صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 29 - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

بخش 29 - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

روزی از روزهای دیماهی

چون شبِ تیر مه به کوتاهی

2

از دگر روز هفته آن به بود

ناف هفته مگر سه‌شنبه بود

3

روز بهرام و رنگ بهرامی

شاه با هردو کرده هم‌نامی

4

سرخ در سرخ زیور‌ی بر ساخت

صبحگه سوی سرخ‌گنبد تاخت

5

بانوی سرخ‌روی ِ سَقلابی

آن به رنگْ آتشی به لطفْ آبی

6

به پرستاریش میان در بست

خوش بوَد ماه آفتاب‌پرست

7

شب چو مَنجوق برکشید بلند

طاق خورشید را درید پرند

8

شاه از آن سرخ‌سیبِ شهدآمیز

خواست افسانه‌ای نشاط‌انگیز

9

نازنین سر نتافت از رایش

دُر فشاند از عقیق در پایش

10

کای فلک آستانِ درگه تو

قرص خورشید ماهِ خرگه تو

11

برتر از هر دُری که بتوان سفت

بهتر از هر سخن که بتوان گفت

12

کس به گَردَت رسید نتْوانَد

کور باد آنکه دید نتواند

13

چون دعایی چنین به پایان برد

لعل‌ِ کان را به کان‌ِ لعل سپرد

14

گفت کز جمله ولایت روس

بود شهری به نیکوی چو عروس

15

پادشاهی درو عمارت‌ساز

دختری داشت پروریده به ناز

16

دلفریبی‌، به غمزه جادوبند

گلرخی‌، قامتش چو سروْ بلند

17

رخ به خوبی‌، ز ماهْ دلکش‌تر

لب به شیرینی‌، از شکر خوشتر

18

زُهره‌ای دل ز مشتری برده

شکر و شمع پیش او مرده

19

تَنگِ شکر ز تَنگیِ شکرش

تنگدل‌تر ز حلقه کمرش

20

مشک با زلف او جگرخواری

گل ز ریحانِ باغ او، خاری

21

قدی افراخته چو سرو به باغ

رویی افروخته چو شمع و چراغ

22

تازه‌روییش‌، تازه‌تر ز بهار

خوب‌رنگیش‌، خوبتر ز نگار

23

خوابِ نرگس، خُمار دیده او

نازِ نسرین، درم‌خریدهٔ او

24

آبِ گُل‌، خاکِ ره‌پرستانش

گُل‌، کمربندِ زیردستانش

25

به جز از خوبی و شکر‌خند‌ی

داشت پیرایه هنرمند‌ی

26

دانش آموخته ز هر نَسَقی

در نبشته ز هر فنی ورقی

27

خوانده نیرنگ‌نامه‌های جهان

جادویی‌ها و چیزهای نهان

28

درکشیده نقابِ زلف به روی

سرکشیده ز بارنامه شُوی

29

آنکه در دور خویش طاق بوَد؟

سوی جفتش کی اتفاق بوَد؟

30

چون شد آوازه در جهان مشهور

که‌آمده‌ست از بهشتِ رضوان حور

31

ماه و خورشید بچه‌ای زاده‌ست

زَهره‌ی شیر‌، عطارد‌ش داده‌ست

32

رغبت هرکسی بدو شد گرم

آمد از هر سویی شفاعت نرم

33

این به زور آن به زر همی‌کوشید

و او زر خود به‌زور می‌پوشید

34

پدر از جستجوی ناموران

کان صنم را رضا ندید در آن

35

گشت عاجز که چاره چون سازد

نرد با صد حریف چون بازد‌؟!

36

دختر خوبروی خلوت‌ساز

دست خواهندگان چو دید دراز

37

جُست کوهی در آن دیار‌، بلند

دور چون دورِ آسمان ز گزند

38

داد کردن بر او حصاری چست

گفتی از مغز کوه کوهی رست

39

پوزش انگیخت وز پدر درخواست

تا کند برگ‌ ِ راه رفتن راست

40

پدر مهربان از آن دوری

گرچه رنجید داد دستوری

41

تا چو شهدش ز خانه گردد دور

در نیاید ز بام و در زنبور

42

نیز چون در حصار باشد گنج

پاسبان را ز دزد ناید رنج

43

وان عروس حصاری از سر ناز

کرد کار حصار خویش بساز

44

چون بدان محکمی حصاری بست

رفت و چون گنج در حصار نشست

45

گنج او چون در استواری شد

نام او بانوی حصاری شد

46

دزد گنج از حصار او عاجز

کاهنین قلعه بُد چو رویین‌دز

47

او در آن دز چو بانوی سقلاب

هیچ دز‌بانو آن ندیده به خواب

48

راه بربسته راه‌دار‌ان را

دوخته کام کامگاران را

49

در همه کاری آن هنر پیشه

چاره‌گر بود و چابک اندیشه

50

انجم چرخ را مزاج شناس

طبع‌ها را به‌هم گرفته قیاس

51

بر طبایع تمام یافته دست

راز روحانی آوریده به شست

52

که ز هر خشک و تر چه شاید کرد

چون شود آب گرم و آتش سرد

53

مردمان را چه می‌کند مردم

وانجمن را چه می‌دهد انجم

54

هرچه فرهنگ را به کار آید

وآدیمزاد را بیاراید

55

همه آورده بود زیر نورد

آن به‌صورت زن و به معنی مرد

56

چون شکیبنده شد در آن باره

دل ز مردم برید یکباره

57

کرد در راه آن حصار بلند

از سر زیرکی طلسمی چند

58

پیکر هر طلسم از آهن و سنگ

هر یکی دهره‌ای گرفته به چنگ

59

هرکه رفتی بدان گذرگه بیم

گشتی از زخم تیغ‌ها به دو نیم

60

جز یکی کاو رقیب آن دز بود

هرکه آن راه رفت‌، عاجز بود

61

و آن رقیبی که بود محرم کار

ره نرفتی مگر به گام شمار

62

گر یکی پی غلط شدی ز صدش

اوفتادی سرش ز کالبدش

63

از طلسمی بدو رسیدی تیغ

ماه عمرش نهان شدی در میغ

64

در‌ِ آن باره که‌آسمانی بود

چون در‌ِ آسمان‌، نهانی بود

65

گر دویدی مهندسی یک ماه

بر درش چون فلک نبردی راه

66

آن پری پیکر حصارنشین

بود نقاش کارخانه چین

67

چون قلم را به نقش پیوستی

آب را چون صدف گره بستی

68

از سواد قلم چو طره حور

سایه را نقش برزدی بر نور

69

چون در آن برج شهربندی یافت

برج از آن ماه بهره‌مندی یافت

70

خامه برداشت پای تا سر خویش

بر پرندی نگاشت پیکر خویش

71

بر سر ِصورت‌ ِ پرند سرشت

به خطی هرچه خوب‌تر بنوشت

72

کز جهان هر که‌را هوای منست

با چنین قلعه‌ای که جای منست

73

گو چو پروانه در نظاره نور

پای در نه‌، سخن مگوی از دور

74

بر چنین قلعه‌، مرد یابد بار

نیست نامرد را درین دز کار

75

هرکه‌را این نگار می‌باید

نه یکی جان‌، هزار می‌باید

76

همّتش سوی راه باید داشت

چار شرطش نگاه باید داشت

77

شرط اول درین زناشویی

نیکنامی شده‌ست و نیکویی

78

دومین شرط آن که از سر رای

گردد این راه را طلسم‌گشای

79

سومین شرط آنکه از پیوند

چون گشاید طلسم‌ها را بند

80

درِ این دژ نشان دهد که کدام

تا ز در جفتِ من شود نه ز بام

81

چارمین شرط اگر به جای آرد

ره سوی شهر زیرِ پای آرد

82

تا من آیم به بارگاه پدر

پُرسم از وی حدیث‌های هنر

83

گر جوابم دهد چنانکه سزاست

خواهم او را چنانکه شرط وفاست

84

شُوی من باشد آن گرامی‌مرد

کانچه گفتم‌، تمام داند کرد

85

وانکه زین شرط بگذرد تن‌ِ او

خون بی‌شرط او به گردن او

86

هرکه این شرط را نکو دارد

کیمیای سعادت او دارد

87

وانکه پی بر سخن نداند برد

گر بزرگست‌، زود گردد خرد

88

چون ز ترتیب این ورق پرداخت

پیش آنکس که اهل بود انداخت

89

گفت برخیز و این ورق بردار

وین طبق‌پوش ازین طبق بردار

90

بر در شهر شو به جای بلند

این ورق را به تاج‌ِ در دربند

91

تا ز شهری و لشگری هرکس

کافتدش بر چو من عروس هوس

92

به چنین شرط‌، راه برگیرد

یا شود میر‌ِ قلعه‌، یا میرد

93

شد پرستنده‌، وان ورق برداشت

پیچ بر پیچ راه را بگذاشت

94

بر در شهر بست پیکر ماه

تا درو عاشقان کنند نگاه

95

هرکه را رغبت اوفتد‌، خیزد

خون خود را به دست خود ریزد

96

چون به هر تخت‌گیر و تاجور‌ی

زین حکایت رسیده شد خبری

97

بر تمنای آن حدیث گزاف

سر نهادند مردم از اطراف

98

هرکس از گرمی جوانی خویش

داد بر باد زندگانی خویش

99

هرکه در راه او نهادی گام

گشتی از زخم تیغْ دشمن‌کام

100

هیچ کوشنده‌ای به چاره و رای

نشد آن قلعه را طلسم‌گشای

101

وانکه لختی نمود چاره‌گری

هم فسونش ز چاره شد سپری

102

گرچه بگشاد از آن طلسمی چند

بر دگرها نگشت نیرومند

103

از سر بی‌خودی و بی‌رایی

در سر کار شد به رسوایی

104

بی مرادی کزو میسر شد

چند برنای خوب در سر شد

105

کس از آن‌ ره‌، خلاص‌دیده نبود

همه ره جز سر بریده نبود

106

هر سری کز سران بریدندی

به در شهر برکشیدندی

107

تا ز بس سر که شد بریده به قهر

کله بر کله بسته شد در شهر

108

گِرد گیتی چو بنگری همه جای

نبوَد جز به سور‌، شهر‌آرای

109

وان پریرخ که شد ستیره‌حور

شهری آراسته به سر نه به سور

110

نارسیده به سایه در او

ای بسا سر که رفت در سر او

111

از بزرگان پادشا زاده

بود زیبا جوانی آزاده

112

زیرک و زورمند و خوب و دلیر

صید شمشیر او‌، چه گور و چه شیر

113

روزی از شهر شد به سوی شکار

تا شکفته شود چو تازه بهار

114

دید یک نوش‌نامه بر در شهر

گرد او صد هزار شیشه زهر

115

پیکری بسته بر سواد پرند

پیکری دلفریب و دیده پسند

116

صورتی کز جمال و زیبایی

بُرد ازو در زمان شکیبایی

117

آفرین گفت بر چنان قلمی

کاید از نوکش آنچنان رقمی

118

گرد آن صورت جهان‌آرای

صد سر آویخته ز سر تا پای

119

گفت ازین گوهر نهنگ‌آویز

چون گریزم که نیست جای گریز

120

زین هوس‌نامه گر بدارم دست

آورَد در تنم شکیبْ شکست

121

گر دلم زین هوس به‌در نشود

سر شود‌، وین هوس ز سر نشود

122

بر پرند ارچه صورتی زیباست

مار در حلقه‌، خار در دیباست

123

این همه سر بریده شد باری

هیچ‌کس را به سر نشد کاری

124

سر من نیز رفته گیر‌، چه سود‌؟

خاکیی گشته گیر خاک آلود

125

گر نه زین رشته باز دارم دست

سر برین رشته باز باید بست

126

گر دلیری کنم به جان سفتن

چون توانم به ترک جان گفتن‌؟

127

باز گفت این پرند را پریان

بسته‌اند از برای مشتریان

128

پیش افسون آنچنان پری‌یی

نتوان رفت بی‌فسونگر‌ی‌یی

129

تا زبان‌بندِ آن پری نکنم

سر درین کارْ سرسری نکنم

130

چاره‌ای بایدم‌، نه خُرد‌‌، بزرگ

تا رهد گوسفندم از دَم گرگ

131

هرکه در کار سخت‌گیر شود

نظم کارش خلل‌پذیر شود

132

در تصرف مباش خُرداندیش

تا زیانی بزرگ ناید پیش

133

ساز بر پردهٔ جهان می‌ساز

سست می‌گیر و سخت می‌انداز

134

دلم از خاطرم خراب‌ترست

جگرم از دلم کباب‌ترست

135

به چنین دل چگونه باشم شاد‌؟

وز چنین خاطری چه آرم یاد‌؟

136

این سخن گفت و لختی اندُه خورد

وز نفس برکشید بادی سرد

137

آب در دیده زآن نظاره گذشت

نطع با تیغ دید و سر با تشت

138

این هوس را چنانکه بود نهفت

با کس اندیشه‌ای که داشت نگفت

139

روز و شب بود با دلی پر سوز

نه شبش شب بد و نه روزش روز

140

هر سحرگه به آرزوی تمام

تا در شهر برگرفتی گام

141

دید آن پیکر نوآیین را

گور فرهاد و قصر شیرین را

142

آن گره را به صد هزار کلید

جست و سررشته‌ای نگشت پدید

143

رشته‌ای دید صدهزارش سر

وز سر رشته کس نداد خبر

144

گرچه بسیار تاخت از پس و پیش

نگشاد آن گره ز رشته خویش

145

کبر ازآن کار بر کناره نهاد

روی در جستجوی چاره نهاد

146

چاره‌سازی به هر طرف می‌جست

که ازو بند‌ِ سخت گردد سست

147

تا خبر یافت از خردمندی

دیو‌بندی فرشته‌پیوندی

148

در همه توسنی کشیده لگام

به همه دانشی رسیده تمام

149

همه همدستی اوفتادهٔ او

همه در بسته‌ای گشادهٔ او

150

چون جوانمرد ازان جهان هنر

از جهان‌دیدگان شنید خبر

151

پیشِ سیمرغِ آفتاب‌شکوه

شد چو مرغ پرنده کوه به کوه

152

یافتش چون شکفته گلزاری

در کجا؟ در خراب‌تر غاری

153

زد به فتراک او چو سوسن دست

خدمتش را چو گل میان در بست

154

از سر فرخی و فیروزی

کرد از آن خضر دانش‌آموزی

155

چون از آن چشمه بهره یافت بسی

برزد از راز خویشتن نفسی

156

زان پریروی و آن حصار بلند

وانکه زو خلق را رسید گزند

157

وان طلسمی که بست بر ره خویش

وان فکندن هزار سر در پیش

158

جمله در پیش فیلسوف کهن

گفت و پنهان نداشت هیچ سخن

159

فیلسوف از حساب‌های نهفت

هرچه در خورد بود با او گفت

160

چون شد آن چاره‌جوی‌، چاره‌شناس

باز پس گشت با هزار سپاس

161

روزکی چند چون گرفت قرار

کرد با خویشتن سگالش کار

162

ز‌آلت راه آن گریوه تنگ

هرچه بایستش‌، آورید به چنگ

163

نسبتی باز جست روحانی

کارَد از سختی‌ش به آسانی

164

آنچنان کز قیاس او برخاست

کرد ترتیب هر طلسمی راست

165

اول از بهر آن طلبکاری

خواست از تیز همّتان یاری

166

جامه را سرخ کرد‌، کاین خون است

وین تظلّم ز جور گردون است

167

چون به دریای خون درآمد زود

جامه چون دیده کرد خون‌آلود

168

آرزوی خود از میان برداشت

بانگ تشنیع از جهان برداشت

169

گفت رنج از برای خود نبرم

بلکه خونخواه صدهزار سرم

170

یا ز سرها گشایم این چنبر

یا سر خویشتن کنم در سر

171

چون بدین شغل جامه در خون زد

تیغ برداشت‌، خیمه بیرون زد

172

هرکه زین شغل یافت آگاهی

کامد آن شیردل به خون‌خواهی

173

همّت کارگر در‌آن در‌بست

کاو بدان کار زود یابد دست

174

همّتِ خلق و رایِ روشن او

دِرع پولاد گشت بر تن او

175

وانگهی بر طریق معذوری

خواست از شاه شهر دستوری

176

پس ره آن حصار پیش گرفت

پی تدبیر کار خویش گرفت

177

چون به نزدیک آن طلسم رسید

رخنه‌ای کرد و رقیه‌ای بدمید

178

همه نیرنگ آن طلسم بکند

برگشاد آن طلسم را پیوند

179

هر طلسمی که دید بر سر راه

همه را چنبر اوفکند به چاه

180

چون ز کوه آن طلسم‌ها برداشت

تیغ‌ها را به تیغ کوه گذاشت

181

بر در آن حصار شد در حال

دُهُلی را کشید زیر دوال

182

وان صدا را به گرد بارو جست

کند چون جای کنده بود درست

183

چون صدا رخنه را کلید آمد

از سر رخنه‌، دَر پدید آمد

184

زین حکایت چو یافت آگاهی

کس فرستاد ماه خرگاهی

185

گفت کای رخنه‌بند راه‌گشای

دولتت بر مراد راهنمای

186

چون گشادی طلسم را ز نخست

در‌ِ گنجینه یافتی به درست

187

سر سوی شهر کن چو آب روان

صابری کن دو روز اگر بتوان

188

تا من آیم به بارگاه پدر

آزمایش کنم ترا به هنر

189

پرسم از تو چهار چیز نهفت

گر نهفته جواب دانی گفت

190

با توام دوستی یگانه شود

شغل و پیوند بی‌بهانه شود

191

مرد چون دید کامگاری خویش

روی پس کرد و ره گرفت به پیش

192

چون به شهر آمد از حصار بلند

از در شهر برکشید پرند

193

در نوشت و به چاکری بسپرد

آفرین زنده گشت و آفت مرد

194

جمله سرها که بود بر در شهر

از رسن‌ها فرو گرفت به قهر

195

داد تا بر وی آفرین کردند

با تن کشتگان دفین کردند

196

شد سوی خانه با هزار درود

مطرب آورد و برکشید سرود

197

شهریان بر سرش نثار افشان

همه بام و درش نگار افشان

198

همه خوردند یک به یک سوگند

که اگر شه نخواهد این پیوند

199

شاه را در زمان تباه کنیم

بر خود او را امیر و شاه کنیم

200

کان سَرِ ما برید و سردی کرد

وین سَرِ ما رهاند و مردی کرد

201

وز دگر سو عروس زیباروی

شادمان شد به خواستاری شُوی

202

چون شب از نافه‌های مشک سیاه

غالیه سود بر عماری ماه

203

در عماری نشست با دل خوش

ماه در موکبش عماری‌کش

204

سوی کاخ آمد از گریوه کوه

کاخ ازو یافت چون شکوفه شکوه

205

پدر از دیدنش چو گل بشکفت

دختر احوال خویش ازو ننهفت

206

هرچه پیش آمدش ز نیک و ز بد

کرد با او همه حکایت خود

207

زان سواران کزو پیاده شدند

چاه کندند و درفتاده شدند

208

زان هزبران که نام او بردند

وز سر عجز پیش او مردند

209

تا بدانجا که آن ملک زاده

بود یکباره دل بدو داده

210

وانکه آمد چو کوه‌ پای فشرد

کرد یک‌یک طلسم‌ها را خرد

211

وانکه بر قلعه کامگاری یافت

وز سر شرط رفته روی نتافت

212

چون سه شرط از چهار شرط نمود

تا چهارم چگونه خواهد بود

213

شاه گفتا که شرط چارم چیست؟

شرط خوبان یکی کنند نه بیست

214

نوش‌لب گفت چار مشکل سخت

پرسم از وی به رهنمونی بخت

215

ور درین ره خرش فروماند

خرگه آنجا زند که او داند

216

واجب آن شد که بامداد پگاه

بر سر تخت خود نشیند شاه

217

خواند او را به شرط مهمانی

من شوم زیر پرده پنهانی

218

پرسم او را سؤال سربسته

تا جوابم فرستد آهسته

219

شاه گفتا چنین کنیم رواست

هرچه آن کرده‌ای تو کرده ماست

220

بیشتر زین سخن نیفزودند

در شبستان شدند و آسودند

221

بامدادان که چرخ مینا رنگ

گرد یاقوت بردمید به سنگ

222

مجلس آراست شه به رسم کیان

بست بر بندگیش‌، بخت‌ میان

223

انجمن ساخت‌، نامداران را

راستگویان و رستگاران را

224

خواند شهزاده را به مهمانی

بر سرش کرد گوهرافشانی

225

خوان زرین نهاده شد در کاخ

تنگ شد بارگه ز برگ فراخ

226

از بسی آرزو که بر خوان بود

آن نه خوان بود‌، که‌آرزو‌دان بود

227

از خورش‌ها که بود بر چپ و راست

هرکس آن خورد کارزو درخواست

228

چون خورش خورده شد به‌اندازه

شد طبیعت به پرورش تازه

229

شاه فرمود تا به مجلس خاص

بر محک‌ها زنند زر خلاص

230

خود درون رفت و جای خویش بماند

میهمان را به جای خویش نشاند

231

پیش دختر نشست روی به‌روی

تا چه بازیگری کند با شوی

232

بازی‌آموز لعبتان طراز

از پس پرده گشت لُعبت‌باز

233

از بناگوش خود دو لؤلؤی خُرد

برگشاد و به خازنی بسپرد

234

کاین به مهمان ما رسان به شتاب

چون رسانیده شد‌، بیار جواب

235

شد فرستاده پیش مهمان زود

وآنچه آورده بُد بدو بنمود

236

مرد لؤلؤی خُرد بر سنجید

عبره کردش چنانکه در گنجید

237

زان جواهر که بود در خور آن

سه دیگر نهاد بر سر آن

238

هم بدان پیک نامه‌ور دادش

سوی آن نامور فرستادش

239

سنگدل چون که دید لؤلؤ پنج

سنگ برداشت گشت لؤلؤ سنج

240

چون کم و بیش دیدشان به عیار

هم برآن سنگ سودشان چو غبار

241

قبضه‌واری شکر بران افزود

آن دُر و آن شکر به یکجا سود

242

داد تا نزد میهمان بشتافت

میهمان باز نکته را دریافت

243

از پرستنده خواست جامی شیر

هردو در وی فشاند و گفت بگیر

244

شد پرستنده سوی بانوی خویش

وان ره آورد را نهاد به پیش

245

بانو آن شیر بر گرفت و بخوَرد

وآنچه زو مانده بُد‌، خمیر بکرد

246

برکشیدش به وزن اول بار

یک سر موی کم نکرد عیار

247

حالی انگشتری گشاد ز دست

داد تا برَد پیک راه‌پرست

248

مرد بخرد ستد ز دست کنیز

پس در انگشت کرد و داشت عزیز

249

داد یکتا دُری جهان‌افروز

شب‌چراغی به روشنایی‌ِ روز

250

باز پس شد کنیز حور نژاد

در یکتا به لعل یکتا داد

251

بانو آن در نهاد بر کف دست

عِقد خود را ز یک‌دگر بگسست

252

تا دری یافت هم طویله آن

شب‌چراغی هم از قبیله آن

253

هردو در رشته‌ای کشید به هم

این و آن چون یکی نه بیش و نه کم

254

شد پرستنده در به دریا داد

بلکه خورشید را ثریا داد

255

چون که بِـخـرَد نظر بران انداخت

آن دو هم‌عِقد را ز هم نشناخت

256

جز دویی در میان آن دو خوشاب

هیچ فرقی نبد به رونق و آب

257

مهره‌ای ازرق از غلامان خواست

کان دویم را سوم نیامد راست

258

بر سر دُر نهاد مهره خُرد

داد تا آنکه آورید‌، ببُرد

259

مهربانش چو مُهره با دُر دید

مهر بر لب نهاد وخوش خندید

260

ستد آن مهره و دُر از سر هوش

مهره در دست بست و دُر در گوش

261

با پدر گفت خیز و کار بساز

بس که بر بخت خویش کردم ناز

262

بخت من بین چگونه یار منست

کاین چنین یاری اختیار منست

263

همسری یافتم که همسر او

نیست کس در دیار و کشور او

264

ما که دانا شدیم و دانا دوست

دانش ما به زیر دانش اوست

265

پدر از لطف آن حکایت خوش

با پری گفت کای فریشته‌وش

266

آنچه من دیدم از سؤال و جواب

روی‌پوشیده بود زیر نقاب

267

هرچه رفت از حدیث‌های نهفت

یک به‌یک با مَنَت بباید گفت

268

نازپروردهٔ هزار نیاز

پردهٔ رمز بر گرفت ز راز

269

گفت اول که تیز کردم هوش

عقد لؤلؤ گشادم از بن گوش

270

در نمودار آن دو لؤلؤ ناب

عمر گفتم دو روزه شد دریاب

271

او که بر دو‌، سه دیگر بفزود

گفت اگر پنج بگذرد هم زود

272

من که شکر به دُر درافزودم

وآن در و آن شکر به هم سودم

273

گفتم این عمر شهوت‌آلوده

چون در و چون شکر به هم سوده

274

به فسون و به کیمیا کردن

که تواند ز هم جدا کردن؟

275

او که شیری در آن میان انداخت

تا یکی ماند و دیگری بگداخت

276

گفت شکر که با در آمیزد

به یکی قطره شیر برخیزد

277

من که خوردم شکر ز ساغر او

شیر خواری بدم برابر او

278

وانکه انگشتری فرستادم

به نکاح خودش رضا دادم

279

او که داد آن گهر، نهانی گفت

که چو گوهر مرا نیابی جفت

280

من که هم عقد گوهرش بستم

وا نمودم که جفت او هستم

281

او که در جستجوی آن دو گهر

سومی در جهان ندید دگر

282

مهرهٔ ازرق آورید به دست

وز پی چشم بد در ایشان بست

283

من که مهره به خود برآمودم

سر به مهر رضای او بودم

284

مُهره مِهر او به سینه من

مُهر گنج است بر خزینه من

285

بر وی از پنچ راز پنهانی

پنج نوبت زدم به سلطانی

286

شاه چون دید توسنی را رام

رفته خامی به تازیانه خام

287

کرد بر سنت زناشویی

هرچه باید ز شرط نیکویی

288

در شکر ریز سور او بنشست

زُهره را با سهیل کابین بست

289

بزمی آراست چون بساط بهشت

بزمگه را به مشک و عود سرشت

290

کرد پیرایه عروسی راست

سرو و گل را نشاند و خود برخاست

291

دو سبک‌روح را به هم بسپرد

خویشتن زان میان گرانی برد

292

کان‌کَنِ لعل چون رسید به کان

جان‌کنی را مدد رسید از جان

293

گاه رخ بوسه داد و گاه لبش

گاه نارش گَزید و گه رطبش

294

آخر الماس یافت بر دُر دست

باز بر سینه تذرو نشست

295

مهره خویش دید در دستش

مهر خود در دو نرگس مستش

296

گوهرش را به مهر خود نگذاشت

مُهر گوهر ز گنج او برداشت

297

زیست با او به ناز و کامه خویش

چون رُخش سرخ کرد جامه خویش

298

کاولین روز بر سپیدی حال

سرخی جامه را گرفت به فال

299

چون بدان سرخی از سیاهی رست

زیور سرخ داشتی پیوست

300

چون به سرخی برات راندندش

مَلِکِ سرخ‌جامه خواندندش

301

سرخی آرایشی نو‌آیین‌ست

گوهر سرخ را بها زاین‌ست

302

زر که گوگرد سرخ شد لقبش

سرخی آمد نکوترین سَلَبش

303

خون که آمیزش روان دارد

سرخ ازآن شد که لطف جان دارد

304

در کسانیکه نیکویی جویی

سرخ رویی‌ست اصل نیکویی

305

سرخ‌گل‌، شاه بوستان نَبْوَد

گر ز سرخی درو نشان نبود

306

چون به پایان شد این حکایت نغز

گشت پُر سرخ گل هوا را مغز

307

روی بهرام از آن گل‌افشانی

سرخ شد چون رحیق ریحانی

308

دست بر سرخ‌گل کشید دراز

در کنارش گرفت و خفت به ناز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چونکه روز دوشنبه آمد شاه

چتر سرسبز برکشید به ماه

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 28 - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم

اگلی نظم

چارشنبه که از شکوفه مهر

گشت پیروزه‌گون سواد سپهر

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 30 - نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه رنگ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم پنجم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور