صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 13 - دانش آموختن اسکندر از نقوماجس حکیم‌، پدر ارسطو

بخش 13 - دانش آموختن اسکندر از نقوماجس حکیم‌، پدر ارسطو

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن راح ریحان‌سرشت

به من ده که بر یادم آمد بهشت

22

مگر ز آن می آباد کشتی شوم

وگر غرقه گردم بهشتی شوم

33

خوشا روزگارا که دارد کسی

که بازار حرصش نباشد بسی

44

به قدر بسندش یساری بود

کند کاری ار مرد کاری بود

55

جهان می‌گذارد به خوش‌خوارگی

به اندازه دارد تک بارگی

66

نه بذلی که طوفان برآرد ز مال

نه صرفی که سختی درآرد به حال

77

همه سختی از بستگی لازم است

چو در بشکنی خانه پر هیزم است

88

چنان زی کزان زیستن سالیان

تو را سود و کس را نباشد زیان

99

گزارنده درج دهقان نورد

گزارندگان را چنین یاد کرد

1010

که چون شاه یونان ملک فیلقوس

برآراست ملک جهان چون عروس

1111

به فرزانه فرزند شد سر‌بلند

که فرخ بوَد گوهر ارجمند

1212

چو فرزند خود را خردمند یافت

شد ایمن که شایسته فرزند یافت

1313

ندارد پدر هیچ بایسته‌تر

ز فرزند شایسته شایسته‌تر

1414

نشاندش به دانش در آموختن

که گوهر شود سنگ از افروختن

1515

نقوماجس آنکو خردمند بود

ارسطوی داناش فرزند بود

1616

به آموزگاری بر او رنج برد

بیاموختش آنچه نتوان شمرد

1717

ادب‌های شاهی‌، هنر‌های نغز

که نیروی دل باشد و نور مغز

1818

ز هر دانشی کاو بوَد در قیاس

وزو گردد اندیشه معنی‌شناس

1919

برآراست آن گوهر پاک را

چو انجم که آراید افلاک را

2020

خبر دادش از هر چه در پرده بود

کسی کم چنان طفل پرورده بود

2121

همه ساله شهزاده تیزهوش

به جز علم را ره ندادی به گوش

2222

به باریک‌بینی چو بشتافتی

سخن‌های باریک دریافتی

2323

ارسطو که هم‌درس شه‌زاده بود

به خدمت‌گر‌ی دل بدو داده بود

2424

هر آنچ از پدر مایه اندوختی

گزارش‌کنان در وی آموختی

2525

چو استاد دانا به فرهنگ و رای

ملک‌زاده را دید بر گنج پای

2626

به تعلیم او بیشتر برد رنج

که خوش‌دل کند مرد را پاس گنج

2727

چو منشور اقبال او خواند پیش

درو بست عنوان فرزند خویش

2828

به روزی که طالع پذیرنده بود

نگین سخن مُهر گیرنده بود

2929

به شهزاده بسپرد فرزند را

به پیمان در افزود سوگند را

3030

که چون سر بر‌آری به چرخ بلند

ز مکتب به میدان جهانی سمند

3131

سر دشمنان بر زمین آوری

جهان زیر مُهر نگین آوری

3232

همایون کنی تخت را زیر تاج

فرستندت از هفت کشور خراج

3333

بر آفاق کشور خدایی کنی

جهان در جهان پادشایی کنی

3434

به یاد آری این درس و تعلیم را

پرستش نسازی زر و سیم را

3535

نظر بر نداری ز فرزند من

به جای آوری حق پیوند من

3636

به دستوری او شوی شغل سنج

که دستور دانا به از تیغ و گنج

3737

تو را دولت او را هنر یاور است

هنرمند با دولتی در خور است

3838

هنر هر کجا یافت قدری تمام

به دولت خدایی برآورد نام

3939

همان دولتی که‌ارجمندی گرفت

ز رای بلندان بلندی گرفت

4040

چو خواهی که بر مه رسانی سریر

ازین نردبان باشدت ناگزیر

4141

ملک‌زاده با او به‌هم داد دست

به پذرفتگاری بر آن عهد بست

4242

که شاهی چو بر من کند شغل راست

وزیر او بوَد‌، بر من ایزد گواست

4343

نتابم سر از رای و پیمان او

نبندم کمر جز به فرمان او

4444

سرانجام که‌اقبال یاری نمود

برآن عهد شاه استواری نمود

4545

چو استاد دانست کان طفل خرد

بخواهد ز گردن‌کشان گوی برد

4646

از آن هندسی حرف شکلی کشید

که مغلوب و غالب درو شد پدید

4747

بدو داد کاین حرف را وقت کار

به نام خود و خصم خود برشمار

4848

اگر غالب از دایره نام توست

شمار ظفر در سرانجام توست

4949

وگر ز آنکه ناغالبی در قیاس

ز غالب‌تر از خویشتن در هراس

5050

شه آن حرف بستد ز دانای پیر

شد آن داوری پیش او دلپذیر

5151

چو هر وقت کان حرف بنگاشتی

ز پیروزی خود خبر داشتی

5252

بر اینگونه می‌زیست با‌رای و هوش

ز هر دانش آورده دیگی به جوش

5353

هم او همّتی زیرک‌اندیش داشت

هم اندیشهٔ زیرکان پیش داشت

5454

به فرمان کار‌آگهان کار کرد

بدین آگهی بخت را یار کرد

5555

هنر‌پیشه فرزند استاد او

که هم‌درس او بود و هم‌زاد او

5656

عجب مهربان بود بر مرزبان

دل مرزبان هم بدو مهربان

5757

نکردی یکی مرغ بر بابزن

که‌ارسطو نبودی بر آن رای‌زن

5858

نجستی ز تدبیر او دوری‌یی

به‌هر کار ازو خواست دستوری‌یی

5959

چو پرگار چرخ از بر کوه و دشت

برین دایره مدتی چند گشت

6060

ملک فیلقوس از جهان رخت برد

جهان را به شاهنشه نو سپرد

6161

جهان چیست‌، بگذر ز نیرنگ او

رهایی به چنگ آور از چنگ او

6262

درختی است شش پهلو و چاربیخ

تنی چند را بسته بر چار میخ

6363

یکایک ورق‌های ما زین درخت

به زیر اوفتد چون وزد باد سخت

6464

مقیمی نبینی درین باغ کس

تماشا کند هر یکی یک نفس

6565

در او هر دمی نوبری می‌رسد

یکی می‌رود دیگری می‌رسد

6666

جهان کام و ناکام خواهی سپرد

به خود کامگی پی چه خواهی فشرد‌؟

6767

درین چارسو هیچ هنگامه نیست

که کیسه بر مرد خودکامه نیست

6868

به دام جهان هستی از وام او

بده وام او‌، رَستی از دام او

6969

شبی نعل‌بند‌ی و پالان‌گر‌ی

حق خویشتن خواستند از خری

7070

خر از پای رنجیده و پشت ریش

بیفکندشان نعل و پالان به پیش

7171

چو از وام‌داری خر آزاد گشت

بر آسود و از خویشتن شاد گشت

7272

تو نیز ای به خاکی شده گَرد‌ناک

بده وام و بیرون جَه از گرد و خاک

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن آب حیوان گوار

به دولت سرای سکندر سپار

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 12 - آغاز داستان و نسب اسکندر

اگلی نظم

بیا ساقی از خود رهاییم ده

ز رخشنده می روشناییم ده

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 14 - پادشاهی اسکندر به جای پدر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور