صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 26 - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

بخش 26 - نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سیاه و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم اول

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

چونکه بهرام شد نشاط‌پرست

دیده در نقشِ هفت پیکر بست

2

روز شنبه ز دیر شمّاسی

خیمه زد در سواد عبّاسی

3

سوی گنبد‌سرای غالیه‌فام

پیش بانوی هند شد به سلام

4

تا شب آنجا نشاط و بازی کرد

عود سازی و عطرسازی کرد

5

چون برافشاند شب به سنت شاه

بر حریر سپید مشک‌ِ سیاه

6

شاه ازان نوبهار کشمیری

خواست بویی چو باد شبگیری

7

تا ز دُرج گهر گشاید قند

گویدش مادگانه لفظی چند

8

زان فسانه که لب پر آب کند

مست را آرزوی خواب کند

9

آهوی ترک‌چشم هندو زاد

نافهٔ مشک را گره بگشاد

10

گفت از اول که پنج نوبت شاه

باد بالای چار بالش ماه

11

تا جهان ممکن است جانش باد

همه سرها بر آستانش باد

12

هرچه خواهد که آورد در چنگ

دولتش را در آن مباد درنگ

13

چون دعا ختم کرد برد سجود

برگشاد از شکر‌گوار‌َش عود

14

گفت و از شرم در زمین می‌دید

آنچه زان کس نگفت و کس نشنید

15

که شنیدم به خردی از خویشان

خرده‌کاران و چابک‌اندیشان

16

که ز کدبانوان قصر بهشت

بود زاهد زنی لطیف‌سرشت

17

آمدی در سرای ما هر ماه

سر‌به‌سر کسوتش حریر سیاه

18

بازجستند کز چه ترس و چه بیم

در سوادی تو ای سبیکهٔ سیم‌؟

19

به که ما را به قصه یار شوی

وین سیه را سپید‌کار شوی

20

بازگویی ز نیک‌خواهی خویش

معنی آیت سیاهی خویش

21

زن چو از راستی ندید گزیر

گفت که‌احوال این سیاه حریر

22

چونکه ناگفته باز نگذارید

گویم ار زان‌که باورم دارید

23

من کنیز فلان ملک بودم

که ازو گرچه مُرد‌، خوشنودم

24

مَلِکی بود کامگار و بزرگ

ایمنی داده میش را با گرگ

25

رنج‌ها دیده باز کوشیده

وز تظلم سیاه پوشیده

26

فلک از طالع خروشانش

خوانده شاه سیاه‌پوشانش

27

داشت اول ز جنس پیرایه

سرخ و زردی عجب گرانمایه

28

چون گل‌ِ باغ بود مهمان‌دوست

خنده می‌زد چو سرخ گل در پوست

29

میهمان‌خانه‌ای مهیا داشت

که‌ز ثری روی در ثریا داشت

30

خوان نهاده بساط گسترده

خادمانی به لطف پرورده

31

هرکه آمد لگام گیر شدند

به خودش میهمان پذیر شدند

32

چون به ترتیب خوان نهادندش

در خور پایه نزل دادندش

33

شاه پرسید ازو حکایت خویش

هم ز غربت هم از ولایت خویش

34

آن مسافر هر‌آن شگفت که دید

شاه را قصه کرد و شاه شنید

35

همه عمرش بر‌آن قرار گذشت

تا نشد عمرش‌، از قرار نگشت

36

مدتی گشت ناپدید از ما

سر چو سیمرغ درکشید از ما

37

چون بر این قصه برگذشت بسی

زو چو عنقا نشان نداد کسی

38

ناگهان روزی از عنایت ِ بخت

آمد آن تاجدار بر سر تخت

39

از قبا و کلاه و پیرهنش

پای تا سر سیاه بود تنش

40

تا جهان داشت تیزهوشی کرد

بی‌مصیبت سیاه پوشی کرد

41

در سیاهی چو آب حیوان زیست

کس نگفتش که این سیاهی چیست

42

شبی از مشفقی و دلداری

کردم آن قبله را پرستاری

43

بر کنارم نهاد پای به مهر

گله می‌کرد از اختران سپهر

44

که‌آسمان بین چه ترکتازی کرد

با چو من خسروی‌، چه بازی کرد‌!

45

از سواد ارم برید مرا

در سواد قلم کشید مرا

46

کس نپرسید کان سواد کجاست

بر سر سیمت این سواد چراست

47

پاسخ شاه را سگالیدم

روی در پای شاه مالیدم

48

گفتم ای دستگیر غم‌خواران

بهترین همه جهان‌دار‌ان

49

بر زمین یارییی که‌را باشد‌؟

که‌آسمان را به تیشه بتراشد‌؟

50

باز پرسیدن حدیث نهفت

هم تو دانی و هم توانی گفت

51

صاحب من مرا چو محرم یافت

لعل را سفت و نافه را بشکافت

52

گفت چون من در این جهانداری

خو گرفتم به میهمانداری

53

از بد و نیک هرکه‌را دیدم

سرگذشتی که داشت پرسیدم

54

روزی آمد غریبی از سر راه

کفش و دستار و جامه هرسه سیاه

55

نزل او چون به شرط فرمودم

خواندم و حشمتش بیفزودم

56

گفتم ای من نخوانده نامه تو

سیه از بهر چیست جامه تو‌؟

57

گفت‌: بگذار‌، از این سخن بگذر

که ز سیمرغ کس نداد خبر

58

گفتمش بازگو‌، بهانه مگیر

خبرم ده ز قیروان و ز قیر

59

گفت باید که داری‌ام معذور

که‌آرزویی‌ست این ز گفتن دور

60

زین سیاهی خبر ندارد کس

مگر آن کاین سیاه دارد و بس

61

کردمش لابه‌های پنهانی

من عراقی و او خراسانی

62

با وی از هیچ لابه در نگرفت

پرده از روی کار بر نگرفت

63

چون ز حد رفت خواستاری من

شرمش آمد ز بی‌قرار‌ی من

64

گفت شهری‌ست در ولایت چین

شهری آراسته چو خلد برین

65

نام آن شهر شهر مدهوشان

تعزیت‌خانهٔ سیه‌پوشان

66

مردمانی همه به صورت ماه

همه چون ماه در پرند سیاه

67

هرکه زان شهر باده نوش‌کند

آن سوادش سیاه‌پوش کند

68

آنچه در سر‌نبشت آن سَلَب است

گرچه ناخوانده قصه‌ای عجب است

69

گر به خون گردنم بخواهی سفت

بیشتر زین سخن نخواهم گفت

70

این سخن گفت و رخت بر خر بست

آرزوی مرا در اندر بست

71

چون بر‌آن داستان غنود سرم

داستان‌گو‌ی دور شد ز برم

72

قصه‌گو رفت و قصه ناپیدا

بیم آن بُد که من شوم شیدا

73

چند ازین قصه جستجو کردم

بیدق از هر سویی فرو کردم

74

بیش از آن کرده بود فرزین بند

که بر آن قلعه بر شوم به کمند

75

دادم اندیشه را به صبر فریب

تا شکیبد‌، دلم نداد شکیب

76

چند پرسیدم آشکار و نهفت

این خبر کس چنانکه بود نگفت

77

عاقبت مملکت رها کردم

خویشی از خانه پادشا کردم

78

بردم از جامه و جواهر و گنج

آنچه ز اندیشه باز دارد رنج

79

نام آن شهر باز پرسیدم

رفتم وآنچه خواستم دیدم

80

شهری آراسته چو باغ ارم

هریک از مشک برکشیده علم

81

پیکر هریکی سپید چو شیر

همه در جامه سیاه چو قیر

82

در سرایی فرو نهادم رخت

بر نهادم ز جامه تخت به تخت

83

جستم احوال شهر تا یک سال

کس خبر وا نداد ازآن احوال

84

چون نظر ساختم ز هر بابی

دیدم آزاده مرد قصابی

85

خوب‌روی و لطیف و آهسته

از بد هر کسی زبان بسته

86

از نکویی و نیک‌رایی او

راه جستم به آشنایی او

87

چون به هم‌صحبتیش پیوستم

به کله‌داریش کمر بستم

88

دادمش نقدهای رو تازه

چیزهایی برون ز اندازه

89

روز تا روز قدرش افزودم

آهنی را به زر بر اندودم

90

کردمش صید خویش موی به موی

گه به دیبا و گه به دیبا روی

91

مرد قصاب از آن زرافشانی

صید من شد چو گاو قربانی

92

آنچنان کردمش به دادن گنج

کامد از بار آن خزانه به رنج

93

برد روزی مرا به خانهٔ خویش

کرد برگی ز رسم و عادت بیش

94

اولم خوان نهاد و خورد آورد

خدمتی خوب در نورد آورد

95

هرچه بایست بود بر خوانش

به جز از آرزوی مهمانش

96

چون ز هرگونه خوردها خوردیم

سخن از هر دری فرو کردیم

97

میزبان چون ز کارِ خوان پرداخت

بیش از اندازه پیشکش‌ها ساخت

98

وانچه من دادمش به‌هم پیوست

پیشم آورد و عذر‌خواه نشست

99

گفت چندین نورد گوهر و گنج

بر نسنجیده هیچ گوهر‌سنج

100

من که قانع شدم به اندک سود

این همه دادنم ز بهر چه بود‌؟

101

چیست پاداش این خداوندی‌؟

حکم کن تا کنم کمربندی

102

جان یکی دارم ار هزار بوَد

هم در این کفه کم‌عیار بود

103

گفتم ای خواجه این غلامی چیست‌؟

پخته‌تر پیشم آی خامی چیست‌؟

104

در ترازوی مرد با فرهنگ

این محقر چه وزن دارد و سنگ‌؟

105

به غلامان دست پروردم

به کرشمه اشارتی کردم

106

تا دویدند و از خزانهٔ خاص

آوریدند نقدهای خلاص

107

زان گرانمایه نقدهای درست

بیش از آن دادمش که بود نخست

108

مرد که‌‌آگه نبد ز نازش من

در خجالت شد از نوازش من

109

گفت من خود ز وام‌دار‌ی‌ِ تو

نرسیدم به حق‌گزاری تو

110

دادی‌ام نعمتی دگرباره

جای شرم است‌، چون کنم چاره‌؟

111

دادهٔ تو نه زان نهادم پیش

تا رجوع افتدت به دادهٔ خویش

112

زان نهادم که این چنین گنجی

نبُوَد بی جزا و پارنجی

113

چون تو بر گنج گنج افزودی

من خجل گشتم ار تو خشنودی

114

حاجتی گر به بنده هست‌، بیار

ور نه اینها که داده‌ای بر دار

115

چون قوی‌دل شدم به یاری او

گشتم آگه ز دوستداری او

116

باز گفتم بدو حکایت خویش

قصهٔ شاهی و ولایت خویش

117

کز چه معنی بدین طرف راندم

دست بر پادشاهی افشاندم

118

تا بدانم که هر که زین شهر‌ند

چه سبب کز نشاط بی‌بهرند‌؟

119

بی‌مصیبت به غم چرا کوشند‌؟

جامه‌های سیه چرا پوشند‌؟

120

مرد قصاب کاین سخن بشنید

گوسپندی شد و ز گرگ رمید

121

ساعتی ماند چون رمیده‌دلان

دیده بر هم نهاده چون خجلان

122

گفت پرسیدی آنچه نیست صواب

دهمت آنچنانکه هست جواب

123

شب چو عنبر فشاند بر کافور

گشت مردم ز راه مردم دور

124

گفت وقت است کانچه می‌خواهی

بینی و یابی از وی آگاهی

125

خیز تا بر تو راز بگشایم

صورت نانموده بنمایم

126

این سخن گفت و شد ز خانه برون

شد مرا سوی راه راهنمون

127

او همی‌شد من غریب از پس

وز خلایق نبود با ما کس

128

چون پری ز آدمی بُرید مرا

سوی ویرانه‌ای کشید مرا

129

چون در آن منزل خراب شدیم

چون پری هردو در نقاب شدیم

130

سبدی بود در رسن بسته

رفت و آورد پیشم آهسته

131

بسته کرده رسن در آن پرگار

اژدهایی به گرد سله مار

132

گفت یک دم درین سبد بنشین

جلوه‌ای کن بر آسمان و زمین

133

تا بدانی که هرکه خاموش‌ست

از چه معنی چنین سیه‌پوش‌ست

134

آنچه پوشیده شد ز نیک و بدت

ننماید مگر که این سبدت

135

چون دمی دیدم از خلل خالی

در نشستم در آن سبد حالی

136

چون تنم در سبد نوا بگرفت

سبدم مرغ شد هوا بگرفت

137

به طلسمی که بود چنبر ساز

برکشیدم به چرخ چنبر باز

138

آن رسن‌کش به لیمیا سازی

من بیچاره در رسن‌بازی

139

شمع‌وار‌م رسن به گردن چست

رسنم سخت بود و گردن سست

140

چون اسیری ز بخت خود مهجور

رسن از گردنم نمی‌شد دور

141

من شدم بر خره به گردن خرد

خر‌ِ بختم شد و رسن را برد

142

گرچه بود از رسن بتاب تنم

رشته جان نشد جز آن رسنم

143

بود میلی برآوریده به ماه

که ز بر دیدنش فتاد کلاه

144

چون رسید آن سبد به میل بلند

رسنم را گره رسید به بند

145

کار‌ساز‌م شد و مرا بگذاشت

کردم افغان بسی و سود نداشت

146

زیر و بالا چو در جهان دیدم

خویشتن را بر آسمان دیدم

147

آسمان بر سرم فسون خوانده

من معلق چو آسمان مانده

148

زان سیاست که جان رسید به ناف

دیده در کار ماند زهره شکاف

149

سوی بالا دلم ندید دلیر

زَهرهٔ آن که‌را که بیند زیر‌؟!

150

دیده بر هم نهادم از سر‌ِ بیم

کرده خود را به عاجزی تسلیم

151

در پشیمانی از فسانه خویش

آرزومند خویش و خانه خویش

152

هیچ سودم نه زان پشیمانی

جز خدا ترسی و خدا خوانی

153

چون بر آمد بر این زمانی چند

بر سر آن کشیده میل بلند

154

مرغی آمد نشست چون کوهی

کامدم زو به دل در اندوهی

155

از بزرگی که بود سر‌‌تا‌پای

میل گفتی در اوفتاده ز جای

156

پر و بالی چو شاخه‌های درخت

پای‌ها بر مثال پایه تخت

157

چون ستونی کشیده منقاری

بیستونی و در میانْ غاری

158

هردَم آهنگ خارشی می‌کرد

خویشتن را گزارشی می‌کرد

159

هر پری را که گرد می‌انگیخت

نافه مشک بر زمین می‌ریخت

160

هر بن بال را که می‌خارید

صدفی ریخت پُر ز مروارید

161

او شده بر سرین من در خواب

من در او مانده چون غریق در آب

162

گفتم ار پای مرغ را گیرم

زیر پای آورَد چو نخجیرم

163

ور کنم صبر‌، جای پر خطر است

کافتم زیر و محنتم زبر است

164

بی‌وفایی ز ناجوانمردی

کرد با من دمی بدین سردی

165

چه غرض بودش از شکنجه من

کاین چنین خرد کرد پنجه من

166

مگر اسباب من ز راهش برد‌؟

به هلاکم بدین سبب بسپرد؟

167

به که در پای مرغ پیچم دست

زین خطر‌گه بدین توانم رست

168

چونکه هنگام بانگ مرغ رسید

مرغ و هر وحشی‌یی که بود رمید

169

دل آن مرغ نیز تاب گرفت

بال برهم زد و شتاب گرفت

170

دست بردم به اعتماد خدای

و آن قوی‌پای را گرفتم پای

171

مرغ پا گِرد کرد و بال گشاد

خاکی‌یی را بر اوج برد چو باد

172

ز اول صبح تا به نیمه روز

من سفر‌ساز و او مسافر‌سوز

173

چون به گرمی رسید تابش مهر

بر سر ما روانه گشت سپهر

174

مرغ با سایه هم نشستی کرد

اندک اندک نشاط‌ِ پستی کرد

175

تا بدانجای کز چنان جایی

تا زمین بود نیزه بالایی

176

بر زمین سبزه‌ای به رنگ حریر

لخلخه کرده از گلاب و عبیر

177

من بر آن مرغ صد دعا کردم

پایش از دست خود رها کردم

178

اوفتادم چو برق با دل گرم

بر گلی نازک و گیاهی نرم

179

ساعتی نیک ماندم افتاده

دل به اندیشه‌های بد داده

180

چون از آن ماندگی برآسودم

شکر کردم که بهترک بودم

181

باز کردم نظر به عادت خویش

دیدم آن جایگاه را پس و پیش

182

روضه‌ای دیدم آسمان زَمی‌اش

نارسیده غبار آدمی‌اش

183

صدهزاران گل شکفته درو

سبزه بیدار و آب خفته درو

184

هر گلی گونه گونه از رنگی

بوی هر گلی رسیده فرسنگی

185

زلف سنبل به حلقه‌های کمند

کرده جعد قرنفلش را بند

186

لب گل را به گاز برده سمن

ارغوان را زبان بریده چمن

187

گرد کافور و خاک عنبر بود

ریگ زر‌، سنگلاخ گوهر بود

188

چشمه‌هایی روان بسان گلاب

در میانش عقیق و در خوشاب

189

چشمه‌ای کاین حصار پیروزه

کرده زو آب و رنگ دریوزه

190

ماهیان در میان چشمه آب

چون درم‌های سیم در سیماب

191

کوهی از گِرد او زمرد رنگ

بیشه کوه سرو و شاخ و خدنگ

192

همه یاقوت‌ِ سرخ بُد سنگش

سرخ گشته خدنگش از رنگش

193

صندل و عود هر سویی بر پای

باد ازو عود سوز و صندل سای

194

حور سر در سرشتش آورده

سرگزیت از بهشتش آورده

195

ارم آرام ِ دل نهادش نام

خوانده مینوش چرخ مینو فام

196

من که دریافتم چنین جایی

شاد گشتم چو گنج پیمایی

197

از نکویی در او عجب ماندم

بر وی الحمدللهی خواندم

198

گِرد بر گشتم از نشیب و فراز

دیدم آن روضه‌های دیده نواز

199

میوه‌های لذیذ می‌خوردم

شکر نعمت پدید می‌کردم

200

عاقبت رخت بستم از شادی

زیر سروی چو سرو آزادی

201

تا شب آنجایگه قرارم بود

نشدم گر هزار کارم بود

202

اندکی خوردم اندکی خفتم

در همه حال شکر می‌گفتم

203

چون شب آرایشی دگرگون ساخت

کحلی اندوخت قرمزی انداخت

204

بر سر کوه مهر تافته تافت

زُهره صبح چون شکوفه شکافت

205

بادی آمد ز ره فشاند غبار

بادی آسوده‌تر ز باد بهار

206

ابری آمد چو ابر نیسانی

کرد بر سبزه‌ها در افشانی

207

راه چون رُفته گشت و نم‌زده شد

همه راه از بتان چو بت‌کده شد

208

دیدم از دور صدهزاران حور

کز من آرام و صابری شد دور

209

یک جهان پر نگار نورانی

روح‌پرور چو راح ریحانی

210

هر نگاری بسان تازه بهار

همه در دست‌ها گرفته نگار

211

لب لعلی چو لاله در بستان

لعل‌شان خون‌بهای خوزستان

212

دست و ساعد پر از علاقه زر

گردن و گوش پر ز لؤلؤ تر

213

شمع‌هایی به‌دست‌، شاهانه

خالی از دود و گاز و پروانه

214

آمدند از کشی و رعنایی

با هزاران هزار زیبایی

215

بر سر آن بتان حور سرشت

فرش و تختی چو فرش و تخت بهشت

216

فرش انداختند و تخت زدند

راه صبرم زدند و سخت زدند

217

چون زمانی بر این گذشت نه دیر

گفتی آمد مه از سپهر به زیر

218

آفتابی پدید گشت از دور

که‌آسمان ناپدید گشت از نور

219

گرد بر گرد او چو حور و پری

صدهزاران ستاره سحری

220

سرو بود او‌، کنیزکان چمنش

او گل سرخ و آن بتان سمنش

221

هر شکر پاره شمعی اندر دست

شکر و شمع خوش بوَد پیوست

222

پر سهی‌سرو گشت باغ همه

شب‌چراغان با چراغ همه

223

آمد آن بانوی همایون‌بخت

چون عروسان نشست بر سر تخت

224

عالم آسوده یکسر از چپ و راست

چون نشست او‌، قیامتی برخاست

225

پس به‌یک لحظه چون نشست به جای

برقع از رخ گشود و موزه ز پای

226

شاهی آمد برون ز طارم خویش

لشگر روم و زنگش از پس و پیش

227

رومی و زنگی‌ش چو صبح دو رنگ

رَزمه‌، روم داد و بَزمه زنگ

228

تنگ‌چشمی ز تنگ‌چشمی دور

همه سروی ز خاک و او از نور

229

بود لختی چو گُل سر‌افکنده

به جهان آتش در افکنده

230

چون زمانی گذشت سر برداشت

گفت با محرمی که دربر داشت

231

که ز نامحرمان خاک‌پرست

می‌نماید که شخصی اینجا هست

232

خیز و بر گرد گرد این پرگار

هرکه پیش آیدت به پیش من آر

233

آن پری‌زاده در زمان برخاست

چون پری می‌پرید از چپ و راست

234

چون مرا دید ماند از آن بشگفت

دستگیرانه دست من بگرفت

235

گفت برخیز تا رویم چو دود

بانوی بانوان چنین فرمود

236

من بدان گفته هیچ نفزودم

که‌آرزومند آن سخن بودم

237

پر گرفتم چو زاغ با طاووس

آمدم تا به جلوه‌گاه عروس

238

پیش رفتم ز روی چالاکی

خاک بوسیدمش من خاکی

239

خواستم تا به پای بنشینم

در صف زیر جای بگزینم

240

گفت برخیز جای جای تو نیست

پایهٔ بندگی سزای تو نیست

241

پیش چون من حریف مهمان‌دوست

جای مهمان ز مغز به که ز پوست

242

خاصه خوبی و آشنا نظری

دست‌پرورد رایض هنری

243

بر سریر آی و پیش من بنشین

سازگار است ماه با پروین

244

گفتم ای بانوی فریشته‌خو‌ی

با چو من بنده این حدیث مگوی

245

تخت بلقیس جای دیوان نیست

مرد آن تخت جز سلیمان نیست

246

من که دیوی شدم بیابانی

چون کنم دعوی سلیمانی‌؟

247

گفت نارد بها بهانه مگیر

با فسون خوانده‌ای فسانه مگیر

248

همه‌جای آن‌ِ تست و حکم تراست

لیک با من نشست باید و خاست

249

تا شوی آگه ز نهانی من

بهره یابی ز مهربانی من

250

گفتمش همسر تو سایه تست

تاج من خاک‌ِ تخت‌پایهٔ تست

251

گفت سوگندها به جان و سرم

که برآیی یکی زمان به برم

252

میهمان منی تو ای سره مرد

میهمان را عزیز باید کرد

253

چون به جز بندگی ندیدم رای

ایستادم چو بندگان بر پای

254

خادمی دست من گرفت به ناز

بر سریرم نشاند و آمد باز

255

چون نشستم بر آن سریر بلند

ماه دیدم گرفتمش به کمند

256

با من آن مَه به خوش‌زبانی‌ها

کرد بسیار مهربانی‌ها

257

پس بفرمود کاورند به پیش

خوان و خوردی ز شرح دادن بیش

258

خوان نهادند خازنان بهشت

خوردهایی همه عبیر سرشت

259

خوان ز پیروزه‌، کاسه از یاقوت

دیده را زو نصیب و جان را قوت

260

هرچه اندیشه در گمان آورد

مطبخی رفت و در میان آورد

261

چون فراغت رسیدمان از خورد

از غذاهای گرم و شربت سرد

262

مطرب آمد‌، روانه شد ساقی

شد طرب را بهانه در باقی

263

هر نسفته‌دُری دری می‌سفت

هر ترانه ترانه‌ای می‌گفت

264

رقص میدان گشاد و دایره بست

پَر در آمد به پای و پویه به‌دست

265

شمع را ساختند بر سر جای

و ایستادند همچو شمع به پای

266

چون ز پا کوفتن برآسودند

دستبردی به باده بنمودند

267

شد به دادن شتاب ساقی گرم

برگرفت از میان وقایه شرم

268

من به نیروی عشق و عذر شراب

کردم آنها که رطلیان خراب

269

وان شکر لب ز روی دمسازی

باز گفتی نکرد از آن بازی

270

چونکه دیدم به مهر خود رایش

اوفتادم چو زلف در پایش

271

بوسه بر پای یار خویش زدم

تا ‌«مکن‌» بیش گفت‌، بیش زدم

272

مرغ امید بر نشست به شاخ

گشت میدان گفتگوی فراخ

273

عشق می‌باختم به بوس و به می

به دلی و هزار جان با وی

274

گفتمش دلپسند‌! کام تو چیست‌؟

نامداریت هست‌، نام تو چیست‌؟

275

گفت من ترک نازنین اندام

نازنین ترک‌تاز دارم نام

276

گفتم از همدمی و هم کیشی

نام‌ها را به هم بوَد خویشی

277

ترکتاز است نامت این عجب است

ترکتازی مرا همین لقب است

278

خیز تا ترک‌وار در تازیم

هندوان را در آتش اندازیم

279

قوت جان از می مغانه کنیم

نقل و می نوش عاشقانه کنیم

280

چون می تلخ و نقل شیرین هست

نقل بر خوان نهیم و می بر دست

281

یافتم در کرشمه دستوری

کز میان دور گردد آن دوری

282

غمزه می‌گفت وقت بازی تست

هان که دولت به کار‌سازی تست

283

خنده می‌داد دل که وقت خوش‌ست

بوسه بستان که یار ناز‌کش‌ست

284

چونکه بر گنج‌ِ بوسه بارم داد

من یکی خواستم‌، هزارم داد

285

گرم گشتم چنانکه گردد مست

یار در دست و رفته کار از دست

286

خونم اندر جگر به جوش آمد

ماه را بانگ خون به گوش آمد

287

گفت امشب به بوسه قانع باش

بیش از این رنگ آسمان متراش

288

هرچه زین بگذرد روا نبود

دوست آن به که بی‌وفا نبود

289

تا بود در تو ساکنی بر جای

زلف کش گاز گیر و بوسه ربای

290

چون بدانجا رسی که نتوانی

کز طبیعت عنان بگردانی

291

زین کنیزان که هر یکی ماهی‌ست

شب‌ِ عشاق را سحرگاهی‌ست

292

آنکه در چشم خوب‌تر یابی

و‌آرزو را در او نظر یابی

293

حکم کن کز خودش کنم خالی

زیر حکم تو آورم حالی

294

تا به مولایی‌ات کمر بندد

به شبستان خاص پیوندند

295

کندت دلبری و دلداری

هم عروسی و هم پرستاری

296

آتشت را ز جوش بنشاند

آبی از بهر جوی ما ماند

297

گر دگر شب عروس نو خواهی

دهمت بر مراد خود شاهی

298

هر شبت زین یکی گهر بخشم

گر دگر بایدت‌، دگر بخشم

299

این سخن گفت و چون ازین پرداخت

مشفقی کرد و مهربانی ساخت

300

در کنیزان خود نهانی دید

آنکه در خورد مهربانی دید

301

پیش خواند و به من سپرد به‌ناز

گفت برخیز و هرچه خواهی ساز

302

ماه بخشیده دست من بگرفت

من در آن ماه‌روی مانده شگفت

303

کز شگرفی و دلبری و کشی

بود یاری سزای نازکشی

304

او همی‌رفت و من به دنبالش

بندهٔ زلف و هندوی خالش

305

تا رسیدم به بارگاهی چست

در نشد تا مرا نبرد نخست

306

چون در آن قصر تنگ بار شدیم

چون بم و زیر سازگار شدیم

307

دیدم افکنده بر بساط بلند

خواب‌گاهی ز پرنیان و پرند

308

شمع‌های بساط بزم افروز

همه یاقوت ساز و عنبر سوز

309

سر به بالین بستر آوردیم

هردو برها به بر در آوردیم

310

یافتم خرمنی چو گل در بید

نازک و نرم و گرم و سرخ و سپید

311

صدفی مهر بسته بر سر او

مهر بر داشتم ز گوهر او

312

بود تا گاه روز در بر من

پر ز کافور و مشک بستر من

313

گاه روز او چو بخت من برخاست

ساز گرمابه کرد یک یک راست

314

غسل‌گاهم به آبدانی کرد

که‌ز گهر‌ِ سرخ بود و از زر زرد

315

خویشتن را به آب گل شستم

در کلاه و کمر چو گل رستم

316

آمدم زان نشاط‌گاه برون

بود یک‌یک ستاره بر گردون

317

در خزیدم به گوشه‌ای خالی

فرض ایزد گزاردم حالی

318

آن عروسان و لعبتان سرای

همه رفتند و کس نماند به جای

319

من بر آن سبزه مانده چون گل زرد

بر لب مرغزار و چشمه سرد

320

سر نهادم خمار می در سر

بر گل خشک با گلاله تر

321

خفتم از وقت صبح تا گه شام

بخت بیدار و خواجه خفته به کام

322

آهوی شب چو گشت نافه‌گشا‌ی

صدفی شد سپهر غالیه‌سای

323

سر برآوردم از عماری خواب

بنشستم چو سبزه بر لب آب

324

آمد آن ابر و باد چون شب دوش

این درافشان و آن عبیرفروش

325

باد می‌رُفت و ابر می‌افشاند

این سمن کاشت و آن بنفشه نشاند

326

چون شد آن مرغزار عنبر بوی

آب گل سر نهاد جوی به جوی

327

لعبتان آمدند عشرت‌ساز

آسمان بازگشت لعبت‌باز

328

تختی از تخته زر آوردند

تخت‌پوشی ز گوهر آوردند

329

چون شد انگیخته سریر بلند

بسته شد بر سرش بساط پرند

330

بزمی آراستند سلطانی

زیور بزم جمله نورانی

331

شور و آشوبی از جهان برخاست

آمدند آن جماعت از چپ و راست

332

در میان آن عروس یغمایی

برده از عاشقان شکیبایی

333

بر سر تخت شد قرار گرفت

تخت ازو رنگ نوبهار گرفت

334

باز فرمود تا مرا جستند

نامم از لوح غایبان شستند

335

رفتم و بر سریر خواندندم

هم به آیین خود نشاندندم

336

هم به ترتیب و ساز روز دگر

خوان نهادند و خوردها بر سر

337

هر ابایی که در خورَد به بساط

وآورَد در خورنده رنگ نشاط

338

ساختند آنچنان که باید ساخت

چونکه هرکس از آن خورش پرداخت

339

مِی نهادند و چنگ ساخته شد

از زدن رودها نواخته شد

340

نوش ساقی و جام نوشگوار

گرم‌تر کرد عشق را بازار

341

در سر آمد نشاط سرمستی

عشق با باده کرد همدستی

342

ترک من رحمت آشکارا کرد

هندوی خویش را مدارا کرد

343

رغبت افزود در نواختنم

مهربان شد به کار ساختنم

344

کرد شکلی به غمزه با یاران

تا شدند از برش پرستاران

345

خلوتی آنچنان و یاری نغز

تابم از دل در اوفتاد به مغز

346

دست بردم چو زلف در کمرش

درکشیدم چو عاشقان به برش

347

گفت هان وقت بی‌قراری نیست

شب‌، شب‌ِ زینهار‌خواری نیست

348

گر قناعت کنی به شکر و قند

گاز می‌گیر و بوسه در می‌بند

349

به قناعت کسی که شاد بوَد

تا بوَد محتشم‌نهاد بوَد

350

وانکه با آرزو کند خویشی

اوفتد عاقبت به درویشی

351

گفتمش چاره کن ز بهر خدای

کابم از سر گذشت و خار از پای

352

هست زنجیر‌، زلف‌‌ ِ چون قیرت

من ز دیوانگان زنجیرت

353

در به زنجیر کن ترا گفتم

تا چو زنجیریان نیاشفتم

354

شب به آخر رسید و صبح دمید

سخن ما به آخری نرسید

355

گر کشی جانم از تو نیست دریغ

اینک اینک سر آنک آنک تیغ

356

این همه سر کشیدن از پی چیست

گل نخندید تا هوا نگریست

357

جوی آبی و آب جویت من

خاکی و آب دست شویت من

358

تشنه‌ای را که او گلوده تست

آب در ده که آب در ده تست

359

ندهی آب من بقای تو باد

آب من نیز خاک پای تو باد

360

خاکیی را بگیر کابی برد

آب‌جویی در آب‌جویی مرد

361

قطره‌ای را به تشنگی مگداز

تشنه‌ای را به قطره‌ای بنواز

362

رطبی در فتاده گیر به شیر

سوزنی رفته در میان حریر

363

گر جز اینست کار تا خیزم

خاک در چشم آرزو ریزم

364

مرغی انگاشتم نشست و پرید

نه خر افتاده شد نه خیک درید

365

پاسخم داد کامشبی خوش باش

نعل شبدیز گو در آتش باش

366

گر شبی زین خیال گردی دور

یابی از شمع جاودانی نور

367

چشمه‌ای را به قطره‌ای مفروش

کاین همه نیش دارد آن همه نوش

368

در یک آرزو به خود در بند

همه ساله به خرمی می‌خند

369

بوسه میگیر و زلف و می‌انداز

نرد رو با کنیزکان می‌باز

370

باغ داری به ترک باغ مگوی

مرغ با تست شیر مرغ مجوی

371

کام دل هست و کامرانی هست

در خیانت‌گری چه آری دست‌؟

372

امشبی با شکیب ساز و مکوش

دل بنه بر وظیفه شب دوش

373

من ازین پایه چون به زیر آیم

هم به دست آیم ارچه دیر آیم

374

ماهی از حوضه ار به‌شست آری

ماه را دیرتر به دست آری

375

چون گران دیدمش در آن بازی

کردم آهستگی و دمسازی

376

دل نهادم به بوسه چو شکر

روزه بستم به روزهای دگر

377

از سر عشوه باده می‌خوردم

بر سر تابه صبر می‌کردم

378

باز تب کرده را در آمد تاب

رغبتم تازه شد به بوس و شراب

379

چون دگرباره ترک دلکش من

در جگر دید جوش آتش من

380

کرد از آن لعبتان یکی را ساز

کاید و آتشم نشاند باز

381

یاری الحق چنانکه دل خواهد

دل همه چیز معتدل خواهد

382

خوشدل آن شد که باشدش یاری

گر بود کاچکی چنان باری

383

رفتم آن شب چنانکه عادت بود

وان شب کام دل زیادت بود

384

تا گه روز قند می‌خوردم

با پری دست بند می‌کردم

385

روز چون جامه کرد گازر شوی

رنگرزوار شب شکست سبوی

386

آن همه رنگهای دیده فریب

دور گشت از بساط زینت و زیب

387

در تمنا که چون شب آید باز

می‌خورم با بتان چین و طراز

388

زلف ترکی برآورم به کمر

دلنوازی درافکنم به جگر

389

گه خورم با شکر لبی جامی

گه بر آرم ز گلرخی کامی

390

چون شب آمد غرض مهیا بود

مسندم بر تراز ثریا بود

391

چندگاه این چنین برود و به می

هر شبم عیش بود پی در پی

392

اول شب نظاره‌گاهم نور

وآخر شب هم آشیانم حور

393

روز بودم به باغ و شب به بهشت

خاک مشگین و خانه زرین‌خشت

394

بودم اقلیم خوشدلی را شاه

روز با آفتاب و شب با ماه

395

هیچ کامی نه کان نبود مرا

بخت من بود کان نمود مرا

396

چون در آن نعمتم نبود سپاس

حق نعمت زیاده شد ز قیاس

397

ورق از حرف خرمی شستم

کز زیادت زیادتی جستم

398

چون بسی شب رسید وعده ماه

شب جهان بر ستاره کرد سیاه

399

عنبرین طره سرای سپهر

طره ماه درکشید به مهر

400

ابر و بادی که آمدی زان پیش

تازه کردند تازه‌رویی خویش

401

شورشی باز در جهان افتاد

بانگ زیور بر آسمان افتاد

402

وآن کنیزان به رسم پیشینه

سیب در دست و نار در سینه

403

آمدند آن سریر بنهادند

حلقه بستند و حلق بگشادند

404

آمد آن ماه آفتاب نشان

در بر افکنده زلف مشک‌فشان

405

شمعها پیش و پس به عادت خویش

پس رها کن که شمع باشد پیش

406

با هزاران هزار زینت و ناز

بر سر بزمگاه خود شد باز

407

مطربان پرده را نوا بستند

پرده‌داران به کار بنشستند

408

ساقیان صرف ارغوانی رنگ

راست کردند بر ترنم چنگ

409

شاه شکر لبان چنان فرمود

کاورید آن حریف ما را زود

410

باز خوبان به ناز بردندم

به خداوند خود سپردندم

411

چون مرا دید مهربان برخاست

کرد بر دست راست جایم راست

412

خدمتش کردم و نشستم شاد

آرزوی گذشته آمد یاد

413

خوان نهادند باز بر ترتیب

بیش از اندازه خوردهای غریب

414

چون ز خوان‌ریزه خورده شد روزی

می در آمد به مجلس افروزی

415

از کف ساقیان دریا کف

دُر‌فشان گشت کام‌های صدف

416

من دگرباره گشته واله و مست

زلف او چون رسن گرفته به‌دست

417

باز دیوانم از رسن رستند

من دیوانه را رسن بستند

418

عنکبوتی شدم ز طنازی

وان شب آموختم رسن‌بازی

419

شیفتم چون خری که جو بیند

یا چو صرعی که ماه نو بیند

420

لرز لرزان چو دزد گنج‌پرست

در کمرگاه او کشیدم دست

421

دست بر سیم ساده میسودم

سخت می‌گشت و سست می‌بودم

422

چون چنان دید ماه زیبا چهر

دست بر دست من نهاد به مهر

423

بوسه زد دستم آن ستیره‌حور

تا ز گنجینه دست کردم دور

424

گفت بر گنج بسته دست میاز

کز غرض کوته‌ست دست دراز

425

مُهر برداشتن ز کان نتوان

کان به‌مُهر است چون توان نتوان

426

صبر کن که‌آن توست خرما‌بُن

تا به خرما رسی‌، شتاب مکن

427

باده می‌خور که خود کباب رسد

ماه می‌بین که آفتاب رسد

428

گفتم ای آفتاب گلشن من

چشمه نور و چشم روشن من

429

صبح رویت دمیده چون گل باغ

چون نمیرم برابرت چو چراغ‌؟

430

می‌نمایی به تشنه آب شکر

گویی آنگه که ‌«لب بدوز و مخور‌»

431

چون درآمد رُخت به جلوه‌گری

عقل دیوانه شد‌، که دید پری

432

نعلک گوش را چو کردی ساز

نعل در آتشم فکندی باز

433

با شبیخون ماه چون کوشم

آفتابی به ذره چون پوشم

434

دست چون دارمت که در دستی

اندهی نیستم چو تو هستی

435

از زمینی تو من هم از زمی‌ام

گر تو هستی پری‌، من آدمی‌ام

436

لب به دندان گَزیدنم تا چند‌؟

وآب‌ِ دندان مزیدنم تا چند‌؟

437

چاره‌ای کن که غم رسیده کسم

تا یک امشب به کام دل برسم

438

بس که جانم به لب رسیده ز درد

بوسهٔ گرم ده‌، مده دم ِ سرد

439

بختم از یاری‌ِ تو کار کند

یاری بخت بخت‌ِ یار کند

440

گویی انده مخور که یار توام

کار خود کن که من به کار توام

441

کار ازین صعب‌تر‌، که بار افتاد‌؟

وارهان وارهان که کار افتاد

442

گرچه آهو سرینی ای دلبند

خواب خرگوش دادنم تا چند‌؟

443

ترسم این پیر گرگ روبه‌باز

گرگی و روبهی کند آغاز

444

شیر گیرانه سوی من تازد

چون پلنگی به زیرم اندازد

445

آرزوهاست با تو بگذارم

کارزوی خود از تو بردارم

446

گر در‌ِ آرزو‌َم در‌بندی

میرم امشب در آرزومندی

447

ناز می‌کش که ناز مهمانان

تاجداران کشند و سلطانان

448

چون شکیبم نماند دیگر‌بار

گفت چونین کنم‌، تو دست بدار

449

ناز تو گر به جان بوَد‌، بکشم

گر تو از خلخی‌، من از حبشم

450

چه محل پیش چون تو مهمانی‌؟

پیشکش کردن این چنین خوانی‌؟

451

لیکن این آرزو که می‌گویی

دیریابی و زود می‌جویی

452

گر بر‌آید بهشتی از خاری

آید از چون منی چنین کاری

453

وگر از بید بوی عود آید

از من این‌کار در وجود آید

454

بستان هرچه از منت کام است

جز یکی آرزو که آن خام است

455

رخ ترا‌، لب ترا و سینه ترا

جز دُرّی‌، آن دگر خزینه ترا

456

گر چنین کرده‌ای شبت بیش است

این چنین شب هزار در پیش است

457

چون شدی گرم‌دل ز بادهٔ خام

ساقی‌یی بخشمت چو ماه تمام

458

تا ازو کام خویش برداری

دامن من ز دست بگذاری

459

چون فریب زبان او دیدم

گوش کردم ولیک نشنیدم

460

چند کوشیدم از سکونت و شرم

آهنم تیز بود و آتش گرم

461

بختم از دور گفت کای نادان

(لیس قریه وراء عبادان)

462

من‌ِ خام از زیادت‌اندیشی

به کمی اوفتادم از بیشی

463

گفتم ای سخت‌کرده کار مرا

برده یکبارگی قرار مرا

464

صدهزار آدمی در این غم مرد

که سوی گنج راه داند برد

465

من که پایم فروشده‌ست به گنج

دست چون دارم‌، ارچه بینم رنج

466

نیست ممکن که تا دمی دارم

سر زلف ز دست بگذارم

467

یا بر این تخت شمع من بفروز

یا چو تختم به چارمیخ بدوز

468

یا بر این نطع رقص‌کن برخیز

یا دگر نطع خواه و خونم ریز

469

دل و جانی و هوش و بینایی

از تو چون باشدم شکیبایی‌؟

470

غرضی کز تو دلستان یابم

رایگان‌ست اگربه جان یابم

471

کیست کاو گنج رایگان نخرد‌؟

و‌آرزو‌یی چنین‌، به جان نخرد‌؟

472

شمع‌وار امشبی برافروزم

کز غمت چون چراغ می‌سوزم

473

سوز تو زنده داردم چو چراغ

زنده با سوز و مرده هست به داغ

474

آفتاب ار بگردد از سر سوز

تنگ روزی شود ز تنگی روز

475

این نه کامست کز تو می‌جویم

خوابی از بهر خویش می‌گویم

476

مغز من خفته شد درین چه شکیست

خفته و مرده بلکه هردو یکیست

477

گرنه چشمم رخ ترا دیدی

این چنین خواب‌ها کجا دیدی‌؟

478

گر بر آنی که خون من ریزی

تیز شو هان که خون کند تیزی

479

وانگه از جوش خون و آتش مغز

حمله بردم بران شکوفه نغز

480

در گنجینه را گرفتم زود

تا کنم لعل را عقیق آمود

481

ز‌آرزو‌یی چنانکه بود نداشت

لابه‌ها کرد و هیچ سود نداشت

482

در صبوری بدان نواله نوش

مهل می‌خواست من نکردم گوش

483

خورد سوگند کاین خزینه توراست

امشب امید و کام دل فردا‌ست

484

امشبی بر امید ‌ِگنج‌، بساز

شب فردا خزینه می‌پرداز

485

صبر کردن شبی‌، محالی نیست

آخر امشب شبی‌ست‌، سالی نیست

486

او همی‌گفت و من چو دشنه تیز

در کمر کرده دست‌، کور آویز

487

خواهشی کو ز بهر خود می‌کرد

خارشم را یکی به صد می‌کرد

488

تا بدانجا رسید کز چستی

دادم آن بند بسته را سستی

489

چونکه دید او ستیزه‌کاری‌ِ من

ناشکیبی و بی‌قراری من

490

گفت ‌‌«یک لحظه دیده را در بند

تا گشایم در ‌ِخزینهٔ قند

491

چون گشادم‌، بر آنچه داری رای

در برم گیر و دیده را بگشای‌»

492

من به شیرینی بهانه او

دیده بر بستم از خزانهٔ او

493

چون یکی لحظه مهلتش دادم

گفت ‌‌«بگشای‌‌»‌، دیده بگشادم

494

کردم آهنگ بر امید شکار

تا درآرم عروس را به کنار

495

چونکه سوی عروس خود دیدم

خویشتن را در آن سبد دیدم

496

هیچکس گرد من نه از زن و مرد

مونسم آه گرم و بادی سرد

497

مانده چون سایه‌ای ز تابش نور

ترکتازی ز ترکتازی دور

498

من درین وسوسه که زیر ستون

جنبشی زان سبد گشاد سکون

499

آمد آن یار و زان رواق بلند

سبدم را رسن گشاد ز بند

500

بخت چون از بهانه سیر آمد

سبدم زان ستون به زیر آمد

501

آنکه از من کناره کرد و گریخت

در کنارم گرفت و عذر انگیخت

502

گفت اگر گفتمی ترا صد سال

باورت نامدی حقیقت حال

503

رفتی و دیدی آنچه بود نهفت

این چنین قصه با که شاید گفت

504

من درین جوش گرم جوشیدم

وز تظلم سیاه پوشیدم

505

گفتمش کای چو من ستمدیده

رای تو پیش من پسندیده

506

من ستمدیده را به خاموشی

ناگزیر است ازین سیه‌پوشی

507

رو پرند سیاه نزد من آر

رفت و آورد پیش من شب تار

508

در سر افکندم آن پرند سیاه

هم در آن شب بسیچ کردم راه

509

سوی شهر خود آمدم دلتنگ

بر خود افکنده از سیاهی رنگ

510

من که شاه سیاه پوشانم

چون سیه‌ابر ازان خروشانم

511

کز چنان پخته آرزوی به کام

دور گشتم به آرزو‌یی خام

512

چون خداوند من ز راز نهفت

این حکایت به پیش من برگفت

513

من که بودم درم‌خریدهٔ او

برگزیدم همان گزیدهٔ او

514

با سکندر ز بهر آب حیات

رفتم اندر سیاهی ظلمات

515

در سیاهی شکوه دارد ماه

چتر سلطان از آن کنند سیاه

516

هیچ رنگی به از سیاهی نیست

داس ماهی چو پشت ماهی نیست

517

از جوانی بوَد سیه‌مو‌یی

وز سیاهی بود جوان‌رو‌یی

518

به سیاهی بصر جهان بیند

چرگنی بر سیاه ننشیند

519

گر نه سیفور شب سیاه شدی

کی سزاوار مهد ماه شدی‌؟

520

هفت رنگ‌ست زیر هفت اورنگ

نیست بالاتر از سیاهی رنگ

521

چون که بانوی هند با بهرام

باز پرداخت این فسانه تمام

522

شه بر آن گفته آفرین‌ها گفت

در کنارش گرفت و شاد بخفت

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

روزی از صبح فتح نورانی

آسمان بر گشاده پیشانی

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 25 - صفت بزم بهرام در زمستان و ساختن هفت گنبد

اگلی نظم

چو گریبان کوه و دامن دشت

از ترازوی صبح پر زر گشت

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 27 - نشستن بهرام روز یکشنبه در گنبد زرد و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم دوم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور