صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »مخزن الاسرار
  4. »بخش 46 - مقالت چهاردهم در نکوهش غفلت

بخش 46 - مقالت چهاردهم در نکوهش غفلت

شاعر: نظامی

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

ای شده خشنود به یکبارگی

چون خر و گاوی به علف‌خوارگی

22

فارغ ازین مرکزِ خورشید گَرد

غافل از این دایرهٔ لاجورد

33

از پیِ صاحب‌خبر‌ان است کار

بی‌خبران را چه غم از روزگار‌؟!

44

بر سر کار آی، چرا خفته‌ای‌؟

کار چنان کن که پذیرفته‌ای

55

مست چه خسبی‌؟ که کمین کرده‌اند

کارشناسان نه چنین کرده‌اند

66

بر نگر این پشتهٔ غم پیش‌بین

در نگر و عاجز‌ی خویش بین

77

عقل تو پیر‌ی‌ست فراموش‌کار

تا ز تو یاد آرد، یادش بیار

88

گر شرف عقل نبودی تورا

نامْ که بُردی؟ که ستودی تورا؟

99

عقلْ مسیحا‌ست ازو سر مکش

گرنه خر‌ی‌، خر به وَحَل درمکش

1010

یا به رهِ عقل بُرو نور گیر

یا ز درش دامن خود دور گیر

1111

مست مکن عقلِ ادب‌ساز را

طعمهٔ گنجشک مکن باز را

1212

می که حلال آمده در هر مقام

دشمنیِ عقلِ تو کردش حرام

1313

می که بوَد؟ کآبِ تو در جام اوست

عقل شد آن چشمه که آن نام اوست

1414

گرچه می اندوه جهان را بَرد

آن مخور ای خواجه که آن را برد

1515

می، نمکی دان جگر آمیخته

بر جگرِ بی‌نمکان ریخته

1616

گر خبرت باید چیزی مخور

کز همه چیزیت کند بی‌خبر

1717

بی‌خبر آن مرد که چیزی چشید

که‌ش قلم ِ بی‌خبری درکشید

1818

میل‌کش چشم خیالات شو

کُند نِهِ پایِ خرابات شو

1919

ای چو اَلِف عاشقِ بالای خویش

اِلْفِ تو با وحشت سودا‌ی خویش

2020

گر الفی مرغ پر افکنده باش

ورنه چو ب حرف سرافکنده باش

2121

چون اَلف آراستهٔ مجلسی

هیچ نداری چو الف مفلسی

2222

خار نه‌ای که‌اوج گرایی کنی

به که چو گل بی سر و پایی کنی

2323

طفل نه‌ای پای به بازی مکش

عمر نه‌ای سر به درازی مکش

2424

روز به آخر شد و خورشید دور

سایه شود بیش چو کم گشت نور

2525

روز شنیدم چو به پایان شود

سایهٔ هر چیز دو چندان شود

2626

سایه پرستی چه کنی همچو باغ‌؟

سایه‌شکن باش چو نور چراغ

2727

گر تو ز خود سایه توانی برید

عیب تو چون سایه شود ناپدید

2828

سایه‌نشینی نه فن هر کَس است

سایه‌نشین چشمهٔ حیوان بس است

2929

ای زبر و زیر سر و پای تو

زیر و زبر‌تر ز فلک رای تو

3030

صبح بدان می‌دهدت تشت زر

تا تو ز خود دست بشویی مگر

3131

چونکه درین تشت شوی جامه‌شو‌ی

آب ز سرچشمهٔ خورشید جوی

3232

قرصهٔ خورشید که صابون توست

شوخگن از جامهٔ پر خون توست

3333

از بس آتش که طبیعت فشاند

در جگر عمر تو آبی نماند

3434

گر تنت از چرک غرض پاک نیست

زر نه همه سرخ بوَد باک نیست

3535

گر سخن از پاکی عنصر شود

معده دوزخ ز کجا پر شود؟

3636

گر چو ترازو شده‌ای راست‌کار

راستی دل به ترازو گمار

3737

هر جو و هر حبه که بازوی تو

کم کند از کیل و ترازو‌ی تو

3838

هست یکایک همه بر جای خویش

روز پسین جمله بیارند پیش

3939

با تو نمایند نهانی‌ت را

کم‌دهی و بیش‌ستانی‌ت را

4040

خود مکن این تیغ ترازو روان

گرنه فزون می‌ده و کم می‌سِتان

4141

گُل ز کژی خار در آغوش یافت

نیشکر از راستی آن نوش یافت

4242

راستی آنجا که عَلَم بر زند

یاری حق دست به هم بر زند

4343

از کجی افتی به کم و کاستی

از همه غم رستی اگر راستی

4444

ز‌آتش تنها نه‌، که از گرم و سرد

راستی مرد بود دِرع مرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

کعبه‌روی عزم ِ ره آغاز کرد

قاعدهٔ کعبه‌رو‌ان ساز کرد

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 45 - داستان حاجی و صوفی

اگلی نظم

پادشهی بود رعیت‌شکن

وز سر حُجت شده حَجاج‌فن

نظامی»خمسه»مخزن الاسرار»بخش 47 - داستان پادشاه ظالم با مرد راستگوی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور