صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 28 - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم

بخش 28 - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چونکه روز دوشنبه آمد شاه

چتر سرسبز برکشید به ماه

2

شد برافروخته چو سبز چراغ

سبز در سبز چون فرشته باغ

3

رخت را سوی سبز گنبد برد

دل به شادی و خرمی بسپرد

4

چون برین سبزه زمرد‌وار

باغ انجم فشاند برگ بهار

5

ز‌آن خردمند سروِ سبز آرنگ

خواست تا از شکر گشاید تنگ

6

پری آنگه که برده بود نماز

بر سلیمان گشاد پردهٔ راز

7

گفت کایجانِ ما به جان تو شاد

همه جان‌ها فدای جان تو باد

8

خانهٔ دولت است خرگاهت

تاج و تخت‌، آستان درگاهت

9

تاج را سربلندی از سر تست

بخت را پایگاهی از دَر ِتست

10

گوهرت عِقدِ مملکت را تاج

همه عالم به درگهت محتاج

11

چون دعا گفت بر سریر بلند

برگشاد از عقیقْ چشمهٔ قند

12

گفت شخصی عزیز بود به روم

خوب و خوشدل‌، چو انگبین در موم

13

هرچه باید در آدمی ز هنر

داشت آن جمله‌، نیکوی بر سر

14

با چنان خوبی و خردمندی

بود میلش به پاک‌پیوندی

15

مردمان در نظر نشاندندش

بِشْر پرهیزگار خواندندش

16

می‌خرامید روزی از سر ناز

در رهی خالی از نشیب و فراز

17

بر رهش عشق ترکتازی کرد

فتنه با عقل دست‌یازی کرد

18

پیکری دید در لفافه خام

چون در ابر سیاه‌، ماه تمام

19

فارغ از بشر می‌گذشت به راه

باد ناگه ربود بُرقَع ماه

20

فتنه را باد رهنمون آمد

ماه از ابر سیه برون آمد

21

بشر کان دید‌، سست شد پایش

تیرِ یک‌زخمه دوخت برجایش

22

صورتی دید کز کرشمه مست

آنچنان صدهزار توبه شکست

23

خرمنی گل‌، ولی به قامت سرو

شسته‌رویی‌، ولی به خونِ تذرو

24

خواب غمزش به سِحرکاریِ خویش

بسته خواب هزار عاشق بیش

25

لب‌، چو برگ گلی که تر باشد

برگ آن گل پر از شکر باشد

26

چشم‌، چون نرگسی که خفته بوَد

فتنه در خواب او نهفته بود

27

عکس رویش به زیر زلف بتاب

چون حواصل به زیر پر عقاب

28

خالی از زلف‌، عنبر افشان‌تر

چشمی از خال‌، نامسلمان‌تر

29

با چنان زلف و خالِ دیده‌فریب

هیچ دل را نبود جای شکیب

30

آمد از بشر بی‌خود آواز‌ی

چون ز طفلی که بر گِرَد گازی

31

ماهِ تنها‌خرام از آن آواز

بند بُرقع به‌هم کشید فراز

32

پی تعجیل برگرفت به پیش

کرده خونی چنان به گردن خویش

33

بشر چون باز کرد دیده ز خواب

خانه بر رُفته دید و خانه خراب

34

گفت اگر بر پیش روَم نه رواست

ور شکیبا شوَم شکیب کجاست‌؟

35

چارهٔ کارم هم شکیبایی است

هرچه زین درگذشت رسوایی است

36

شهوتی گر مرا ز راه ببُرد

مردَم آخر ز غم نخواهم مرد

37

ترک شهوت نشان دین باشد

شرط پرهیزگاری این باشد

38

به که محمل برون برم زین کوی

سوی بیت‌المقدس آرم روی

39

تا خدایی که خیر و شر داند

بر من این‌کار سهل گرداند

40

رفت از آنجا و برگ‌ِ راه بساخت

به زیارتگه مقدس تاخت

41

در خداوند خود گریخت ز بیم

کرد خود را به حکم او تسلیم

42

تا چنان داردش ز دیو نگاه

که بدو فتنه را نباشد راه

43

چون بسی سجده زد بر‌آن سر خاک

بازگشت از حریم ِ خانه‌، پاک

44

بود همسفره‌ای در‌آن راهش

نیک‌خواهی به طبع بدخواهش

45

نکته‌گیری به کار نکته شگفت

بر حدیثی هزار نکته گرفت

46

بشر با او چو نیک و بد گفتی

او به هر نکته‌ای برآشفتی

47

کاین چنین باید، آن چنان شاید

کس زبان بر گزاف نگشاید

48

بشر گوینده را ز خاموشی

داده بُد داروی فراموشی

49

گفت نام تو چیست تا دانم؟

پس ازینت به نام خود خوانم

50

پاسخش داد و گفت نام رهی

بشر شد تا تو خود چه نام نهی

51

گفت ‌«بشری تو‌، ننگ آدمیان

من ملیخا امام عالمیان

52

هرچه در آسمان و در زمی است

وآنچه در عقل و رای آدمی است

53

همه دانم به عقل خویش تمام

واگهی دارم از حلال و حرام

54

یک تنم بهتر از دوازده تن

یک فنی بوده در دوازده فن

55

کوه و دریا و دشت و بیشه و رود

هرچه هستند زیر چرخ کبود

56

اصل هریک شناختم به درست

کاین وجود از چه یافت و آن ز چه رُست

57

از فلک نیز و آنچه هست در او

آگهم نارسیده دست بر او

58

در هر اطراف کاوفتد خطر‌ی

دانم آنرا به تیزتر نظر‌ی

59

گر رسد پادشاهیی به زوال

پیش از آن دانمش به پنجه سال

60

ور درآید به دانه کم بیشی

من به سالی خبر دهم پیشی

61

نبض و قاروره را چنان دانم

که‌آفتِ تب ز تن بگردانم

62

چون به افسون در آتش آرم نعل

کهربا را کنم به گوهر لعل

63

سنگ از اکسیر من گهر گردد

خاک در دست من به زر گردد

64

باد سِحری چو بردمم ز دهن

مار پیسه کُنم ز پیسه رسن

65

کان‌ِ هر گنج کافرید خدای

منم آن گنج را طلسم‌گشا‌ی

66

هرچه پرسند از آسمان و زمین

هم از آن آگهی دهم‌، هم ازین

67

نیست در هیچ دانش‌آبادی

فحل و داناتر از من استاد‌ی‌»

68

چون ازین برشمرد لافی چند

خیره شد بشر از آن گزافی چند

69

ابری از کوه بردمید سیاه

چون ملیخا در ابر کرد نگاه

70

گفت کابری سیه چراست چو قیر‌؟

و‌ابر دیگر سپید رنگ چو شیر‌؟

71

بشر گفتا که حکم یزدانی

این چنین پُر کند، تو خود دانی

72

گفت ازین بگذر این بهانه بوَد

تیر باید که بر نشانه بوَد

73

ابر تیره‌، دُخانِ محترق است

بر چنین نکته‌، عقل متّفق است

74

وابر کاو شیرگون و دُرفام است

در مزاجش رطوبتی خام است

75

جَست بادی ز بادهای نهفت

باز بنگر که بوالفضول چه گفت!

76

گفت برگو که بادجنبان چیست؟

خیره چون گاو و خر نباید زیست

77

گفت بشر اینهم از قضا‌ی خداست

هیچ بی حکم او نگردد راست

78

گفت در دستِ حِکمت آر عنان

چند گویی حدیثِ پیرزنان‌؟!

79

اصلِ باد از هوا بوَد به یقین

که بجنباندش به خار زمین

80

دید کوهی بلند و گفت این کوه

از دگرها چرا بود بشکوه‌؟

81

گفت بشر ایزدی‌ست این پیوند

که یکی پست و دیگری‌ست بلند

82

گفت بازم ز حجت افکندی

نقش تا چند بر قلم بندی؟

83

ابر چون سیلِ هولناک آرد

کوه را سیل در مغاک آرد

84

وانکه تیغش بر اوج دارد مِیل

دورتر باشد از گذرگه سیل

85

بشر بانگی بر او زد از سرِ هوش

گفت با حکم کردگار مکوش

86

من نه کز سرّ کار بی‌خبر‌م

در همه علمی از تو بیشترم

87

لیک علت به‌خود نشاید گفت

ره به پندارِ خود نباید رفت

88

ما که در پرده ره نمی‌دانیم

نقش بیرونِ پرده می‌خوانیم

89

پی غلط راندن اجتهادی نیست

بر غلط خواندن اعتمادی نیست

90

ترسم این پرده چون براندازند

با غلط خواندگان غلط بازند

91

به که با این درختِ عالی‌شاخ

نشود دستِ هرکسی گستاخ

92

این عزیمت که بشر بر وی خواند

هم دران دیو بوالفضولی ماند

93

روزکی چند می‌شدند به هم

وآن‌ فضولی نکرد یک مو کم

94

در بیابان گرم و بی‌آبی

مغز‌شان تافته ز بی‌خوابی

95

می‌دویدند با نفیر و خروش

تا رسیدند از آن زمینِ بجوش

96

به درختی ستبر و عالی‌شاخ

سبز و پاکیزه‌، بلند و فراخ

97

سبزه در زیر او چو سبز حریر

دیده از دیدنش نشاط‌پذیر

98

آکنیده خُمی سفال در او

آبی‌ الحق خوش و زلال در او

99

چون که دید آن فضول آبِ زلال

همچو ریحانِ تر میان سفال

100

گفت با بشر کای خجسته رفیق‌!

باز پرسم بگو که از چه طریق‌؟

101

این سفالینْ خُم ِگشاده‌دهان

تا به لب هست زیر خاک نهان‌؟

102

وآب این خُم بگو که تا ز کجاست‌؟

کوه پایه نه گرد او صحرا‌ست

103

گفت بشر از برای مُزد کسی

کرده باشد که کرده‌اند بسی

104

تا نگردد به صَدْمه‌ای به دو نیم

در زمین آکنیده‌اند ز بیم

105

گفت تا پاسخ تو زین نمط است

هرچه گویی و گفته‌ای غلط است

106

آری آری کسی ز بهر کسی

کشد آبی به دوش هر نفسی‌!

107

خاصه در وادی‌یی که از تف و تاب

صد در صد درو نیابی آب

108

این وطن‌گاهِ دامیاران است

جای صیاد و صیدکار‌ان است

109

آب این خم که در نشاخته‌اند

از پی دام صید ساخته‌اند

110

تا چو غُرم و گوزن و آهو و گور

در بیابان خورند طعمهٔ شور

111

تشنه گردند و قصد آب کنند

سوی این آبخور شتاب کنند

112

مرد صیاد‌، راه بسته بوَد

با کمان در کمین نشسته بوَد

113

بزند صید را به خوردن آب

کند از صیدِ زخم‌خورده کباب

114

بندها را چنین گشای گره

تا نیوشنده بر تو گوید زه

115

بشر گفت ای نهفته‌گویِ جهان

هرکسی را عقیده‌ای‌ست نهان

116

من و تو زآنچه در نهان داریم

به همه‌کس ظن آنچنان داریم

117

بد میندیش‌، گفتمت پیشی

عاقبت بد کند بداندیشی

118

چون برآن آب‌، سفره بگشادند

نان بخوردند و آب در دادند

119

آبی‌ الحق به تشنگان درخورد

روشن و خوشگوار و صافی و سرد

120

بانگ بر بشر زد ملیخا تیز

که‌از آنسوتَرَک‌ نشین، برخیز

121

تا در این آب خوشگوار شوَم

شویَم اندام و بی‌غبار شوَم

122

از عرق‌هایِ شورِ تن‌فرسای

چرک بر من نشسته سر تا پای

123

چرک تن را ز تن فرو شویم

پاک و پاکیزه سویِ ره پویم

124

وانگه این خُم به سنگ پاره‌کنم

صید را از گزند چاره کنم

125

بشر گفت ای سلیم‌دل برخیز

در چنین خم مباش رنگ‌آمیز

126

آب او خورده با دل‌انگیزی

چرک تن را چرا در او ریزی‌؟

127

هرکه آبی خورَد که بنْوازد

در وی آب دهن نیندازد

128

سرکه نتوان بر آینه سودن

صافی‌یی را به دُرد آلودن

129

تا دگر تشنه چون به تاب رسد

زآبِ نوشین او به آب رسد

130

مردِ بَدرای گفتِ او نشنید

گوهر زشت خویش کرد پدید

131

جامه بر کند و جمله بر هم بست

خویشتن گِرد کرد و در خُم جَست

132

چون درون شد نه خم که چاهی بود

تا بن چَه دراز راهی بود

133

با اجل زیرکی بکار نشد

جان بسی کند و رستگار نشد

134

ز آب خوردنْ تنش به تاب افتاد

عاقبت غرقه شد‌، در آب افتاد

135

بشر از آنسو نشسته دل زده تاب

از پی ِآب کرده دیده پُر آب

136

گفت باز این حرام‌زاده خام

کرد بر من سلام خویش حرام

137

ترسم این چِرگنِ نمونه‌خصال

آرد آلودگی به آب زلال

138

آب را چرک ِ او کند بد رنگ

وانگهی در سفال دارد سنگ

139

این بداندیشی از بدان آید

نه ز پاکان و بخردان آید

140

هیچکس را چنین رفیق مباد

این چنین سِفله جز غریق مباد

141

چون درین گفتگوی زد نفسی

مرد نامد‌، برین گذشت بسی

142

سوی خم شد به جستجوی رفیق

واگهی نه که خواجه گشت غریق

143

غرقه‌ای دید‌، جان او شده گم

سر‌ِ چون خُم نهاده بر سر خم

144

طرفه در ماند کاین چه شاید بود!

چوبی از شاخ آن درخت ربود

145

هم به بالای نیزه‌ای کم و بیش

ساده کردش به چنگ و ناخن خویش

146

چون مساحت‌گرانِ دریایی

زد در آن خم به آب‌پیمایی

147

خم رها کن که دید چاهی ژرف

سر به آجر بر آوریده شگرف

148

نیمه خم نهاده بر سر او

تا دده کم شود شناورِ او

149

برکشید آن غریق را به شتاب

در چَهِ خاک بردش از چه آب

150

چون در انباشتش به خاک و به سنگ

بر سرینش نشست با دل تنگ

151

گفت کان گربزی و رایت کو‌؟!

وان درفشِ گره‌گشایت کو‌؟!

152

وانهمه دعوی‌ات به چاره‌گر‌ی‌؟

با دد و دیو و آدمی و پری

153

وانکه گفتی ز هفت چرخ بلند

غیب را سر در آورم به کمند

154

کو شد آن دعوی دوازده فن‌؟

وانهمه مردی، ای نه مرد و نه زن‌!

155

وان نمودن که بنگرم پیشی

کارها را به چابک‌اندیشی

156

چاهی آنگاه سر گشاده به پیش

چون ندیدی به دوربینیِ خویش‌؟

157

وانکه ما را بر آنچنان آبی

فصل‌ها گفته شد ز هر بابی

158

فصل ما گر به هم شماری داشت

آن نگفتیم که‌اصل کاری داشت

159

هرچه در آب آن خم افکندیم

آتش اندر خم خود آگندیم

160

نقش آن کارگه دگرگون بود

از حساب من و تو بیرون بود

161

تا فلک رشته را گره داده‌ست

بر سر رشته کس نیفتاده‌ست

162

گرچه هرچه اندر آن نمَط گفتیم

هردو ز اندیشه غلط گفتیم

163

تو بدان غرقه‌ای و من رستم

که تو شاکر نه‌ای و من هستم

164

تو که دام ِ بهایمش خواندی

چون بهایم به دام درماندی

165

من به نیکی بدو گمان بردم

نیک من نیک بود و جان بردم

166

این سخن گفت و از زمین برخاست

رخت او باز جُست از چپ و راست

167

رفت و برداشت یک‌به‌یک سَلَبش

دَق مصری‌، عمامهٔ قصبش

168

چونکه مُهر از نوَرد بازگشاد

کیسه‌ای زان میان به زیر افتاد

169

زر مصری در او‌، هزار دُرست

زان کهن سکه‌ها که بود نخست

170

مُهر بنهاد و مِهر ازو برداشت

همچنان سر به مُهرِ خود بگذاشت

171

گفت شرط آن بوَد که جامه او

با زر و زینت و عمامه او

172

جمله دربندم و نگهدارم

به کسی که‌اهلِ اوست بسپارم

173

باز پرسم سرای او به کجاست

برسانم به آنکه اهل سراست

174

چون ز من نامد استعانتِ او

نکنم غَدر در امانت او

175

گر من آن‌ها کنم که او کرده‌ست

هم از آنها خورم که او خورده‌ست

176

همچنان آن نوَرد را در بست

چونکه در‌بسته شد گرفت به دست

177

رهروی در گرفت و راه نوَشت

سوی شهر آمد از کرانه دشت

178

چون درآسود یک‌دو روز به شهر

داد ز خواب و خورد خود را بهر

179

آن عمامه به هر کسی بنمود

که خداوندِ این که شاید بود‌؟

180

زاد‌مردی عمامه را بشناخت

گفت لختی رهت بباید تاخت

181

در فلان کوی‌، چندمین خانه

هست کاخی بلند و شاهانه

182

در بزن که‌آن در‌، آستانهٔ اوست

بی‌گمان شو که خانه خانهٔ اوست

183

بشر با جامه و عمامه و زر

سوی آن خانه شد که یافت خبر

184

در زد، آمد شِکرلبی دلبند

باز کرد آن در‌ِ رواق‌بلند

185

گفت کاری و حاجتی بنمای

تا بر آرم چنانکه باشد رای

186

بشر گفتا بضاعتی دارم

بانوی خانه کو؟ که بسپارم

187

گر درون آمدن به خانه رواست‌‌؟

تا درآیم سخن بگویم راست‌

188

که ملیخای آسمان‌فرهنگ

از زمانه چه ریو دید و چه رنگ

189

زن درون بردش از برون سرای

بر کنار بساط کردش جای

190

خویشتن روی کرد زیر نقاب

گفت برگو سخن که هست صواب

191

بشر هر قصه‌ای که بود تمام

گفت با ماهرویِ سیم‌اندام

192

آن به هم‌صحبتی رسیدنِ او

در هنرها سخن شنیدن او

193

وان برآشفتنش چو بَدمستان

دعوی انگیختن به هر دستان

194

وان به هر چیز بدگمان بودن

خوبیی را به زشتی آلودن

195

وان چَه از بهر دیگران کندن

خویشتن را درآن چه افکندن

196

وان شدن چون محیط موج زنش

عاقبت ماندن آب در دهنش

197

چون فرو گفت هرچه دید همه

وآنچه زان بی‌وفا شنید همه

198

گفت کاو غرقه شد بقای تو باد

جای او خاک، خانه جای تو باد

199

جیفه‌ای کاب شسته بودش پاک

در سپردم به گنج‌خانه خاک

200

رخت او هرچه بود در بستم

وینکه اینک گرفته در دستم

201

جامه و زر نهاد‌، حالی پیش

کرد روشن درست‌کاریِ خویش

202

زن‌، زنی بود کاردان و شگرف

آن ورقِ باز خواند حرف به‌حرف

203

ساعتی زان سخن پریشان گشت

آبی از چشم ریخت و زآب گذشت

204

پاسخش داد که‌ای همایون‌رای

نیک‌مردی ز بندگانِ خدای

205

آفرین بر حلال زادگی‌ات

بر لطیفی و روگشادگی‌ات

206

که کُند هرگز این جوانمردی‌‌؟!

که تو در حق بی‌کسان کردی

207

نیک‌مردی نه آن بوَد که کسی

ببَرَد انگبینی از مگسی

208

نیک‌مرد آن بوَد که در کارش

رخنه نارد فریبِ دینارش

209

شد ملیخا و تن به خاک سپرد

جان به جایی که لایق آمد برد

210

آنچه گفتی ز بد، پسند آن بود

راست گفتی، هزار چندان بود

211

بود کارش همه ستمگاری

بی‌وفایی و مردم آزاری

212

کرد بسیار جور بر زن و مرد

بر چنانی‌، چنین بوَد درخوَرد

213

به عقیدتْ جهودِ کینه‌سرشت

مارِ نیرنگ و اژدهایِ کنشت

214

سال‌ها شد که من به‌رنجم ازو

جز بدی هیچ بر نسنجم ازو

215

من به بالین نرم او خفته

او به من بَر دروغ‌ها گفته

216

من ز بادش سپر فکنده چو میغ

او کشیده چو برق بر من تیغ

217

چون خدا دفع کردش از سر من

رفت غوغای محنت از در من

218

گر بد ار نیک بود‌، روی نهفت

از پسِ مرده بد نشاید گفت

219

پای او از میانه بیرون شد

حال‌ِ پیوند ما دگرگون شد

220

تو از آنجا که مردِ کارِ منی

به زناشویی اختیارِ منی

221

مایه و مِلک هست و سِتر و جمال

به ازین کی رسد به جفت حلال‌؟

222

به نکاحی که آن خدا فرمود

کار ما را فراهم آور زود

223

من به جفتی ترا پسندیدم

که جوانمردیِ تو را دیدم

224

تو به من گر ارادتی داری

تا کنم دعویِ پرستاری

225

قصه شد گفته، حَسبِ حال این است

مال دارم بسی، جمال این است

226

وانگهی بُرقع از قمر برداشت

مُهر خشک از عقیق‌ِ تَر برداشت

227

بشر چون خوبی و جمالش دید

فتنهٔ چشم و سِحر ِخالش دید

228

آن پری‌چهره بود که‌اول روز

دیده بودش چنان جهان‌افروز

229

نعره‌ای زد چنانکه رفت از هوش

حلقه در گوش یار حلقه به‌گوش

230

چون چنان دید، نوش‌لب بشتافت

بوی خوش کرد و جان او دریافت

231

هوشْ‌رفته چو هوشْ‌یافته شد

سرش از تابِ شرم تافته‌شد

232

گفت اگر شیفتم ز عشق پری

تا به دیوانگی گمان نبری

233

گر بوَد دیوْ دیده‌افتاده

من پری دیدم ای پری‌زاده

234

وین که بینی نه مِهر امروزست

دیر باشد که در من این سوزست

235

که فلان روز در فلان ره‌ْتنگ

برقعت را ربود باد از چنگ

236

من ترا دیدم و ز دست شدم

می وصلت نخورده مست شدم

237

سوختم در غم ِ نهانیِ تو

رفت جانم ز مهربانی تو

238

گرچه یک دم نرفتی از یادم

با کسی راز خویش نگشادم

239

چونکه صبرم در اوفتاد ز پای

رفتم و در گریختم به خدای

240

تا خدایم به فضل و رحمت خویش

آورید آنچه شرط باشد پیش

241

چون نکردم طمع چو بوالهوسان

در حریم جمال و مال کسان

242

دولتی کاو جمال و مالم داد

نز حرام اینک از حلالم داد

243

زن چو از رغبت وی آگه شد

رغبتش زآنچه بُد یکی ده شد

244

بشر کان حور پیکرش بنواخت

رفت بیرون و کار خویش بساخت

245

گشت با او به شرط کاوین جفت

نعمتی یافت شکر نعمت گفت

246

با پریچهره کام دل می‌راند

بر خود افسونِ چشم ِ بد می‌خواند

247

از جهودی رهاند شاهی را

دور کرد از کسوف ماهی را

248

از پرندش غُبار زردی شست

برگ سوسن ز شنبلید‌ش رُست

249

چون ندید از بهشتیان دورش

جامهٔ سبز دوخت چون حورش

250

سبزپوشی به از علامت زرد

سبزی آمد به سرو‌بن در‌خورد

251

رنگ سبزی صلاح کِشته بوَد

سبزی آرایش فرشته بوَد

252

جان به سبزی گراید از همه چیز

چشم روشن به سبزه گردد نیز

253

رستنی را به سبزی آهنگ است

همه سر‌سبز‌ی‌یی بدین رنگ‌است

254

قصه چون گفت ماهِ بزم‌آرای

شه در آغوش خویش کردش جای

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو گریبان کوه و دامن دشت

از ترازوی صبح پر زر گشت

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 27 - نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم

اگلی نظم

روزی از روزهای دیماهی

چون شبِ تیر مه به کوتاهی

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 29 - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور