صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »مخزن الاسرار
  4. »بخش 45 - داستان حاجی و صوفی

بخش 45 - داستان حاجی و صوفی

شاعر: نظامی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

کعبه‌روی عزم ِ ره آغاز کرد

قاعدهٔ کعبه‌رو‌ان ساز کرد

22

زآنچه فزون از غرض‌ِ کار داشت

مبلغ‌ِ یک بدرهٔ دینار داشت

33

گفت فلان صوفی‌ِ آزاد‌مرد

که‌آستی از عالم کوتاه کرد

44

در دلم آید که دیانت در اوست

در کس اگر نیست امانت در اوست

55

رفت و نهانیش فرا خانه برد

بدرهٔ دینار به صوفی سپرد

66

گفت «‌نگه دار در این پرده راز

تا چو من آیم به من آریش باز‌»

77

خواجه ره‌ِ بادیه را درگرفت

شیخ زرِ عاریه را برگرفت

88

یارب و زنهار که خود چند بود

تا دل درویش در آن بند بود

99

گفت ‌«به زر کار خود آراستم

یافتم آن گنج که می‌خواستم

1010

زود خورم تا نکند بستگی

آنچه خدا داد به آهستگی‌»

1111

باز گشاد از گره آن بند را

دادِ طرب داد شبی چند را

1212

جملهٔ آن زر که برِ خویش داشت

بذل شکم کرد و شکم پیش داشت

1313

دست بدان حقهٔ دینار کرد

زلف بتان حلقهٔ زنار کرد

1414

خرقهٔ شیخانه شده شاخ شاخ

تنگدلی مانده و عذری فراخ

1515

صید چنان خورد که داغش نماند

روغنی از بهرِ چراغش نماند

1616

حاجی ما چون ز سفر گشت باز

کرد بران هندوی خود ترکتاز

1717

گفت بیاور به من ای تیزهوش

گفت چه؟ گفتا زر‌، گفتا خموش

1818

در کرم آویز و رها کن لجاج

از ده ویران که ستاند خراج‌؟

1919

صرف شد آن بدره هوا در هوا

مفلس و بدره ز کجا تا کجا‌؟

2020

غارتی از تُرک نبرده‌ست کس

رخت به هندو نسپرده‌ست کس

2121

رکنی تو رکن دلم را شکست

خردم از آن خرده که بر من نشست

2222

مال به صد خنده به تاراج داد

رفت و به صد گریه به پا ایستاد

2323

گفت کرم کن که پشیمان شدیم

کافر بودیم و مسلمان شدیم

2424

طبع جهان از خلل آبستن است

گر خللی رفت خطا بر من است

2525

تا کرمش گفت به صد رستخیز

خیز که درویش بپای است خیز

2626

سیم خدا چون به خدا بازگشت

سیم کُشی کرد و ازاو درگذشت

2727

ناصح خود شد که بدین در مپیچ

هیچ ندارد چه ستانم ز هیچ‌؟

2828

زو چه ستانم‌؟ که جوی نیستش

جز گرویدن گروی نیستش

2929

آنچه از آن مال درین صوفی است

میم مُطَوّق الف‌ِ کوفی است

3030

گفت نخواهی که وبالت کنم

و‌آنچه حرام است حلالت کنم

3131

دست بدار ای چو فلک زرق‌ساز

ز‌آستن کوته و دست دراز

3232

هیچ دل از حرص و حسد پاک نیست

معتمد‌ی بر سر این خاک نیست

3333

دین سره نقد‌یست به شیطان مده

یارهٔ فغفور به سگبان مده

3434

گر دهی ای خواجه غرامت توراست

مایه ز مفلس نتوان باز خواست

3535

منزل عیب است هنر توشه رو

دامن دین گیر و فرا گوشه رو

3636

چرخ نه بر بی‌دِرَمان می‌زند

قافلهٔ محتشمان می‌زند

3737

شحنه این راه چو غارتگر است

مفلسی از محتشمی بهتر است

3838

دیدم از آنجا که جهان‌بینی است

که‌آفت زنبور ز شیرینی است

3939

شیر مگر تلخ بدان گشت خود

کز پس مرگش نخورد دام و دد

4040

شمع ز برخاستنی وا نشست

مه ز تمامی طلبیدن شکست

4141

باد که با خاک به گرگ آشتی‌ست

ایمن از این راه ز ناداشتی‌ست

4242

مرغ‌ِ شمر را مگر آگاهی است!

کآفت ماهی درم ِ ماهی است

4343

زر که ترازوی نیاز تو شد

فاتحهٔ پنج نماز تو شد

4444

پاک نگردی ز ره این نیاز

تا چو نظامی نشوی پاکباز

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

پیری عالم نگر و تنگی‌اش

تا نفریبی به جوان رنگی‌اش

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 44 - مقالت سیزدهم در نکوهش جهان

اگلی نظم

ای شده خشنود به یکبارگی

چون خر و گاوی به علف‌خوارگی

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 46 - مقالت چهاردهم در نکوهش غفلت

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور