صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 26 - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

بخش 26 - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چونکه بهرام شد نشاط‌پرست

دیده در نقشِ هفت پیکر بست

22

روز شنبه ز دیر شمّاسی

خیمه زد در سواد عبّاسی

33

سوی گنبد‌سرای غالیه‌فام

پیش بانوی هند شد به سلام

44

تا شب آنجا نشاط و بازی کرد

عود سازی و عطرسازی کرد

55

چون برافشاند شب به سنت شاه

بر حریر سپید مشک‌ِ سیاه

66

شاه ازان نوبهار کشمیری

خواست بویی چو باد شبگیری

77

تا ز دُرج گهر گشاید قند

گویدش مادگانه لفظی چند

88

زان فسانه که لب پر آب کند

مست را آرزوی خواب کند

99

آهوی ترک‌چشم هندو زاد

نافهٔ مشک را گره بگشاد

1010

گفت از اول که پنج نوبت شاه

باد بالای چار بالش ماه

1111

تا جهان ممکن است جانش باد

همه سرها بر آستانش باد

1212

هرچه خواهد که آورد در چنگ

دولتش را در آن مباد درنگ

1313

چون دعا ختم کرد برد سجود

برگشاد از شکر‌گوار‌َش عود

1414

گفت و از شرم در زمین می‌دید

آنچه زان کس نگفت و کس نشنید

1515

که شنیدم به خردی از خویشان

خرده‌کاران و چابک‌اندیشان

1616

که ز کدبانوان قصر بهشت

بود زاهد زنی لطیف‌سرشت

1717

آمدی در سرای ما هر ماه

سر‌به‌سر کسوتش حریر سیاه

1818

بازجستند کز چه ترس و چه بیم

در سوادی تو ای سبیکهٔ سیم‌؟

1919

به که ما را به قصه یار شوی

وین سیه را سپید‌کار شوی

2020

بازگویی ز نیک‌خواهی خویش

معنی آیت سیاهی خویش

2121

زن چو از راستی ندید گزیر

گفت که‌احوال این سیاه حریر

2222

چونکه ناگفته باز نگذارید

گویم ار زان‌که باورم دارید

2323

من کنیز فلان ملک بودم

که ازو گرچه مُرد‌، خوشنودم

2424

مَلِکی بود کامگار و بزرگ

ایمنی داده میش را با گرگ

2525

رنج‌ها دیده باز کوشیده

وز تظلم سیاه پوشیده

2626

فلک از طالع خروشانش

خوانده شاه سیاه‌پوشانش

2727

داشت اول ز جنس پیرایه

سرخ و زردی عجب گرانمایه

2828

چون گل‌ِ باغ بود مهمان‌دوست

خنده می‌زد چو سرخ گل در پوست

2929

میهمان‌خانه‌ای مهیا داشت

که‌ز ثری روی در ثریا داشت

3030

خوان نهاده بساط گسترده

خادمانی به لطف پرورده

3131

هرکه آمد لگام گیر شدند

به خودش میهمان پذیر شدند

3232

چون به ترتیب خوان نهادندش

در خور پایه نزل دادندش

3333

شاه پرسید ازو حکایت خویش

هم ز غربت هم از ولایت خویش

3434

آن مسافر هر‌آن شگفت که دید

شاه را قصه کرد و شاه شنید

3535

همه عمرش بر‌آن قرار گذشت

تا نشد عمرش‌، از قرار نگشت

3636

مدتی گشت ناپدید از ما

سر چو سیمرغ درکشید از ما

3737

چون بر این قصه برگذشت بسی

زو چو عنقا نشان نداد کسی

3838

ناگهان روزی از عنایت ِ بخت

آمد آن تاجدار بر سر تخت

3939

از قبا و کلاه و پیرهنش

پای تا سر سیاه بود تنش

4040

تا جهان داشت تیزهوشی کرد

بی‌مصیبت سیاه پوشی کرد

4141

در سیاهی چو آب حیوان زیست

کس نگفتش که این سیاهی چیست

4242

شبی از مشفقی و دلداری

کردم آن قبله را پرستاری

4343

بر کنارم نهاد پای به مهر

گله می‌کرد از اختران سپهر

4444

که‌آسمان بین چه ترکتازی کرد

با چو من خسروی‌، چه بازی کرد‌!

4545

از سواد ارم برید مرا

در سواد قلم کشید مرا

4646

کس نپرسید کان سواد کجاست

بر سر سیمت این سواد چراست

4747

پاسخ شاه را سگالیدم

روی در پای شاه مالیدم

4848

گفتم ای دستگیر غم‌خواران

بهترین همه جهان‌دار‌ان

4949

بر زمین یارییی که‌را باشد‌؟

که‌آسمان را به تیشه بتراشد‌؟

5050

باز پرسیدن حدیث نهفت

هم تو دانی و هم توانی گفت

5151

صاحب من مرا چو محرم یافت

لعل را سفت و نافه را بشکافت

5252

گفت چون من در این جهانداری

خو گرفتم به میهمانداری

5353

از بد و نیک هرکه‌را دیدم

سرگذشتی که داشت پرسیدم

5454

روزی آمد غریبی از سر راه

کفش و دستار و جامه هرسه سیاه

5555

نزل او چون به شرط فرمودم

خواندم و حشمتش بیفزودم

5656

گفتم ای من نخوانده نامه تو

سیه از بهر چیست جامه تو‌؟

5757

گفت‌: بگذار‌، از این سخن بگذر

که ز سیمرغ کس نداد خبر

5858

گفتمش بازگو‌، بهانه مگیر

خبرم ده ز قیروان و ز قیر

5959

گفت باید که داری‌ام معذور

که‌آرزویی‌ست این ز گفتن دور

6060

زین سیاهی خبر ندارد کس

مگر آن کاین سیاه دارد و بس

6161

کردمش لابه‌های پنهانی

من عراقی و او خراسانی

6262

با وی از هیچ لابه در نگرفت

پرده از روی کار بر نگرفت

6363

چون ز حد رفت خواستاری من

شرمش آمد ز بی‌قرار‌ی من

6464

گفت شهری‌ست در ولایت چین

شهری آراسته چو خلد برین

6565

نام آن شهر شهر مدهوشان

تعزیت‌خانهٔ سیه‌پوشان

6666

مردمانی همه به صورت ماه

همه چون ماه در پرند سیاه

6767

هرکه زان شهر باده نوش‌کند

آن سوادش سیاه‌پوش کند

6868

آنچه در سر‌نبشت آن سَلَب است

گرچه ناخوانده قصه‌ای عجب است

6969

گر به خون گردنم بخواهی سفت

بیشتر زین سخن نخواهم گفت

7070

این سخن گفت و رخت بر خر بست

آرزوی مرا در اندر بست

7171

چون بر‌آن داستان غنود سرم

داستان‌گو‌ی دور شد ز برم

7272

قصه‌گو رفت و قصه ناپیدا

بیم آن بُد که من شوم شیدا

7373

چند ازین قصه جستجو کردم

بیدق از هر سویی فرو کردم

7474

بیش از آن کرده بود فرزین بند

که بر آن قلعه بر شوم به کمند

7575

دادم اندیشه را به صبر فریب

تا شکیبد‌، دلم نداد شکیب

7676

چند پرسیدم آشکار و نهفت

این خبر کس چنانکه بود نگفت

7777

عاقبت مملکت رها کردم

خویشی از خانه پادشا کردم

7878

بردم از جامه و جواهر و گنج

آنچه ز اندیشه باز دارد رنج

7979

نام آن شهر باز پرسیدم

رفتم وآنچه خواستم دیدم

8080

شهری آراسته چو باغ ارم

هریک از مشک برکشیده علم

8181

پیکر هریکی سپید چو شیر

همه در جامه سیاه چو قیر

8282

در سرایی فرو نهادم رخت

بر نهادم ز جامه تخت به تخت

8383

جستم احوال شهر تا یک سال

کس خبر وا نداد ازآن احوال

8484

چون نظر ساختم ز هر بابی

دیدم آزاده مرد قصابی

8585

خوب‌روی و لطیف و آهسته

از بد هر کسی زبان بسته

8686

از نکویی و نیک‌رایی او

راه جستم به آشنایی او

8787

چون به هم‌صحبتیش پیوستم

به کله‌داریش کمر بستم

8888

دادمش نقدهای رو تازه

چیزهایی برون ز اندازه

8989

روز تا روز قدرش افزودم

آهنی را به زر بر اندودم

9090

کردمش صید خویش موی به موی

گه به دیبا و گه به دیبا روی

9191

مرد قصاب از آن زرافشانی

صید من شد چو گاو قربانی

9292

آنچنان کردمش به دادن گنج

کامد از بار آن خزانه به رنج

9393

برد روزی مرا به خانهٔ خویش

کرد برگی ز رسم و عادت بیش

9494

اولم خوان نهاد و خورد آورد

خدمتی خوب در نورد آورد

9595

هرچه بایست بود بر خوانش

به جز از آرزوی مهمانش

9696

چون ز هرگونه خوردها خوردیم

سخن از هر دری فرو کردیم

9797

میزبان چون ز کارِ خوان پرداخت

بیش از اندازه پیشکش‌ها ساخت

9898

وانچه من دادمش به‌هم پیوست

پیشم آورد و عذر‌خواه نشست

9999

گفت چندین نورد گوهر و گنج

بر نسنجیده هیچ گوهر‌سنج

100100

من که قانع شدم به اندک سود

این همه دادنم ز بهر چه بود‌؟

101101

چیست پاداش این خداوندی‌؟

حکم کن تا کنم کمربندی

102102

جان یکی دارم ار هزار بوَد

هم در این کفه کم‌عیار بود

103103

گفتم ای خواجه این غلامی چیست‌؟

پخته‌تر پیشم آی خامی چیست‌؟

104104

در ترازوی مرد با فرهنگ

این محقر چه وزن دارد و سنگ‌؟

105105

به غلامان دست پروردم

به کرشمه اشارتی کردم

106106

تا دویدند و از خزانهٔ خاص

آوریدند نقدهای خلاص

107107

زان گرانمایه نقدهای درست

بیش از آن دادمش که بود نخست

108108

مرد که‌‌آگه نبد ز نازش من

در خجالت شد از نوازش من

109109

گفت من خود ز وام‌دار‌ی‌ِ تو

نرسیدم به حق‌گزاری تو

110110

دادی‌ام نعمتی دگرباره

جای شرم است‌، چون کنم چاره‌؟

111111

دادهٔ تو نه زان نهادم پیش

تا رجوع افتدت به دادهٔ خویش

112112

زان نهادم که این چنین گنجی

نبُوَد بی جزا و پارنجی

113113

چون تو بر گنج گنج افزودی

من خجل گشتم ار تو خشنودی

114114

حاجتی گر به بنده هست‌، بیار

ور نه اینها که داده‌ای بر دار

115115

چون قوی‌دل شدم به یاری او

گشتم آگه ز دوستداری او

116116

باز گفتم بدو حکایت خویش

قصهٔ شاهی و ولایت خویش

117117

کز چه معنی بدین طرف راندم

دست بر پادشاهی افشاندم

118118

تا بدانم که هر که زین شهر‌ند

چه سبب کز نشاط بی‌بهرند‌؟

119119

بی‌مصیبت به غم چرا کوشند‌؟

جامه‌های سیه چرا پوشند‌؟

120120

مرد قصاب کاین سخن بشنید

گوسپندی شد و ز گرگ رمید

121121

ساعتی ماند چون رمیده‌دلان

دیده بر هم نهاده چون خجلان

122122

گفت پرسیدی آنچه نیست صواب

دهمت آنچنانکه هست جواب

123123

شب چو عنبر فشاند بر کافور

گشت مردم ز راه مردم دور

124124

گفت وقت است کانچه می‌خواهی

بینی و یابی از وی آگاهی

125125

خیز تا بر تو راز بگشایم

صورت نانموده بنمایم

126126

این سخن گفت و شد ز خانه برون

شد مرا سوی راه راهنمون

127127

او همی‌شد من غریب از پس

وز خلایق نبود با ما کس

128128

چون پری ز آدمی بُرید مرا

سوی ویرانه‌ای کشید مرا

129129

چون در آن منزل خراب شدیم

چون پری هردو در نقاب شدیم

130130

سبدی بود در رسن بسته

رفت و آورد پیشم آهسته

131131

بسته کرده رسن در آن پرگار

اژدهایی به گرد سله مار

132132

گفت یک دم درین سبد بنشین

جلوه‌ای کن بر آسمان و زمین

133133

تا بدانی که هرکه خاموش‌ست

از چه معنی چنین سیه‌پوش‌ست

134134

آنچه پوشیده شد ز نیک و بدت

ننماید مگر که این سبدت

135135

چون دمی دیدم از خلل خالی

در نشستم در آن سبد حالی

136136

چون تنم در سبد نوا بگرفت

سبدم مرغ شد هوا بگرفت

137137

به طلسمی که بود چنبر ساز

برکشیدم به چرخ چنبر باز

138138

آن رسن‌کش به لیمیا سازی

من بیچاره در رسن‌بازی

139139

شمع‌وار‌م رسن به گردن چست

رسنم سخت بود و گردن سست

140140

چون اسیری ز بخت خود مهجور

رسن از گردنم نمی‌شد دور

141141

من شدم بر خره به گردن خرد

خر‌ِ بختم شد و رسن را برد

142142

گرچه بود از رسن بتاب تنم

رشته جان نشد جز آن رسنم

143143

بود میلی برآوریده به ماه

که ز بر دیدنش فتاد کلاه

144144

چون رسید آن سبد به میل بلند

رسنم را گره رسید به بند

145145

کار‌ساز‌م شد و مرا بگذاشت

کردم افغان بسی و سود نداشت

146146

زیر و بالا چو در جهان دیدم

خویشتن را بر آسمان دیدم

147147

آسمان بر سرم فسون خوانده

من معلق چو آسمان مانده

148148

زان سیاست که جان رسید به ناف

دیده در کار ماند زهره شکاف

149149

سوی بالا دلم ندید دلیر

زَهرهٔ آن که‌را که بیند زیر‌؟!

150150

دیده بر هم نهادم از سر‌ِ بیم

کرده خود را به عاجزی تسلیم

151151

در پشیمانی از فسانه خویش

آرزومند خویش و خانه خویش

152152

هیچ سودم نه زان پشیمانی

جز خدا ترسی و خدا خوانی

153153

چون بر آمد بر این زمانی چند

بر سر آن کشیده میل بلند

154154

مرغی آمد نشست چون کوهی

کامدم زو به دل در اندوهی

155155

از بزرگی که بود سر‌‌تا‌پای

میل گفتی در اوفتاده ز جای

156156

پر و بالی چو شاخه‌های درخت

پای‌ها بر مثال پایه تخت

157157

چون ستونی کشیده منقاری

بیستونی و در میانْ غاری

158158

هردَم آهنگ خارشی می‌کرد

خویشتن را گزارشی می‌کرد

159159

هر پری را که گرد می‌انگیخت

نافه مشک بر زمین می‌ریخت

160160

هر بن بال را که می‌خارید

صدفی ریخت پُر ز مروارید

161161

او شده بر سرین من در خواب

من در او مانده چون غریق در آب

162162

گفتم ار پای مرغ را گیرم

زیر پای آورَد چو نخجیرم

163163

ور کنم صبر‌، جای پر خطر است

کافتم زیر و محنتم زبر است

164164

بی‌وفایی ز ناجوانمردی

کرد با من دمی بدین سردی

165165

چه غرض بودش از شکنجه من

کاین چنین خرد کرد پنجه من

166166

مگر اسباب من ز راهش برد‌؟

به هلاکم بدین سبب بسپرد؟

167167

به که در پای مرغ پیچم دست

زین خطر‌گه بدین توانم رست

168168

چونکه هنگام بانگ مرغ رسید

مرغ و هر وحشی‌یی که بود رمید

169169

دل آن مرغ نیز تاب گرفت

بال برهم زد و شتاب گرفت

170170

دست بردم به اعتماد خدای

و آن قوی‌پای را گرفتم پای

171171

مرغ پا گِرد کرد و بال گشاد

خاکی‌یی را بر اوج برد چو باد

172172

ز اول صبح تا به نیمه روز

من سفر‌ساز و او مسافر‌سوز

173173

چون به گرمی رسید تابش مهر

بر سر ما روانه گشت سپهر

174174

مرغ با سایه هم نشستی کرد

اندک اندک نشاط‌ِ پستی کرد

175175

تا بدانجای کز چنان جایی

تا زمین بود نیزه بالایی

176176

بر زمین سبزه‌ای به رنگ حریر

لخلخه کرده از گلاب و عبیر

177177

من بر آن مرغ صد دعا کردم

پایش از دست خود رها کردم

178178

اوفتادم چو برق با دل گرم

بر گلی نازک و گیاهی نرم

179179

ساعتی نیک ماندم افتاده

دل به اندیشه‌های بد داده

180180

چون از آن ماندگی برآسودم

شکر کردم که بهترک بودم

181181

باز کردم نظر به عادت خویش

دیدم آن جایگاه را پس و پیش

182182

روضه‌ای دیدم آسمان زَمی‌اش

نارسیده غبار آدمی‌اش

183183

صدهزاران گل شکفته درو

سبزه بیدار و آب خفته درو

184184

هر گلی گونه گونه از رنگی

بوی هر گلی رسیده فرسنگی

185185

زلف سنبل به حلقه‌های کمند

کرده جعد قرنفلش را بند

186186

لب گل را به گاز برده سمن

ارغوان را زبان بریده چمن

187187

گرد کافور و خاک عنبر بود

ریگ زر‌، سنگلاخ گوهر بود

188188

چشمه‌هایی روان بسان گلاب

در میانش عقیق و در خوشاب

189189

چشمه‌ای کاین حصار پیروزه

کرده زو آب و رنگ دریوزه

190190

ماهیان در میان چشمه آب

چون درم‌های سیم در سیماب

191191

کوهی از گِرد او زمرد رنگ

بیشه کوه سرو و شاخ و خدنگ

192192

همه یاقوت‌ِ سرخ بُد سنگش

سرخ گشته خدنگش از رنگش

193193

صندل و عود هر سویی بر پای

باد ازو عود سوز و صندل سای

194194

حور سر در سرشتش آورده

سرگزیت از بهشتش آورده

195195

ارم آرام ِ دل نهادش نام

خوانده مینوش چرخ مینو فام

196196

من که دریافتم چنین جایی

شاد گشتم چو گنج پیمایی

197197

از نکویی در او عجب ماندم

بر وی الحمدللهی خواندم

198198

گِرد بر گشتم از نشیب و فراز

دیدم آن روضه‌های دیده نواز

199199

میوه‌های لذیذ می‌خوردم

شکر نعمت پدید می‌کردم

200200

عاقبت رخت بستم از شادی

زیر سروی چو سرو آزادی

201201

تا شب آنجایگه قرارم بود

نشدم گر هزار کارم بود

202202

اندکی خوردم اندکی خفتم

در همه حال شکر می‌گفتم

203203

چون شب آرایشی دگرگون ساخت

کحلی اندوخت قرمزی انداخت

204204

بر سر کوه مهر تافته تافت

زُهره صبح چون شکوفه شکافت

205205

بادی آمد ز ره فشاند غبار

بادی آسوده‌تر ز باد بهار

206206

ابری آمد چو ابر نیسانی

کرد بر سبزه‌ها در افشانی

207207

راه چون رُفته گشت و نم‌زده شد

همه راه از بتان چو بت‌کده شد

208208

دیدم از دور صدهزاران حور

کز من آرام و صابری شد دور

209209

یک جهان پر نگار نورانی

روح‌پرور چو راح ریحانی

210210

هر نگاری بسان تازه بهار

همه در دست‌ها گرفته نگار

211211

لب لعلی چو لاله در بستان

لعل‌شان خون‌بهای خوزستان

212212

دست و ساعد پر از علاقه زر

گردن و گوش پر ز لؤلؤ تر

213213

شمع‌هایی به‌دست‌، شاهانه

خالی از دود و گاز و پروانه

214214

آمدند از کشی و رعنایی

با هزاران هزار زیبایی

215215

بر سر آن بتان حور سرشت

فرش و تختی چو فرش و تخت بهشت

216216

فرش انداختند و تخت زدند

راه صبرم زدند و سخت زدند

217217

چون زمانی بر این گذشت نه دیر

گفتی آمد مه از سپهر به زیر

218218

آفتابی پدید گشت از دور

که‌آسمان ناپدید گشت از نور

219219

گرد بر گرد او چو حور و پری

صدهزاران ستاره سحری

220220

سرو بود او‌، کنیزکان چمنش

او گل سرخ و آن بتان سمنش

221221

هر شکر پاره شمعی اندر دست

شکر و شمع خوش بوَد پیوست

222222

پر سهی‌سرو گشت باغ همه

شب‌چراغان با چراغ همه

223223

آمد آن بانوی همایون‌بخت

چون عروسان نشست بر سر تخت

224224

عالم آسوده یکسر از چپ و راست

چون نشست او‌، قیامتی برخاست

225225

پس به‌یک لحظه چون نشست به جای

برقع از رخ گشود و موزه ز پای

226226

شاهی آمد برون ز طارم خویش

لشگر روم و زنگش از پس و پیش

227227

رومی و زنگی‌ش چو صبح دو رنگ

رَزمه‌، روم داد و بَزمه زنگ

228228

تنگ‌چشمی ز تنگ‌چشمی دور

همه سروی ز خاک و او از نور

229229

بود لختی چو گُل سر‌افکنده

به جهان آتش در افکنده

230230

چون زمانی گذشت سر برداشت

گفت با محرمی که دربر داشت

231231

که ز نامحرمان خاک‌پرست

می‌نماید که شخصی اینجا هست

232232

خیز و بر گرد گرد این پرگار

هرکه پیش آیدت به پیش من آر

233233

آن پری‌زاده در زمان برخاست

چون پری می‌پرید از چپ و راست

234234

چون مرا دید ماند از آن بشگفت

دستگیرانه دست من بگرفت

235235

گفت برخیز تا رویم چو دود

بانوی بانوان چنین فرمود

236236

من بدان گفته هیچ نفزودم

که‌آرزومند آن سخن بودم

237237

پر گرفتم چو زاغ با طاووس

آمدم تا به جلوه‌گاه عروس

238238

پیش رفتم ز روی چالاکی

خاک بوسیدمش من خاکی

239239

خواستم تا به پای بنشینم

در صف زیر جای بگزینم

240240

گفت برخیز جای جای تو نیست

پایهٔ بندگی سزای تو نیست

241241

پیش چون من حریف مهمان‌دوست

جای مهمان ز مغز به که ز پوست

242242

خاصه خوبی و آشنا نظری

دست‌پرورد رایض هنری

243243

بر سریر آی و پیش من بنشین

سازگار است ماه با پروین

244244

گفتم ای بانوی فریشته‌خو‌ی

با چو من بنده این حدیث مگوی

245245

تخت بلقیس جای دیوان نیست

مرد آن تخت جز سلیمان نیست

246246

من که دیوی شدم بیابانی

چون کنم دعوی سلیمانی‌؟

247247

گفت نارد بها بهانه مگیر

با فسون خوانده‌ای فسانه مگیر

248248

همه‌جای آن‌ِ تست و حکم تراست

لیک با من نشست باید و خاست

249249

تا شوی آگه ز نهانی من

بهره یابی ز مهربانی من

250250

گفتمش همسر تو سایه تست

تاج من خاک‌ِ تخت‌پایهٔ تست

251251

گفت سوگندها به جان و سرم

که برآیی یکی زمان به برم

252252

میهمان منی تو ای سره مرد

میهمان را عزیز باید کرد

253253

چون به جز بندگی ندیدم رای

ایستادم چو بندگان بر پای

254254

خادمی دست من گرفت به ناز

بر سریرم نشاند و آمد باز

255255

چون نشستم بر آن سریر بلند

ماه دیدم گرفتمش به کمند

256256

با من آن مَه به خوش‌زبانی‌ها

کرد بسیار مهربانی‌ها

257257

پس بفرمود کاورند به پیش

خوان و خوردی ز شرح دادن بیش

258258

خوان نهادند خازنان بهشت

خوردهایی همه عبیر سرشت

259259

خوان ز پیروزه‌، کاسه از یاقوت

دیده را زو نصیب و جان را قوت

260260

هرچه اندیشه در گمان آورد

مطبخی رفت و در میان آورد

261261

چون فراغت رسیدمان از خورد

از غذاهای گرم و شربت سرد

262262

مطرب آمد‌، روانه شد ساقی

شد طرب را بهانه در باقی

263263

هر نسفته‌دُری دری می‌سفت

هر ترانه ترانه‌ای می‌گفت

264264

رقص میدان گشاد و دایره بست

پَر در آمد به پای و پویه به‌دست

265265

شمع را ساختند بر سر جای

و ایستادند همچو شمع به پای

266266

چون ز پا کوفتن برآسودند

دستبردی به باده بنمودند

267267

شد به دادن شتاب ساقی گرم

برگرفت از میان وقایه شرم

268268

من به نیروی عشق و عذر شراب

کردم آنها که رطلیان خراب

269269

وان شکر لب ز روی دمسازی

باز گفتی نکرد از آن بازی

270270

چونکه دیدم به مهر خود رایش

اوفتادم چو زلف در پایش

271271

بوسه بر پای یار خویش زدم

تا ‌«مکن‌» بیش گفت‌، بیش زدم

272272

مرغ امید بر نشست به شاخ

گشت میدان گفتگوی فراخ

273273

عشق می‌باختم به بوس و به می

به دلی و هزار جان با وی

274274

گفتمش دلپسند‌! کام تو چیست‌؟

نامداریت هست‌، نام تو چیست‌؟

275275

گفت من ترک نازنین اندام

نازنین ترک‌تاز دارم نام

276276

گفتم از همدمی و هم کیشی

نام‌ها را به هم بوَد خویشی

277277

ترکتاز است نامت این عجب است

ترکتازی مرا همین لقب است

278278

خیز تا ترک‌وار در تازیم

هندوان را در آتش اندازیم

279279

قوت جان از می مغانه کنیم

نقل و می نوش عاشقانه کنیم

280280

چون می تلخ و نقل شیرین هست

نقل بر خوان نهیم و می بر دست

281281

یافتم در کرشمه دستوری

کز میان دور گردد آن دوری

282282

غمزه می‌گفت وقت بازی تست

هان که دولت به کار‌سازی تست

283283

خنده می‌داد دل که وقت خوش‌ست

بوسه بستان که یار ناز‌کش‌ست

284284

چونکه بر گنج‌ِ بوسه بارم داد

من یکی خواستم‌، هزارم داد

285285

گرم گشتم چنانکه گردد مست

یار در دست و رفته کار از دست

286286

خونم اندر جگر به جوش آمد

ماه را بانگ خون به گوش آمد

287287

گفت امشب به بوسه قانع باش

بیش از این رنگ آسمان متراش

288288

هرچه زین بگذرد روا نبود

دوست آن به که بی‌وفا نبود

289289

تا بود در تو ساکنی بر جای

زلف کش گاز گیر و بوسه ربای

290290

چون بدانجا رسی که نتوانی

کز طبیعت عنان بگردانی

291291

زین کنیزان که هر یکی ماهی‌ست

شب‌ِ عشاق را سحرگاهی‌ست

292292

آنکه در چشم خوب‌تر یابی

و‌آرزو را در او نظر یابی

293293

حکم کن کز خودش کنم خالی

زیر حکم تو آورم حالی

294294

تا به مولایی‌ات کمر بندد

به شبستان خاص پیوندند

295295

کندت دلبری و دلداری

هم عروسی و هم پرستاری

296296

آتشت را ز جوش بنشاند

آبی از بهر جوی ما ماند

297297

گر دگر شب عروس نو خواهی

دهمت بر مراد خود شاهی

298298

هر شبت زین یکی گهر بخشم

گر دگر بایدت‌، دگر بخشم

299299

این سخن گفت و چون ازین پرداخت

مشفقی کرد و مهربانی ساخت

300300

در کنیزان خود نهانی دید

آنکه در خورد مهربانی دید

301301

پیش خواند و به من سپرد به‌ناز

گفت برخیز و هرچه خواهی ساز

302302

ماه بخشیده دست من بگرفت

من در آن ماه‌روی مانده شگفت

303303

کز شگرفی و دلبری و کشی

بود یاری سزای نازکشی

304304

او همی‌رفت و من به دنبالش

بندهٔ زلف و هندوی خالش

305305

تا رسیدم به بارگاهی چست

در نشد تا مرا نبرد نخست

306306

چون در آن قصر تنگ بار شدیم

چون بم و زیر سازگار شدیم

307307

دیدم افکنده بر بساط بلند

خواب‌گاهی ز پرنیان و پرند

308308

شمع‌های بساط بزم افروز

همه یاقوت ساز و عنبر سوز

309309

سر به بالین بستر آوردیم

هردو برها به بر در آوردیم

310310

یافتم خرمنی چو گل در بید

نازک و نرم و گرم و سرخ و سپید

311311

صدفی مهر بسته بر سر او

مهر بر داشتم ز گوهر او

312312

بود تا گاه روز در بر من

پر ز کافور و مشک بستر من

313313

گاه روز او چو بخت من برخاست

ساز گرمابه کرد یک یک راست

314314

غسل‌گاهم به آبدانی کرد

که‌ز گهر‌ِ سرخ بود و از زر زرد

315315

خویشتن را به آب گل شستم

در کلاه و کمر چو گل رستم

316316

آمدم زان نشاط‌گاه برون

بود یک‌یک ستاره بر گردون

317317

در خزیدم به گوشه‌ای خالی

فرض ایزد گزاردم حالی

318318

آن عروسان و لعبتان سرای

همه رفتند و کس نماند به جای

319319

من بر آن سبزه مانده چون گل زرد

بر لب مرغزار و چشمه سرد

320320

سر نهادم خمار می در سر

بر گل خشک با گلاله تر

321321

خفتم از وقت صبح تا گه شام

بخت بیدار و خواجه خفته به کام

322322

آهوی شب چو گشت نافه‌گشا‌ی

صدفی شد سپهر غالیه‌سای

323323

سر برآوردم از عماری خواب

بنشستم چو سبزه بر لب آب

324324

آمد آن ابر و باد چون شب دوش

این درافشان و آن عبیرفروش

325325

باد می‌رُفت و ابر می‌افشاند

این سمن کاشت و آن بنفشه نشاند

326326

چون شد آن مرغزار عنبر بوی

آب گل سر نهاد جوی به جوی

327327

لعبتان آمدند عشرت‌ساز

آسمان بازگشت لعبت‌باز

328328

تختی از تخته زر آوردند

تخت‌پوشی ز گوهر آوردند

329329

چون شد انگیخته سریر بلند

بسته شد بر سرش بساط پرند

330330

بزمی آراستند سلطانی

زیور بزم جمله نورانی

331331

شور و آشوبی از جهان برخاست

آمدند آن جماعت از چپ و راست

332332

در میان آن عروس یغمایی

برده از عاشقان شکیبایی

333333

بر سر تخت شد قرار گرفت

تخت ازو رنگ نوبهار گرفت

334334

باز فرمود تا مرا جستند

نامم از لوح غایبان شستند

335335

رفتم و بر سریر خواندندم

هم به آیین خود نشاندندم

336336

هم به ترتیب و ساز روز دگر

خوان نهادند و خوردها بر سر

337337

هر ابایی که در خورَد به بساط

وآورَد در خورنده رنگ نشاط

338338

ساختند آنچنان که باید ساخت

چونکه هرکس از آن خورش پرداخت

339339

مِی نهادند و چنگ ساخته شد

از زدن رودها نواخته شد

340340

نوش ساقی و جام نوشگوار

گرم‌تر کرد عشق را بازار

341341

در سر آمد نشاط سرمستی

عشق با باده کرد همدستی

342342

ترک من رحمت آشکارا کرد

هندوی خویش را مدارا کرد

343343

رغبت افزود در نواختنم

مهربان شد به کار ساختنم

344344

کرد شکلی به غمزه با یاران

تا شدند از برش پرستاران

345345

خلوتی آنچنان و یاری نغز

تابم از دل در اوفتاد به مغز

346346

دست بردم چو زلف در کمرش

درکشیدم چو عاشقان به برش

347347

گفت هان وقت بی‌قراری نیست

شب‌، شب‌ِ زینهار‌خواری نیست

348348

گر قناعت کنی به شکر و قند

گاز می‌گیر و بوسه در می‌بند

349349

به قناعت کسی که شاد بوَد

تا بوَد محتشم‌نهاد بوَد

350350

وانکه با آرزو کند خویشی

اوفتد عاقبت به درویشی

351351

گفتمش چاره کن ز بهر خدای

کابم از سر گذشت و خار از پای

352352

هست زنجیر‌، زلف‌‌ ِ چون قیرت

من ز دیوانگان زنجیرت

353353

در به زنجیر کن ترا گفتم

تا چو زنجیریان نیاشفتم

354354

شب به آخر رسید و صبح دمید

سخن ما به آخری نرسید

355355

گر کشی جانم از تو نیست دریغ

اینک اینک سر آنک آنک تیغ

356356

این همه سر کشیدن از پی چیست

گل نخندید تا هوا نگریست

357357

جوی آبی و آب جویت من

خاکی و آب دست شویت من

358358

تشنه‌ای را که او گلوده تست

آب در ده که آب در ده تست

359359

ندهی آب من بقای تو باد

آب من نیز خاک پای تو باد

360360

خاکیی را بگیر کابی برد

آب‌جویی در آب‌جویی مرد

361361

قطره‌ای را به تشنگی مگداز

تشنه‌ای را به قطره‌ای بنواز

362362

رطبی در فتاده گیر به شیر

سوزنی رفته در میان حریر

363363

گر جز اینست کار تا خیزم

خاک در چشم آرزو ریزم

364364

مرغی انگاشتم نشست و پرید

نه خر افتاده شد نه خیک درید

365365

پاسخم داد کامشبی خوش باش

نعل شبدیز گو در آتش باش

366366

گر شبی زین خیال گردی دور

یابی از شمع جاودانی نور

367367

چشمه‌ای را به قطره‌ای مفروش

کاین همه نیش دارد آن همه نوش

368368

در یک آرزو به خود در بند

همه ساله به خرمی می‌خند

369369

بوسه میگیر و زلف و می‌انداز

نرد رو با کنیزکان می‌باز

370370

باغ داری به ترک باغ مگوی

مرغ با تست شیر مرغ مجوی

371371

کام دل هست و کامرانی هست

در خیانت‌گری چه آری دست‌؟

372372

امشبی با شکیب ساز و مکوش

دل بنه بر وظیفه شب دوش

373373

من ازین پایه چون به زیر آیم

هم به دست آیم ارچه دیر آیم

374374

ماهی از حوضه ار به‌شست آری

ماه را دیرتر به دست آری

375375

چون گران دیدمش در آن بازی

کردم آهستگی و دمسازی

376376

دل نهادم به بوسه چو شکر

روزه بستم به روزهای دگر

377377

از سر عشوه باده می‌خوردم

بر سر تابه صبر می‌کردم

378378

باز تب کرده را در آمد تاب

رغبتم تازه شد به بوس و شراب

379379

چون دگرباره ترک دلکش من

در جگر دید جوش آتش من

380380

کرد از آن لعبتان یکی را ساز

کاید و آتشم نشاند باز

381381

یاری الحق چنانکه دل خواهد

دل همه چیز معتدل خواهد

382382

خوشدل آن شد که باشدش یاری

گر بود کاچکی چنان باری

383383

رفتم آن شب چنانکه عادت بود

وان شب کام دل زیادت بود

384384

تا گه روز قند می‌خوردم

با پری دست بند می‌کردم

385385

روز چون جامه کرد گازر شوی

رنگرزوار شب شکست سبوی

386386

آن همه رنگهای دیده فریب

دور گشت از بساط زینت و زیب

387387

در تمنا که چون شب آید باز

می‌خورم با بتان چین و طراز

388388

زلف ترکی برآورم به کمر

دلنوازی درافکنم به جگر

389389

گه خورم با شکر لبی جامی

گه بر آرم ز گلرخی کامی

390390

چون شب آمد غرض مهیا بود

مسندم بر تراز ثریا بود

391391

چندگاه این چنین برود و به می

هر شبم عیش بود پی در پی

392392

اول شب نظاره‌گاهم نور

وآخر شب هم آشیانم حور

393393

روز بودم به باغ و شب به بهشت

خاک مشگین و خانه زرین‌خشت

394394

بودم اقلیم خوشدلی را شاه

روز با آفتاب و شب با ماه

395395

هیچ کامی نه کان نبود مرا

بخت من بود کان نمود مرا

396396

چون در آن نعمتم نبود سپاس

حق نعمت زیاده شد ز قیاس

397397

ورق از حرف خرمی شستم

کز زیادت زیادتی جستم

398398

چون بسی شب رسید وعده ماه

شب جهان بر ستاره کرد سیاه

399399

عنبرین طره سرای سپهر

طره ماه درکشید به مهر

400400

ابر و بادی که آمدی زان پیش

تازه کردند تازه‌رویی خویش

401401

شورشی باز در جهان افتاد

بانگ زیور بر آسمان افتاد

402402

وآن کنیزان به رسم پیشینه

سیب در دست و نار در سینه

403403

آمدند آن سریر بنهادند

حلقه بستند و حلق بگشادند

404404

آمد آن ماه آفتاب نشان

در بر افکنده زلف مشک‌فشان

405405

شمعها پیش و پس به عادت خویش

پس رها کن که شمع باشد پیش

406406

با هزاران هزار زینت و ناز

بر سر بزمگاه خود شد باز

407407

مطربان پرده را نوا بستند

پرده‌داران به کار بنشستند

408408

ساقیان صرف ارغوانی رنگ

راست کردند بر ترنم چنگ

409409

شاه شکر لبان چنان فرمود

کاورید آن حریف ما را زود

410410

باز خوبان به ناز بردندم

به خداوند خود سپردندم

411411

چون مرا دید مهربان برخاست

کرد بر دست راست جایم راست

412412

خدمتش کردم و نشستم شاد

آرزوی گذشته آمد یاد

413413

خوان نهادند باز بر ترتیب

بیش از اندازه خوردهای غریب

414414

چون ز خوان‌ریزه خورده شد روزی

می در آمد به مجلس افروزی

415415

از کف ساقیان دریا کف

دُر‌فشان گشت کام‌های صدف

416416

من دگرباره گشته واله و مست

زلف او چون رسن گرفته به‌دست

417417

باز دیوانم از رسن رستند

من دیوانه را رسن بستند

418418

عنکبوتی شدم ز طنازی

وان شب آموختم رسن‌بازی

419419

شیفتم چون خری که جو بیند

یا چو صرعی که ماه نو بیند

420420

لرز لرزان چو دزد گنج‌پرست

در کمرگاه او کشیدم دست

421421

دست بر سیم ساده میسودم

سخت می‌گشت و سست می‌بودم

422422

چون چنان دید ماه زیبا چهر

دست بر دست من نهاد به مهر

423423

بوسه زد دستم آن ستیره‌حور

تا ز گنجینه دست کردم دور

424424

گفت بر گنج بسته دست میاز

کز غرض کوته‌ست دست دراز

425425

مُهر برداشتن ز کان نتوان

کان به‌مُهر است چون توان نتوان

426426

صبر کن که‌آن توست خرما‌بُن

تا به خرما رسی‌، شتاب مکن

427427

باده می‌خور که خود کباب رسد

ماه می‌بین که آفتاب رسد

428428

گفتم ای آفتاب گلشن من

چشمه نور و چشم روشن من

429429

صبح رویت دمیده چون گل باغ

چون نمیرم برابرت چو چراغ‌؟

430430

می‌نمایی به تشنه آب شکر

گویی آنگه که ‌«لب بدوز و مخور‌»

431431

چون درآمد رُخت به جلوه‌گری

عقل دیوانه شد‌، که دید پری

432432

نعلک گوش را چو کردی ساز

نعل در آتشم فکندی باز

433433

با شبیخون ماه چون کوشم

آفتابی به ذره چون پوشم

434434

دست چون دارمت که در دستی

اندهی نیستم چو تو هستی

435435

از زمینی تو من هم از زمی‌ام

گر تو هستی پری‌، من آدمی‌ام

436436

لب به دندان گَزیدنم تا چند‌؟

وآب‌ِ دندان مزیدنم تا چند‌؟

437437

چاره‌ای کن که غم رسیده کسم

تا یک امشب به کام دل برسم

438438

بس که جانم به لب رسیده ز درد

بوسهٔ گرم ده‌، مده دم ِ سرد

439439

بختم از یاری‌ِ تو کار کند

یاری بخت بخت‌ِ یار کند

440440

گویی انده مخور که یار توام

کار خود کن که من به کار توام

441441

کار ازین صعب‌تر‌، که بار افتاد‌؟

وارهان وارهان که کار افتاد

442442

گرچه آهو سرینی ای دلبند

خواب خرگوش دادنم تا چند‌؟

443443

ترسم این پیر گرگ روبه‌باز

گرگی و روبهی کند آغاز

444444

شیر گیرانه سوی من تازد

چون پلنگی به زیرم اندازد

445445

آرزوهاست با تو بگذارم

کارزوی خود از تو بردارم

446446

گر در‌ِ آرزو‌َم در‌بندی

میرم امشب در آرزومندی

447447

ناز می‌کش که ناز مهمانان

تاجداران کشند و سلطانان

448448

چون شکیبم نماند دیگر‌بار

گفت چونین کنم‌، تو دست بدار

449449

ناز تو گر به جان بوَد‌، بکشم

گر تو از خلخی‌، من از حبشم

450450

چه محل پیش چون تو مهمانی‌؟

پیشکش کردن این چنین خوانی‌؟

451451

لیکن این آرزو که می‌گویی

دیریابی و زود می‌جویی

452452

گر بر‌آید بهشتی از خاری

آید از چون منی چنین کاری

453453

وگر از بید بوی عود آید

از من این‌کار در وجود آید

454454

بستان هرچه از منت کام است

جز یکی آرزو که آن خام است

455455

رخ ترا‌، لب ترا و سینه ترا

جز دُرّی‌، آن دگر خزینه ترا

456456

گر چنین کرده‌ای شبت بیش است

این چنین شب هزار در پیش است

457457

چون شدی گرم‌دل ز بادهٔ خام

ساقی‌یی بخشمت چو ماه تمام

458458

تا ازو کام خویش برداری

دامن من ز دست بگذاری

459459

چون فریب زبان او دیدم

گوش کردم ولیک نشنیدم

460460

چند کوشیدم از سکونت و شرم

آهنم تیز بود و آتش گرم

461461

بختم از دور گفت کای نادان

(لیس قریه وراء عبادان)

462462

من‌ِ خام از زیادت‌اندیشی

به کمی اوفتادم از بیشی

463463

گفتم ای سخت‌کرده کار مرا

برده یکبارگی قرار مرا

464464

صدهزار آدمی در این غم مرد

که سوی گنج راه داند برد

465465

من که پایم فروشده‌ست به گنج

دست چون دارم‌، ارچه بینم رنج

466466

نیست ممکن که تا دمی دارم

سر زلف ز دست بگذارم

467467

یا بر این تخت شمع من بفروز

یا چو تختم به چارمیخ بدوز

468468

یا بر این نطع رقص‌کن برخیز

یا دگر نطع خواه و خونم ریز

469469

دل و جانی و هوش و بینایی

از تو چون باشدم شکیبایی‌؟

470470

غرضی کز تو دلستان یابم

رایگان‌ست اگربه جان یابم

471471

کیست کاو گنج رایگان نخرد‌؟

و‌آرزو‌یی چنین‌، به جان نخرد‌؟

472472

شمع‌وار امشبی برافروزم

کز غمت چون چراغ می‌سوزم

473473

سوز تو زنده داردم چو چراغ

زنده با سوز و مرده هست به داغ

474474

آفتاب ار بگردد از سر سوز

تنگ روزی شود ز تنگی روز

475475

این نه کامست کز تو می‌جویم

خوابی از بهر خویش می‌گویم

476476

مغز من خفته شد درین چه شکیست

خفته و مرده بلکه هردو یکیست

477477

گرنه چشمم رخ ترا دیدی

این چنین خواب‌ها کجا دیدی‌؟

478478

گر بر آنی که خون من ریزی

تیز شو هان که خون کند تیزی

479479

وانگه از جوش خون و آتش مغز

حمله بردم بران شکوفه نغز

480480

در گنجینه را گرفتم زود

تا کنم لعل را عقیق آمود

481481

ز‌آرزو‌یی چنانکه بود نداشت

لابه‌ها کرد و هیچ سود نداشت

482482

در صبوری بدان نواله نوش

مهل می‌خواست من نکردم گوش

483483

خورد سوگند کاین خزینه توراست

امشب امید و کام دل فردا‌ست

484484

امشبی بر امید ‌ِگنج‌، بساز

شب فردا خزینه می‌پرداز

485485

صبر کردن شبی‌، محالی نیست

آخر امشب شبی‌ست‌، سالی نیست

486486

او همی‌گفت و من چو دشنه تیز

در کمر کرده دست‌، کور آویز

487487

خواهشی کو ز بهر خود می‌کرد

خارشم را یکی به صد می‌کرد

488488

تا بدانجا رسید کز چستی

دادم آن بند بسته را سستی

489489

چونکه دید او ستیزه‌کاری‌ِ من

ناشکیبی و بی‌قراری من

490490

گفت ‌‌«یک لحظه دیده را در بند

تا گشایم در ‌ِخزینهٔ قند

491491

چون گشادم‌، بر آنچه داری رای

در برم گیر و دیده را بگشای‌»

492492

من به شیرینی بهانه او

دیده بر بستم از خزانهٔ او

493493

چون یکی لحظه مهلتش دادم

گفت ‌‌«بگشای‌‌»‌، دیده بگشادم

494494

کردم آهنگ بر امید شکار

تا درآرم عروس را به کنار

495495

چونکه سوی عروس خود دیدم

خویشتن را در آن سبد دیدم

496496

هیچکس گرد من نه از زن و مرد

مونسم آه گرم و بادی سرد

497497

مانده چون سایه‌ای ز تابش نور

ترکتازی ز ترکتازی دور

498498

من درین وسوسه که زیر ستون

جنبشی زان سبد گشاد سکون

499499

آمد آن یار و زان رواق بلند

سبدم را رسن گشاد ز بند

500500

بخت چون از بهانه سیر آمد

سبدم زان ستون به زیر آمد

501501

آنکه از من کناره کرد و گریخت

در کنارم گرفت و عذر انگیخت

502502

گفت اگر گفتمی ترا صد سال

باورت نامدی حقیقت حال

503503

رفتی و دیدی آنچه بود نهفت

این چنین قصه با که شاید گفت

504504

من درین جوش گرم جوشیدم

وز تظلم سیاه پوشیدم

505505

گفتمش کای چو من ستمدیده

رای تو پیش من پسندیده

506506

من ستمدیده را به خاموشی

ناگزیر است ازین سیه‌پوشی

507507

رو پرند سیاه نزد من آر

رفت و آورد پیش من شب تار

508508

در سر افکندم آن پرند سیاه

هم در آن شب بسیچ کردم راه

509509

سوی شهر خود آمدم دلتنگ

بر خود افکنده از سیاهی رنگ

510510

من که شاه سیاه پوشانم

چون سیه‌ابر ازان خروشانم

511511

کز چنان پخته آرزوی به کام

دور گشتم به آرزو‌یی خام

512512

چون خداوند من ز راز نهفت

این حکایت به پیش من برگفت

513513

من که بودم درم‌خریدهٔ او

برگزیدم همان گزیدهٔ او

514514

با سکندر ز بهر آب حیات

رفتم اندر سیاهی ظلمات

515515

در سیاهی شکوه دارد ماه

چتر سلطان از آن کنند سیاه

516516

هیچ رنگی به از سیاهی نیست

داس ماهی چو پشت ماهی نیست

517517

از جوانی بوَد سیه‌مو‌یی

وز سیاهی بود جوان‌رو‌یی

518518

به سیاهی بصر جهان بیند

چرگنی بر سیاه ننشیند

519519

گر نه سیفور شب سیاه شدی

کی سزاوار مهد ماه شدی‌؟

520520

هفت رنگ‌ست زیر هفت اورنگ

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

521521

چون که بانوی هند با بهرام

باز پرداخت این فسانه تمام

522522

شه بر آن گفته آفرین‌ها گفت

در کنارش گرفت و شاد بخفت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

روزی از صبح فتح نورانی

آسمان بر گشاده پیشانی

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 25 - صفت بزم بهرام در زمستان و ساختن هفت گنبد

اگلی نظم

چو گریبان کوه و دامن دشت

از ترازوی صبح پر زر گشت

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 27 - نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور