صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »هفت پیکر
  4. »بخش 35 - شکایت کردن هفت مظلوم

بخش 35 - شکایت کردن هفت مظلوم

شاعر: نظامی

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

اولین شخص گفت با بهرام

کای شده دشمن تو دشمن کام

22

راست‌روشن به زخم‌های درشت

در شکنجه برادرم را کشت

33

وانچه بود از معاش و مَرکب و چیز

همه بستد حیات و حشمت نیز

44

هرکس از خوبی و جوانی او

سوخت بر غبن زندگانی او

55

چون من انگیختم خروش و نفیر

زان جنایت مرا گرفت وزیر

66

کاو هواخواه دشمنان بوده‌ست

تو چنینی و او چنان بوده‌ست

77

غوری‌یی تند را اشارت کرد

تا مرا نیز خانه غارت کرد

88

بند بر پای من نهاد به زور

کرد بر من سرای را چون گور

99

آن برادر به جور جان برده

وین برادر به دست و پا مرده

1010

کرده زندانی‌ام‌، کنون سالی‌ست

روی شاهم خجسته‌تر فالی‌ست

1111

شاه را چون ز گفت‌ِ آن مظلوم

آنچه دستور کرد شد معلوم

1212

هر چه دستور ازو به غارت برد

جمله با خونبها بدو بسپرد

1313

کردش آزاد و دلخوشی دادش

بر سر شغل خود فرستادش

1414

کرد شخص دوم دعای دراز

در زمین بوس شاه بنده‌نواز

1515

گفت باغیم در کیایی بود

که‌‌آشناییش روشنایی بود

1616

چون بساط بهشت سبز و فراخ

کله بر کله میوه‌ها بر شاخ

1717

در خزان داده نوبهار مرا

وز پدر مانده یادگار مرا

1818

روزی از راه آتشین داغی

سوی باغ من آمد آن باغی

1919

میهمان کردمش به میوه و می

میهمانی سزای خدمت وی

2020

هر چه در باغ بود و در خانه

پیش او ریختم به شکرانه

2121

خورد و خندید و خفت و آرامید

وز شراب آنچه خواست آشامید

2222

چون زمانی به گرد باغ بگشت

خواست کز عشق باغ گیرد دشت

2323

گفت بر من فروش باغت را

تا دهم روشنی چراغت را

2424

گفتم این باغ را که جان منست

چون فروشم‌؟ که عیش‌دان منست

2525

هرکسی را در آتشی داغی‌ست

من بیچاره را همین باغی‌ست

2626

باغْ پندار کان‌ِ توست مدام

من تو‌را باغبان نه‌، بلکه غلام

2727

هر گهی کافتدت به باغ شتاب

میوه خور باده نوش بر لب آب

2828

و آنچه خیزد ز مطبخ چو منی

پیشت آرم به دست سیم‌تنی

2929

گفت ازین در گذر بهانه مساز

باغ بفروش و رَخت وا پرداز

3030

جهد بسیار شد به شور و به شر

باغ نفروختم به زور و به زر

3131

عاقبت چون ز کینه شد سرمست

تهمتی از دروغ بر من بست

3232

تا بدان جرم از جنایت خویش

باغ را بستد از من درویش

3333

وز پی آن که در تظلم گاه

این تظلم نیاورم بر شاه

3434

کرد زندانی‌ام به رنج و وبال

وین سخن را کمینه رفت دو سال

3535

شه بدو باغ داد و گشت آباد

خانه و باغ داد چون بغداد

3636

گفت زندانی سوم با شاه

کای ترا سوی هرچه خواهی راه!

3737

بنده بازارگان دریا بود

روزی‌ام زان سفر مهیّا بود

3838

رفتمی گه‌گهی به دریا‌بار

سودها دیدمی در آن بسیار

3939

چون شناسا شدم به دانایی

در بد و نیک دُر دریایی

4040

لؤلؤ‌یی چندم اوفتاد به چنگ

شب‌ْچراغ‌ِ سَحر به رونق و رنگ

4141

آمدم سوی شهر حوصله پُر

چشم روشن بدان علاقهٔ دُر

4242

خواستم کان علاقه بفروشم

وز بها گه خورم گهی پوشم

4343

چون وزیر ملک خبر بشنید

که‌‌آن‌ِ من بود عقد مروارید

4444

خواند و از من خرید با صد شرم

در بها داشتم بسی آزرم

4545

چونکه وقت بها رسید فراز

گونه گونه بهانه کرد آغاز

4646

من بها خواستم به غصه و درد

او نیاورد جز بهانهٔ سرد

4747

روزکی چندم از سیاه و سپید

عشوه بر عشوه داد و من به امید

4848

واخر الامر خواند پنهانم

کرد با خونیان به زندانم

4949

بر گناهم یکی بهانه شمرد

کان بها را بدان بهانه ببرد

5050

عوض عِقد من که برد از دست

دست و پایم به عقده‌ها در بست

5151

او ز من گوهر آوریده به چنگ

من ازو در شکنجه مانده چو سنگ

5252

او دُر آورده در شکنج‌ِ کلاه

من صدف‌وار مانده در بن چاه

5353

شد سه سال این زمان که در بندم

روی شه دیده دید و خرسندم

5454

شه ز گنج وزیر‌ِ بد‌گوهر

گوهرش باز داد و زر بر سر

5555

چهارمین شخص با هزار هراس

گفت کای درخور هزار سپاس

5656

مطربی عاشقم غریب و جوان

بربطی خوش زنم چو آب روان

5757

مهربان داشتم نوآیینی

چینی‌یی‌، بلکه درد بر‌چینی

5858

مهرش از ماه روشنی برده

روز چون شب برابرش مرده

5959

هیچ را نام کرده کاین دهن است

نوش در خنده کاین شکر‌شکن است

6060

خوبی‌اش از بهار زیبا‌روی

خانه و باغ برده رویاروی

6161

گُلِه گیلی کشان به دامانش

سرو را لوح در دبستانش

6262

در ولایت درم‌خریدهٔ من

وز ولینعمتان دیده من

6363

برده رونق به تیز بازاری

تار زلفش ز مشک تاتاری

6464

از من آموخته ترنم ساز

زدنش دلفریب و روح نواز

6565

هر دو با یکدیگر به یک خانه

گرم صحبت چو شمع و پروانه

6666

من بدو زنده‌دل چو شب به چراغ

او به من شادمان چو سبزه به باغ

6767

روشن و راست همچو شمع از نور

راست‌روشن ز بنده کردش دور

6868

شمع را در سرای خویش افروخت

دل پروانه را به آتش سوخت

6969

چون بر آشفتم از جدایی او

راه جستم به روشنایی او

7070

بند بر من نهاد خنداخند

یعنی آشفته را بباید بند

7171

او عروس مرا گرفته به ناز

من به زندان به صد هزار نیاز

7272

چار سال است کز ستمگاری

داردم بی‌گنه بدین خواری

7373

شاه حالی بدو سپرد کنیز

نه تهی بلکه با فراوان چیز

7474

بر عروسیش داد شیر‌بها

با عروسش ز بند کرد رها

7575

شخص پنجم به شاه انجم گفت

کای فلک با چهار طاق تو جفت

7676

من رئیس فلان رصد‌گاهم

کز مطیعان دولت شاهم

7777

شده شغلم به کشور آرایی

حلقه در گوش من به مولایی

7878

داده بود ایزدم به دولت شاه

نعمت و حشمتی ز مال و ز جاه

7979

از پی جان درازی شه شرق

کردم آفاق را به شادی غرق

8080

از دعا زاد راه می‌کردم

خیری از بهر شاه می‌کردم

8181

خرم و تازه‌، شهر و کوی به من

اهل دانش نهاده روی به من

8282

دادم از مملکت‌فروزی‌ِ خویش

هر کسی را برات روزی خویش

8383

تنگدستان ز من فراخ درم

بیوگان سیر و بیوه زادان هم

8484

هر که زر خواست زرپذیر شدم

و آنکه افتاد دستگیر شدم

8585

هیچ درمانده در نماند به بند

تا رهایی ندادمش ز گزند

8686

هر چه آمد ز دخل دهقانان

صرف می‌شد به خرج مهمانان

8787

دخل و خرجی چنانکه باید بود

خلق راضی ز من‌، خدا خشنود

8888

چون وزیر این سخن به گوش آورد

دیگ بیداد را به جوش آورد

8989

کدخدایی‌ام را ز دست گشاد

دست بر مال و ملک بنده نهاد

9090

گفت کاین مال دست رنج تو نیست

بخشش تو به قدر گنج تو نیست

9191

یا به اکسیر کوره تافته‌ای

یا به خروار گنج یافته‌ای

9292

قسمت من چنانکه باید داد

بده ارنه سرت دهم بر باد

9393

هر معیشت که بنده داشت تمام

همه بستد بدین بهانهٔ خام

9494

و آخر کار دردمندم کرد

بندهٔ خود بُدم‌، به بندم کرد

9595

پنج سال است تا در این زندان

دورم از خانمان و فرزندان

9696

شاه فرمود تا به نعمت و ناز

بر سر ملک خویشتن شد باز

9797

چون به شخص ششم رسید شمار

در سر بخت خود شکست خمار

9898

کرد بر شه دعای پیروزی

کای ز خلق تو خلق را روزی

9999

من یکی کُرد‌زاده لشگری‌ام

کز نیاگان خویش گوهری‌ام

100100

بنده هست از سپاهیان سپاه

پدرم بود نیز بنده شاه

101101

خدمت شاه می‌کنم به درست

پدرم نیز کرده بود نخست

102102

از پی دشمنان شه پیوست

می‌دوم جان و تیغ بر کف دست

103103

شاه نان پاره‌ای به منّت خویش

بنده را داده بُد ز نعمت خویش

104104

بنده آن نان به عافیت می‌خوَرد

بر در شاه بندگی می‌کرد

105105

خاص کردش وزیر جافی رای

با جفا هیچکس ندارد پای

106106

بنده صاحب عیال و مال نداشت

بجز آن مزرعه منال نداشت

107107

چند ره پیش او شدم به نفیر

کز برای خدای دستم گیر

108108

تا عیاری به عدل بنماید

بر عیالان‌ِ من ببخشاید

109109

یا چو اطلاقیان بی‌نانم

روزی‌یی نو کند ز دیوانم

110110

بانگ برزد به من که خامش باش

رنگ خویش از خدنگ خویش تراش

111111

شاه را نیست با کس آزاری

تا کند وحشتی و پیکاری

112112

دشمنی بر درش نیامد تنگ

تا به لشگر نیاز باشد و جنگ

113113

پیشهٔ کاهلان مگیر به‌دست

کار گِل کن که تندرستی هست

114114

توشه گر نیست‌، بر زیاده مکوش

اسب و زین و سلاح را بفروش

115115

گفتم از طبع دیو رای بترس

عجز من بین و از خدای بترس

116116

منمای از کمی و کم رختی

من‌ِ سختی‌رسیده را سختی

117117

تو همه شب کشیده پای به ناز

من به شمشیر کرده دست دراز

118118

گر تو در ملک می‌زنی قلمی

من به شمشیر می‌زنم قدمی

119119

تو قلم می‌زنی به خون سپاه

من زنم تیغ با مخالف شاه

120120

مسِتان از من آنچه شه فرمود

گرنه فتراک شه بگیرم زود

121121

گرم شد کز من این خطاب شنید

بر من‌ِ بی‌قلم دوات کشید

122122

گفت کز ابلهی و نادانی

چون کلوخم به آب ترسانی

123123

گه به زرقم همی‌کنی تقلید

گه به شاهم همی‌دهی تهدید

124124

شاه را من نشانده‌ام بر گاه

نیست بی خط من سپید و سیاه

125125

سر شاهان به زیر پای منست

همه را زندگی برای منست

126126

گر تولا به من نکردندی

کرکسان مغزشان بخوردندی

127127

این بگفت و دوات بر من زد

اسب و ساز و سلیح من بستد

128128

پس به دژخیم خونیان دادم

سوی زندان خود فرستادم

129129

قرب شش سال هست بلکه فزون

تا دلم پر غم است و جان پر خون

130130

شاه بنواختش به خلعت و ساز

جاودان باد شاه بنده‌نواز

131131

چون لبش را به لطف خندان کرد

رسم اقطاع او دو چندان کرد

132132

هفتمین شخص چون رسید فراز

بر لب از شکر شه کشید طراز

133133

گفت من‌که از جهان کشیدم دست

زاهد‌ی رهرو‌م خدای‌پرست

134134

تنگدستی فراخ‌دیده چو شمع

خویشتن سوخته برابر جمع

135135

عاقبت را جریده بر خوانده

دست بر شغل گیتی افشانده

136136

از همه خورد و خواب بی بهرم

قائم اللیل و صائم الدهرم

137137

روز ناخورده‌، کاب و نانم نیست

شب نخفته‌، که خان و مانم نیست

138138

در پرستش‌گهی گرفته قرار

نیستم جز خداپرستی کار

139139

هر که را بنگرم‌، رضا جویم

هر که یاد آرمش دعا گویم

140140

کس فرستاد سوی من دستور

خواند و رفتم مرا نشاند از دور

141141

گفت بر تو مرا گمان بد است

گر عذابت کنم بجای خوَد است

142142

گفتم ای سیّدی‌! گمان تو چیست‌؟

تا به ترتیب تو توانم زیست‌

143143

گفت‌: «‌می‌ترسم از دعای بدت

مرگ می‌خواهم از خدای خودت

144144

کز سر کین‌وری و بدخویی

در حق من دعای بد گویی

145145

زان دعای شبانه شبگیری

ترسم افتد بدین هدف تیری

146146

پیشتر زان کز آتش کینت

در من افتد شرار نفرینت

147147

دست تو بندم از دعا کردن

دست تنها نه‌، دست با گردن‌»

148148

زیر بندم کشید و باک نداشت

غم این جان دردناک نداشت

149149

هفت سالم درین خراس افکند

در دو پایم کلید و داس افکند

150150

بند بر دست من کمند زده

من بر افلاک دست بند زده

151151

او فرو بسته از دعا دستم

من بر او دست مملکت بستم

152152

او مرا در حصار کرده به فن

من بر ایوان او حصار شکن

153153

چون خدایم به رفق شاه رساند

خوشدلی را دگر بهانه نماند

154154

شاه در بر گرفت زاهد را

شیر کافر‌کُش‌ِ مجاهد را

155155

گفت‌ جز نکته‌ای که ترس خداست

راست‌روشن نگفت چیزی راست

156156

لیک دفع دعا چنان نکنند

حکم زاهد چو رهزنان نکنند

157157

آن‌که آن بد به جای خود می‌کرد

خویشتن را دعای بد می‌کرد

158158

تا دعای بدش به آخر کار

هم سر از تن ربود و هم دستار

159159

از تر و خشک هر چه داشت وزیر

گفت با زاهد آنِ توست بگیر

160160

زاهد آن فرش داده را بنوَشت

زد یکی چرخ و چرخ‌وار بگشت

161161

گفت از این نقدها که آزادم

بهترم دِه که بهترت دادم

162162

رقص برداشت بی‌مقطّع ساز

آن‌چنان‌شد که کس ندیدش باز

163163

رهروان آنگه آنچنان بودند

کز زمین سر بر آسمان سودند

164164

این گروه ار چه آدمی نسبند

همه دیوان آدمی لقبند

165165

تا مِی‌ پخته یافتن در جام

دید باید هزار غورهٔ خام

166166

پخته آنست کز چنین خامان

برکشد جیب و درکشد دامان

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

شه چو تنگ آمدی ز تنگی کار

یک‌سواره برون شدی به شکار

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 34 - اندرز گرفتن بهرام از شبان

اگلی نظم

چون زمین از گلیم گرد آلود

سایه گل بر آفتاب اندود

نظامی»خمسه»هفت پیکر»بخش 36 - کشتن بهرام وزیر ظالم را

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور