بود در سفرش

گشت سر دلش قضای سرش

316316

با جهودی معاملت می‌ساخت

خیر دید آن جهود را بشناخت

317317

گفت این شخص را به وقت فراغ

از پس من بیاورید به باغ

318318

او سوی باغ رفت و خوش بنشست

کرد پیش ایستاده تیغ به دست

319319

شر درآمد فراخ کرده جبین

فارغ از خیر بوسه داد زمین

320320

گفت خیرش بگو که نام تو چیست؟

ایکه خواهد سر تو بر تو گریست

321321

گفت نامم مبشر سفری

در همه کارنامه هنری

322322

خیر گفتا که نام خویش بگوی

روی خود را به خون خویش بشوی

323323

گفت بیرون ازین ندارم نام

خواه تیغم نمای و خواهی جام

324324

گفت خیر ای حرامزاده خس

هست خونت حلال بر همه کس

325325

شر خلقی که با هزار عذاب

چشم آن تشنه کندی از پی آب

326326

وان بتر شد که در چنان تابی

بردی آب و ندادیش آبی

327327

گوهر چشم و گوهر کمرش

هر دو بردی و سوختی جگرش

328328

منم آن تشنه گهر برده

بخت من زنده بخت تو مرده

329329

تو مرا کشتی و خدای نکشت

مقبل آن کز خدای گیرد پشت

330330

دولتم چون خدا پناهی داد

اینکم تاج و تخت شاهی داد

331331

وای بر جان تو که بد گهری

جان بری کرده‌ای و جان نبری

332332

شر که در روی خیر دید شناخت

خویشتن زود بر زمین انداخت

333333

گفت زنهار اگرچه بد کردم

در بد من مبین که خود کردم

334334

آن نگر کاسمان چابک سیر

نام من شر نهاد و نام تو خیر

335335

گر من آن با تو کرده‌ام ز نخست

کاید از نام چون منی به درست

336336

با من آن کن تو در چنین خطری

کاید از نام چون تو ناموری

337337

خیر کان نکته رفت بر یادش

کرد حالی ز کشتن آزادش

338338

شر چو از تیغ یافت آزادی

می‌شد و می‌پرید از شادی

339339

کرد خونخواره رفت بر اثرش

تیغ زد وز قفا برید سرش

340340

گفت اگر خیر هست خیراندیش

تو شری جز شرت نیاید پیش

341341

در تنش جست و یافت آن دو گهر

تعبیه کرده در میان کمر

342342

آمد آورد پیش خیر فراز

گفت گوهر به گوهر آمد باز

343343

خیر بوسید و پیش او انداخت

گوهری را به گوهری بنواخت

344344

دست بر چشم خود نهاد و بگفت

کز تو دارم من این دو گوهر جفت

345345

این دو گوهر بدان شد ارزانی

کاین دو گوهر به تست نورانی

346346

چونکه شد کارهای خیر به کام

خلق ازو دید خیرهای تمام

347347

دولت آنجا که راهبر گردد

خار خرما و خاره زر گردد

348348

چون سعادت بدو سپرد سریر

آهنش نقره شد پلاس حریر

349349

عدل را استوار کاری داد

ملک را بر خود استواری داد

350350

برگ‌هایی کزان درخت آورد

راحت رنج‌های سخت آورد

351351

وقت وقت از برای دفع گزند

تاختی سوی آن درخت بلند

352352

آمدی زیر آن درخت فرود

دادی آن بوم را سلام و درود

353353

بر هوای درخت صندل بوی

جامه را کرده بود صندل شوی

354354

جز به صندل‌خری نکوشیدی

جامه جز صندلی نپوشیدی

355355

صندل سوده درد سر ببرد

تب ز دل تابش از جگر ببرد

356356

ترک چینی چو این حکایت چست

به زبان شکسته کرد درست

357357

شاه جای از میان جان کردش

یعنی از چشم بد نهان کردش

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چارشنبه که از شکوفه مهر

گشت پیروزه‌گون سواد سپهر

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 30 - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم

اگلی نظم

روز آدینه کاین مقرنس بید

خانه را کرد از آفتاب سپید

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 32 - نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور