صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 29 - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

بخش 29 - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

روزی از روزهای دیماهی

چون شبِ تیر مه به کوتاهی

22

از دگر روز هفته آن به بود

ناف هفته مگر سه‌شنبه بود

33

روز بهرام و رنگ بهرامی

شاه با هردو کرده هم‌نامی

44

سرخ در سرخ زیور‌ی بر ساخت

صبحگه سوی سرخ‌گنبد تاخت

55

بانوی سرخ‌روی ِ سَقلابی

آن به رنگْ آتشی به لطفْ آبی

66

به پرستاریش میان در بست

خوش بوَد ماه آفتاب‌پرست

77

شب چو مَنجوق برکشید بلند

طاق خورشید را درید پرند

88

شاه از آن سرخ‌سیبِ شهدآمیز

خواست افسانه‌ای نشاط‌انگیز

99

نازنین سر نتافت از رایش

دُر فشاند از عقیق در پایش

1010

کای فلک آستانِ درگه تو

قرص خورشید ماهِ خرگه تو

1111

برتر از هر دُری که بتوان سفت

بهتر از هر سخن که بتوان گفت

1212

کس به گَردَت رسید نتْوانَد

کور باد آنکه دید نتواند

1313

چون دعایی چنین به پایان برد

لعل‌ِ کان را به کان‌ِ لعل سپرد

1414

گفت کز جمله ولایت روس

بود شهری به نیکوی چو عروس

1515

پادشاهی درو عمارت‌ساز

دختری داشت پروریده به ناز

1616

دلفریبی‌، به غمزه جادوبند

گلرخی‌، قامتش چو سروْ بلند

1717

رخ به خوبی‌، ز ماهْ دلکش‌تر

لب به شیرینی‌، از شکر خوشتر

1818

زُهره‌ای دل ز مشتری برده

شکر و شمع پیش او مرده

1919

تَنگِ شکر ز تَنگیِ شکرش

تنگدل‌تر ز حلقه کمرش

2020

مشک با زلف او جگرخواری

گل ز ریحانِ باغ او، خاری

2121

قدی افراخته چو سرو به باغ

رویی افروخته چو شمع و چراغ

2222

تازه‌روییش‌، تازه‌تر ز بهار

خوب‌رنگیش‌، خوبتر ز نگار

2323

خوابِ نرگس، خُمار دیده او

نازِ نسرین، درم‌خریدهٔ او

2424

آبِ گُل‌، خاکِ ره‌پرستانش

گُل‌، کمربندِ زیردستانش

2525

به جز از خوبی و شکر‌خند‌ی

داشت پیرایه هنرمند‌ی

2626

دانش آموخته ز هر نَسَقی

در نبشته ز هر فنی ورقی

2727

خوانده نیرنگ‌نامه‌های جهان

جادویی‌ها و چیزهای نهان

2828

درکشیده نقابِ زلف به روی

سرکشیده ز بارنامه شُوی

2929

آنکه در دور خویش طاق بوَد؟

سوی جفتش کی اتفاق بوَد؟

3030

چون شد آوازه در جهان مشهور

که‌آمده‌ست از بهشتِ رضوان حور

3131

ماه و خورشید بچه‌ای زاده‌ست

زَهره‌ی شیر‌، عطارد‌ش داده‌ست

3232

رغبت هرکسی بدو شد گرم

آمد از هر سویی شفاعت نرم

3333

این به زور آن به زر همی‌کوشید

و او زر خود به‌زور می‌پوشید

3434

پدر از جستجوی ناموران

کان صنم را رضا ندید در آن

3535

گشت عاجز که چاره چون سازد

نرد با صد حریف چون بازد‌؟!

3636

دختر خوبروی خلوت‌ساز

دست خواهندگان چو دید دراز

3737

جُست کوهی در آن دیار‌، بلند

دور چون دورِ آسمان ز گزند

3838

داد کردن بر او حصاری چست

گفتی از مغز کوه کوهی رست

3939

پوزش انگیخت وز پدر درخواست

تا کند برگ‌ ِ راه رفتن راست

4040

پدر مهربان از آن دوری

گرچه رنجید داد دستوری

4141

تا چو شهدش ز خانه گردد دور

در نیاید ز بام و در زنبور

4242

نیز چون در حصار باشد گنج

پاسبان را ز دزد ناید رنج

4343

وان عروس حصاری از سر ناز

کرد کار حصار خویش بساز

4444

چون بدان محکمی حصاری بست

رفت و چون گنج در حصار نشست

4545

گنج او چون در استواری شد

نام او بانوی حصاری شد

4646

دزد گنج از حصار او عاجز

کاهنین قلعه بُد چو رویین‌دز

4747

او در آن دز چو بانوی سقلاب

هیچ دز‌بانو آن ندیده به خواب

4848

راه بربسته راه‌دار‌ان را

دوخته کام کامگاران را

4949

در همه کاری آن هنر پیشه

چاره‌گر بود و چابک اندیشه

5050

انجم چرخ را مزاج شناس

طبع‌ها را به‌هم گرفته قیاس

5151

بر طبایع تمام یافته دست

راز روحانی آوریده به شست

5252

که ز هر خشک و تر چه شاید کرد

چون شود آب گرم و آتش سرد

5353

مردمان را چه می‌کند مردم

وانجمن را چه می‌دهد انجم

5454

هرچه فرهنگ را به کار آید

وآدیمزاد را بیاراید

5555

همه آورده بود زیر نورد

آن به‌صورت زن و به معنی مرد

5656

چون شکیبنده شد در آن باره

دل ز مردم برید یکباره

5757

کرد در راه آن حصار بلند

از سر زیرکی طلسمی چند

5858

پیکر هر طلسم از آهن و سنگ

هر یکی دهره‌ای گرفته به چنگ

5959

هرکه رفتی بدان گذرگه بیم

گشتی از زخم تیغ‌ها به دو نیم

6060

جز یکی کاو رقیب آن دز بود

هرکه آن راه رفت‌، عاجز بود

6161

و آن رقیبی که بود محرم کار

ره نرفتی مگر به گام شمار

6262

گر یکی پی غلط شدی ز صدش

اوفتادی سرش ز کالبدش

6363

از طلسمی بدو رسیدی تیغ

ماه عمرش نهان شدی در میغ

6464

در‌ِ آن باره که‌آسمانی بود

چون در‌ِ آسمان‌، نهانی بود

6565

گر دویدی مهندسی یک ماه

بر درش چون فلک نبردی راه

6666

آن پری پیکر حصارنشین

بود نقاش کارخانه چین

6767

چون قلم را به نقش پیوستی

آب را چون صدف گره بستی

6868

از سواد قلم چو طره حور

سایه را نقش برزدی بر نور

6969

چون در آن برج شهربندی یافت

برج از آن ماه بهره‌مندی یافت

7070

خامه برداشت پای تا سر خویش

بر پرندی نگاشت پیکر خویش

7171

بر سر ِصورت‌ ِ پرند سرشت

به خطی هرچه خوب‌تر بنوشت

7272

کز جهان هر که‌را هوای منست

با چنین قلعه‌ای که جای منست

7373

گو چو پروانه در نظاره نور

پای در نه‌، سخن مگوی از دور

7474

بر چنین قلعه‌، مرد یابد بار

نیست نامرد را درین دز کار

7575

هرکه‌را این نگار می‌باید

نه یکی جان‌، هزار می‌باید

7676

همّتش سوی راه باید داشت

چار شرطش نگاه باید داشت

7777

شرط اول درین زناشویی

نیکنامی شده‌ست و نیکویی

7878

دومین شرط آن که از سر رای

گردد این راه را طلسم‌گشای

7979

سومین شرط آنکه از پیوند

چون گشاید طلسم‌ها را بند

8080

درِ این دژ نشان دهد که کدام

تا ز در جفتِ من شود نه ز بام

8181

چارمین شرط اگر به جای آرد

ره سوی شهر زیرِ پای آرد

8282

تا من آیم به بارگاه پدر

پُرسم از وی حدیث‌های هنر

8383

گر جوابم دهد چنانکه سزاست

خواهم او را چنانکه شرط وفاست

8484

شُوی من باشد آن گرامی‌مرد

کانچه گفتم‌، تمام داند کرد

8585

وانکه زین شرط بگذرد تن‌ِ او

خون بی‌شرط او به گردن او

8686

هرکه این شرط را نکو دارد

کیمیای سعادت او دارد

8787

وانکه پی بر سخن نداند برد

گر بزرگست‌، زود گردد خرد

8888

چون ز ترتیب این ورق پرداخت

پیش آنکس که اهل بود انداخت

8989

گفت برخیز و این ورق بردار

وین طبق‌پوش ازین طبق بردار

9090

بر در شهر شو به جای بلند

این ورق را به تاج‌ِ در دربند

9191

تا ز شهری و لشگری هرکس

کافتدش بر چو من عروس هوس

9292

به چنین شرط‌، راه برگیرد

یا شود میر‌ِ قلعه‌، یا میرد

9393

شد پرستنده‌، وان ورق برداشت

پیچ بر پیچ راه را بگذاشت

9494

بر در شهر بست پیکر ماه

تا درو عاشقان کنند نگاه

9595

هرکه را رغبت اوفتد‌، خیزد

خون خود را به دست خود ریزد

9696

چون به هر تخت‌گیر و تاجور‌ی

زین حکایت رسیده شد خبری

9797

بر تمنای آن حدیث گزاف

سر نهادند مردم از اطراف

9898

هرکس از گرمی جوانی خویش

داد بر باد زندگانی خویش

9999

هرکه در راه او نهادی گام

گشتی از زخم تیغْ دشمن‌کام

100100

هیچ کوشنده‌ای به چاره و رای

نشد آن قلعه را طلسم‌گشای

101101

وانکه لختی نمود چاره‌گری

هم فسونش ز چاره شد سپری

102102

گرچه بگشاد از آن طلسمی چند

بر دگرها نگشت نیرومند

103103

از سر بی‌خودی و بی‌رایی

در سر کار شد به رسوایی

104104

بی مرادی کزو میسر شد

چند برنای خوب در سر شد

105105

کس از آن‌ ره‌، خلاص‌دیده نبود

همه ره جز سر بریده نبود

106106

هر سری کز سران بریدندی

به در شهر برکشیدندی

107107

تا ز بس سر که شد بریده به قهر

کله بر کله بسته شد در شهر

108108

گِرد گیتی چو بنگری همه جای

نبوَد جز به سور‌، شهر‌آرای

109109

وان پریرخ که شد ستیره‌حور

شهری آراسته به سر نه به سور

110110

نارسیده به سایه در او

ای بسا سر که رفت در سر او

111111

از بزرگان پادشا زاده

بود زیبا جوانی آزاده

112112

زیرک و زورمند و خوب و دلیر

صید شمشیر او‌، چه گور و چه شیر

113113

روزی از شهر شد به سوی شکار

تا شکفته شود چو تازه بهار

114114

دید یک نوش‌نامه بر در شهر

گرد او صد هزار شیشه زهر

115115

پیکری بسته بر سواد پرند

پیکری دلفریب و دیده پسند

116116

صورتی کز جمال و زیبایی

بُرد ازو در زمان شکیبایی

117117

آفرین گفت بر چنان قلمی

کاید از نوکش آنچنان رقمی

118118

گرد آن صورت جهان‌آرای

صد سر آویخته ز سر تا پای

119119

گفت ازین گوهر نهنگ‌آویز

چون گریزم که نیست جای گریز

120120

زین هوس‌نامه گر بدارم دست

آورَد در تنم شکیبْ شکست

121121

گر دلم زین هوس به‌در نشود

سر شود‌، وین هوس ز سر نشود

122122

بر پرند ارچه صورتی زیباست

مار در حلقه‌، خار در دیباست

123123

این همه سر بریده شد باری

هیچ‌کس را به سر نشد کاری

124124

سر من نیز رفته گیر‌، چه سود‌؟

خاکیی گشته گیر خاک آلود

125125

گر نه زین رشته باز دارم دست

سر برین رشته باز باید بست

126126

گر دلیری کنم به جان سفتن

چون توانم به ترک جان گفتن‌؟

127127

باز گفت این پرند را پریان

بسته‌اند از برای مشتریان

128128

پیش افسون آنچنان پری‌یی

نتوان رفت بی‌فسونگر‌ی‌یی

129129

تا زبان‌بندِ آن پری نکنم

سر درین کارْ سرسری نکنم

130130

چاره‌ای بایدم‌، نه خُرد‌‌، بزرگ

تا رهد گوسفندم از دَم گرگ

131131

هرکه در کار سخت‌گیر شود

نظم کارش خلل‌پذیر شود

132132

در تصرف مباش خُرداندیش

تا زیانی بزرگ ناید پیش

133133

ساز بر پردهٔ جهان می‌ساز

سست می‌گیر و سخت می‌انداز

134134

دلم از خاطرم خراب‌ترست

جگرم از دلم کباب‌ترست

135135

به چنین دل چگونه باشم شاد‌؟

وز چنین خاطری چه آرم یاد‌؟

136136

این سخن گفت و لختی اندُه خورد

وز نفس برکشید بادی سرد

137137

آب در دیده زآن نظاره گذشت

نطع با تیغ دید و سر با تشت

138138

این هوس را چنانکه بود نهفت

با کس اندیشه‌ای که داشت نگفت

139139

روز و شب بود با دلی پر سوز

نه شبش شب بد و نه روزش روز

140140

هر سحرگه به آرزوی تمام

تا در شهر برگرفتی گام

141141

دید آن پیکر نوآیین را

گور فرهاد و قصر شیرین را

142142

آن گره را به صد هزار کلید

جست و سررشته‌ای نگشت پدید

143143

رشته‌ای دید صدهزارش سر

وز سر رشته کس نداد خبر

144144

گرچه بسیار تاخت از پس و پیش

نگشاد آن گره ز رشته خویش

145145

کبر ازآن کار بر کناره نهاد

روی در جستجوی چاره نهاد

146146

چاره‌سازی به هر طرف می‌جست

که ازو بند‌ِ سخت گردد سست

147147

تا خبر یافت از خردمندی

دیو‌بندی فرشته‌پیوندی

148148

در همه توسنی کشیده لگام

به همه دانشی رسیده تمام

149149

همه همدستی اوفتادهٔ او

همه در بسته‌ای گشادهٔ او

150150

چون جوانمرد ازان جهان هنر

از جهان‌دیدگان شنید خبر

151151

پیشِ سیمرغِ آفتاب‌شکوه

شد چو مرغ پرنده کوه به کوه

152152

یافتش چون شکفته گلزاری

در کجا؟ در خراب‌تر غاری

153153

زد به فتراک او چو سوسن دست

خدمتش را چو گل میان در بست

154154

از سر فرخی و فیروزی

کرد از آن خضر دانش‌آموزی

155155

چون از آن چشمه بهره یافت بسی

برزد از راز خویشتن نفسی

156156

زان پریروی و آن حصار بلند

وانکه زو خلق را رسید گزند

157157

وان طلسمی که بست بر ره خویش

وان فکندن هزار سر در پیش

158158

جمله در پیش فیلسوف کهن

گفت و پنهان نداشت هیچ سخن

159159

فیلسوف از حساب‌های نهفت

هرچه در خورد بود با او گفت

160160

چون شد آن چاره‌جوی‌، چاره‌شناس

باز پس گشت با هزار سپاس

161161

روزکی چند چون گرفت قرار

کرد با خویشتن سگالش کار

162162

ز‌آلت راه آن گریوه تنگ

هرچه بایستش‌، آورید به چنگ

163163

نسبتی باز جست روحانی

کارَد از سختی‌ش به آسانی

164164

آنچنان کز قیاس او برخاست

کرد ترتیب هر طلسمی راست

165165

اول از بهر آن طلبکاری

خواست از تیز همّتان یاری

166166

جامه را سرخ کرد‌، کاین خون است

وین تظلّم ز جور گردون است

167167

چون به دریای خون درآمد زود

جامه چون دیده کرد خون‌آلود

168168

آرزوی خود از میان برداشت

بانگ تشنیع از جهان برداشت

169169

گفت رنج از برای خود نبرم

بلکه خونخواه صدهزار سرم

170170

یا ز سرها گشایم این چنبر

یا سر خویشتن کنم در سر

171171

چون بدین شغل جامه در خون زد

تیغ برداشت‌، خیمه بیرون زد

172172

هرکه زین شغل یافت آگاهی

کامد آن شیردل به خون‌خواهی

173173

همّت کارگر در‌آن در‌بست

کاو بدان کار زود یابد دست

174174

همّتِ خلق و رایِ روشن او

دِرع پولاد گشت بر تن او

175175

وانگهی بر طریق معذوری

خواست از شاه شهر دستوری

176176

پس ره آن حصار پیش گرفت

پی تدبیر کار خویش گرفت

177177

چون به نزدیک آن طلسم رسید

رخنه‌ای کرد و رقیه‌ای بدمید

178178

همه نیرنگ آن طلسم بکند

برگشاد آن طلسم را پیوند

179179

هر طلسمی که دید بر سر راه

همه را چنبر اوفکند به چاه

180180

چون ز کوه آن طلسم‌ها برداشت

تیغ‌ها را به تیغ کوه گذاشت

181181

بر در آن حصار شد در حال

دُهُلی را کشید زیر دوال

182182

وان صدا را به گرد بارو جست

کند چون جای کنده بود درست

183183

چون صدا رخنه را کلید آمد

از سر رخنه‌، دَر پدید آمد

184184

زین حکایت چو یافت آگاهی

کس فرستاد ماه خرگاهی

185185

گفت کای رخنه‌بند راه‌گشای

دولتت بر مراد راهنمای

186186

چون گشادی طلسم را ز نخست

در‌ِ گنجینه یافتی به درست

187187

سر سوی شهر کن چو آب روان

صابری کن دو روز اگر بتوان

188188

تا من آیم به بارگاه پدر

آزمایش کنم ترا به هنر

189189

پرسم از تو چهار چیز نهفت

گر نهفته جواب دانی گفت

190190

با توام دوستی یگانه شود

شغل و پیوند بی‌بهانه شود

191191

مرد چون دید کامگاری خویش

روی پس کرد و ره گرفت به پیش

192192

چون به شهر آمد از حصار بلند

از در شهر برکشید پرند

193193

در نوشت و به چاکری بسپرد

آفرین زنده گشت و آفت مرد

194194

جمله سرها که بود بر در شهر

از رسن‌ها فرو گرفت به قهر

195195

داد تا بر وی آفرین کردند

با تن کشتگان دفین کردند

196196

شد سوی خانه با هزار درود

مطرب آورد و برکشید سرود

197197

شهریان بر سرش نثار افشان

همه بام و درش نگار افشان

198198

همه خوردند یک به یک سوگند

که اگر شه نخواهد این پیوند

199199

شاه را در زمان تباه کنیم

بر خود او را امیر و شاه کنیم

200200

کان سَرِ ما برید و سردی کرد

وین سَرِ ما رهاند و مردی کرد

201201

وز دگر سو عروس زیباروی

شادمان شد به خواستاری شُوی

202202

چون شب از نافه‌های مشک سیاه

غالیه سود بر عماری ماه

203203

در عماری نشست با دل خوش

ماه در موکبش عماری‌کش

204204

سوی کاخ آمد از گریوه کوه

کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه

205205

پدر از دیدنش چو گل بشکفت

دختر احوال خویش ازو ننهفت

206206

هرچه پیش آمدش ز نیک و ز بد

کرد با او همه حکایت خود

207207

زان سواران کزو پیاده شدند

چاه کندند و درفتاده شدند

208208

زان هزبران که نام او بردند

وز سر عجز پیش او مردند

209209

تا بدانجا که آن ملک زاده

بود یکباره دل بدو داده

210210

وانکه آمد چو کوه‌ پای فشرد

کرد یک‌یک طلسم‌ها را خرد

211211

وانکه بر قلعه کامگاری یافت

وز سر شرط رفته روی نتافت

212212

چون سه شرط از چهار شرط نمود

تا چهارم چگونه خواهد بود

213213

شاه گفتا که شرط چارم چیست؟

شرط خوبان یکی کنند نه بیست

214214

نوش‌لب گفت چار مشکل سخت

پرسم از وی به رهنمونی بخت

215215

ور درین ره خرش فروماند

خرگه آنجا زند که او داند

216216

واجب آن شد که بامداد پگاه

بر سر تخت خود نشیند شاه

217217

خواند او را به شرط مهمانی

من شوم زیر پرده پنهانی

218218

پرسم او را سؤال سربسته

تا جوابم فرستد آهسته

219219

شاه گفتا چنین کنیم رواست

هرچه آن کرده‌ای تو کرده ماست

220220

بیشتر زین سخن نیفزودند

در شبستان شدند و آسودند

221221

بامدادان که چرخ مینا رنگ

گرد یاقوت بردمید به سنگ

222222

مجلس آراست شه به رسم کیان

بست بر بندگیش‌، بخت‌ میان

223223

انجمن ساخت‌، نامداران را

راستگویان و رستگاران را

224224

خواند شهزاده را به مهمانی

بر سرش کرد گوهرافشانی

225225

خوان زرین نهاده شد در کاخ

تنگ شد بارگه ز برگ فراخ

226226

از بسی آرزو که بر خوان بود

آن نه خوان بود‌، که‌آرزو‌دان بود

227227

از خورش‌ها که بود بر چپ و راست

هرکس آن خورد کارزو درخواست

228228

چون خورش خورده شد به‌اندازه

شد طبیعت به پرورش تازه

229229

شاه فرمود تا به مجلس خاص

بر محک‌ها زنند زر خلاص

230230

خود درون رفت و جای خویش بماند

میهمان را به جای خویش نشاند

231231

پیش دختر نشست روی به‌روی

تا چه بازیگری کند با شوی

232232

بازی‌آموز لعبتان طراز

از پس پرده گشت لُعبت‌باز

233233

از بناگوش خود دو لؤلؤی خُرد

برگشاد و به خازنی بسپرد

234234

کاین به مهمان ما رسان به شتاب

چون رسانیده شد‌، بیار جواب

235235

شد فرستاده پیش مهمان زود

وآنچه آورده بُد بدو بنمود

236236

مرد لؤلؤی خُرد بر سنجید

عبره کردش چنانکه در گنجید

237237

زان جواهر که بود در خور آن

سه دیگر نهاد بر سر آن

238238

هم بدان پیک نامه‌ور دادش

سوی آن نامور فرستادش

239239

سنگدل چون که دید لؤلؤ پنج

سنگ برداشت گشت لؤلؤ سنج

240240

چون کم و بیش دیدشان به عیار

هم برآن سنگ سودشان چو غبار

241241

قبضه‌واری شکر بران افزود

آن دُر و آن شکر به یکجا سود

242242

داد تا نزد میهمان بشتافت

میهمان باز نکته را دریافت

243243

از پرستنده خواست جامی شیر

هردو در وی فشاند و گفت بگیر

244244

شد پرستنده سوی بانوی خویش

وان ره آورد را نهاد به پیش

245245

بانو آن شیر بر گرفت و بخوَرد

وآنچه زو مانده بُد‌، خمیر بکرد

246246

برکشیدش به وزن اول بار

یک سر موی کم نکرد عیار

247247

حالی انگشتری گشاد ز دست

داد تا برَد پیک راه‌پرست

248248

مرد بخرد ستد ز دست کنیز

پس در انگشت کرد و داشت عزیز

249249

داد یکتا دُری جهان‌افروز

شب‌چراغی به روشنایی‌ِ روز

250250

باز پس شد کنیز حور نژاد

در یکتا به لعل یکتا داد

251251

بانو آن در نهاد بر کف دست

عِقد خود را ز یک‌دگر بگسست

252252

تا دری یافت هم طویله آن

شب‌چراغی هم از قبیله آن

253253

هردو در رشته‌ای کشید به هم

این و آن چون یکی نه بیش و نه کم

254254

شد پرستنده در به دریا داد

بلکه خورشید را ثریا داد

255255

چون که بِـخـرَد نظر بران انداخت

آن دو هم‌عِقد را ز هم نشناخت

256256

جز دویی در میان آن دو خوشاب

هیچ فرقی نبد به رونق و آب

257257

مهره‌ای ازرق از غلامان خواست

کان دویم را سوم نیامد راست

258258

بر سر دُر نهاد مهره خُرد

داد تا آنکه آورید‌، ببُرد

259259

مهربانش چو مُهره با دُر دید

مهر بر لب نهاد وخوش خندید

260260

ستد آن مهره و دُر از سر هوش

مهره در دست بست و دُر در گوش

261261

با پدر گفت خیز و کار بساز

بس که بر بخت خویش کردم ناز

262262

بخت من بین چگونه یار منست

کاین چنین یاری اختیار منست

263263

همسری یافتم که همسر او

نیست کس در دیار و کشور او

264264

ما که دانا شدیم و دانا دوست

دانش ما به زیر دانش اوست

265265

پدر از لطف آن حکایت خوش

با پری گفت کای فریشته‌وش

266266

آنچه من دیدم از سؤال و جواب

روی‌پوشیده بود زیر نقاب

267267

هرچه رفت از حدیث‌های نهفت

یک به‌یک با مَنَت بباید گفت

268268

نازپروردهٔ هزار نیاز

پردهٔ رمز بر گرفت ز راز

269269

گفت اول که تیز کردم هوش

عقد لؤلؤ گشادم از بن گوش

270270

در نمودار آن دو لؤلؤ ناب

عمر گفتم دو روزه شد دریاب

271271

او که بر دو‌، سه دیگر بفزود

گفت اگر پنج بگذرد هم زود

272272

من که شکر به دُر درافزودم

وآن در و آن شکر به هم سودم

273273

گفتم این عمر شهوت‌آلوده

چون در و چون شکر به هم سوده

274274

به فسون و به کیمیا کردن

که تواند ز هم جدا کردن؟

275275

او که شیری در آن میان انداخت

تا یکی ماند و دیگری بگداخت

276276

گفت شکر که با در آمیزد

به یکی قطره شیر برخیزد

277277

من که خوردم شکر ز ساغر او

شیر خواری بدم برابر او

278278

وانکه انگشتری فرستادم

به نکاح خودش رضا دادم

279279

او که داد آن گهر، نهانی گفت

که چو گوهر مرا نیابی جفت

280280

من که هم عقد گوهرش بستم

وا نمودم که جفت او هستم

281281

او که در جستجوی آن دو گهر

سومی در جهان ندید دگر

282282

مهرهٔ ازرق آورید به دست

وز پی چشم بد در ایشان بست

283283

من که مهره به خود برآمودم

سر به مهر رضای او بودم

284284

مُهره مِهر او به سینه من

مُهر گنج است بر خزینه من

285285

بر وی از پنچ راز پنهانی

پنج نوبت زدم به سلطانی

286286

شاه چون دید توسنی را رام

رفته خامی به تازیانه خام

287287

کرد بر سنت زناشویی

هرچه باید ز شرط نیکویی

288288

در شکر ریز سور او بنشست

زُهره را با سهیل کابین بست

289289

بزمی آراست چون بساط بهشت

بزمگه را به مشک و عود سرشت

290290

کرد پیرایه عروسی راست

سرو و گل را نشاند و خود برخاست

291291

دو سبک‌روح را به هم بسپرد

خویشتن زان میان گرانی برد

292292

کان‌کَنِ لعل چون رسید به کان

جان‌کنی را مدد رسید از جان

293293

گاه رخ بوسه داد و گاه لبش

گاه نارش گَزید و گه رطبش

294294

آخر الماس یافت بر دُر دست

باز بر سینه تذرو نشست

295295

مهره خویش دید در دستش

مهر خود در دو نرگس مستش

296296

گوهرش را به مهر خود نگذاشت

مُهر گوهر ز گنج او برداشت

297297

زیست با او به ناز و کامه خویش

چون رُخش سرخ کرد جامه خویش

298298

کاولین روز بر سپیدی حال

سرخی جامه را گرفت به فال

299299

چون بدان سرخی از سیاهی رست

زیور سرخ داشتی پیوست

300300

چون به سرخی برات راندندش

مَلِکِ سرخ‌جامه خواندندش

301301

سرخی آرایشی نو‌آیین‌ست

گوهر سرخ را بها زاین‌ست

302302

زر که گوگرد سرخ شد لقبش

سرخی آمد نکوترین سَلَبش

303303

خون که آمیزش روان دارد

سرخ ازآن شد که لطف جان دارد

304304

در کسانیکه نیکویی جویی

سرخ رویی‌ست اصل نیکویی

305305

سرخ‌گل‌، شاه بوستان نَبْوَد

گر ز سرخی درو نشان نبود

306306

چون به پایان شد این حکایت نغز

گشت پُر سرخ گل هوا را مغز

307307

روی بهرام از آن گل‌افشانی

سرخ شد چون رحیق ریحانی

308308

دست بر سرخ‌گل کشید دراز

در کنارش گرفت و خفت به ناز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چونکه روز دوشنبه آمد شاه

چتر سرسبز برکشید به ماه

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 28 - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم

اگلی نظم

چارشنبه که از شکوفه مهر

گشت پیروزه‌گون سواد سپهر

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 30 - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور