صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 35 - رفتن اسکندر به کوه البرز

بخش 35 - رفتن اسکندر به کوه البرز

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن شیر شنگرف گون

که عکسش درآرد به سیماب خون

22

به من ده که سیماب خون گشته‌ام

به سیماب خون ناخنی رشته‌ام

33

برآنم من ای همت صبح خیز

که موج سخن را کنم ریز‌ریز

44

به زرین سخن گوهر آرم به چنگ

سر زیر دستان درآرم به سنگ

55

زر آن زور و زهره کی آرد به دست

که دارای دین را کند زیردست

66

زر از بهر مقصود زیور بود

چو بند‌ش کنی بندی از زر بود

77

توانگر که باشد زر‌ش زیر خاک

ز دزد‌ان بود روز و شب ترس‌ناک

88

تهی‌دست که‌‌اندیشهٔ زر کند

تمنای گنجش توانگر کند

99

چو از زر تمنای زر بیشتر

توانگر‌تر آنکس که درویش تر

1010

جهان آن جهان شد که درویش راست

که هم خویشتن را و هم خویش راست

1111

شب و روز خوش می‌خورد بی‌هراس

نه از شحنه بیم و نه از دزد پاس

1212

فراوان خزینه فراوان غم است

کمست انده آن را که دنیا کمست

1313

گزارنده عقد گوهر کشان

خبر داد از آن گوهر زر فشان

1414

که چون کرد سالار جمشید هوش

می‌یی چند بر یاد نوشابه نوش

1515

به ریحان و ریحانی دل‌فروز

بسر برد با خسروان چند روز

1616

یکی روز بنشست بر عزم کار

بساطی برآراست چون نوبهار

1717

حصاری چنان ز انجمن برکشید

که انجم در آن برج شد ناپدید

1818

گرانمایگان سپه را بخواند

گرامی کنان هر یکی را نشاند

1919

شدند انجمن کاردانان دهر

ز فرهنگ شه برگرفتند بهر

2020

شه از قصهٔ آرزو‌های خویش

سخن‌ها ز هر دستی آورد پیش

2121

که دوشم چنان در دل آمد هوس

که جز با شما برنیارم نفس

2222

به نیروی رای شما مهتران

جهان را نبینم کران تا کران

2323

سوی روم ازین پیش بودم بسیچ

عنان مرا داد از آن چرخ پیچ

2424

بر آنم که تا جملهٔ مرز و بوم

نگردم نگردد سرم سوی روم

2525

در آباد و ویران نشست آورم

همه ملک عالم به دست آورم

2626

کنم دست پیچی به سنجابیان

زنم سکه بر سیم سقلابیان

2727

به هر بوم و هر کشوری گر زمی‌ست

ببینم که خوشدل کدام آدمی‌ست

2828

از آن خوشدلی بهره یابم مگر

که آهن بر آهن شود کارگر

2929

نخستین خرامش در این کوچ‌گاه

به البرز خواهم برون برد راه

3030

وزان کوچ فرخ درآیم به دشت

ز صحرا به دریا کنم بازگشت

3131

تماشای دریای خزران کنم

ز جرعه بر او گوهر افشان کنم

3232

چو موکب درآرم به دریا کنار

کنم هفته‌ای مرغ و ماهی شکار

3333

ببینم که تا عزم چون آیدم

زمانه کجا رهنمون آیدم

3434

چه گویید هر یک بر این داستان

که دولت نپیچد سر از راستان

3535

زمین بوسه دادند یکسر سپاه

که تدبیر ما هست تدبیر شاه

3636

کجا او نهد پای‌‌، ما سر نهیم

ز فرمان او بر سر افسر نهیم

3737

اگر آب و آتش کند جای ما

نگردد ز فرمان او رای ما

3838

گر اندازد از کوه ما را به خاک

بیفتیم و در دل نداریم باک

3939

ز شاه جهان راه برداشتن

ز ما خدمت شاه بگذاشتن

4040

شه آسوده دل شد ز گفتار‌شان

نوازش‌گری کرد بسیار‌شان

4141

بسیچید ره را به آهستگی

گشاد از خزینه در بستگی

4242

غنی کرد گردن‌کشان را ز گنج

ز گوهر کشی لشگر آمد به رنج

4343

جهاندار چون دید کز گنج و زر

غنیمت کشان را گران گشت سر

4444

در آن پیش بینی خرد پیشه کرد

که لختی ز چشم بد اندیشه کرد

4545

ز بس گنج و گوهر که در بار داشت

به‌هر جا که شد راه دشوار داشت

4646

به کوه و به صحرا و سختی و رنج

سپاهش به گردون کشیدند گنج

4747

چو در خاطر آمد جهانجوی را

که در چنبر آرد گلین گوی را

4848

زمین را شود میل و منزل‌شناس

به تری و خشگی رساند قیاس

4949

بداند زمین را که پست و بلند

درازا‌ش چند است و پهنا‌ش چند

5050

ز هر داد و بیدادی آگه شود

به راه آرد آن را که از ره شود

5151

فرو شوید از دور بیداد را

رهاند ز خون خلق آزاد را

5252

به هر بیم‌گاهی حصاری کند

ز بهر سرانجام کاری کند

5353

ز دوری در آن ره شد اندیشناک

که دارد ره دور درد و هلاک

5454

نباید که ضایع شود رنج او

شود روزی دشمنان گنج او

5555

سپاه از غنیمت گران‌بار دید

بترسید چون گنج بسیار دید

5656

یکی آنکه سیران نکوشند سخت

که ترسند از ایشان ستانند رخت

5757

دگر آنکه ناسیری آید به جنگ

دو دستی زند تیغ بر بوی رنگ

5858

ز فرزانگان الهی پناه

صد و سیزده بود با او به‌راه

5959

همه انجمن ساز و انجم شناس

به تدبیر هر شغل صاحب قیاس

6060

از آن جمله در حضرت شهریار

بلیناس فرزانه بود اختیار

6161

به‌هر کار ازو چاره درخواستی

کزو کردن چاره برخاستی

6262

ز دشواری راه و گنجی چنان

سخن راند با کار‌سنجی چنان

6363

جوابش چنان آمد از پیش بین

که شه گنج پنهان کند در زمین

6464

سپه نیز با شاه فرمان کنند

به ویرانه‌ها گنج پنهان کنند

6565

ز بهر گواهی به‌هر گنج‌دان

طلسمی کند هریک از خود نشان

6666

بدان تا چو آیند از راه دور

ز هر تیره چاهی برآرند نور

6767

گواهی که بر گنج خویش آورند

نمودار پیشینه پیش آورند

6868

شه این رای را عالم آرای دید

سپه را ملامت در این رای دید

6969

به زیر زمین گنج را جای کرد

طلسمی بر آن گنج بر پای کرد

7070

بفرمود تا هر که‌را گنج بود

نهان کرد کز بردنش رنج بود

7171

پراکنده هر یک در آن کوه و دشت

به گل گنج پوشید و خود بازگشت

7272

جدا هر یکی بر سر مال خویش

برانگیخت شکلی ز تمثال خویش

7373

چنان بود شب بازی روزگار

که شه را دگرگون شد آموزگار

7474

ز هنجار دیگر درآمد به روم

فرو ماند گنج اندر‌آن مرز و بوم

7575

همان لشگرش را ز بس برگ و ساز

بدان گنج پنهان نیامد نیاز

7676

ز بس گنح پیدا که دریافتند

سوی گنج پوشیده نشتافتند

7777

چو در خانه روم کردند جای

ز شغل جهان در کشیدند پای

7878

یکی دیر سنگین برافراختند

به جمهور طاعت‌گهش ساختند

7979

همه نسخت گنج‌نامه که بود

به دارنده دیر دادند زود

8080

که تا هرکه او باشد ایزد‌پرست

از آن نامه‌ها گنجی آرد به دست

8181

هنوز اندران دیر دیرینه سال

بسی گنج‌نامه است از آن گنج و مال

8282

کسانی که از راه خدمت‌گری

کنند آن صنم‌خانه را چاکری

8383

از آن گنج‌نامه دهندش یکی

اگر بیش باشد وگر اندکی

8484

بیایند و آن گنجدان بشکنند

وزان گنج پا‌رنج خود برکنند

8585

مگر داد دولت مرا پای رنج

که پایم فرو رفت ازینسان به گنج‌

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی از باده جامی بیار

ز بیجاده گون گل پیامی بیار

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 34 - بزم اسکندر با نوشابه

اگلی نظم

بیا ساقی آن می‌که ناز آورد

جوانی دهد عمر باز آورد

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 36 - گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور