صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 30 - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم

بخش 30 - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چارشنبه که از شکوفه مهر

گشت پیروزه‌گون سواد سپهر

22

شاه را شد ز عالم افروزی

جامه پیروزه‌گون ز پیروزی

33

شد به پیروزه گنبد از سر ناز

روز کوتاه بود و قصه دراز

44

زلف شب چون نقاب مشکین بست

شه ز نقابی نقیبان رست

55

خواست تا بانوی فسانه‌سرای

آرد آیین بانوانه به جای

66

گوید از راه عشقبازی او

داستانی به دلنوازی او

77

غنچهٔ گل گشاد سرو بلند

بست بر برگ گل شمامه قند

88

گفت کای چرخ بنده فرمانت

و‌اختر‌ِ فرخ آفرین‌خوانت

99

من و بهتر ز من هزار کنیز

از زمین‌بوسی تو گشته عزیز

1010

زشت باشد که پیش چشمهٔ نوش

درگشاید دکان سرکه‌فروش

1111

چون ز فرمان شاه نیست گزیر

گویم ار شه بود صداع پذیر

1212

بود مردی به مصر ماهان نام

منظر‌ی خوبتر ز ماه تمام

1313

یوسف مصریان به زیبایی

هندوی او هزار یغما‌یی

1414

جمعی از دوستان و همزادان

گشته هریک به روی او شادان

1515

روزکی چند زیر چرخ کبود

دل نهادند بر سماع و سرود

1616

هریک از بهر آن خجسته چراغ

کرده مهمانی‌یی به خانه و باغ

1717

روزی آزاده‌ای بزرگ نه خُرد

آمد‌، او را به باغ مهمان برد

1818

بوستانی لطیف و شیرین‌کار

دوستان زو لطیف‌تر صد‌بار

1919

تا شب آنجا نشاط می‌کردند

گاه می گاه میوه می‌خوردند

2020

هر زمان از نشاط پرورشی

هردم از گونه دگر خورشی

2121

شب چو از مشک برکشید علم

نقره را قیر درکشید قلم

2222

عیش خوش بودشان در آن بستان

باده در دست و نغمه در دستان

2323

هم در آن باغ دل گرو کردند

خرمی تازه عیش نو کردند

2424

بود مهتابی آسمان افروز

شبی الحق به روشنایی روز

2525

مغز ماهان چو گرم شد ز شراب

تابش ماه دید و گردش آب

2626

گرد آن باغ گشت چون مستان

تا رسید از چمن به نخلستان

2727

دید شخصی ز دور کامد پیش

خبر‌ش داد از آشنایی خویش

2828

چون که بشناختش همال‌ش بود

در تجارت شریک مالش بود

2929

گفت چون آمدی بدین هنگام‌؟

نه رفیق و نه چاکر و نه غلام‌!

3030

گفت که‌امشب رسیدم از ره دور

دلم از دیدنت نبود صبور

3131

سودی آورده‌ام برون ز قیاس

زان چنان سود هست جای سپاس

3232

چون رسیدم به شهر‌، بی‌گه بود

شهر در بسته‌، خانه بی‌ره بود

3333

هم در آن کاروانسرا‌ی برون

بردم آن‌ بارِ مُهر‌کرده درون

3434

چون شنیدم که خواجه مهمان‌ست

آمدم باز رفتن آسان‌ست

3535

گر تو آیی به شهر به باشد

داور ده صلاح ده باشد

3636

نیز ممکن بود که در شب داج

نیمه سودی نهان کنیم از باج

3737

دل ماهان ز شادمانی مال

برگرفت آن شریک را دنبال

3838

در گشادند باغ را ز نهفت

چون کسی‌شان ندید هیچ نگفت

3939

هردو در پویه گشته باد‌ خرام

تا ز شب رفت یک دو پاس تمام

4040

پیش می‌شد شریک راه‌نورد

او به دنبال می‌دوید چو گرد

4141

راه چون از حساب خانه گذشت

تیر اندیشه از نشانه گذشت

4242

گفت ماهان ز ما به فرضه نیل

دوری راه نیست جز یک میل

4343

چار فرسنگ ره فزون رفتیم

از خط دایره برون رفتیم

4444

باز گفتا مگر که من مستم‌!

بر نظر صورتی غلط بستم

4545

او که در رهبری مرا یار‌ست

راهدان‌ست و نیز هشیار‌ست

4646

همچنان می‌شدند در تک و تاب

پس‌رو آهسته پیشرو به شتاب

4747

گرچه پس‌رو ز پیش‌رو می‌ماند

پیش‌رو باز مانده را می‌خواند

4848

کم نکردند هردو ز‌آن پرواز

تا بدان گه که مرغ کرد آواز

4949

چون پر افشاند مرغ صبح‌گهی

شد دماغ شب از خیال تهی

5050

دیدهٔ مردم خیال پرست

از فریب خیال بازی رست

5151

شد ز ماهان شریک ناپیدا

ماند ماهان ز گمرهی شیدا

5252

مستی و ماندگی دماغش سفت

مانده و مست بود بر جا خفت

5353

اشک چون شمع نیم‌سوز فشاند

خفته تا وقت نیم روز بماند

5454

چون ز گرما‌ی آفتاب سرش

گرمتر گشت از آتش جگر‌ش

5555

دیده بگشاد بر نظاره راه

گرد بر گرد خویش کرد نگاه

5656

باغ گل جست و گل به باغ ندید

جز دلی با هزار داغ ندید

5757

غار بر غار دید منزل خویش

مار هر غار از اژدها‌یی بیش

5858

گرچه طاقت نماند در پایش

هم به رفتن پذیره شد رایش

5959

پویه می‌کرد و زور پایش نه

راه می‌رفت و رهنما‌یش نه

6060

تا نزد شاه‌ِ شب سه‌پایه خویش

بود ترسان دلش ز سایه خویش

6161

شب چو نقش سیاه‌کاری بست

روزگار از سپیدکاری رست

6262

بی‌خود افتاد بر در غاری

هر گیاهی به چشم او مار‌ی

6363

او در آن دیو‌خانه رفته ز هوش

کآمد آواز آدمی‌ش به گوش

6464

چون نظر برگشاد دید دوتن

زو یکی مرد بود و دیگر زن

6565

هردو بر دوش پشته‌ها بسته

می‌شدند از گرانی آهسته

6666

مرد کاو را بدید بر ره خویش

ماند زن را به جای و آمد پیش

6767

بانگ بر زد برو که هان چه کسی‌؟

با که داری چو باد هم نفسی‌؟

6868

گفت مردی غریب و کارم خام

هست ماهان گوشیار‌م نام

6969

گفت کاینجا چگونه افتادی‌؟

کاین خرابی ندارد آبادی

7070

این بر و بوم جای دیوان‌ست

شیر از آشوب‌شان غریو‌ان‌ست

7171

گفت لله و فی‌الله‌ ای سره‌مرد

آن کن از مردمی که شاید کرد

7272

که من اینجا به خود نیفتادم

دیو بگذار که‌آدمیزاد‌م

7373

دوش بودم به ناز و آسانی

بر بساط ارم به مهمانی

7474

مردی آمد که من همال توام

از شریکان ملک و مال توام

7575

زان بهشتم بدین خراب افکند

گم شد از من‌، چو روز گشت بلند

7676

با من آن یارِ فارغ از یاری

یا غلط کرد یا غلط‌کاری

7777

مردمی کن تو از برای خدا‌ی

راه گم کرده را به من بنمای

7878

مرد گفت ای جوان زیبارو‌ی

به یکی موی رستی از یک موی

7979

دیو بود آنکه مردمش خوانی

نام او هایل بیابانی

8080

چون تو صد آدمی ز ره برده‌ست

هریکی بر گریوه مرده‌ست

8181

من و این زن رفیق و یار توایم

هردو امشب نگاهدار توایم

8282

دل قوی کن میان ما بخرام

پی ز پی بر‌مگیر گام از گام

8383

رفت ماهان میان آن دو دلیل

راه را می‌نوشت میل به میل

8484

تا دم صبح هیچ دم نزدند

جز پی یکدگر قدم نزدند

8585

چون دهل بر کشید بانگ خروس

صبح بر ناقه بست زرین کوس

8686

آن‌دو زندان‌گه بی‌کلید شدند

هردو از دیده ناپدید شدند

8787

باز ماهان در اوفتاد ز پای

چون فروماندگان بماند به جای

8888

روز چون عکس روشنایی داد

خاک بر خون شب گوایی داد

8989

گشت ماهان در آن گریوهٔ تنگ

کوه بر کوه دید جای پلنگ

9090

طاقتش رفت از آنکه خورد نبود

خورشی جز دریغ و درد نبود

9191

بیخ و تخم گیا طلب می‌کرد

اندک اندک به جای نان می‌خورد

9292

باز ماندن ز راه روی نداشت

ره نه و رهرو‌ی فرو نگذاشت

9393

تا شب آن روز رفت کوه به کوه

آمد از جان و از جهان به ستوه

9494

چون جهان سپید گشت سیاه

راهرو نیز باز ماند ز راه

9595

در مغاکی خزید و لختی خفت

روی خویش از روندگان نهفت

9696

ناگه آواز پای اسب شنید

بر سر راه شد سوار‌ی دید

9797

مرکب خویش گرم کرده سوار

در دگر دست مرکبی رهوار

9898

چون درآمد به نزد ماهان تنگ

پیکر‌ی دید در خزیده به سنگ

9999

گفت کای ره‌نشین زرق نمای

چه کسی و چه جای تست اینجای‌؟

100100

گر خبر باز دادی از راز‌م

ور نه حالی سرت بیندازم

101101

گشت ماهان ز بیم او لرزان

تخمی افشاند چون کشاورز‌ان

102102

گفت کای ره‌نورد خوب خرام

گوش کن سرگذشت بنده تمام

103103

وآنچه دانست از آشکار و نهفت

چون نیوشنده گوش کرد بگفت

104104

چون سوار آن فسانه زو بشنید

در عجب ماند و پشت دست گزید

105105

گفت بَردَم به خویشتن لاحول

که شدی ایمن از هلاک دو هول

106106

نر و ماده دو غول چاره‌گر‌ند

که‌آدمی را ز راه خود ببرند

107107

در مغاک افکنند و خون ریزند

چون شود بانگ مرغ‌، بگریزند

108108

ماده هیلا و نام نر غیلا‌ست

کارشان کردن بدی و بلا‌ست

109109

شکر کن کز هلاک‌شان رستی

هان سبک باش اگر کسی هستی

110110

بر جنیبت نشین عنان درکش

وز همه نیک و بد زبان درکش

111111

بر پی‌ام بادپا‌ی را می‌ران

در دل خود خدای را می‌خوان

112112

عاجز و یاوه گشت زآن در غار

بر پر آن پرنده گشت سوار

113113

آنچنان بر پیش فرس می‌راند

که ازو باد باز پس می‌ماند

114114

چون قدر مایه راه بنوشتند

وز خطرگاه کوه بگذشتند

115115

گشت پیدا ز کوه‌پایه پست

ساده دشتی چگونه‌؟ چون کف دست

116116

آمد از هر طرف نوازش رود

نالهٔ بربط و نوای سرود

117117

بانگ از آن سو که سوی ما بخرام

نعره زین سو که نوش بادت جام

118118

همه صحرا به جای سبزه و گل

غول در غول بود و غل در غل

119119

کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه

کوه صحرا گرفته صحرا کوه

120120

بر نشسته هزار دیو به دیو

از در و دشت برکشیده غریو

121121

همه چون دیوباد خاک‌انداز

بلکه چون دیوِ چَه سیاه و دراز

122122

تا بدانجا رسید کز چپ و راست

های و هویی بر آسمان برخاست

123123

صَفق و رقص برکشیده خروش

مغز را در سر آوریده به جوش

124124

هر زمان آن خروش می‌افزود

لحظه تا لحظه بیشتر می‌بود

125125

چون برین ساعتی گذشت ز دور

گشت پیدا هزار مشعل نور

126126

ناگه آمد پدید شخصی چند

کالبد‌هایی سهمناک و بلند

127127

لفچه‌هایی چو زنگیان سیاه

همه قطران قبا و قیر کلاه

128128

همه خرطوم دار و شاخ‌گرای

گاو و پیلی نموده در یکجای

129129

هریکی آتشی گرفته به دست

منکر و زشت چون زبانی مست

130130

آتش از حلق‌شان زبانه زنان

بیت گویان و شاخشانه زنان

131131

زان جلاجل که در دم آوردند

رقص در جمله عالم آوردند

132132

هم بدان زخمه کان سیاهان داشت

رقص کرد آن فرس که ماهان داشت

133133

کرد ماهان در اسب خویش نظر

تا ز پایش چرا برآمد پر

134134

زیر خود محنت و بلایی دید

خویشتن را بر اژدها‌یی دید

135135

اژدهایی چهارپای و دو پر

وین عجب‌تر که هفت بودش سر

136136

فلکی کاو به گِردِ ما کمر‌ست

چه عجب که‌اژدها‌ی هفت‌سر‌ست

137137

او برآن اژدهای دوزخ وش

کرده بر گردنش دو پای به کش

138138

وآن ستمگاره دیو بازیگر

هر زمانی بازی‌یی نمود دگر

139139

پای می‌کوفت با هزار شکن

پیچ در پیچ‌تر ز تاب رسن

140140

او چو خاشاک سایه پرورده

سیلش از کوه پیش در کرده

141141

سو به سو می‌فکند و می‌بردش

کرد یکباره خسته و خرد‌ش

142142

می‌دواندش ز راه سرمستی

می‌زدش بر بلندی و پستی

143143

گه برانگیختش چو گوی از جای

گه به گردن درآوریدش پای

144144

کرد بر وی هزار گونه فسوس

تا به هنگام صبح و بانگ خروس

145145

صبح چون زد دم از دهانه شیر

حالی از گردنش فکند به زیر

146146

رفت و رفت از جهان نفیر و خروش

دیگ‌های سیه نشست ز جوش

147147

چون ز دیو اوفتاد دیو سوار

رفت چون دیو دیدگان از کار

148148

ماند بی‌خود در آن ره افتاده

چون کسی خسته بلکه جان داده

149149

تا نتفسید از آفتاب سرش

نه ز خود بود و نز جهان خبر‌ش

150150

چون ز گرمی گرفت مغز‌ش جوش

در تن هوش رفته آمد هوش

151151

چشم مالید و از زمین برخاست

ساعتی نیک دید در چپ و راست

152152

دید بر گرد خود بیابانی

کز درازی نداشت پایانی

153153

ریگ رنگین کشیده نخ بر نخ

سرخ چون خون و گرم چون دوزخ

154154

تیغ چون بر سری فراز کشند

ریگ ریزند و نطع باز کشند

155155

آن بیابان علم به خون افراخت

ریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت

156156

مرد محنت کشیده شب دوش

چون تنومند شد به طاقت و هوش

157157

یافت از دامگاه آن ددگان

کوچه راهی به کوی غمزدگان

158158

راه برداشت می‌دوید چو دود

سهم زد ز‌آن هوای زهرآلود

159159

آنچنان شد که تیر در پرتاب

باز ماند از تکش به گاه شتاب

160160

چون درآمد به شب سیاهی شام

آن بیابان نوشته بود تمام

161161

زمی سبز دید و آبْ روان

دل پیر‌ش چو بخت گشت جوان

162162

خورد از آن آب و خویشتن را شست

وز پی خواب جایگاهی جست

163163

گفت به گر به شب برآسایم

کز شب آشفته می‌شود رایم

164164

من خود اندر مزاج سودایی

وین هوا خشک و راه تنهایی

165165

چون نباشد خیال‌های درشت‌؟

خاطرم را خیال‌بازی کشت

166166

خسبم امشب ز راه دمسازی

تا نبینم خیال شب بازی

167167

پس ز هر منزلی و هر راهی

باز می‌جست عافیت گاهی

168168

تا به بیغوله‌ای رسید فراز

دید نقبی درو کشیده دراز

169169

چاه‌سار‌ی هزار پایه درو

ناشده کس مگر که سایه درو

170170

شد در آن چاه‌خانه یوسف‌وار

چون رسن پایش اوفتاده ز کار

171171

چون به پایان چاهخانه رسید

مرغ گفتی به آشیانه رسید

172172

بی خطر شد از آن حجاب نهفت

بر زمین سر نهاد و لختی خفت

173173

چون در‌آمد ز خواب نوشین باز

کرد بالین خوابگه را ساز

174174

دیده بگشاد بر حوالی چاه

نقش می‌بست بر حریر سیاه

175175

یک درم وار دید نور سپید

چون سمن بر سواد سایه بید

176176

گرد آن روشنایی از چپ و راست

دید تا اصل روشنی ز کجاست

177177

رخنه‌ای دید داده چرخ بلند

نور مهتاب را بدو پیوند

178178

چون شد آگه که آن فواره نور

تابد از ماه و ماه از آنجا دور

179179

چنگ و ناخن نهاد در سوراخ

تنگی‌اش را به چاره کرد فراخ

180180

تا چنان شد که فرق تا گردن

می‌توانست ازو برون کردن

181181

سر برون کرد و باغ و گلشن دید

جایگاهی لطیف و روشن دید

182182

رخنه کاوید تا به جهد و فسون

خویشتن را ز رخنه کرد برون

183183

دید باغی نه باغ بلکه بهشت

به ز باغ ارم به طبع و سرشت

184184

روضه‌گاهی چو صد نگار درو

سرو و شمشاد بی‌شمار درو

185185

میوه دارانش از برومند‌ی

کرده با خاک سجده پیوند‌ی

186186

میوه‌هایی برون ز اندازه

جان ازو تازه او چو جان تازه

187187

سیب چون لعل جام‌های رحیق

نار بر شکل درج‌های عقیق

188188

بِهْ چه گویی‌؟ بر آگنیده به مشک

پسته با خنده‌تر از لب خشک

189189

رنگ شفتالو از شمایل شاخ

کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ

190190

موز با لقمه خلیفه به راز

رطبش را سه بوسه برده به گاز

191191

شکر امرود در شکر خندی

عقد عناب در گهر بندی

192192

شهد انجیر و مغز بادامش

صحن پالوده کرده در جامش

193193

تاک انگور کج نهاده کلاه

دیده در حکم خود سپید و سیاه

194194

ز آب انگور و نار آتش‌گون

همچو انگور بسته محضر خون

195195

شاخ نارنج و برگ تازه ترنج

نخل‌بندی نشانده بر هر گنج

196196

بوستان چون مشعبد از نیرنگ

خربزه حقه‌های رنگارنگ

197197

میوه بر میوه سیب و سنجد و نار

چون طبرخون ولی طبرزد وار

198198

چونکه ماهان چنان بهشتی یافت

دل ز دوزخ سرای دوشین تافت

199199

او در‌آن میوه‌ها عجب مانده

خورده برخی و برخی افشانده

200200

ناگه از گوشه نعره‌ای برخاست

که بگیرید دزد را چپ و راست

201201

پیری آمد ز خشم و کینه به‌جوش

چوبدستی بر آوریده به دوش

202202

گفت کای دیوِ میوه‌دزد‌، که‌یی؟

شب به باغ آمده ز بهر چه‌یی‌؟

203203

چند سال‌ست تا در این باغم

از شبیخون دزد بی‌داغم

204204

تو چه خَلقی‌؟ چه اصل دانندت‌؟

چونی و کیستی‌؟ که خوانندت‌؟

205205

چون به ماهان بر این حدیث شمرد

مرد مسکین به دست و پای بمرد

206206

گفت مردی غریبم از خانه

دور مانده به جای بیگانه

207207

با غریبان‌ِ رنج‌دیده بساز

تا فلک خوانَدَت غریب‌نواز

208208

پیر چون دید عذر سازی او

کرد رغبت به دلنواز‌ی او

209209

چوبدستی نهاد زود ز دست

فارغش کرد و پیش او بنشست

210210

گفت برگوی سرگذشته خویش

تا چه دیدی ترا چه آمد پیش

211211

چه ستم دیده‌ای ز بی‌خردان‌؟

چه بدی کرده‌اند با تو بدان‌؟

212212

چونکه ماهان ز روی دلداری

دید در پیر نرم گفتاری

213213

کردش آگه ز سرگذشته خویش

وز بلاها که آمد او را پیش

214214

آن ز محنت به محنت افتادن

هر شبی دل به محنتی دادن

215215

و‌آن سرانجام ناامید شدن

گه سیاه و گهی سپید شدن

216216

تا بدان چاه و آن خجسته چراغ

که ز تاریکی‌ش رساند به باغ

217217

قصه خود یکان یکان برگفت

کرد پیدا بر او حدیث نهفت

218218

پیرمرد از شگفتی کارش

خیره شد چون شنید گفتار‌ش

219219

گفت بر ما فریضه گشت سپاس

که‌ایمنی یافتی ز رنج و هراس

220220

ز‌آن فرومایه گوهر‌ان رستی

به چنین گنج‌خانه پیوستی

221221

چونکه ماهان ز رفق و یاری او

دید بر خود سپاس‌داری او

222222

باز پرسید کان نشیمن شوم

چه زمین است وز کدامین بوم‌؟

223223

کان قیامت نمود دوش به من‌؟!

که‌آفرینَش نداشت گوش به من

224224

آتشی برزد از دماغم دود

کانهمه شور یک شراره نمود

225225

دیو دیدم ز خود شدم خالی

دیو دیده چنان شود حالی

226226

پیشم آمد هزار دیوکده

در یکی صد هزار دیو و دده

227227

این کشید آن فکند و آنم زد

دده و دیو هر دو بد در بد

228228

تیرگی را ز روشنی است کلید

در سیاهی سپید شاید دید

229229

من سیه در سیه چنان دیدم

کز سیاهی دیده ترسیدم

230230

ماندم از کار خویش سرگشته

دهنم خشک و دیده‌ تر گشته

231231

گاهی از دست دیده نالیدم

گاه بر دیده دست مالیدم

232232

می‌زدم گام و می‌بریدم راه

این به لاحول و آن به‌ بسم‌الله

233233

تا ز رنجم خدای داد نجات

ظلمتم شد بدل به آب حیات

234234

یافتم باغی از ارم خوش‌تر

باغبانی ز باغ دلکش‌تر

235235

ترس دوشینم از کجا برخاست‌؟

وامشبم کام ایمنی ز کجاست؟

236236

پیر گفت ای ز بند غم رسته

به حریم نجات پیوسته

237237

آن بیابان که گرد این طرف‌ست

دیو لاخی مهول و بی علف‌ست

238238

وان بیابانیان زنگی سار

دیو مردم شدند و مردم خوار

239239

بفریبند مرد را ز نخست

بشکنندش شکستنی به درست

240240

راست خوانی کنند و کج بازند

دست گیرند و در چه اندازند

241241

مهر‌شان رهنما‌ی کین باشد

دیو را عادت این‌چنین باشد

242242

آدمی کاو فریب ناک بوَد

هم ز دیوان آن مغاک بود

243243

وین چنین دیو در جهان چندند

که‌ابله‌ند و بر ابلهان خندند

244244

گه دروغی به راستی پوشند

گاه زهر‌ی در انگبین جوشند

245245

در خیال دروغ بی مددی‌ست

راستی حکم‌نامهٔ ابدی‌ست

246246

راستی را بقا کلید آمد

معجز از سحر از آن پدید آمد

247247

ساده دل شد در اصل و گوهر تو

کاین خیال اوفتاد در سر تو

248248

اینچنین بازی‌یی کریه و کلان

ننمایند جز به ساده‌دلان

249249

ترس تو بر تو ترکتازی کرد

با خیالت خیال بازی کرد

250250

آن همه بر تو اشتلم کردن

بود تشویش راه گم کردن

251251

گر دلت بودی آن زمان بر جای

نشدی خاطر‌ت خیال‌نما‌ی

252252

چون از آن غول‌خانه جان بردی

صافی آشام‌، تا کی از دُردی‌؟

253253

مادر انگار امشبت زاده‌ست

و ایزدت زان جهان به ما داده‌ست

254254

این گرانمایه باغ مینو رنگ

که به خون دل آمده‌ست به چنگ

255255

ملک من شد در‌آن خلافی نیست

در گلی نیست که‌اعترافی نیست

256256

میوه‌هایی‌ست مهر پرورده

هر درختی ز باغی آورده

257257

دخل او آنگهی که کم باشد

زو یکی شهر محتشم باشد

258258

بجز اینم سرا و انبار‌ست

زر به خرمن گهر به خروار‌ست

259259

این همه هست و نیست فرزندم

که دل خویشتن درو بندم

260260

چون ترا دیدم از هنرمند‌ی

در تو دل بسته‌ام به فرزندی

261261

گر بدین شادی ای غلام تو من

کنم این جمله را به نام تو من

262262

تا درین باغ تازه می‌تازی

نعمتی می‌خوری و می‌نازی

263263

خواهمت آنچنان که رای بود

نو عروسی که دلربا‌ی بود

264264

دل نهم بر شما و خوش باشم

هرچه خواهید نازکش باشم

265265

گر وفا می‌کنی بدین فرمان

دست عهدی بده بدین پیمان

266266

گفت ماهان چه جای این سخن است‌؟

خار بن کی سزای سرو‌بن است‌؟

267267

چون پذیرفتی‌ام به فرزندی

بنده گشتم بدین خداوندی

268268

شاد بادی که کردی‌ام شادان

ای به تو خان و مانم آبادان

269269

دست او بوسه داد شاد بدو

وآنگهی دست خویش داد بدو

270270

پیر دستش گرفت زود به دست

عهد و میثاق کرد و پیمان بست

271271

گفت برخیز میهمان برخاست

بردش از دست چپ به جانب راست

272272

بارگاهی بدو نمود بلند

گسترش‌های بارگاه پرند

273273

صُفّه‌ای تا فلک سر آورده

گیلویی طاق او برآورده

274274

همه دیوار و صحن او ز رخام

به فروزندگی چو نقره خام

275275

پیشگاهی فراخ و اوجی تنگ

از بسی شاخ سرو و بید و خدنگ

276276

درگهی بسته بر جناح درش

که‌آسمان بوسه داد بر کمرش

277277

پیش آن صفه کیانی کاخ

رسته صندل بُنی بلند و فراخ

278278

شاخ در شاخ زیور افکنده

زیور‌ش در زمین سر افکنده

279279

کرده بر وی نشستگاهی چست

تخت بسته به تخته‌های درست

280280

فرش‌هایی کشیده بر سر تخت

نرم و خوشبو چو برگ‌های درخت

281281

پیر گفتش برین درخت خرام

ور نیاز آیدت به آب و طعام

282282

سفره آویخته است و کوزه فرود

پُر ز نان سپید و آب کبود

283283

من روم تا کنم ز بهر تو ساز

خانه‌ای خوش کنم ز بهر تو باز

284284

تا نیایم، صبور باش به جای

هیچ ازین خوابگه فرود میای

285285

هرکه پرسد ترا‌، بگردان گوش

در جوابش سخن مگوی و خموش

286286

به مدارایِ هیچکس مَفْریب

از مراعات هر کسی بِشْکیب

287287

گر من آیم ز من درستی خواه

آنگهی ده مرا به پیشت راه

288288

چون میان من و تو از سر عهد

صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد

289289

باغ باغ تو خانه خانهٔ تو‌ست

آشیان من آشیانهٔ تو‌ست

290290

امشب از چشم بد هراسان باش

همه شب‌های دیگر آسان باش

291291

پیر چون داد یک به یک پند‌ش‌

داد با پند نیز سوگند‌ش

292292

نردبان پایه دوالین بود

کز پی آن بلند بالین بود

293293

گفت بر شو دوال سایی کن

یکی امشب دوال‌پایی کن

294294

وز زمین برکش آن دوال دراز

تا نگردد کسی دوالک باز

295295

امشب از مار کن کمر سازی

بامدادان به گنج کن بازی

296296

گرچه حلوا‌ی ما شبانه رسید

زعفرانش به روز باید دید

297297

پیر گفت این و رفت سوی سرای

تا بسازد ز بهر مهمان جای

298298

رفت ماهان بر‌آن درخت بلند

برکشید از زمین دوال کمند

299299

بر سریر بلند‌پایه نشست

زیر پایش همه بلندان پست

300300

در چنان خانه معنبر پوش

شد چو باد شمال خانه فروش

301301

سفرهٔ نان گشاد و لختی خوَرد

از رقاق سپید و گِرده زرد

302302

خورد از آن سرد کوزه به آب زلال

پرورش یافته به باد شمال

303303

چون بر آن تخت رومی آرایش

یافت از فرش چینی آسایش

304304

شاخ صندل شمامه کافور

از دلش کرد رنج سودا دور

305305

تکیه زد گرد باغ می‌نگریست

ناگه از دور تافت شمعی بیست

306306

نو عروسان گرفته شمع به دست

شاه‌ِ نو‌تخت شد عروس‌پرست

307307

هفده سلطان درآمدند ز راه

هفده خصل تمام برده ز ماه

308308

هر یک آرایشی دگر کرده

قصبی بر گل و شکر کرده

309309

چون رسیدند پیش صفه باغ

شمع بر دست و خویشتن چو چراغ

310310

بزمه‌ای خسروانه بنهادند

پیشگاه بساط بگشادند

311311

شمع بر شمع گشت روی بساط

روی در روی شد سرور و نشاط

312312

آن پریرخ که بود مهتر‌شان

درةالتاج عقد گوهر‌شان

313313

رفت و بر بزمگاه خاص نشست

دیگران را نشاند هم بر دست

314314

برکشیدند مرغ‌وار نوا

درکشیدند مرغ را ز هوا

315315

برد آواز‌شان ز راه فریب

هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب

316316

رقص در پایشان به زخمه‌گر‌ی

ضرب در دستشان به خانه‌بر‌ی‌

317317

بادی آمد نمود دستان‌ها

درگشاد از ترنج پستان‌ها

318318

در غم آن ترنج طبع گشای

مانده ماهان ز دور صندل سای

319319

کرد صد ره که چاره‌ای سازد

خویشتن ز‌آن درخت اندازد

320320

با چنان لعبتان حور سرشت

بی قیامت در اوفتد به بهشت

321321

باز گفتار پیر‌ش آمد یاد

بند بر صرعیان طبع نهاد

322322

و‌آن بتان همچنان در‌آن بازی

می‌نمودند شعبده سازی

323323

چون زمانی نشاط بنمودند

خوان نهادند و خورد را بودند

324324

خوردهایی ندیده آتش و آب

کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب

325325

زیربا‌یی به زعفران و شکر

ناربایی ز زیربا خوش‌تر

326326

بره شیرمستِ بلغاری

ماهیِ تازه مرغِ پرواری

327327

گرده‌های سپید چون کافور

نرم و نازک چو پشت و سینهٔ حور

328328

صحن حلوا‌ی پروریده به قند

بیشتر زانکه گفت شاید چند

329329

وز کلیچه هزار جنس غریب

پرورش یافته به روغن و طیب

330330

چون بدین گونه خوانی آوردند

خوان مخوان‌! بل جهانی آوردند

331331

شاه خوبان به نازنینی گفت

طاق ما زود گشت خواهد جفت

332332

بوی عود آیدم ز صندل خام

سوی آن عود صندلی بخرام

333333

عود بویی بر اوست عودی پوش

صندل‌آمیز و صندلی بر دوش

334334

شب چو عود سیاه و صندل زرد

عود ما را به صندلش پرورد

335335

مغز ما را ز طیب هست نصیب

طیبتی نیز خوش بود با طیب

336336

می‌نماید که آشنا نفسی

بر درخت‌ست و می‌پزد هوسی

337337

زیر خوانش ز روی دمساز‌ی

تا کند با خیال ما بازی

338338

گر نیاید بگو که خوان پیش‌ست

مهر آن مهربان از‌آن بیش‌ست

339339

که به خوان دست خویش بگشاید

مگر آنگه که میهمان آید

340340

خیز تا برخوری ز پیوند‌ش

خوان نهاده مدار در بند‌ش

341341

نازنین رفت سوی صندل شاخ

دهنی تنگ و لابه‌ای فراخ

342342

بلبل آسا بر او درود آورد

وز درختش چو گل فرود آورد

343343

میهمان خود که جای کش بودش

بر چنان رقص پای خوش بودش

344344

شد به دنبال آن میانجی چست

گو بدان کار خود میانجی جست

345345

زان جوانی که در سر افتادش

نامد از پند پیر خود یادش

346346

چون جوان جوش در نهاد آرد

پند پیران کجا به یاد آرد‌؟

347347

عشق چون برگرفت شرم از راه

رفت ماهان به میهمانی ماه

348348

ماه چون دید روی ماهان را

سجده بردش چو تخت شاهان را

349349

با خودش بر بساط خاص نشاند

این شکر ریخت و آن گلاب افشاند

350350

کرد با او به خورد هم‌خوانی

کاین چنین است شرط مهمانی

351351

وز سر دوستی و اخلاصش

داد هر دم نواله خاصش

352352

چون فراغت رسیدشان از خوان

جام یاقوت گشت قوت روان

353353

ساغری چند چون ز می خوردند

شرم را از میانه پی کردند

354354

چون ز مستی درید پردهٔ شرم

گشت بر ماه مهر ماهان گرم

355355

لعبتی دید چون شکفته بهار

نازنینی چو صد هزار نگار

356356

نرم و نازک‌بر‌ی چو لور و پنیر

چرب و شیرین تری ز شکر و شیر

357357

رخ چو سیبی که دلپسند بود

در میان گلاب و قند بود

358358

تن چو سیماب کآوری در مشت

از لطافت برون رود ز انگشت

359359

در کنار آن‌چنان که گل در باغ

در میان آن‌چنان که شمع و چراغ

360360

زیور مه نثار گشته بر او

مهر ماهان هزار گشته بر او

361361

گه گزید‌ش چو قند را مخمور

گه مزید‌ش چو شهد را زنبور

362362

چونکه ماهان به ماه در پیچید

ماه‌چهره ز شرم سر پیچید

363363

در برآورد لعبت چین را

گل صد برگ و سرو سیمین را

364364

لب بر‌آن چشمهٔ رحیق نهاد

مهر یاقوت بر عقیق نهاد

365365

چون در‌آن نور چشم و چشمه قند

کرد نیکو نظر به چشم پسند

366366

دید عفریتی از دهن تا پای

آفریده ز خشم‌های خدای

367367

گاو میشی گراز دندانی

که‌اژدها کس ندید چندانی

368368

ز اژدها در گذر که اهرمنی

از زمین تا به آسمان دهنی

369369

چفته پشتی نغوذ بالله کوز

چون کمانی که برکشند به توز

370370

پشت قوسی و روی خرچنگی

بوی گندش هزار فرسنگی

371371

بینی‌یی چون تنور خشت‌پز‌ان

دهنی چون لوید رنگرز‌ان

372372

باز کرده لبی چو کام نهنگ

در برآورده میهمان را تنگ

373373

بر سر و رویش آشکار و نهفت

بوسه می‌داد و این سخن می‌گفت

374374

کای به چنگ من اوفتاده سرت

وی به دندان من دریده برت

375375

چنگ در من زدی و دندان هم

تا لبم بوسی و زنخدان هم

376376

چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان

چنگ و دندان چنین بود نه چنان

377377

آن همه رغبتت چه بود نخست‌؟

وین زمان رغبتت چرا شد سست‌؟

378378

لب همان لب شده‌ست بوسه بخواه

رخ همان رخ نظر مبند ز ماه

379379

باده از دست ساقی‌یی مستان

کآورَد سِه‌یِکی‌یی به صد دستان

380380

خانه در کوچه‌ای مگیر به مزد

که در‌آن کوچه شحنه باشد دزد

381381

ای چنان این‌چنین همی شاید

تا کنم آنچه با تو می‌باید

382382

گر نسازم چنانکه درخور توست

پس چنانم که دیده‌ای ز نخست

383383

هر دم آشوبی این‌چنین می‌کرد

اشتلم‌های آتشین می‌کرد

384384

چونکه ماهان بینوا گشته

دید ماهی به اژدها گشته

385385

سیم‌ساقی شده گراز‌سُمی

گاو‌چشمی شده به گاو‌دُمی

386386

زیر آن اژدهای همچون قیر

می‌شد از زیرش آب معنی گیر

387387

نعره‌ای زد چو طفل زهره شکاف

یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف

388388

وان گراز سیه چو دیو سپید

می‌زد از بوسه آتش اندر بید

389389

تا بدانگه که نور صبح دمید

آمد آواز مرغ و دیو رمید

390390

پردهٔ ظلمت از جهان برخاست

وان خیالات از میان برخاست

391391

آن خزف گوهران لعل نمای

همه رفتند و کس نماند به جای

392392

ماند ماهان فتاده بر در کاخ

تا بدانگه که روز گشت فراخ

393393

چون ز ریحان روز تابنده

شد دگر بار هوش یابنده

394394

دیده بگشاد دید جایی زشت

دوزخی تافته به جای بهشت

395395

نالشی چند مانده نال شده

خاک در دیده خیال شده

396396

زان بنا که‌اصل او خیالی بود

طرفش آمد که طرفه حالی بود

397397

باغ را دید جمله خارستان

صفه را صفری از بخارستان

398398

سرو و شمشاد‌ها همه خس و خار

میوه‌ها مور و میوه داران مار

399399

سینهٔ مرغ و پشت بزغاله

همه مردار‌های ده ساله

400400

نای و چنگ و رباب کارگر‌ان

استخوان‌های گور و جانوران

401401

و‌آن تتق‌های گوهر آموده

چرم‌های دباغت آلوده

402402

حوض‌های چو آب در دیده

پارگین‌های آب گندیده

403403

و‌آنچه او خورده بود و باقی ماند

و‌آنچه از جرعه ریز ساقی ماند

404404

بود حاشا ز جنس راحت‌ها

همه پالایش جراحت‌ها

405405

و‌آنچه ریحان و راح بود همه

ریزش مستراح بود همه

406406

باز ماهان به کار خود درماند

بر خود استغفراللهی برخواند

407407

پای آن نی که رهگذار شود

روی آن نی که پایدار شود

408408

گفت با خویشتن عجب کاری‌ست‌!

این چه پیوند و این چه پرگار‌ی‌ست‌؟!

409409

دوش دیدن شکفته بستانی

دیدن امروز محنت‌ستانی

410410

گل نمودن به ما و خار چه بود؟

حاصل باغ روزگار چه بود؟

411411

و‌آگهی نه که هرچه ما داریم

در نقاب مه اژدها داریم

412412

بینی ار پرده را براندازند

که‌ابلهان عشق با چه می‌بازند‌!

413413

این رقم‌های رومی و چینی

زنگی زشت شد که می‌بینی

414414

پوستی برکشیده بر سر خون

راح بیرون و مستراح درون

415415

گر ز گرمابه برکشند آن پوست

گلخنی را کسی ندارد دوست

416416

بس مبَصّر که مار‌مُهره خرید

مهره پنداشت‌، مار در سَله دید

417417

بس مُغَفَّل در این خریطهٔ خشک

گره عود یافت‌، نافهٔ مشک

418418

چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان

رست چون من ز قصه ماهان

419419

نیت کار خیر پیش گرفت

توبه‌ها کرد و نذر‌ها پذرفت

420420

از دل پاک در خدای گریخت

راه می‌رفت و خون ز رخ می‌ریخت

421421

تا به آبی رسید روشن و پاک

شست خود را و رخ نهاد به خاک

422422

سجده کرد و زمین به خواری رفت

با کس بی‌کسان به زاری گفت

423423

کای گشاینده‌، کار من بگشای

وی نماینده‌، راه من بنمای

424424

تو گشایی‌ام کار بسته و بس

تو نمایی‌ام ره نه دیگر کس

425425

نه مرا رهنما‌یْ تنها‌یی

کیست کاو را تو راه ننمایی‌؟

426426

ساعتی در خدای خود نالید

روی در سجده‌گاه خود مالید

427427

چونکه سر برگرفت در بر خویش

دید شخصی به شکل و پیکر خویش

428428

سبز پوشی چو فصل نیسانی

سرخ‌رو‌یی چو صبح نورانی

429429

گفت کای خواجه کیستی به درست‌؟

قیمتی گوهرا که گوهر توست

430430

گفت من خضر‌م ای خدای‌پرست

آمدم تا ترا بگیرم دست

431431

نیت نیک توست کآمد پیش

می‌رساند ترا به خانه خویش

432432

دست خود را به من ده از سر پای

دیده برهم ببند و باز گشای

433433

چونکه ماهان سلام خضر شنید

تشنه بود آب زندگانی دید

434434

دست خود را سبک به دستش داد

دیده در بست و در زمان بگشاد

435435

دید خود را در‌آن سلامت‌گاه

که‌اولش دیو برده بود ز راه

436436

باغ را درگشاد و کرد شتاب

سوی مصر آمد از دیار خراب

437437

دید یاران خویش را خاموش

هریک از سوگواری ازرق پوش

438438

هرچه ز آغاز دید تا فرجام

گفت با دوستان خویش تمام

439439

با وی آن دوستان که خو کردند

دید که‌ازرق ز بهر او کردند

440440

با همه در موافقت کوشید

ازرقی راست کرد و در پوشید

441441

رنگ ازرق بر او قرار گرفت

چون فلک رنگ روزگار گرفت

442442

ازرق آنست که‌آسمان بلند

خوشتر از رنگ او نیافت پرند

443443

هر که همرنگ آسمان گردد

آفتابش به قرص خوان گردد

444444

گل ازرق که آن حساب کند

قرصه از قرص آفتاب کند

445445

هر سویی که‌آفتاب سر دارد

گل ازرق در او نظر دارد

446446

لاجرم هر گلی که ازرق هست

خواندش هندو آفتاب پرست

447447

قصه چون گفت ماه زیبا چهر

در کنارش گرفت شاه به مهر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

روزی از روزهای دیماهی

چون شبِ تیر مه به کوتاهی

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 29 - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

اگلی نظم

روز پنجشنبه است روزی خوب

وز سعادت به مشتری منسوب

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 31 - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور