صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 30 - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم

بخش 30 - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چارشنبه که از شکوفه مهر

گشت پیروزه‌گون سواد سپهر

2

شاه را شد ز عالم افروزی

جامه پیروزه‌گون ز پیروزی

3

شد به پیروزه گنبد از سر ناز

روز کوتاه بود و قصه دراز

4

زلف شب چون نقاب مشکین بست

شه ز نقابی نقیبان رست

5

خواست تا بانوی فسانه‌سرای

آرد آیین بانوانه به جای

6

گوید از راه عشقبازی او

داستانی به دلنوازی او

7

غنچهٔ گل گشاد سرو بلند

بست بر برگ گل شمامه قند

8

گفت کای چرخ بنده فرمانت

و‌اختر‌ِ فرخ آفرین‌خوانت

9

من و بهتر ز من هزار کنیز

از زمین‌بوسی تو گشته عزیز

10

زشت باشد که پیش چشمهٔ نوش

درگشاید دکان سرکه‌فروش

11

چون ز فرمان شاه نیست گزیر

گویم ار شه بود صداع پذیر

12

بود مردی به مصر ماهان نام

منظر‌ی خوبتر ز ماه تمام

13

یوسف مصریان به زیبایی

هندوی او هزار یغما‌یی

14

جمعی از دوستان و همزادان

گشته هریک به روی او شادان

15

روزکی چند زیر چرخ کبود

دل نهادند بر سماع و سرود

16

هریک از بهر آن خجسته چراغ

کرده مهمانی‌یی به خانه و باغ

17

روزی آزاده‌ای بزرگ نه خُرد

آمد‌، او را به باغ مهمان برد

18

بوستانی لطیف و شیرین‌کار

دوستان زو لطیف‌تر صد‌بار

19

تا شب آنجا نشاط می‌کردند

گاه می گاه میوه می‌خوردند

20

هر زمان از نشاط پرورشی

هردم از گونه دگر خورشی

21

شب چو از مشک برکشید علم

نقره را قیر درکشید قلم

22

عیش خوش بودشان در آن بستان

باده در دست و نغمه در دستان

23

هم در آن باغ دل گرو کردند

خرمی تازه عیش نو کردند

24

بود مهتابی آسمان افروز

شبی الحق به روشنایی روز

25

مغز ماهان چو گرم شد ز شراب

تابش ماه دید و گردش آب

26

گرد آن باغ گشت چون مستان

تا رسید از چمن به نخلستان

27

دید شخصی ز دور کامد پیش

خبر‌ش داد از آشنایی خویش

28

چون که بشناختش همال‌ش بود

در تجارت شریک مالش بود

29

گفت چون آمدی بدین هنگام‌؟

نه رفیق و نه چاکر و نه غلام‌!

30

گفت که‌امشب رسیدم از ره دور

دلم از دیدنت نبود صبور

31

سودی آورده‌ام برون ز قیاس

زان چنان سود هست جای سپاس

32

چون رسیدم به شهر‌، بی‌گه بود

شهر در بسته‌، خانه بی‌ره بود

33

هم در آن کاروانسرا‌ی برون

بردم آن‌ بارِ مُهر‌کرده درون

34

چون شنیدم که خواجه مهمان‌ست

آمدم باز رفتن آسان‌ست

35

گر تو آیی به شهر به باشد

داور ده صلاح ده باشد

36

نیز ممکن بود که در شب داج

نیمه سودی نهان کنیم از باج

37

دل ماهان ز شادمانی مال

برگرفت آن شریک را دنبال

38

در گشادند باغ را ز نهفت

چون کسی‌شان ندید هیچ نگفت

39

هردو در پویه گشته باد‌ خرام

تا ز شب رفت یک دو پاس تمام

40

پیش می‌شد شریک راه‌نورد

او به دنبال می‌دوید چو گرد

41

راه چون از حساب خانه گذشت

تیر اندیشه از نشانه گذشت

42

گفت ماهان ز ما به فرضه نیل

دوری راه نیست جز یک میل

43

چار فرسنگ ره فزون رفتیم

از خط دایره برون رفتیم

44

باز گفتا مگر که من مستم‌!

بر نظر صورتی غلط بستم

45

او که در رهبری مرا یار‌ست

راهدان‌ست و نیز هشیار‌ست

46

همچنان می‌شدند در تک و تاب

پس‌رو آهسته پیشرو به شتاب

47

گرچه پس‌رو ز پیش‌رو می‌ماند

پیش‌رو باز مانده را می‌خواند

48

کم نکردند هردو ز‌آن پرواز

تا بدان گه که مرغ کرد آواز

49

چون پر افشاند مرغ صبح‌گهی

شد دماغ شب از خیال تهی

50

دیدهٔ مردم خیال پرست

از فریب خیال بازی رست

51

شد ز ماهان شریک ناپیدا

ماند ماهان ز گمرهی شیدا

52

مستی و ماندگی دماغش سفت

مانده و مست بود بر جا خفت

53

اشک چون شمع نیم‌سوز فشاند

خفته تا وقت نیم روز بماند

54

چون ز گرما‌ی آفتاب سرش

گرمتر گشت از آتش جگر‌ش

55

دیده بگشاد بر نظاره راه

گرد بر گرد خویش کرد نگاه

56

باغ گل جست و گل به باغ ندید

جز دلی با هزار داغ ندید

57

غار بر غار دید منزل خویش

مار هر غار از اژدها‌یی بیش

58

گرچه طاقت نماند در پایش

هم به رفتن پذیره شد رایش

59

پویه می‌کرد و زور پایش نه

راه می‌رفت و رهنما‌یش نه

60

تا نزد شاه‌ِ شب سه‌پایه خویش

بود ترسان دلش ز سایه خویش

61

شب چو نقش سیاه‌کاری بست

روزگار از سپیدکاری رست

62

بی‌خود افتاد بر در غاری

هر گیاهی به چشم او مار‌ی

63

او در آن دیو‌خانه رفته ز هوش

کآمد آواز آدمی‌ش به گوش

64

چون نظر برگشاد دید دوتن

زو یکی مرد بود و دیگر زن

65

هردو بر دوش پشته‌ها بسته

می‌شدند از گرانی آهسته

66

مرد کاو را بدید بر ره خویش

ماند زن را به جای و آمد پیش

67

بانگ بر زد برو که هان چه کسی‌؟

با که داری چو باد هم نفسی‌؟

68

گفت مردی غریب و کارم خام

هست ماهان گوشیار‌م نام

69

گفت کاینجا چگونه افتادی‌؟

کاین خرابی ندارد آبادی

70

این بر و بوم جای دیوان‌ست

شیر از آشوب‌شان غریو‌ان‌ست

71

گفت لله و فی‌الله‌ ای سره‌مرد

آن کن از مردمی که شاید کرد

72

که من اینجا به خود نیفتادم

دیو بگذار که‌آدمیزاد‌م

73

دوش بودم به ناز و آسانی

بر بساط ارم به مهمانی

74

مردی آمد که من همال توام

از شریکان ملک و مال توام

75

زان بهشتم بدین خراب افکند

گم شد از من‌، چو روز گشت بلند

76

با من آن یارِ فارغ از یاری

یا غلط کرد یا غلط‌کاری

77

مردمی کن تو از برای خدا‌ی

راه گم کرده را به من بنمای

78

مرد گفت ای جوان زیبارو‌ی

به یکی موی رستی از یک موی

79

دیو بود آنکه مردمش خوانی

نام او هایل بیابانی

80

چون تو صد آدمی ز ره برده‌ست

هریکی بر گریوه مرده‌ست

81

من و این زن رفیق و یار توایم

هردو امشب نگاهدار توایم

82

دل قوی کن میان ما بخرام

پی ز پی بر‌مگیر گام از گام

83

رفت ماهان میان آن دو دلیل

راه را می‌نوشت میل به میل

84

تا دم صبح هیچ دم نزدند

جز پی یکدگر قدم نزدند

85

چون دهل بر کشید بانگ خروس

صبح بر ناقه بست زرین کوس

86

آن‌دو زندان‌گه بی‌کلید شدند

هردو از دیده ناپدید شدند

87

باز ماهان در اوفتاد ز پای

چون فروماندگان بماند به جای

88

روز چون عکس روشنایی داد

خاک بر خون شب گوایی داد

89

گشت ماهان در آن گریوهٔ تنگ

کوه بر کوه دید جای پلنگ

90

طاقتش رفت از آنکه خورد نبود

خورشی جز دریغ و درد نبود

91

بیخ و تخم گیا طلب می‌کرد

اندک اندک به جای نان می‌خورد

92

باز ماندن ز راه روی نداشت

ره نه و رهرو‌ی فرو نگذاشت

93

تا شب آن روز رفت کوه به کوه

آمد از جان و از جهان به ستوه

94

چون جهان سپید گشت سیاه

راهرو نیز باز ماند ز راه

95

در مغاکی خزید و لختی خفت

روی خویش از روندگان نهفت

96

ناگه آواز پای اسب شنید

بر سر راه شد سوار‌ی دید

97

مرکب خویش گرم کرده سوار

در دگر دست مرکبی رهوار

98

چون درآمد به نزد ماهان تنگ

پیکر‌ی دید در خزیده به سنگ

99

گفت کای ره‌نشین زرق نمای

چه کسی و چه جای تست اینجای‌؟

100

گر خبر باز دادی از راز‌م

ور نه حالی سرت بیندازم

101

گشت ماهان ز بیم او لرزان

تخمی افشاند چون کشاورز‌ان

102

گفت کای ره‌نورد خوب خرام

گوش کن سرگذشت بنده تمام

103

وآنچه دانست از آشکار و نهفت

چون نیوشنده گوش کرد بگفت

104

چون سوار آن فسانه زو بشنید

در عجب ماند و پشت دست گزید

105

گفت بَردَم به خویشتن لاحول

که شدی ایمن از هلاک دو هول

106

نر و ماده دو غول چاره‌گر‌ند

که‌آدمی را ز راه خود ببرند

107

در مغاک افکنند و خون ریزند

چون شود بانگ مرغ‌، بگریزند

108

ماده هیلا و نام نر غیلا‌ست

کارشان کردن بدی و بلا‌ست

109

شکر کن کز هلاک‌شان رستی

هان سبک باش اگر کسی هستی

110

بر جنیبت نشین عنان درکش

وز همه نیک و بد زبان درکش

111

بر پی‌ام بادپا‌ی را می‌ران

در دل خود خدای را می‌خوان

112

عاجز و یاوه گشت زآن در غار

بر پر آن پرنده گشت سوار

113

آنچنان بر پیش فرس می‌راند

که ازو باد باز پس می‌ماند

114

چون قدر مایه راه بنوشتند

وز خطرگاه کوه بگذشتند

115

گشت پیدا ز کوه‌پایه پست

ساده دشتی چگونه‌؟ چون کف دست

116

آمد از هر طرف نوازش رود

نالهٔ بربط و نوای سرود

117

بانگ از آن سو که سوی ما بخرام

نعره زین سو که نوش بادت جام

118

همه صحرا به جای سبزه و گل

غول در غول بود و غل در غل

119

کوه و صحرا ز دیو گشته ستوه

کوه صحرا گرفته صحرا کوه

120

بر نشسته هزار دیو به دیو

از در و دشت برکشیده غریو

121

همه چون دیوباد خاک‌انداز

بلکه چون دیوِ چَه سیاه و دراز

122

تا بدانجا رسید کز چپ و راست

های و هویی بر آسمان برخاست

123

صَفق و رقص برکشیده خروش

مغز را در سر آوریده به جوش

124

هر زمان آن خروش می‌افزود

لحظه تا لحظه بیشتر می‌بود

125

چون برین ساعتی گذشت ز دور

گشت پیدا هزار مشعل نور

126

ناگه آمد پدید شخصی چند

کالبد‌هایی سهمناک و بلند

127

لفچه‌هایی چو زنگیان سیاه

همه قطران قبا و قیر کلاه

128

همه خرطوم دار و شاخ‌گرای

گاو و پیلی نموده در یکجای

129

هریکی آتشی گرفته به دست

منکر و زشت چون زبانی مست

130

آتش از حلق‌شان زبانه زنان

بیت گویان و شاخشانه زنان

131

زان جلاجل که در دم آوردند

رقص در جمله عالم آوردند

132

هم بدان زخمه کان سیاهان داشت

رقص کرد آن فرس که ماهان داشت

133

کرد ماهان در اسب خویش نظر

تا ز پایش چرا برآمد پر

134

زیر خود محنت و بلایی دید

خویشتن را بر اژدها‌یی دید

135

اژدهایی چهارپای و دو پر

وین عجب‌تر که هفت بودش سر

136

فلکی کاو به گِردِ ما کمر‌ست

چه عجب که‌اژدها‌ی هفت‌سر‌ست

137

او برآن اژدهای دوزخ وش

کرده بر گردنش دو پای به کش

138

وآن ستمگاره دیو بازیگر

هر زمانی بازی‌یی نمود دگر

139

پای می‌کوفت با هزار شکن

پیچ در پیچ‌تر ز تاب رسن

140

او چو خاشاک سایه پرورده

سیلش از کوه پیش در کرده

141

سو به سو می‌فکند و می‌بردش

کرد یکباره خسته و خرد‌ش

142

می‌دواندش ز راه سرمستی

می‌زدش بر بلندی و پستی

143

گه برانگیختش چو گوی از جای

گه به گردن درآوریدش پای

144

کرد بر وی هزار گونه فسوس

تا به هنگام صبح و بانگ خروس

145

صبح چون زد دم از دهانه شیر

حالی از گردنش فکند به زیر

146

رفت و رفت از جهان نفیر و خروش

دیگ‌های سیه نشست ز جوش

147

چون ز دیو اوفتاد دیو سوار

رفت چون دیو دیدگان از کار

148

ماند بی‌خود در آن ره افتاده

چون کسی خسته بلکه جان داده

149

تا نتفسید از آفتاب سرش

نه ز خود بود و نز جهان خبر‌ش

150

چون ز گرمی گرفت مغز‌ش جوش

در تن هوش رفته آمد هوش

151

چشم مالید و از زمین برخاست

ساعتی نیک دید در چپ و راست

152

دید بر گرد خود بیابانی

کز درازی نداشت پایانی

153

ریگ رنگین کشیده نخ بر نخ

سرخ چون خون و گرم چون دوزخ

154

تیغ چون بر سری فراز کشند

ریگ ریزند و نطع باز کشند

155

آن بیابان علم به خون افراخت

ریگ از آن ریخت نطع از آن انداخت

156

مرد محنت کشیده شب دوش

چون تنومند شد به طاقت و هوش

157

یافت از دامگاه آن ددگان

کوچه راهی به کوی غمزدگان

158

راه برداشت می‌دوید چو دود

سهم زد ز‌آن هوای زهرآلود

159

آنچنان شد که تیر در پرتاب

باز ماند از تکش به گاه شتاب

160

چون درآمد به شب سیاهی شام

آن بیابان نوشته بود تمام

161

زمی سبز دید و آبْ روان

دل پیر‌ش چو بخت گشت جوان

162

خورد از آن آب و خویشتن را شست

وز پی خواب جایگاهی جست

163

گفت به گر به شب برآسایم

کز شب آشفته می‌شود رایم

164

من خود اندر مزاج سودایی

وین هوا خشک و راه تنهایی

165

چون نباشد خیال‌های درشت‌؟

خاطرم را خیال‌بازی کشت

166

خسبم امشب ز راه دمسازی

تا نبینم خیال شب بازی

167

پس ز هر منزلی و هر راهی

باز می‌جست عافیت گاهی

168

تا به بیغوله‌ای رسید فراز

دید نقبی درو کشیده دراز

169

چاه‌سار‌ی هزار پایه درو

ناشده کس مگر که سایه درو

170

شد در آن چاه‌خانه یوسف‌وار

چون رسن پایش اوفتاده ز کار

171

چون به پایان چاهخانه رسید

مرغ گفتی به آشیانه رسید

172

بی خطر شد از آن حجاب نهفت

بر زمین سر نهاد و لختی خفت

173

چون در‌آمد ز خواب نوشین باز

کرد بالین خوابگه را ساز

174

دیده بگشاد بر حوالی چاه

نقش می‌بست بر حریر سیاه

175

یک درم وار دید نور سپید

چون سمن بر سواد سایه بید

176

گرد آن روشنایی از چپ و راست

دید تا اصل روشنی ز کجاست

177

رخنه‌ای دید داده چرخ بلند

نور مهتاب را بدو پیوند

178

چون شد آگه که آن فواره نور

تابد از ماه و ماه از آنجا دور

179

چنگ و ناخن نهاد در سوراخ

تنگی‌اش را به چاره کرد فراخ

180

تا چنان شد که فرق تا گردن

می‌توانست ازو برون کردن

181

سر برون کرد و باغ و گلشن دید

جایگاهی لطیف و روشن دید

182

رخنه کاوید تا به جهد و فسون

خویشتن را ز رخنه کرد برون

183

دید باغی نه باغ بلکه بهشت

به ز باغ ارم به طبع و سرشت

184

روضه‌گاهی چو صد نگار درو

سرو و شمشاد بی‌شمار درو

185

میوه دارانش از برومند‌ی

کرده با خاک سجده پیوند‌ی

186

میوه‌هایی برون ز اندازه

جان ازو تازه او چو جان تازه

187

سیب چون لعل جام‌های رحیق

نار بر شکل درج‌های عقیق

188

بِهْ چه گویی‌؟ بر آگنیده به مشک

پسته با خنده‌تر از لب خشک

189

رنگ شفتالو از شمایل شاخ

کرده یاقوت سرخ و زرد فراخ

190

موز با لقمه خلیفه به راز

رطبش را سه بوسه برده به گاز

191

شکر امرود در شکر خندی

عقد عناب در گهر بندی

192

شهد انجیر و مغز بادامش

صحن پالوده کرده در جامش

193

تاک انگور کج نهاده کلاه

دیده در حکم خود سپید و سیاه

194

ز آب انگور و نار آتش‌گون

همچو انگور بسته محضر خون

195

شاخ نارنج و برگ تازه ترنج

نخل‌بندی نشانده بر هر گنج

196

بوستان چون مشعبد از نیرنگ

خربزه حقه‌های رنگارنگ

197

میوه بر میوه سیب و سنجد و نار

چون طبرخون ولی طبرزد وار

198

چونکه ماهان چنان بهشتی یافت

دل ز دوزخ سرای دوشین تافت

199

او در‌آن میوه‌ها عجب مانده

خورده برخی و برخی افشانده

200

ناگه از گوشه نعره‌ای برخاست

که بگیرید دزد را چپ و راست

201

پیری آمد ز خشم و کینه به‌جوش

چوبدستی بر آوریده به دوش

202

گفت کای دیوِ میوه‌دزد‌، که‌یی؟

شب به باغ آمده ز بهر چه‌یی‌؟

203

چند سال‌ست تا در این باغم

از شبیخون دزد بی‌داغم

204

تو چه خَلقی‌؟ چه اصل دانندت‌؟

چونی و کیستی‌؟ که خوانندت‌؟

205

چون به ماهان بر این حدیث شمرد

مرد مسکین به دست و پای بمرد

206

گفت مردی غریبم از خانه

دور مانده به جای بیگانه

207

با غریبان‌ِ رنج‌دیده بساز

تا فلک خوانَدَت غریب‌نواز

208

پیر چون دید عذر سازی او

کرد رغبت به دلنواز‌ی او

209

چوبدستی نهاد زود ز دست

فارغش کرد و پیش او بنشست

210

گفت برگوی سرگذشته خویش

تا چه دیدی ترا چه آمد پیش

211

چه ستم دیده‌ای ز بی‌خردان‌؟

چه بدی کرده‌اند با تو بدان‌؟

212

چونکه ماهان ز روی دلداری

دید در پیر نرم گفتاری

213

کردش آگه ز سرگذشته خویش

وز بلاها که آمد او را پیش

214

آن ز محنت به محنت افتادن

هر شبی دل به محنتی دادن

215

و‌آن سرانجام ناامید شدن

گه سیاه و گهی سپید شدن

216

تا بدان چاه و آن خجسته چراغ

که ز تاریکی‌ش رساند به باغ

217

قصه خود یکان یکان برگفت

کرد پیدا بر او حدیث نهفت

218

پیرمرد از شگفتی کارش

خیره شد چون شنید گفتار‌ش

219

گفت بر ما فریضه گشت سپاس

که‌ایمنی یافتی ز رنج و هراس

220

ز‌آن فرومایه گوهر‌ان رستی

به چنین گنج‌خانه پیوستی

221

چونکه ماهان ز رفق و یاری او

دید بر خود سپاس‌داری او

222

باز پرسید کان نشیمن شوم

چه زمین است وز کدامین بوم‌؟

223

کان قیامت نمود دوش به من‌؟!

که‌آفرینَش نداشت گوش به من

224

آتشی برزد از دماغم دود

کانهمه شور یک شراره نمود

225

دیو دیدم ز خود شدم خالی

دیو دیده چنان شود حالی

226

پیشم آمد هزار دیوکده

در یکی صد هزار دیو و دده

227

این کشید آن فکند و آنم زد

دده و دیو هر دو بد در بد

228

تیرگی را ز روشنی است کلید

در سیاهی سپید شاید دید

229

من سیه در سیه چنان دیدم

کز سیاهی دیده ترسیدم

230

ماندم از کار خویش سرگشته

دهنم خشک و دیده‌ تر گشته

231

گاهی از دست دیده نالیدم

گاه بر دیده دست مالیدم

232

می‌زدم گام و می‌بریدم راه

این به لاحول و آن به‌ بسم‌الله

233

تا ز رنجم خدای داد نجات

ظلمتم شد بدل به آب حیات

234

یافتم باغی از ارم خوش‌تر

باغبانی ز باغ دلکش‌تر

235

ترس دوشینم از کجا برخاست‌؟

وامشبم کام ایمنی ز کجاست؟

236

پیر گفت ای ز بند غم رسته

به حریم نجات پیوسته

237

آن بیابان که گرد این طرف‌ست

دیو لاخی مهول و بی علف‌ست

238

وان بیابانیان زنگی سار

دیو مردم شدند و مردم خوار

239

بفریبند مرد را ز نخست

بشکنندش شکستنی به درست

240

راست خوانی کنند و کج بازند

دست گیرند و در چه اندازند

241

مهر‌شان رهنما‌ی کین باشد

دیو را عادت این‌چنین باشد

242

آدمی کاو فریب ناک بوَد

هم ز دیوان آن مغاک بود

243

وین چنین دیو در جهان چندند

که‌ابله‌ند و بر ابلهان خندند

244

گه دروغی به راستی پوشند

گاه زهر‌ی در انگبین جوشند

245

در خیال دروغ بی مددی‌ست

راستی حکم‌نامهٔ ابدی‌ست

246

راستی را بقا کلید آمد

معجز از سحر از آن پدید آمد

247

ساده دل شد در اصل و گوهر تو

کاین خیال اوفتاد در سر تو

248

اینچنین بازی‌یی کریه و کلان

ننمایند جز به ساده‌دلان

249

ترس تو بر تو ترکتازی کرد

با خیالت خیال بازی کرد

250

آن همه بر تو اشتلم کردن

بود تشویش راه گم کردن

251

گر دلت بودی آن زمان بر جای

نشدی خاطر‌ت خیال‌نما‌ی

252

چون از آن غول‌خانه جان بردی

صافی آشام‌، تا کی از دُردی‌؟

253

مادر انگار امشبت زاده‌ست

و ایزدت زان جهان به ما داده‌ست

254

این گرانمایه باغ مینو رنگ

که به خون دل آمده‌ست به چنگ

255

ملک من شد در‌آن خلافی نیست

در گلی نیست که‌اعترافی نیست

256

میوه‌هایی‌ست مهر پرورده

هر درختی ز باغی آورده

257

دخل او آنگهی که کم باشد

زو یکی شهر محتشم باشد

258

بجز اینم سرا و انبار‌ست

زر به خرمن گهر به خروار‌ست

259

این همه هست و نیست فرزندم

که دل خویشتن درو بندم

260

چون ترا دیدم از هنرمند‌ی

در تو دل بسته‌ام به فرزندی

261

گر بدین شادی ای غلام تو من

کنم این جمله را به نام تو من

262

تا درین باغ تازه می‌تازی

نعمتی می‌خوری و می‌نازی

263

خواهمت آنچنان که رای بود

نو عروسی که دلربا‌ی بود

264

دل نهم بر شما و خوش باشم

هرچه خواهید نازکش باشم

265

گر وفا می‌کنی بدین فرمان

دست عهدی بده بدین پیمان

266

گفت ماهان چه جای این سخن است‌؟

خار بن کی سزای سرو‌بن است‌؟

267

چون پذیرفتی‌ام به فرزندی

بنده گشتم بدین خداوندی

268

شاد بادی که کردی‌ام شادان

ای به تو خان و مانم آبادان

269

دست او بوسه داد شاد بدو

وآنگهی دست خویش داد بدو

270

پیر دستش گرفت زود به دست

عهد و میثاق کرد و پیمان بست

271

گفت برخیز میهمان برخاست

بردش از دست چپ به جانب راست

272

بارگاهی بدو نمود بلند

گسترش‌های بارگاه پرند

273

صُفّه‌ای تا فلک سر آورده

گیلویی طاق او برآورده

274

همه دیوار و صحن او ز رخام

به فروزندگی چو نقره خام

275

پیشگاهی فراخ و اوجی تنگ

از بسی شاخ سرو و بید و خدنگ

276

درگهی بسته بر جناح درش

که‌آسمان بوسه داد بر کمرش

277

پیش آن صفه کیانی کاخ

رسته صندل بُنی بلند و فراخ

278

شاخ در شاخ زیور افکنده

زیور‌ش در زمین سر افکنده

279

کرده بر وی نشستگاهی چست

تخت بسته به تخته‌های درست

280

فرش‌هایی کشیده بر سر تخت

نرم و خوشبو چو برگ‌های درخت

281

پیر گفتش برین درخت خرام

ور نیاز آیدت به آب و طعام

282

سفره آویخته است و کوزه فرود

پُر ز نان سپید و آب کبود

283

من روم تا کنم ز بهر تو ساز

خانه‌ای خوش کنم ز بهر تو باز

284

تا نیایم، صبور باش به جای

هیچ ازین خوابگه فرود میای

285

هرکه پرسد ترا‌، بگردان گوش

در جوابش سخن مگوی و خموش

286

به مدارایِ هیچکس مَفْریب

از مراعات هر کسی بِشْکیب

287

گر من آیم ز من درستی خواه

آنگهی ده مرا به پیشت راه

288

چون میان من و تو از سر عهد

صحبتی تازه شد چو شیر و چو شهد

289

باغ باغ تو خانه خانهٔ تو‌ست

آشیان من آشیانهٔ تو‌ست

290

امشب از چشم بد هراسان باش

همه شب‌های دیگر آسان باش

291

پیر چون داد یک به یک پند‌ش‌

داد با پند نیز سوگند‌ش

292

نردبان پایه دوالین بود

کز پی آن بلند بالین بود

293

گفت بر شو دوال سایی کن

یکی امشب دوال‌پایی کن

294

وز زمین برکش آن دوال دراز

تا نگردد کسی دوالک باز

295

امشب از مار کن کمر سازی

بامدادان به گنج کن بازی

296

گرچه حلوا‌ی ما شبانه رسید

زعفرانش به روز باید دید

297

پیر گفت این و رفت سوی سرای

تا بسازد ز بهر مهمان جای

298

رفت ماهان بر‌آن درخت بلند

برکشید از زمین دوال کمند

299

بر سریر بلند‌پایه نشست

زیر پایش همه بلندان پست

300

در چنان خانه معنبر پوش

شد چو باد شمال خانه فروش

301

سفرهٔ نان گشاد و لختی خوَرد

از رقاق سپید و گِرده زرد

302

خورد از آن سرد کوزه به آب زلال

پرورش یافته به باد شمال

303

چون بر آن تخت رومی آرایش

یافت از فرش چینی آسایش

304

شاخ صندل شمامه کافور

از دلش کرد رنج سودا دور

305

تکیه زد گرد باغ می‌نگریست

ناگه از دور تافت شمعی بیست

306

نو عروسان گرفته شمع به دست

شاه‌ِ نو‌تخت شد عروس‌پرست

307

هفده سلطان درآمدند ز راه

هفده خصل تمام برده ز ماه

308

هر یک آرایشی دگر کرده

قصبی بر گل و شکر کرده

309

چون رسیدند پیش صفه باغ

شمع بر دست و خویشتن چو چراغ

310

بزمه‌ای خسروانه بنهادند

پیشگاه بساط بگشادند

311

شمع بر شمع گشت روی بساط

روی در روی شد سرور و نشاط

312

آن پریرخ که بود مهتر‌شان

درةالتاج عقد گوهر‌شان

313

رفت و بر بزمگاه خاص نشست

دیگران را نشاند هم بر دست

314

برکشیدند مرغ‌وار نوا

درکشیدند مرغ را ز هوا

315

برد آواز‌شان ز راه فریب

هم ز ماهان و هم ز ماه شکیب

316

رقص در پایشان به زخمه‌گر‌ی

ضرب در دستشان به خانه‌بر‌ی‌

317

بادی آمد نمود دستان‌ها

درگشاد از ترنج پستان‌ها

318

در غم آن ترنج طبع گشای

مانده ماهان ز دور صندل سای

319

کرد صد ره که چاره‌ای سازد

خویشتن ز‌آن درخت اندازد

320

با چنان لعبتان حور سرشت

بی قیامت در اوفتد به بهشت

321

باز گفتار پیر‌ش آمد یاد

بند بر صرعیان طبع نهاد

322

و‌آن بتان همچنان در‌آن بازی

می‌نمودند شعبده سازی

323

چون زمانی نشاط بنمودند

خوان نهادند و خورد را بودند

324

خوردهایی ندیده آتش و آب

کرده خوشبو به مشک و عود و گلاب

325

زیربا‌یی به زعفران و شکر

ناربایی ز زیربا خوش‌تر

326

بره شیرمستِ بلغاری

ماهیِ تازه مرغِ پرواری

327

گرده‌های سپید چون کافور

نرم و نازک چو پشت و سینهٔ حور

328

صحن حلوا‌ی پروریده به قند

بیشتر زانکه گفت شاید چند

329

وز کلیچه هزار جنس غریب

پرورش یافته به روغن و طیب

330

چون بدین گونه خوانی آوردند

خوان مخوان‌! بل جهانی آوردند

331

شاه خوبان به نازنینی گفت

طاق ما زود گشت خواهد جفت

332

بوی عود آیدم ز صندل خام

سوی آن عود صندلی بخرام

333

عود بویی بر اوست عودی پوش

صندل‌آمیز و صندلی بر دوش

334

شب چو عود سیاه و صندل زرد

عود ما را به صندلش پرورد

335

مغز ما را ز طیب هست نصیب

طیبتی نیز خوش بود با طیب

336

می‌نماید که آشنا نفسی

بر درخت‌ست و می‌پزد هوسی

337

زیر خوانش ز روی دمساز‌ی

تا کند با خیال ما بازی

338

گر نیاید بگو که خوان پیش‌ست

مهر آن مهربان از‌آن بیش‌ست

339

که به خوان دست خویش بگشاید

مگر آنگه که میهمان آید

340

خیز تا برخوری ز پیوند‌ش

خوان نهاده مدار در بند‌ش

341

نازنین رفت سوی صندل شاخ

دهنی تنگ و لابه‌ای فراخ

342

بلبل آسا بر او درود آورد

وز درختش چو گل فرود آورد

343

میهمان خود که جای کش بودش

بر چنان رقص پای خوش بودش

344

شد به دنبال آن میانجی چست

گو بدان کار خود میانجی جست

345

زان جوانی که در سر افتادش

نامد از پند پیر خود یادش

346

چون جوان جوش در نهاد آرد

پند پیران کجا به یاد آرد‌؟

347

عشق چون برگرفت شرم از راه

رفت ماهان به میهمانی ماه

348

ماه چون دید روی ماهان را

سجده بردش چو تخت شاهان را

349

با خودش بر بساط خاص نشاند

این شکر ریخت و آن گلاب افشاند

350

کرد با او به خورد هم‌خوانی

کاین چنین است شرط مهمانی

351

وز سر دوستی و اخلاصش

داد هر دم نواله خاصش

352

چون فراغت رسیدشان از خوان

جام یاقوت گشت قوت روان

353

ساغری چند چون ز می خوردند

شرم را از میانه پی کردند

354

چون ز مستی درید پردهٔ شرم

گشت بر ماه مهر ماهان گرم

355

لعبتی دید چون شکفته بهار

نازنینی چو صد هزار نگار

356

نرم و نازک‌بر‌ی چو لور و پنیر

چرب و شیرین تری ز شکر و شیر

357

رخ چو سیبی که دلپسند بود

در میان گلاب و قند بود

358

تن چو سیماب کآوری در مشت

از لطافت برون رود ز انگشت

359

در کنار آن‌چنان که گل در باغ

در میان آن‌چنان که شمع و چراغ

360

زیور مه نثار گشته بر او

مهر ماهان هزار گشته بر او

361

گه گزید‌ش چو قند را مخمور

گه مزید‌ش چو شهد را زنبور

362

چونکه ماهان به ماه در پیچید

ماه‌چهره ز شرم سر پیچید

363

در برآورد لعبت چین را

گل صد برگ و سرو سیمین را

364

لب بر‌آن چشمهٔ رحیق نهاد

مهر یاقوت بر عقیق نهاد

365

چون در‌آن نور چشم و چشمه قند

کرد نیکو نظر به چشم پسند

366

دید عفریتی از دهن تا پای

آفریده ز خشم‌های خدای

367

گاو میشی گراز دندانی

که‌اژدها کس ندید چندانی

368

ز اژدها در گذر که اهرمنی

از زمین تا به آسمان دهنی

369

چفته پشتی نغوذ بالله کوز

چون کمانی که برکشند به توز

370

پشت قوسی و روی خرچنگی

بوی گندش هزار فرسنگی

371

بینی‌یی چون تنور خشت‌پز‌ان

دهنی چون لوید رنگرز‌ان

372

باز کرده لبی چو کام نهنگ

در برآورده میهمان را تنگ

373

بر سر و رویش آشکار و نهفت

بوسه می‌داد و این سخن می‌گفت

374

کای به چنگ من اوفتاده سرت

وی به دندان من دریده برت

375

چنگ در من زدی و دندان هم

تا لبم بوسی و زنخدان هم

376

چنگ و دندان نگر چو تیغ و سنان

چنگ و دندان چنین بود نه چنان

377

آن همه رغبتت چه بود نخست‌؟

وین زمان رغبتت چرا شد سست‌؟

378

لب همان لب شده‌ست بوسه بخواه

رخ همان رخ نظر مبند ز ماه

379

باده از دست ساقی‌یی مستان

کآورَد سِه‌یِکی‌یی به صد دستان

380

خانه در کوچه‌ای مگیر به مزد

که در‌آن کوچه شحنه باشد دزد

381

ای چنان این‌چنین همی شاید

تا کنم آنچه با تو می‌باید

382

گر نسازم چنانکه درخور توست

پس چنانم که دیده‌ای ز نخست

383

هر دم آشوبی این‌چنین می‌کرد

اشتلم‌های آتشین می‌کرد

384

چونکه ماهان بینوا گشته

دید ماهی به اژدها گشته

385

سیم‌ساقی شده گراز‌سُمی

گاو‌چشمی شده به گاو‌دُمی

386

زیر آن اژدهای همچون قیر

می‌شد از زیرش آب معنی گیر

387

نعره‌ای زد چو طفل زهره شکاف

یا زنی طفلش اوفتاده ز ناف

388

وان گراز سیه چو دیو سپید

می‌زد از بوسه آتش اندر بید

389

تا بدانگه که نور صبح دمید

آمد آواز مرغ و دیو رمید

390

پردهٔ ظلمت از جهان برخاست

وان خیالات از میان برخاست

391

آن خزف گوهران لعل نمای

همه رفتند و کس نماند به جای

392

ماند ماهان فتاده بر در کاخ

تا بدانگه که روز گشت فراخ

393

چون ز ریحان روز تابنده

شد دگر بار هوش یابنده

394

دیده بگشاد دید جایی زشت

دوزخی تافته به جای بهشت

395

نالشی چند مانده نال شده

خاک در دیده خیال شده

396

زان بنا که‌اصل او خیالی بود

طرفش آمد که طرفه حالی بود

397

باغ را دید جمله خارستان

صفه را صفری از بخارستان

398

سرو و شمشاد‌ها همه خس و خار

میوه‌ها مور و میوه داران مار

399

سینهٔ مرغ و پشت بزغاله

همه مردار‌های ده ساله

400

نای و چنگ و رباب کارگر‌ان

استخوان‌های گور و جانوران

401

و‌آن تتق‌های گوهر آموده

چرم‌های دباغت آلوده

402

حوض‌های چو آب در دیده

پارگین‌های آب گندیده

403

و‌آنچه او خورده بود و باقی ماند

و‌آنچه از جرعه ریز ساقی ماند

404

بود حاشا ز جنس راحت‌ها

همه پالایش جراحت‌ها

405

و‌آنچه ریحان و راح بود همه

ریزش مستراح بود همه

406

باز ماهان به کار خود درماند

بر خود استغفراللهی برخواند

407

پای آن نی که رهگذار شود

روی آن نی که پایدار شود

408

گفت با خویشتن عجب کاری‌ست‌!

این چه پیوند و این چه پرگار‌ی‌ست‌؟!

409

دوش دیدن شکفته بستانی

دیدن امروز محنت‌ستانی

410

گل نمودن به ما و خار چه بود؟

حاصل باغ روزگار چه بود؟

411

و‌آگهی نه که هرچه ما داریم

در نقاب مه اژدها داریم

412

بینی ار پرده را براندازند

که‌ابلهان عشق با چه می‌بازند‌!

413

این رقم‌های رومی و چینی

زنگی زشت شد که می‌بینی

414

پوستی برکشیده بر سر خون

راح بیرون و مستراح درون

415

گر ز گرمابه برکشند آن پوست

گلخنی را کسی ندارد دوست

416

بس مبَصّر که مار‌مُهره خرید

مهره پنداشت‌، مار در سَله دید

417

بس مُغَفَّل در این خریطهٔ خشک

گره عود یافت‌، نافهٔ مشک

418

چونکه ماهان ز چنگ بدخواهان

رست چون من ز قصه ماهان

419

نیت کار خیر پیش گرفت

توبه‌ها کرد و نذر‌ها پذرفت

420

از دل پاک در خدای گریخت

راه می‌رفت و خون ز رخ می‌ریخت

421

تا به آبی رسید روشن و پاک

شست خود را و رخ نهاد به خاک

422

سجده کرد و زمین به خواری رفت

با کس بی‌کسان به زاری گفت

423

کای گشاینده‌، کار من بگشای

وی نماینده‌، راه من بنمای

424

تو گشایی‌ام کار بسته و بس

تو نمایی‌ام ره نه دیگر کس

425

نه مرا رهنما‌یْ تنها‌یی

کیست کاو را تو راه ننمایی‌؟

426

ساعتی در خدای خود نالید

روی در سجده‌گاه خود مالید

427

چونکه سر برگرفت در بر خویش

دید شخصی به شکل و پیکر خویش

428

سبز پوشی چو فصل نیسانی

سرخ‌رو‌یی چو صبح نورانی

429

گفت کای خواجه کیستی به درست‌؟

قیمتی گوهرا که گوهر توست

430

گفت من خضر‌م ای خدای‌پرست

آمدم تا ترا بگیرم دست

431

نیت نیک توست کآمد پیش

می‌رساند ترا به خانه خویش

432

دست خود را به من ده از سر پای

دیده برهم ببند و باز گشای

433

چونکه ماهان سلام خضر شنید

تشنه بود آب زندگانی دید

434

دست خود را سبک به دستش داد

دیده در بست و در زمان بگشاد

435

دید خود را در‌آن سلامت‌گاه

که‌اولش دیو برده بود ز راه

436

باغ را درگشاد و کرد شتاب

سوی مصر آمد از دیار خراب

437

دید یاران خویش را خاموش

هریک از سوگواری ازرق پوش

438

هرچه ز آغاز دید تا فرجام

گفت با دوستان خویش تمام

439

با وی آن دوستان که خو کردند

دید که‌ازرق ز بهر او کردند

440

با همه در موافقت کوشید

ازرقی راست کرد و در پوشید

441

رنگ ازرق بر او قرار گرفت

چون فلک رنگ روزگار گرفت

442

ازرق آنست که‌آسمان بلند

خوشتر از رنگ او نیافت پرند

443

هر که همرنگ آسمان گردد

آفتابش به قرص خوان گردد

444

گل ازرق که آن حساب کند

قرصه از قرص آفتاب کند

445

هر سویی که‌آفتاب سر دارد

گل ازرق در او نظر دارد

446

لاجرم هر گلی که ازرق هست

خواندش هندو آفتاب پرست

447

قصه چون گفت ماه زیبا چهر

در کنارش گرفت شاه به مهر

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

روزی از روزهای دیماهی

چون شبِ تیر مه به کوتاهی

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 29 - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

اگلی نظم

روز پنجشنبه است روزی خوب

وز سعادت به مشتری منسوب

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 31 - نشستن بهرام روز پنجشنبه در گنبد صندلی و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم ششم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور