صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 34 - اندرز گرفتن بهرام از شبان

بخش 34 - اندرز گرفتن بهرام از شبان

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار

یک‌سواره برون شدی به شکار

22

صید کردی و شادمانه شدی

چون شدی شاد‌، سوی خانه شدی

33

چون شد آن‌روز غم عنان‌گیر‌ش

رغبت آمد به سوی نخجیر‌ش

44

یک‌تنه سوی صید رفت برون

تا ز دل هم به خون بشوید خون

55

کرد صیدی چنانکه بودش رای

غصه را دست بست و غم را پای

66

چون ز صید پلنگ و شیر و گراز

خواست تا سوی خانه گردد باز

77

در تک و تاب زانکه تاخته بود

مغزش از تشنگی گداخته بود

88

گرد بر گرد آن زمین بشتافت

آب تا بیش جست‌، کمتر یافت

99

دید دودی چو اژدهای سیاه

سر برآورده در گرفتن ماه

1010

کوهه بر کوهه پیچ‌پیچ‌کنان

بر صعود فلک بسیچ‌کنان

1111

گفت آن دود گرچه ز‌آتش خاست

از فروزنده‌ش آب باید خواست

1212

چون بر آن دود رفت گامی چند

خرگهی دید برکشیده بلند

1313

گلهٔ گوسفند سُم تا گوش

گشته در آفتاب یخنی جوش

1414

سگی آویخته ز شاخ درخت

بسته چون سنگ دست و پایش سخت

1515

سوی خرگاه راند مرکب تیز

دید پیری چو صبح مهر‌انگیز

1616

پیر چون دید میهمان‌، برجَست

به پرستش‌گر‌ی میان دربست

1717

چون زمین میهمان‌پذیر‌ی کرد

و آسمان را لگام‌گیری کرد

1818

اولش پیشکش درود آورد

وانگه از مرکبش فرود آورد

1919

هر چه در خانه داشت ما‌حضر‌ی

پیشش آورد و کرد لابه‌گر‌ی

2020

گفت شک نیست کاین چنین خوانی

نیست درخورد چون تو مهمانی

2121

لیک از آبادی این‌طرف دورست

خوان اگر بینوا‌ست معذور‌ست

2222

شه چو نان‌پارهٔ شبان را دید

شربتی آب خورد و دست کشید

2323

گفت نان آنگهی خورم که نخست

زانچه پرسم خبردهی به درست

2424

کاین سگ بسته مستمند چراست‌؟

شیر‌ِ خانه است‌، گرگ‌ بند چراست‌؟

2525

پیر گفت ای جوان زیبا‌روی

گویمت آنچه رفت موی به موی

2626

این سگی بود پاسبان گله

من بدو کرده کار خویش یله

2727

از وفاداری و امینی او

شاد بودم به همنشینی او

2828

که‌ز گله دور داشتی همه سال

دزد را چنگ و گرگ را چنگال

2929

من بدو داده حرز خانهٔ خویش

خوانده او را نه سگ‌، شبانهٔ خویش

3030

و او به دندان و چنگ دشمن‌سوز

بازوی آهنین من شب و روز

3131

گر من از دشت رفتمی سوی شهر

گله از پاس او گرفتی بهر

3232

ور شدی شغل من به شهر دراز

گله را او به خانه بردی باز

3333

چند سالم یتاق‌دار‌ی کرد

راست‌باز‌ی و راست کار‌ی کرد

3434

تا یکی روز بر صحیفهٔ کار

گله را نقش بر زدم به شمار

3535

هفت سر گوسفند کم دیدم

غلطم در حساب ترسیدم

3636

بعد یک هفته چون شمردم باز

هم کم آمد‌، به کس نگفتم راز

3737

پاس می‌داشتم به رای و به هوش

در خطای کسم نیامد گوش

3838

گرچه می‌داشتم به شب‌ها پاس

نشدم هیچ شب حریف‌شناس

3939

وانک آگاه‌تر به کار از من

پاسبان‌تر هزار بار از من

4040

باز چون کردم آن شمار درست

هم کم آمد چنانکه روز نخست

4141

همه شب خاطرم به غم می‌بود

کز گله گوسفند کم می‌بود

4242

ده ده و پنج پنچ می‌پرداخت

چون یخی کاو به آفتاب گداخت

4343

تا به حدی که عامل صدقات

آنچه ماند از منش ستد به زکات

4444

اوفتادم من بیابانی

از گله‌صاحبی به چوپانی

4545

نرم کرد آن غم درشت مرا

در جگر کار کرد و کشت مرا

4646

گفتم این رخنه گر ز چشم بد است

دست‌کار کدام دام و دد است‌؟

4747

با سگی این چنین که شیری کرد

کیست کاین آشنا دلیری کرد‌؟

4848

تا یکی روز بر کنارهٔ آب

خفته بودم درآمدم از خواب

4949

همچنان سر نهاده بر سر چوب

دست و پایی کشیده بی آشوب

5050

ماده‌گرگی ز دور دیدم چست

کامد و شد سگش برابر سست

5151

خواند سگ را به سگ‌زبانی خویش

سگ دویدش به مهربانی پیش

5252

گرد او گشت و گرد می‌افشاند

گه دم و گه دبوس می‌جنباند

5353

عاقبت بر سرین گرگ نشست

کام دل راند و رفت کار از دست

5454

آمد و خفت و آرمید تنش

مُهر حق‌السکوت بر دهنش

5555

گرگ چون رشوه داده بود ز پیش

جست حق‌القدوم خدمت خویش

5656

گوسفند‌ی قوی که سَر‌گَله بود

پایش از بار دنبه آبله بود

5757

برد و خوردش به کمترین نفسی

وین چنین رشوه خورده بود بسی

5858

سگ ملعون به شهوتی که براند

گله‌ای را به دست گرگ بماند

5959

گله‌ای را که کارسازی کرد

در سر‌ِ کار عشق‌بازی کرد

6060

چند نوبت معاف داشتمش

او خطا کرد و من گذاشتمش

6161

تا هم آخر گرفتمش با گرگ

بستمش بر چنین خطا‌ی بزرگ

6262

کردمش در شکنجه زندانی

تا کُند بنده بنده‌فرمانی

6363

سگ من گرگ راه‌بند من است

بلکه قصاب گوسفند من است

6464

بر امانت خیانتی بر‌دوخت

و‌آن امینی به خائنی بفروخت

6565

رخصت آن شد که تا نخواهد مرد

از چنین بند جان نخواهد برد

6666

هر که با مجرمان چنین نکند

هیچ‌کس بر وی آفرین نکند

6767

شاه بهرام از‌آن سخن‌دانی

عبرتی برگرفت پنهانی

6868

این سخن رمز بود‌، چون دریافت

خورد چیزی و سوی شهر شتافت

6969

گفت با خود کزین شبانهٔ پیر

شاهی آموختم‌، زهی تدبیر‌!

7070

در نمودار آدمیت من

من شبانم گله رعیت من

7171

این که دستور تیزبین منست

در حفاظ گله امین منست

7272

چون نماند اساس کار درست

از امین رخنه باز باید جست

7373

تا بگوید که این خرابی چیست

اصل و بنیاد این خرابی کیست

7474

چون به شهر آمد از گماشتگان

خواست مشروح بازداشتگان

7575

چون در آن روزنامه کرد نگاه

روز بر وی چو نامه گشت سیاه

7676

دید سرگشته یک جهان مجروح

نام هر یک نبشته در مشروح

7777

گفته در شرح‌های ماتم و سور

کشتن از شه‌، شفاعت از دستور

7878

نام شه را به جور بد کرده

نیک‌نامی به نام خود کرده

7979

شاه دانست کان چه شیوه‌گر‌ی‌ست

دزد خانه به قصد خانه‌بَر‌ی‌ست

8080

چون سگی کاو گله به گرگ سپرد

شیون انگیخت با شبانهٔ کرد

8181

خود سگان در سگی چنین باشند

بخروشند چونکه بخراشند

8282

مصلحت دید بازداشتنش

روزکی دَه فرو گذاشتنش

8383

گفت اگر مانمش به منصب خویش

کس به رفعش قلم نیارد پیش

8484

چون ز حشمت کنم درش را دور

در شب تیره به نماید نور

8585

بامداد‌ان که روز روشن گشت

شب تاریک فرش خود بنوشت

8686

صبح یک‌زخمهٔ دو شمشیر‌ی

داد مه را ز خون خود سیری

8787

بارگه بر سپهر زد بهرام

بار خود کرد بر خلایق عام

8888

مهتران آمدند از پس و پیش

صف کشیدند بر مراتب خویش

8989

راست‌روشن درآمد از در کاخ

رفت بر صدرگاه خود گستاخ

9090

شه در او دید خشمناک و درشت

بانگ برزد چنانکه او را کشت

9191

کای همه مُلک من خراب از تو

رفته رونق ز ملک و آب از تو

9292

گنج خود را به گوهر آکندی

گوهر و گنج من پراکندی

9393

ساز و برگ از سپه گرفتی باز

تا سپه را نه برگ ماند و نه ساز

9494

خانهٔ بندگان من بردی

پای در خون هرکس افشردی

9595

از رعیت به‌جای رسم و خراج

گه کمر خواستی و گاهی تاج

9696

حق نعمت گذاشتی از یاد

نیست شرمت ز من‌، که شرمت باد

9797

هست بر هر کسی به ملت خویش

کفر نعمت ز کفر ملت پیش

9898

حق نعمت شناختن در کار

نعمت افزون دهد به نعمت‌خوار

9999

از تو بر من چه راست روشن گشت

راستی رفت و روشنی بگذشت

100100

لشگر و گنج را رساندی رنج

تا نه لشگر به جای ماند و نه گنج

101101

چه گمان برده‌ای‌ که وقت شراب

غافلانه مرا رباید خواب

102102

رخنه سازی تو دست‌مستان را

بشکنی پای زیر‌دستان را

103103

بهر من باد خاک اگر بهرام

تیغ فرمش کند چو گیرد جام

104104

گر ز خود غافلم به باده و رود

نیستم غافل از سپهر کبود

105105

زین سخن صد هزار چنبر ساخت

همه در گردن وزیر انداخت

106106

پس بفرمود تا زبانی‌یی زشت

سوی دوزخ دواندش ز بهشت

107107

از عمامه‌، کمند کردند‌ش

در کشیدند و بند کردند‌ش

108108

پای در کنده‌، دست در زنجیر

این چنین کس وَزِر بود نه وزیر

109109

چون بدان قهرمان در آمد قهر

شه منادی روانه کرد به شهر

110110

تا ستمدیدگان در آن فریاد

داد خواهند و شه دهدشان داد

111111

چون شنیدند جمله خیل و سپاه

سر نهادند سوی حضرت شاه

112112

شه به زندانیان چنین فرمود

کز دل دردناک خون آلود

113113

هرکسی جرم خود پدید کند

بند خود را بدان کلید کند

114114

بندیان ز بند جسته برون

آمدند از هزار شخص فزون

115115

شاه از آن جمله هفت شخص گزید

هر یکی را ز حال خود پرسید

116116

گفت با هر یکی‌، گناه تو چیست‌

از کجایی و دودمان تو کیست‌

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چون به تثلیث مشتری و زحل

شاه انجم ز حوت شد به حمل

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 33 - آگاهی بهرام از لشکر‌کشی خاقان چین بار دوم

اگلی نظم

اولین شخص گفت با بهرام

کای شده دشمن تو دشمن کام

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 35 - شکایت کردن هفت مظلوم

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور