صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 33 - آگاهی بهرام از لشکر‌کشی خاقان چین بار دوم

بخش 33 - آگاهی بهرام از لشکر‌کشی خاقان چین بار دوم

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

چون به تثلیث مشتری و زحل

شاه انجم ز حوت شد به حمل

22

سبزه خضر وش جوانی یافت

چشمه‌، آب زندگانی یافت

33

ناف هر چشمه رود نیلی شد

هر سبیلی به سلسبیلی شد

44

مشک‌بَر گشت خاک‌ ِ عودی‌پوش

نافه‌خر گشت باد ِ نافه‌فروش

55

اعتدال هوای نوروزی

راست‌رو شد به عالم‌افروزی

66

باد نوروزی از قبالهٔ نو

با ریاحین نهاد جان به گرو

77

رستنی سر برون زد از دل خاک

زنگ خورشید گشت از آینه پاک

88

شبنم از دامن اثیر نشست

گرمی اندام‌ ِ زمهریر شکست

99

برف کافوری از گریوه کوه

رود را ز‌آب دیده داد شکوه

1010

سبزه گوهر زدود بینش را

داد سر‌سبزی آفرینش را

1111

نرگس‌ تر به چشم خواب‌آلود

هر که‌را چشم بود خواب ربود

1212

باد صبح از نسیم نافه‌گشای

بر سواد بنفشه غالیه‌سای

1313

سرو کز سایه بادبانه زده

جعد شمشاد را به شانه زده

1414

چشم نیلوفر از شکنجهٔ خواب

جان در انداخته به قلعهٔ آب

1515

غنچه‌های نو از شکوفه شاخ

کرده لؤلؤ چو برگ لاله فراخ

1616

سوسن از بهر تاج نرگس مست

شوشه زر نهاده بر کف دست

1717

از شمایل شمامه‌های بهار

بی‌قیامت ستاره کرده نثار

1818

شنبلید سرشک در دیده

زعفران خورده باز خندیده

1919

کاتب الوحی گل به آب حیات

بر شقایق به خون نوشته برات

2020

برگ نسرین به گوهر آمودن

شاخ سوسن به توتیا سودن

2121

جعد بر جعد بسته مرزنگوش

دیلم آسا فکنده بر سر دوش

2222

گشته هم برگ و هم گیا راضی

این به مقراضه آن به مقراضی

2323

سنبل از خوشه‌های مشگ انگیز

بر قرنفل گشاده عطسهٔ تیز

2424

داده خیری به شرط هم‌عهدی

یاسمن را خط ولیعهدی

2525

بوی سیسنبر از حرارت خویش

عقرب چرخ را گداخته نیش

2626

غنچه با چشم گاو‌چشم به‌ناز

مرغ با گوش پیل‌گوش به‌راز

2727

گل کافور بوی مشک نسیم

چون بناگوش یار در زر و سیم

2828

مشک بید از درخت عود نشان

گاه کافور و گاه مشک فشان

2929

ارغوان و سمن برابر دید

رایتی برکشیده سرخ و سپید

3030

ز آفت بید برگ باد خزان

شاخ پر برگِ بید دست‌گزان

3131

گل کمر بسته در شهنشاهی

خاک چون باد در هوا‌خواهی

3232

بلبل آواز برکشیده چو کوس

همه شب تا به وقت بانگ خروس

3333

سرخ گل را به سبز میدانی

پنج نوبت زنان به سلطانی

3434

بر سر سرو بانگ فاختگان

چون طرب رود دلنواختگان

3535

نای قمری به نالهٔ سحری

خنده برده ز کام کبک دری

3636

بانگ دراج بر حوالی کشت

کرده تقطیع بیت‌های بهشت

3737

زند باف از بهشت نامه زند

در شب آورد و خواند حرفی چند

3838

عندلیب از نوای تیز آهنگ

گشته باریک چون بریشم چنگ

3939

باغ چون لوح نقشبند شده

مرغ و ماهی نشاط‌مند شده

4040

شاه بهرام در چنین روزی

کرد شاهانه مجلس افروزی

4141

از نمودار هفت گنبد خویش

گنبدی ز آسمان فراخته بیش

4242

چاربندی رسید پیکی چست

راه شش طاق هفت گنبد جست

4343

چون درآمد در آن بهشتی کاخ

شد دلش چون در بهشت فراخ

4444

کرد بر خسرو آفرین دراز

که‌آفرین کرده بود برد نماز

4545

گفت باز از نگار‌خانهٔ چین

جوش لشگر گرفت روی زمین

4646

ماند پیمان شاه را فغفور

شد دگر ره ز نیک عهدی دور

4747

چینیان را وفا نباشد و عهد

زهرناک اندرون و بیرون شهد

4848

لشگری تیغ برکشیده به اوج

تا به جیحون رسیده موج به موج

4949

سیلی آمد گرفت صحرا‌یی

هر نهنگی درو چو دریا‌یی

5050

گر شه این شغل را بدارد پاس

چینیان خون ما خورند به طاس

5151

شه چو از فتنه یافت آگاهی

در بلا دید عافیت خواهی

5252

پیشتر زانکه در سرآید دام

دامن از می کشید و دست از جام

5353

رای آن زد که از کفایت و رای

خصم را چون به سر در‌آرد پای

5454

جز به گنج و سپه ندید پناه

که‌آلت نصرت است گنج و سپاه

5555

چون سپه باز جست پنج ندید

چون به گنجینه رفت گنج ندید

5656

هم تهی دید گنج آکنده

هم سلیح و سپه پراکنده

5757

ماند عاجز چو شیر بی دندان

طوق زنجیر و مملکت زندان

5858

شه شنیدم که داشت دستوری

ناخدا ترسی از خدا دوری

5959

نام خود کرده زان جریده که خواست

راست‌روشن ولی نه روشن و راست

6060

روشن و راستی‌اش بس باریک

راستی کوژ و روشنی تاریک

6161

داده شه را به نام نیک غرور

واو ز تعلیق نیک‌نامی دور

6262

تا وزارت به حکم نرسی بود

در وزارت خدای ترسی بود

6363

راست‌روشن چو زو وزارت برد

راستی‌ها و روشنی‌ها مرد

6464

شه چو مشغول شد به نوش و به ناز

او به بیداد کرد دست دراز

6565

فتنه می‌ساخت مصلحت می‌سوخت

ملک می‌جست و مال می‌اندوخت

6666

نایب شاه را به زر و به زیب

داد بر کیمیای فتنه فریب

6767

گفت خلق آرزو طلب شده‌اند

شوخ و گستاخ و بی‌ادب شده‌اند

6868

نعمت ما ز راه سیری‌شان

داده در کار ما دلیری‌شان

6969

گر نمالیمشان به رای و به هوش

ملک را چشم بد بمالد گوش

7070

مردمانی بدند و بد گهرند

یوسفانی ز گرگ و سگ بترند

7171

گرگ را گرگ‌بند باید کرد

رقص روباه چند باید کرد‌؟

7272

خاکیانی که زادهٔ زمی‌اند

ددگانی به صورت آدمی‌اند

7373

ددگان بر وفا نظر ننهند

حکم را جز به تیغ سر ننهند

7474

خوانده باشی ز درس غمزدگان

که سیاوش چه دید از ددگان

7575

جاه جمشید خوار چون کردند

سر دارا به دار چون کردند

7676

مالشان حوضه است و ایشان سیر

گندد آب ار به حوض مانَد دیر

7777

آب کز خاک تیره‌فش گردد

هم به تدبیر خاک خوش گردد

7878

شاه اگر مست‌‌، خصم هشیار‌ست

شحنه گر خفته‌‌، دزد بیدار‌ست

7979

چون سیاست ز یاد شاه شود

پادشاهی برو تباه شود

8080

از شهی کاو سیاست انگیزد

دشمن و دیو هر دو بگریزد

8181

دیو باشد رعیت ِ گستاخ

چون گذاری نهند پای فراخ

8282

جهد آن کن که از سیاست خویش

نشکنی رونق ریاست خویش

8383

نفریبی به آشنایی کس

کسِ خود تیغِ خود شناسی و بس

8484

شه به امید ماست باده‌پرست

من قلم دارم و تو تیغ به دست

8585

از تو قهر آید و ز من تدبیر

هر که گویم گرفتنی است‌، بگیر

8686

محتشم را به مال مالش کن

بی‌درم را به خون سگالش کن

8787

نیک و بد هر دو هست بر تو حلال

از بدان جان ستان ز نیکان مال

8888

خوار کن خلق را به جاه و به چیز

تا بمانی به چشم خلق عزیز

8989

چون رعیت زبون و خوار بود

مُلک پیوسته برقرار بود

9090

نایب شه ز روی سرمستی

کرد با او به جور همدستی

9191

به جفایی که او نمودش راه

جور می‌کرد بر رعیت شاه

9292

تا به حدی که خواری از حد برد

هیچکس را به هیچ کس نشمرد

9393

در ستمکارگی پی افشردند

می‌گرفتند و خانه می‌بردند

9494

در ده و شهر جز نفیر نبود

سخنی جز گرفت و گیر نبود

9595

تا در آن مملکت به اندک سال

هیچکس را نه مِلک ماند و نه مال

9696

همه را راست‌روشن از کم و بیش

راست و روشن ستد به رشوت خویش

9797

از زر و گوهر و غلام و کنیز

در ولایت نماند کس را چیز

9898

اوفتاد از کمی نه از بیشی

محتشم‌تر کسی به درویشی

9999

خانه‌داران ز جور خانه‌بران

خانه خویش مانده بر دگران

100100

شهری و لشگری ز جان بستوه

همه آواره گشته کوه به کوه

101101

در نواحی نه گاو ماند و نه کشت

دخل را کس فذالکی ننوشت

102102

چون ولایت خراب شد حالی

دخل شاه از خزانه شد خالی

103103

جز وزیری که خانه بودش و گنج

حاصل کس نبود جز غم و رنج

104104

شاه را چون به ساز کردن جنگ

گنج و لشگر نبود شد دلتنگ

105105

منهیان را یکان یکان به درست

یک به یک حال آن خرابی جست

106106

کس ز بیم وزیر عالم‌سوز

آنچه شب رفت وا نگفت به روز

107107

هرکسی عذری از دروغ انگیخت

کاین تهی‌دست گشت‌، و‌آن بگریخت

108108

بر زمین هیچ دخل و دانه نماند

لاجرم گنج در خزانه نماند

109109

شد ز بی مکسبی و بی مالی

ملک شه از مؤدیان خالی

110110

شه چو شفْقَت بَرَد‌‌، فراز آیند

بر عمل‌های خویش باز آیند

111111

شاه را آن بهانه سیر نکرد

لیک بی‌وقت جنگ‌ِ شیر نکرد

112112

از بدِ گنبدِ جفا پیشه

کرد چندانکه باید اندیشه

113113

ره به سامان کار خویش نبرد

جهد خود با زمانه پیش نبرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

روز آدینه کاین مقرنس بید

خانه را کرد از آفتاب سپید

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 32 - نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سپید و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم هفتم

اگلی نظم

شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار

یک‌سواره برون شدی به شکار

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 34 - اندرز گرفتن بهرام از شبان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور