صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 28 - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم

بخش 28 - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چونکه روز دوشنبه آمد شاه

چتر سرسبز برکشید به ماه

22

شد برافروخته چو سبز چراغ

سبز در سبز چون فرشته باغ

33

رخت را سوی سبز گنبد برد

دل به شادی و خرمی بسپرد

44

چون برین سبزه زمرد‌وار

باغ انجم فشاند برگ بهار

55

ز‌آن خردمند سروِ سبز آرنگ

خواست تا از شکر گشاید تنگ

66

پری آنگه که برده بود نماز

بر سلیمان گشاد پردهٔ راز

77

گفت کایجانِ ما به جان تو شاد

همه جان‌ها فدای جان تو باد

88

خانهٔ دولت است خرگاهت

تاج و تخت‌، آستان درگاهت

99

تاج را سربلندی از سر تست

بخت را پایگاهی از دَر ِتست

1010

گوهرت عِقدِ مملکت را تاج

همه عالم به درگهت محتاج

1111

چون دعا گفت بر سریر بلند

برگشاد از عقیقْ چشمهٔ قند

1212

گفت شخصی عزیز بود به روم

خوب و خوشدل‌، چو انگبین در موم

1313

هرچه باید در آدمی ز هنر

داشت آن جمله‌، نیکوی بر سر

1414

با چنان خوبی و خردمندی

بود میلش به پاک‌پیوندی

1515

مردمان در نظر نشاندندش

بِشْر پرهیزگار خواندندش

1616

می‌خرامید روزی از سر ناز

در رهی خالی از نشیب و فراز

1717

بر رهش عشق ترکتازی کرد

فتنه با عقل دست‌یازی کرد

1818

پیکری دید در لفافه خام

چون در ابر سیاه‌، ماه تمام

1919

فارغ از بشر می‌گذشت به راه

باد ناگه ربود بُرقَع ماه

2020

فتنه را باد رهنمون آمد

ماه از ابر سیه برون آمد

2121

بشر کان دید‌، سست شد پایش

تیرِ یک‌زخمه دوخت برجایش

2222

صورتی دید کز کرشمه مست

آنچنان صدهزار توبه شکست

2323

خرمنی گل‌، ولی به قامت سرو

شسته‌رویی‌، ولی به خونِ تذرو

2424

خواب غمزش به سِحرکاریِ خویش

بسته خواب هزار عاشق بیش

2525

لب‌، چو برگ گلی که تر باشد

برگ آن گل پر از شکر باشد

2626

چشم‌، چون نرگسی که خفته بوَد

فتنه در خواب او نهفته بود

2727

عکس رویش به زیر زلف بتاب

چون حواصل به زیر پر عقاب

2828

خالی از زلف‌، عنبر افشان‌تر

چشمی از خال‌، نامسلمان‌تر

2929

با چنان زلف و خالِ دیده‌فریب

هیچ دل را نبود جای شکیب

3030

آمد از بشر بی‌خود آواز‌ی

چون ز طفلی که بر گِرَد گازی

3131

ماهِ تنها‌خرام از آن آواز

بند بُرقع به‌هم کشید فراز

3232

پی تعجیل برگرفت به پیش

کرده خونی چنان به گردن خویش

3333

بشر چون باز کرد دیده ز خواب

خانه بر رُفته دید و خانه خراب

3434

گفت اگر بر پیش روَم نه رواست

ور شکیبا شوَم شکیب کجاست‌؟

3535

چارهٔ کارم هم شکیبایی است

هرچه زین درگذشت رسوایی است

3636

شهوتی گر مرا ز راه ببُرد

مردَم آخر ز غم نخواهم مرد

3737

ترک شهوت نشان دین باشد

شرط پرهیزگاری این باشد

3838

به که محمل برون برم زین کوی

سوی بیت‌المقدس آرم روی

3939

تا خدایی که خیر و شر داند

بر من این‌کار سهل گرداند

4040

رفت از آنجا و برگ‌ِ راه بساخت

به زیارتگه مقدس تاخت

4141

در خداوند خود گریخت ز بیم

کرد خود را به حکم او تسلیم

4242

تا چنان داردش ز دیو نگاه

که بدو فتنه را نباشد راه

4343

چون بسی سجده زد بر‌آن سر خاک

بازگشت از حریم ِ خانه‌، پاک

4444

بود همسفره‌ای در‌آن راهش

نیک‌خواهی به طبع بدخواهش

4545

نکته‌گیری به کار نکته شگفت

بر حدیثی هزار نکته گرفت

4646

بشر با او چو نیک و بد گفتی

او به هر نکته‌ای برآشفتی

4747

کاین چنین باید، آن چنان شاید

کس زبان بر گزاف نگشاید

4848

بشر گوینده را ز خاموشی

داده بُد داروی فراموشی

4949

گفت نام تو چیست تا دانم؟

پس ازینت به نام خود خوانم

5050

پاسخش داد و گفت نام رهی

بشر شد تا تو خود چه نام نهی

5151

گفت ‌«بشری تو‌، ننگ آدمیان

من ملیخا امام عالمیان

5252

هرچه در آسمان و در زمی است

وآنچه در عقل و رای آدمی است

5353

همه دانم به عقل خویش تمام

واگهی دارم از حلال و حرام

5454

یک تنم بهتر از دوازده تن

یک فنی بوده در دوازده فن

5555

کوه و دریا و دشت و بیشه و رود

هرچه هستند زیر چرخ کبود

5656

اصل هریک شناختم به درست

کاین وجود از چه یافت و آن ز چه رُست

5757

از فلک نیز و آنچه هست در او

آگهم نارسیده دست بر او

5858

در هر اطراف کاوفتد خطر‌ی

دانم آنرا به تیزتر نظر‌ی

5959

گر رسد پادشاهیی به زوال

پیش از آن دانمش به پنجه سال

6060

ور درآید به دانه کم بیشی

من به سالی خبر دهم پیشی

6161

نبض و قاروره را چنان دانم

که‌آفتِ تب ز تن بگردانم

6262

چون به افسون در آتش آرم نعل

کهربا را کنم به گوهر لعل

6363

سنگ از اکسیر من گهر گردد

خاک در دست من به زر گردد

6464

باد سِحری چو بردمم ز دهن

مار پیسه کُنم ز پیسه رسن

6565

کان‌ِ هر گنج کافرید خدای

منم آن گنج را طلسم‌گشا‌ی

6666

هرچه پرسند از آسمان و زمین

هم از آن آگهی دهم‌، هم ازین

6767

نیست در هیچ دانش‌آبادی

فحل و داناتر از من استاد‌ی‌»

6868

چون ازین برشمرد لافی چند

خیره شد بشر از آن گزافی چند

6969

ابری از کوه بردمید سیاه

چون ملیخا در ابر کرد نگاه

7070

گفت کابری سیه چراست چو قیر‌؟

و‌ابر دیگر سپید رنگ چو شیر‌؟

7171

بشر گفتا که حکم یزدانی

این چنین پُر کند، تو خود دانی

7272

گفت ازین بگذر این بهانه بوَد

تیر باید که بر نشانه بوَد

7373

ابر تیره‌، دُخانِ محترق است

بر چنین نکته‌، عقل متّفق است

7474

وابر کاو شیرگون و دُرفام است

در مزاجش رطوبتی خام است

7575

جَست بادی ز بادهای نهفت

باز بنگر که بوالفضول چه گفت!

7676

گفت برگو که بادجنبان چیست؟

خیره چون گاو و خر نباید زیست

7777

گفت بشر اینهم از قضا‌ی خداست

هیچ بی حکم او نگردد راست

7878

گفت در دستِ حِکمت آر عنان

چند گویی حدیثِ پیرزنان‌؟!

7979

اصلِ باد از هوا بوَد به یقین

که بجنباندش به خار زمین

8080

دید کوهی بلند و گفت این کوه

از دگرها چرا بود بشکوه‌؟

8181

گفت بشر ایزدی‌ست این پیوند

که یکی پست و دیگری‌ست بلند

8282

گفت بازم ز حجت افکندی

نقش تا چند بر قلم بندی؟

8383

ابر چون سیلِ هولناک آرد

کوه را سیل در مغاک آرد

8484

وانکه تیغش بر اوج دارد مِیل

دورتر باشد از گذرگه سیل

8585

بشر بانگی بر او زد از سرِ هوش

گفت با حکم کردگار مکوش

8686

من نه کز سرّ کار بی‌خبر‌م

در همه علمی از تو بیشترم

8787

لیک علت به‌خود نشاید گفت

ره به پندارِ خود نباید رفت

8888

ما که در پرده ره نمی‌دانیم

نقش بیرونِ پرده می‌خوانیم

8989

پی غلط راندن اجتهادی نیست

بر غلط خواندن اعتمادی نیست

9090

ترسم این پرده چون براندازند

با غلط خواندگان غلط بازند

9191

به که با این درختِ عالی‌شاخ

نشود دستِ هرکسی گستاخ

9292

این عزیمت که بشر بر وی خواند

هم دران دیو بوالفضولی ماند

9393

روزکی چند می‌شدند به هم

وآن‌ فضولی نکرد یک مو کم

9494

در بیابان گرم و بی‌آبی

مغز‌شان تافته ز بی‌خوابی

9595

می‌دویدند با نفیر و خروش

تا رسیدند از آن زمینِ بجوش

9696

به درختی ستبر و عالی‌شاخ

سبز و پاکیزه‌، بلند و فراخ

9797

سبزه در زیر او چو سبز حریر

دیده از دیدنش نشاط‌پذیر

9898

آکنیده خُمی سفال در او

آبی‌ الحق خوش و زلال در او

9999

چون که دید آن فضول آبِ زلال

همچو ریحانِ تر میان سفال

100100

گفت با بشر کای خجسته رفیق‌!

باز پرسم بگو که از چه طریق‌؟

101101

این سفالینْ خُم ِگشاده‌دهان

تا به لب هست زیر خاک نهان‌؟

102102

وآب این خُم بگو که تا ز کجاست‌؟

کوه پایه نه گرد او صحرا‌ست

103103

گفت بشر از برای مُزد کسی

کرده باشد که کرده‌اند بسی

104104

تا نگردد به صَدْمه‌ای به دو نیم

در زمین آکنیده‌اند ز بیم

105105

گفت تا پاسخ تو زین نمط است

هرچه گویی و گفته‌ای غلط است

106106

آری آری کسی ز بهر کسی

کشد آبی به دوش هر نفسی‌!

107107

خاصه در وادی‌یی که از تف و تاب

صد در صد درو نیابی آب

108108

این وطن‌گاهِ دامیاران است

جای صیاد و صیدکار‌ان است

109109

آب این خم که در نشاخته‌اند

از پی دام صید ساخته‌اند

110110

تا چو غُرم و گوزن و آهو و گور

در بیابان خورند طعمهٔ شور

111111

تشنه گردند و قصد آب کنند

سوی این آبخور شتاب کنند

112112

مرد صیاد‌، راه بسته بوَد

با کمان در کمین نشسته بوَد

113113

بزند صید را به خوردن آب

کند از صیدِ زخم‌خورده کباب

114114

بندها را چنین گشای گره

تا نیوشنده بر تو گوید زه

115115

بشر گفت ای نهفته‌گویِ جهان

هرکسی را عقیده‌ای‌ست نهان

116116

من و تو زآنچه در نهان داریم

به همه‌کس ظن آنچنان داریم

117117

بد میندیش‌، گفتمت پیشی

عاقبت بد کند بداندیشی

118118

چون برآن آب‌، سفره بگشادند

نان بخوردند و آب در دادند

119119

آبی‌ الحق به تشنگان درخورد

روشن و خوشگوار و صافی و سرد

120120

بانگ بر بشر زد ملیخا تیز

که‌از آنسوتَرَک‌ نشین، برخیز

121121

تا در این آب خوشگوار شوَم

شویَم اندام و بی‌غبار شوَم

122122

از عرق‌هایِ شورِ تن‌فرسای

چرک بر من نشسته سر تا پای

123123

چرک تن را ز تن فرو شویم

پاک و پاکیزه سویِ ره پویم

124124

وانگه این خُم به سنگ پاره‌کنم

صید را از گزند چاره کنم

125125

بشر گفت ای سلیم‌دل برخیز

در چنین خم مباش رنگ‌آمیز

126126

آب او خورده با دل‌انگیزی

چرک تن را چرا در او ریزی‌؟

127127

هرکه آبی خورَد که بنْوازد

در وی آب دهن نیندازد

128128

سرکه نتوان بر آینه سودن

صافی‌یی را به دُرد آلودن

129129

تا دگر تشنه چون به تاب رسد

زآبِ نوشین او به آب رسد

130130

مردِ بَدرای گفتِ او نشنید

گوهر زشت خویش کرد پدید

131131

جامه بر کند و جمله بر هم بست

خویشتن گِرد کرد و در خُم جَست

132132

چون درون شد نه خم که چاهی بود

تا بن چَه دراز راهی بود

133133

با اجل زیرکی بکار نشد

جان بسی کند و رستگار نشد

134134

ز آب خوردنْ تنش به تاب افتاد

عاقبت غرقه شد‌، در آب افتاد

135135

بشر از آنسو نشسته دل زده تاب

از پی ِآب کرده دیده پُر آب

136136

گفت باز این حرام‌زاده خام

کرد بر من سلام خویش حرام

137137

ترسم این چِرگنِ نمونه‌خصال

آرد آلودگی به آب زلال

138138

آب را چرک ِ او کند بد رنگ

وانگهی در سفال دارد سنگ

139139

این بداندیشی از بدان آید

نه ز پاکان و بخردان آید

140140

هیچکس را چنین رفیق مباد

این چنین سِفله جز غریق مباد

141141

چون درین گفتگوی زد نفسی

مرد نامد‌، برین گذشت بسی

142142

سوی خم شد به جستجوی رفیق

واگهی نه که خواجه گشت غریق

143143

غرقه‌ای دید‌، جان او شده گم

سر‌ِ چون خُم نهاده بر سر خم

144144

طرفه در ماند کاین چه شاید بود!

چوبی از شاخ آن درخت ربود

145145

هم به بالای نیزه‌ای کم و بیش

ساده کردش به چنگ و ناخن خویش

146146

چون مساحت‌گرانِ دریایی

زد در آن خم به آب‌پیمایی

147147

خم رها کن که دید چاهی ژرف

سر به آجر بر آوریده شگرف

148148

نیمه خم نهاده بر سر او

تا دده کم شود شناورِ او

149149

برکشید آن غریق را به شتاب

در چَهِ خاک بردش از چه آب

150150

چون در انباشتش به خاک و به سنگ

بر سرینش نشست با دل تنگ

151151

گفت کان گربزی و رایت کو‌؟!

وان درفشِ گره‌گشایت کو‌؟!

152152

وانهمه دعوی‌ات به چاره‌گر‌ی‌؟

با دد و دیو و آدمی و پری

153153

وانکه گفتی ز هفت چرخ بلند

غیب را سر در آورم به کمند

154154

کو شد آن دعوی دوازده فن‌؟

وانهمه مردی، ای نه مرد و نه زن‌!

155155

وان نمودن که بنگرم پیشی

کارها را به چابک‌اندیشی

156156

چاهی آنگاه سر گشاده به پیش

چون ندیدی به دوربینیِ خویش‌؟

157157

وانکه ما را بر آنچنان آبی

فصل‌ها گفته شد ز هر بابی

158158

فصل ما گر به هم شماری داشت

آن نگفتیم که‌اصل کاری داشت

159159

هرچه در آب آن خم افکندیم

آتش اندر خم خود آگندیم

160160

نقش آن کارگه دگرگون بود

از حساب من و تو بیرون بود

161161

تا فلک رشته را گره داده‌ست

بر سر رشته کس نیفتاده‌ست

162162

گرچه هرچه اندر آن نمَط گفتیم

هردو ز اندیشه غلط گفتیم

163163

تو بدان غرقه‌ای و من رستم

که تو شاکر نه‌ای و من هستم

164164

تو که دام ِ بهایمش خواندی

چون بهایم به دام درماندی

165165

من به نیکی بدو گمان بردم

نیک من نیک بود و جان بردم

166166

این سخن گفت و از زمین برخاست

رخت او باز جُست از چپ و راست

167167

رفت و برداشت یک‌به‌یک سَلَبش

دَق مصری‌، عمامهٔ قصبش

168168

چونکه مُهر از نوَرد بازگشاد

کیسه‌ای زان میان به زیر افتاد

169169

زر مصری در او‌، هزار دُرست

زان کهن سکه‌ها که بود نخست

170170

مُهر بنهاد و مِهر ازو برداشت

همچنان سر به مُهرِ خود بگذاشت

171171

گفت شرط آن بوَد که جامه او

با زر و زینت و عمامه او

172172

جمله دربندم و نگهدارم

به کسی که‌اهلِ اوست بسپارم

173173

باز پرسم سرای او به کجاست

برسانم به آنکه اهل سراست

174174

چون ز من نامد استعانتِ او

نکنم غَدر در امانت او

175175

گر من آن‌ها کنم که او کرده‌ست

هم از آنها خورم که او خورده‌ست

176176

همچنان آن نوَرد را در بست

چونکه در‌بسته شد گرفت به دست

177177

رهروی در گرفت و راه نوَشت

سوی شهر آمد از کرانه دشت

178178

چون درآسود یک‌دو روز به شهر

داد ز خواب و خورد خود را بهر

179179

آن عمامه به هر کسی بنمود

که خداوندِ این که شاید بود‌؟

180180

زاد‌مردی عمامه را بشناخت

گفت لختی رهت بباید تاخت

181181

در فلان کوی‌، چندمین خانه

هست کاخی بلند و شاهانه

182182

در بزن که‌آن در‌، آستانهٔ اوست

بی‌گمان شو که خانه خانهٔ اوست

183183

بشر با جامه و عمامه و زر

سوی آن خانه شد که یافت خبر

184184

در زد، آمد شِکرلبی دلبند

باز کرد آن در‌ِ رواق‌بلند

185185

گفت کاری و حاجتی بنمای

تا بر آرم چنانکه باشد رای

186186

بشر گفتا بضاعتی دارم

بانوی خانه کو؟ که بسپارم

187187

گر درون آمدن به خانه رواست‌‌؟

تا درآیم سخن بگویم راست‌

188188

که ملیخای آسمان‌فرهنگ

از زمانه چه ریو دید و چه رنگ

189189

زن درون بردش از برون سرای

بر کنار بساط کردش جای

190190

خویشتن روی کرد زیر نقاب

گفت برگو سخن که هست صواب

191191

بشر هر قصه‌ای که بود تمام

گفت با ماهرویِ سیم‌اندام

192192

آن به هم‌صحبتی رسیدنِ او

در هنرها سخن شنیدن او

193193

وان برآشفتنش چو بَدمستان

دعوی انگیختن به هر دستان

194194

وان به هر چیز بدگمان بودن

خوبیی را به زشتی آلودن

195195

وان چَه از بهر دیگران کندن

خویشتن را درآن چه افکندن

196196

وان شدن چون محیط موج زنش

عاقبت ماندن آب در دهنش

197197

چون فرو گفت هرچه دید همه

وآنچه زان بی‌وفا شنید همه

198198

گفت کاو غرقه شد بقای تو باد

جای او خاک، خانه جای تو باد

199199

جیفه‌ای کاب شسته بودش پاک

در سپردم به گنج‌خانه خاک

200200

رخت او هرچه بود در بستم

وینکه اینک گرفته در دستم

201201

جامه و زر نهاد‌، حالی پیش

کرد روشن درست‌کاریِ خویش

202202

زن‌، زنی بود کاردان و شگرف

آن ورقِ باز خواند حرف به‌حرف

203203

ساعتی زان سخن پریشان گشت

آبی از چشم ریخت و زآب گذشت

204204

پاسخش داد که‌ای همایون‌رای

نیک‌مردی ز بندگانِ خدای

205205

آفرین بر حلال زادگی‌ات

بر لطیفی و روگشادگی‌ات

206206

که کُند هرگز این جوانمردی‌‌؟!

که تو در حق بی‌کسان کردی

207207

نیک‌مردی نه آن بوَد که کسی

ببَرَد انگبینی از مگسی

208208

نیک‌مرد آن بوَد که در کارش

رخنه نارد فریبِ دینارش

209209

شد ملیخا و تن به خاک سپرد

جان به جایی که لایق آمد برد

210210

آنچه گفتی ز بد، پسند آن بود

راست گفتی، هزار چندان بود

211211

بود کارش همه ستمگاری

بی‌وفایی و مردم آزاری

212212

کرد بسیار جور بر زن و مرد

بر چنانی‌، چنین بوَد درخوَرد

213213

به عقیدتْ جهودِ کینه‌سرشت

مارِ نیرنگ و اژدهایِ کنشت

214214

سال‌ها شد که من به‌رنجم ازو

جز بدی هیچ بر نسنجم ازو

215215

من به بالین نرم او خفته

او به من بَر دروغ‌ها گفته

216216

من ز بادش سپر فکنده چو میغ

او کشیده چو برق بر من تیغ

217217

چون خدا دفع کردش از سر من

رفت غوغای محنت از در من

218218

گر بد ار نیک بود‌، روی نهفت

از پسِ مرده بد نشاید گفت

219219

پای او از میانه بیرون شد

حال‌ِ پیوند ما دگرگون شد

220220

تو از آنجا که مردِ کارِ منی

به زناشویی اختیارِ منی

221221

مایه و مِلک هست و سِتر و جمال

به ازین کی رسد به جفت حلال‌؟

222222

به نکاحی که آن خدا فرمود

کار ما را فراهم آور زود

223223

من به جفتی ترا پسندیدم

که جوانمردیِ تو را دیدم

224224

تو به من گر ارادتی داری

تا کنم دعویِ پرستاری

225225

قصه شد گفته، حَسبِ حال این است

مال دارم بسی، جمال این است

226226

وانگهی بُرقع از قمر برداشت

مُهر خشک از عقیق‌ِ تَر برداشت

227227

بشر چون خوبی و جمالش دید

فتنهٔ چشم و سِحر ِخالش دید

228228

آن پری‌چهره بود که‌اول روز

دیده بودش چنان جهان‌افروز

229229

نعره‌ای زد چنانکه رفت از هوش

حلقه در گوش یار حلقه به‌گوش

230230

چون چنان دید، نوش‌لب بشتافت

بوی خوش کرد و جان او دریافت

231231

هوشْ‌رفته چو هوشْ‌یافته شد

سرش از تابِ شرم تافته‌شد

232232

گفت اگر شیفتم ز عشق پری

تا به دیوانگی گمان نبری

233233

گر بوَد دیوْ دیده‌افتاده

من پری دیدم ای پری‌زاده

234234

وین که بینی نه مِهر امروزست

دیر باشد که در من این سوزست

235235

که فلان روز در فلان ره‌ْتنگ

برقعت را ربود باد از چنگ

236236

من ترا دیدم و ز دست شدم

می وصلت نخورده مست شدم

237237

سوختم در غم ِ نهانیِ تو

رفت جانم ز مهربانی تو

238238

گرچه یک دم نرفتی از یادم

با کسی راز خویش نگشادم

239239

چونکه صبرم در اوفتاد ز پای

رفتم و در گریختم به خدای

240240

تا خدایم به فضل و رحمت خویش

آورید آنچه شرط باشد پیش

241241

چون نکردم طمع چو بوالهوسان

در حریم جمال و مال کسان

242242

دولتی کاو جمال و مالم داد

نز حرام اینک از حلالم داد

243243

زن چو از رغبت وی آگه شد

رغبتش زآنچه بُد یکی ده شد

244244

بشر کان حور پیکرش بنواخت

رفت بیرون و کار خویش بساخت

245245

گشت با او به شرط کاوین جفت

نعمتی یافت شکر نعمت گفت

246246

با پریچهره کام دل می‌راند

بر خود افسونِ چشم ِ بد می‌خواند

247247

از جهودی رهاند شاهی را

دور کرد از کسوف ماهی را

248248

از پرندش غُبار زردی شست

برگ سوسن ز شنبلید‌ش رُست

249249

چون ندید از بهشتیان دورش

جامهٔ سبز دوخت چون حورش

250250

سبزپوشی به از علامت زرد

سبزی آمد به سرو‌بن در‌خورد

251251

رنگ سبزی صلاح کِشته بوَد

سبزی آرایش فرشته بوَد

252252

جان به سبزی گراید از همه چیز

چشم روشن به سبزه گردد نیز

253253

رستنی را به سبزی آهنگ است

همه سر‌سبز‌ی‌یی بدین رنگ‌است

254254

قصه چون گفت ماهِ بزم‌آرای

شه در آغوش خویش کردش جای

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چو گریبان کوه و دامن دشت

از ترازوی صبح پر زر گشت

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 27 - نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم

اگلی نظم

روزی از روزهای دیماهی

چون شبِ تیر مه به کوتاهی

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 29 - نشستن بهرام روز سه‌شنبه در گنبد سرخ و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم چهارم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور