صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 27 - نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم

بخش 27 - نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چو گریبان کوه و دامن دشت

از ترازوی صبح پر زر گشت

22

روز یکشنبه آن چراغ جهان

زیر زر شد چو آفتاب‌ِ نهان

33

جام زر بر گرفت چون جمشید

تاج زر برنهاد چون خورشید

44

بست چون زرد گل به رعنایی

کهربا بر نگین صفرایی

55

زر فشانان به زرد گنبد شد

تا یکی خوشدلی‌ش در صد شد

66

خرمی را در او نهاد بنا

به نشاط می و نوای غنا

77

چون شب آمد‌، نه شب که حجله ناز

پردهٔ عاشقان خلوت‌ساز

88

شه بدان شمع شکر‌افشان گفت

تا کند لعل بر طبرزد جفت

99

خواست تا سازد از غنا سازی

در چنان گنبدی خوش آوازی

1010

چون ز فرمان شه گزیر نبود

عذر یا ناز دل‌پذیر نبود

1111

گفت رومی‌عروس‌ِ چینی‌ناز

کای خداوند روم و چین و طراز

1212

تو شدی زنده‌دار جان ملوک

عز نصره خدایگان ملوک

1313

هرکه جز بندگیت رای کند

سر خود را سَبیل پای کند

1414

چون دعا را گزارشی سره کرد

دَم خود را بخور مجمره کرد

1515

گفت شهری ز شهرهای عراق

داشت شاهی ز شهریاران طاق

1616

آفتابی به عالم‌افروزی

خوب چون نوبهار نوروزی

1717

از هنر هرچه در شمار آید

وان هنرمند را به کار آید

1818

داشت با آن همه هنرمندی

دل نهاد از جهان به خرسندی

1919

خوانده بود از حساب طالع خویش

تا نباشد بلا و درد سریش

2020

همچنان مدتی به تنهایی

ساخت با یک‌تنی و یکتایی

2121

چاره آن شد که چار و ناچارش

مهربانی بود سزاوارش

2222

چندگونه کنیز خوب خرید

خدمت کس سزای خویش ندید

2323

هریکی تا به هفته‌ای کم و بیش

پای بیرون نهادی از حد خویش

2424

سر برافراختی به خاتونی

خواستی گنج‌های قارونی

2525

بود در خانه گوژپشتی پیر

زنی از ابلهان‌ِ ابله‌گیر

2626

هر کنیزی که شه خریدی زود

پیره‌زن در گزاف دیدی سود

2727

خواندی آن نو خریده را از ناز

بانوی روم و نازنین طراز

2828

چون کنیز آن غرور دیدی پیش

باز ماندی ز رسم خدمت خویش

2929

ای بسا بوالفضول کز یاران

آورَد کبر در پرستاران

3030

منجنیقی بود به زیور و زیب

خانه‌ویران‌کن عیال‌فریب

3131

شاه چندان که جهد بیش نمود

یک کنیزک به جای خویش نبود

3232

هرکه را جامه‌ای ز مهر بدوخت

چونکه بد‌مهر دید باز فروخت

3333

شاه بس کز کنیزکان شد دور

به کنیزک‌فروش شد مشهور

3434

از برون هر کسی حسابی ساخت

کس درون حساب را نشناخت

3535

شه ز بس جستجوی تافته شد

بی مرادی که باز یافته شد

3636

نه ز بی‌طالعی به زن بشتافت

نه کنیزی چنانکه باید یافت

3737

دست از آلوده‌دامنان می‌شست

پاک‌دامن جمیله‌ای می‌جست

3838

تا یکی روز مرد برده‌فروش

برده‌خر شاه را رساند به گوش

3939

کآمده‌ست از بهار‌خانهٔ چین

خواجه‌ای با هزار حورالعین

4040

دست ناکرده چند‌گونه کنیز

خلخی دارد و ختایی نیز

4141

هریک از چهره عالم‌افروز‌ی

مِهر‌ساز‌ی و مهربان‌سوز‌ی

4242

در میانه کنیزکی چو پری

برده نور از ستارهٔ سحری

4343

سفته‌گوشی چو دُر ناسفته

در فروشش بها به جان گفته

4444

لب چو مرجان ولیک لؤلؤ‌بند

تلخ‌پاسخ ولیک شیرین‌خند

4545

چون شکر ریز خنده بگشاید

خاک تا سال‌ها شکر خاید

4646

گرچه خوانش نوالهٔ شکر‌ست

خلق را زو نوالهٔ جگر‌ست

4747

من که این شغل را پذیره شدم

زان رخ و زلف و خال خیره شدم

4848

گر تو نیز آن جمال و دلبندی

بنگری‌، فارغم که بپسندی

4949

شاه فرمود کاورَد نخاس

بردگان را به شاه برده‌شناس

5050

رفت و آورد و شاه در همه دید

با فروشنده کرد گفت و شنید

5151

گرچه هریک به چهره ماهی بود

آنکه نخاس گفت‌، شاهی بود

5252

زانچه گوینده داده بود خبر

خوب‌تر بود در پسند نظر

5353

با فروشنده گفت شاه ‌«بگوی

کاین کنیزک چگونه دارد خوی‌؟‌

5454

گر بدو رغبتی کند رایم

هرچه خواهی بها بیفزایم‌»

5555

خواجهٔ چین گشاده کرد زبان

گفت کاین نوش‌بخش‌ِ نوش‌لبان

5656

جز یکی خوی زشت و آن نه نکوست

که‌آرزو خواه را ندارد دوست

5757

هرچه باید ز دلبری و جمال

همه دارد چنانکه بینی حال

5858

هرکه از من خرد به صد نازش

بامدادان به من دهد بازش

5959

کاورَد وقت‌ ِ آرزو‌خواهی

آرزو‌خواه را به جان‌کاهی

6060

وانکه با او مکاس بیش کند

زود قصد هلاک خویش کند

6161

بد پسند آمده‌ست خوی کنیز

تو شنیدم که بد پسندی نیز

6262

او چنین و تو آنچنان بگذار

سازگاری کجا بود در کار‌‌؟

6363

از من او را خریده گیر به ناز

داده گیرم چو دیگرانش باز

6464

به که از بیع او بداری دست

بینی آن دیگران که لایق هست

6565

هرکه طبعت بدو شود خشنود

بی‌بها در حرم فرستش زود

6666

شاه در هرکه دید ازان پریان

نامدش رغبتی چو مشتریان

6767

جز پری‌چهره آن کنیز نخست

در دلش هیچ نقش مهر نرُست

6868

ماند حیران در آنکه چون سازد

نرد با خام‌دست چون بازد

6969

نه دلش می‌شد از کنیزک سیر

نه ز عیبش همی‌خرید دلیر

7070

عاقبت عشق سر گرایی کرد

خاک در چشم کدخدایی کرد

7171

سیم در پای سیم‌ساق کشید

گنبد سیم را به سیم خرید

7272

در‌ِ یک آرزو به خود در بست

کشت ماری وز اژدهایی رست

7373

وان پری‌رو به زیر پرده شاه

خدمت اهل پرده داشت نگاه

7474

بود چون غنچه مهربان در پوست

آشکارا ستیز و پنهان دوست

7575

جز در‌ِ خفت و خیز که‌آن در بست

هیچ خدمت رها نکرد از دست

7676

خانه‌داری و اعتماد سرای

یک‌یک آورد مشفقانه به جای

7777

گرچه شاهش چو سرو بالا داد

او چو سایه به زیر پای افتاد

7878

آمد آن پیره‌زن به دم دادن

خامهٔ خام را به خم دادن

7979

بانگ بر زد بر آن عجوزه خام

کز کنیزیش نگذراند نام

8080

شاه از آن احتراز کاو می‌ساخت

غور دیگر کنیزکان بشناخت

8181

پیرزن را ز خانه بیرون کرد

به افسونگر نگر چه افسون کرد‌‌!

8282

تا چنان شد به چشم شاه عزیز

که شد از دوستی غلام کنیز

8383

گرچه زان ترک دید عیاری

همچنان کرد خویشتن‌داری

8484

تا شبی فرصت آنچنان افتاد

کاتشی در دو مهربان افتاد

8585

پای شه در کنار آن دلبند

در خزیده میان خز و پرند

8686

قلعه آن در آب کرده حصار

و‌آتش منجنیق این بر کار

8787

شاه چون گرم گشت از آتش تیز

گفت با آن گل گلاب‌انگیز

8888

کای رطب‌دانهٔ رسیدهٔ من

دیدهٔ جان و جان دیدهٔ من

8989

سرو با قامتت گیاه‌فشی

تشت مه با تو آفتابه‌کشی

9090

از تو یک نکته می‌کنم درخواست

کانچه پرسم مرا بگویی راست

9191

گر بود پاسخ تو راست عیار

راست گردد مرا چو قد تو کار

9292

وانگه از بهر این دل‌انگیزی

کرد بر تازه گل شکرریزی

9393

گفت وقتی چو زهره در تسدیس

با سلیمان نشسته بُد بلقیس

9494

بودشان از جهان یکی فرزند

دست و پایش گشاده از پیوند

9595

گفت بلقیس کای رسول خدای

من و تو تندرست سر تا پای

9696

چیست فرزند ما چنین رنجور

دست و پایی ز تندرستی دور

9797

درد او را دوا شناختنی‌ست

چون شناسی علاج‌‌، ساختنی‌ست

9898

جبرئیلت چو آورد پیغام

این حکایت بدو بگوی تمام

9999

تا چو از حضرت تو گردد باز

لوح محفوظ را بجوید راز

100100

چاره‌ای کاو علاج را شاید

به تو آن چاره‌ساز بنماید

101101

مگر این طفل رستگار شود

به سلامت امیدوار شود

102102

شد سلیمان بدان سخن خوشنود

روزکی چند منتظر می‌بود

103103

چونکه جبریل گشت هم‌نفسش

باز گفت آنچه بود در هوسش

104104

رفت و آورد جبرئیل درود

از که؟ از کردگار چرخ کبود

105105

گفت کاین را دوا دو چیز آمد

وان دو اندر جهان عزیز آمد

106106

آنکه چون پیش تو نشیند جفت

هردو را راستی بباید گفت

107107

آنچنان دان کزان حکایت راست

رنج این طفل بر تواند خاست

108108

خواند بلقیس را سلیمان زود

گفته جبرئیل باز نمود

109109

گشت بلقیس ازین سخن شادان

کز خلف خانه می‌شد آبادان

110110

گفت برگوی تا چه خواهی راست

تا بگویم چنانکه عهد خداست

111111

باز پرسیدش آن چراغ وجود

کای جمال تو دیده را مقصود

112112

هرگز اندر جهان ز روی هوس

جز به من رغبت تو بود به کس؟

113113

گفت بلقیس چشم بد ز تو دور

زانکه روشن‌تری ز چشمه نور

114114

جز جوانی و خوبی‌ات کاین هست

بر همه پایگه تو داری دست

115115

خوی خوش روی خوش نوازش خوَش

بزم تو روضه و تو رضوان فش

116116

ملک تو جمله آشکار و نهان

مهر پیغمبریت حرز جهان

117117

با همه خوبی و جوانی تو

پادشاهی و کامرانی تو

118118

چون ببینم یکی جوان منظور

از تمنای بد نباشم دور

119119

طفل بی‌دست چون شنید این راز

دست‌ها سوی او کشید دراز

120120

گفت: ماما درست شد دستم

چون گل از دست دیگران رستم

121121

چون پری دید در پری‌زاده

دید دستی به راستی داده

122122

گفت کای پیشوای دیو و پری

چون هنر خوب و چون خرد هنری

123123

بر سر طفل نکته‌ای بگشای

تا ز من دست و از تو یابد پای

124124

یک سخن پرسم ار نداری رنج

کز جهان با چنین خزینه و گنج

125125

هیچ بر طبع ره زند هوَسَت‌؟

که تمنا بود به مال کست‌؟

126126

گفت پیغمبر خدای‌پرست

کانچه کس را نبود ما را هست

127127

ملک و مال‌، خزینهٔ شاهی

همه دارم ز ماه تا ماهی

128128

با چنین نعمتی فراخ و تمام

هرکه آید به نزد من به سلام

129129

سوی دستش کنم نهفته نگاه

تا چه آرد مرا به تحفه ز راه

130130

طفل کاین قصه گفته‌آمد راست

پای بگشاد و از زمین برخاست

131131

گفت‌: بابا روانه شد پایم

کرد رای‌ِ تو عالم‌آرایم

132132

راست گفتن چو در حریم خدای

آفت از دست برد و رنج از پای

133133

به که ما نیز راستی سازیم

تیر بر صید‌، راست اندازیم

134134

بازگو ای ز مهربانان فرد

کز چه معنی شده‌ست مهر تو سرد

135135

من گرفتم که می‌خورم جگری

در تو از دور می‌کنم نظری

136136

تو بدین خوبی و پری‌چهری

خو چرا کرده‌ای به بد مهری‌‌؟

137137

سرو نازنده پیش چشمهٔ آب

بهتر از راستی ندید جواب

138138

گفت در نسل ناستوده ما

هست یک خصلت آزموده ما

139139

کز زنان هر که دل به مرد سپرد

چون به زادن رسید زاد و بمرد

140140

مُرد چون هر زنی که از ما زاد

دل چگونه به مرگ شاید داد‌؟

141141

در سر کام‌، جان نشاید کرد

زهر در انگبین نشاید خورد

142142

بر من این جان از آن عزیز‌ترست

که سپارم بدانچه زو خطرست

143143

من که جان‌دوستم نه جانان‌دوست

با تو از عیبه برگشادم پوست

144144

چون ز خوان اوفتاد سرپوشم

خواه بگذار و خواه بفروشم

145145

لیک من چون ضمیر ننهفتم

با تو احوال خویشتن گفتم

146146

چشم دارم که شهریار جهان

نکند نیز حال خویش نهان

147147

کز کنیزان‌ِ آفتاب‌جمال

زود سیری چرا کند همه سال‌؟

148148

ندهد دل به هیچ دلخواهی

نبرَد با کسی به‌سر ماهی

149149

هرکه را چون چراغ بنوازد

باز چون شمع سر بیندازد

150150

بر کشد بر فلک به نعمت و ناز

بفکنَد در زمین به خواری باز

151151

شاه گفت از برای آنکه کسی

با من از مهر بر نزد نفسی

152152

همه در بند کار خود بودند

نیک پیش آمدند و بد بودند

153153

دل چو با راحت آشنا کردند

رنج خدمت‌گری رها کردند

154154

هر کسی را به قدر خود قدمی‌ست

نان میده نه قوت‌ِ هر شکمی‌ست

155155

شکمی باید آهنین چون سنگ

که‌‌آسیا‌ش از خورش نیاید تنگ

156156

زن چو مرد گشاده‌رو بیند

هم بدو هم به خود فرو بیند

157157

بر زن ایمن مباش زن کاه است

بَرَدش باد هر کجا راه است

158158

زن چو زر دید چون ترازوی زر

به جوی با جوی در آرد سر

159159

نار کز نار دانه گردد پر

پخته لعل و نپخته باشد در

160160

زن چو انگور و طفل بی‌گنه‌ست

خام سرسبز و پخته روسیه‌ست

161161

مادگان در کده کدو نامند

خامشان پخته پخته‌شان خامند

162162

عصمت زن جمال شوی بود

شب چو مه یافت ماهروی بود

163163

از پرستندگان من در کس

جز خود آراستن ندیدم و بس

164164

در تو دیدم به شرط خدمت خویش

که زمان تا زمان نمودی بیش

165165

لاجرم گرچه از تو بی‌کامم

بی تو یک چشم‌زد نیارامم

166166

شاه از این چند نکته‌های شگفت

کرد بر کار و هیچ در نگرفت

167167

شوخ‌چشم از سر بهانه نرفت

تیر بر چشمه نشانه نرفت

168168

همچنان زیر بار دلتنگی

می‌برید آن گریوه سنگی

169169

کرد با تشنگی برابر آب

او صبوری و روزگار شتاب

170170

پیرزن کان بت همایونش

کرده بود از سرای بیرونش

171171

آگهی یافت از صبوری شاه

که بدان آرزو نیابد راه

172172

عاجزش کرده نو رسیده زنی

از تنی اوفتاده تهمتنی

173173

گفت وقت‌است اگر به چاره‌گری

رقص دیوان برآورم به پری

174174

رخنه در مهد آفتاب کنم

قلعه ماه را خراب کنم

175175

تا دگر زخم هیچ تیر زنی

نرسد بر کمان پیرزنی

176176

با شه افسونگرانه خلوت خواست

رفت و کرد آن فسون که باید راست

177177

در مکافات آن جهان‌افروز

خواند بر شه فسون پیرآموز

178178

گفت اگر بایدت که کره خام

زیر زین تو زود گردد رام

179179

کره رام کرده را دو سه‌بار

پیش او زین کن و به رِفق بخار‌

180180

رایضانی که کره رام کنند

توسنان را چنین لگام کنند

181181

شاه را این فریب‌، چست آمد

خشت این قالبش درست آمد

182182

شوخ و رعنا خرید نوش‌لبی

مهره‌بازی‌کنی و بوالعجبی

183183

برده‌پرور ریاضتش داده

او خود از اصل نرم‌سم زاده

184184

با شه از چابکی و دمسازی

صد معلق زدی به هر بازی

185185

شاه با او تکلفی در ساخت

به تکلف گرفته‌ای می‌باخت

186186

وقت بازی در آن فکندی شست

وقت حاجت بدین کشیدی دست

187187

ناز با آن نمود و با این خفت

جگر آنجا و گوهر اینجا سفت

188188

رغبت آمد ز رشک آن خفتن

در ناسفته را به در سفتن

189189

گرچه از راه رشک داده شاه

گرد غیرت نشست بر رخ ماه

190190

از ره و رسم بندگی نگذشت

یک سر موی از آنچه بود نگشت

191191

در گمان آمدش که این چه فن است

اصل طوفان تنور پیرزن است

192192

ساکنی پیشه کرد و صبر نمود

صبر در عاشقی ندارد سود

193193

تا شبی خلوت آن همایون‌چهر

فرصتی یافت با شه از سر مهر

194194

گفت کای‌خسرو‌ِ فرشته‌نهاد

داور مملکت به دین و به داد

195195

چون شدی راستگوی و راست‌نظر

با من از راه راستی مگذر

196196

گرچه هر روز کان گشاید کام

اولش صبح باشد آخر شام

197197

تو که روز ترا زوال مباد

شب تو جز شب وصال مباد

198198

صبح‌وارم چو دادی اول نوش

از چه گشتی چو شام سرکه‌فروش‌؟

199199

گیرم از من نخورده گشتی سیر

به چه انداختی‌ام در دَم شیر‌؟

200200

داشتی تا ز غصه جان نبرم

اژدهایی برابر نظرم

201201

کشتنم را چه در خورد ماری

گر کشی هم به تیغ خود باری

202202

به چنین ره که رهنمون بودت‌؟

وین چنین بازی‌یی که فرمود‌ت‌؟

203203

خبرم ده که بی‌خبر شده‌ام

تا نپرم که تیز پر شده‌ام

204204

به خدا و به جان تو سوگند

که ازین قفل اگر گشایی بند

205205

قفل گنج گهر بیندازم

با به‌افتاد شاه در سازم

206206

شاه از آنجا که بود دربندش

چون که دید اعتماد سوگندش

207207

حال از آن ماه مهربان ننهفت

گفتنی و نگفتنی همه گفت

208208

کارزوی تو بر فروخت مرا

آتشی درفکند و سوخت مرا

209209

سخت شد دردم از شکیبایی

وز تنم دور شد توانایی

210210

تا همان پیرزن دوا بشناخت

پیرزن‌وارم از دوا بنواخت

211211

به دروغم مزوری فرمود

داشت ناخورده آش مزور سود

212212

آتش انگیختن به گرمی تو

سختی‌یی بد برای نرمی تو

213213

نشود آب جز به آتش گرم

جز به آتش نگردد آهن نرم

214214

گر نه ز آنجا که با تو رای منست

درد تو بهترین دوای منست

215215

آتش از تو بود در دل من

پیرزن در میانه دودافکن

216216

چون شدی شمع‌وار با من راست

دود دودافکن از میان برخاست

217217

که‌آفتاب من از حمل شد شاد

کی ز بردالعجوزم آید یاد‌؟

218218

چند ازین داستان طبع‌نواز

گفت و آن نازنین شنید به ناز

219219

چون چنان دید ترک توسن‌خوی

راه دادش به سرو سوسن‌بوی

220220

بلبلی بر سریر غنچه نشست

غنچه بشکفت و گشت بلبل مست

221221

طوطی‌یی دید پُر شکر خوانی

بی‌مگس کرد شکر افشانی

222222

ماهی‌یی را در آبگیر افکند

رطبی در میان شیر افکند

223223

بود شیرین و چربی‌یی عجبش

کرد شیرین حوالت رطبش

224224

شه چو آن نقش را پرند گشاد

قفل زرین ز دُرج قند گشاد

225225

دید گنجینه‌ای به زر درخوَرد

کردش از زیب‌های زرین زرد

226226

زردی است آنکه شادمانی ازوست

ذوق حلوای زعفرانی ازوست

227227

آن چه بینی که زعفران زرد‌ست

خنده بین زانکه زعفران خورد‌ه‌ست

228228

نور شمع از نقاب زردی تافت

گاو موسی بها به زردی یافت

229229

زر که زرد است مایه طرب است

طین اصفر عزیز ازین سبب است

230230

شه چو این داستان شنید تمام

در کنارش گرفت و خفت به‌کام

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چونکه بهرام شد نشاط‌پرست

دیده در نقشِ هفت پیکر بست

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 26 - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

اگلی نظم

چونکه روز دوشنبه آمد شاه

چتر سرسبز برکشید به ماه

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 28 - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور