صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 36 - گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد

بخش 36 - گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

بیا ساقی آن می‌که ناز آورد

جوانی دهد عمر باز آورد

2

به من ده که این هر دو گم کرده‌ام

قناعت به خوناب خم کرده‌ام

3

کسی کاو در نیک‌نامی زند

در این حلقه لاف غلامی زند

4

به نیکی چنان پرورد نام خویش

کزو نیک یابد سرانجام خویش

5

به دراعهٔ در گریزد تنش

که آن درع باشد نه پیراهن‌ش

6

به از نام نیکو دگر نام نیست

بد آنکس که نیکو سرانجام نیست

7

چو می‌خواهی ای مرد نیکی پسند

که نامی برآری به نیکی بلند

8

یکی جامه در نیک‌نامی بپوش

به نیکی دگر جامه‌ها می‌فروش

9

نبینی که باشد ز مشگین حریر

فروشندهٔ مشک را ناگزیر‌؟

10

گزارنده این نو آیین خیال

دم از نیک‌نامان زدی ماه و سال

11

سکندر که آن نیک‌نامی نمود

بر‌آن نام نیکو بسی کرد سود

12

همه سوی نیکان نظر داشتی

بدان را بر خویش نگذاشتی

13

ز کشور‌خدایان و شه‌زادگان

نظر بیش کردی به افتادگان

14

کجا زاهدی خلوتی یافتی

به خلوت‌گه‌ش زود بشتافتی

15

به‌هر جا که رزمی برآراستی

از ایشان به همّت مدد خواستی

16

همانا که‌ز‌آن بود پیروز جنگ

که پیروزه را فرق کردی ز سنگ

17

سپاهی که با او به جنگ آمدند

از آن پیشه کاو داشت تنگ آمدند

18

نمودند کای داور روزگار

به تعلیم تو دولتْ آموزگار

19

ترا فتح و فیروزی از لشگر‌ست

تو زاهد نوازی سخن دیگر‌ست

20

به شمشیر باید جهان را گشاد

تو از نیک‌مردان چه آری به یاد

21

چو همّت سلاح‌ است در دستبرد

بگو تا کنیم آنچه داریم خرد

22

ازین پس که بر هم‌نبرد‌ان زنیم

در همّت نیک‌مردان زنیم

23

جهاندار ازین داوری‌های سخت

نگه‌داشت پاسخ به نیروی بخت

24

سخن بر بدیهه نیاید صواب

به وقت خودش داد باید جواب

25

چو لشگر سوی کوه البرز راند

به‌هر ناحیت نایبی را نشاند

26

به دهلیزهٔ رهگذر‌های سخت

ز شروان چو شیران همی‌برد رخت

27

در آن تاختن که‌آرزومند بود

رهش بر گذرگاه دربند بود

28

نبود آنگه آن شهر آراسته

دزی بود در وی بسی خواسته

29

در آن دز تنی چند ره داشتند

که کس را در آن راه نگذاشتند

30

چو شه را سراپرده آنجا زدند

رقیبان دز خیمه بالا زدند

31

در دز ببستند بر روی شاه

نکردند در تیغ و لشکر نگاه

32

به نوبت‌گه شاه نشتافتند

سر از خدمت بارگه تافتند

33

اگر خواندشان داور دور گیر

به رفتن نگشتند فرمان‌پذیر

34

وگر دفتر داوری در نوشت

ندادند راهش بر کوه و دشت

35

همان چاره دید آن خردمند شاه

که بردارد آن بند از بندگاه

36

به لشکر بفرمود تا صد هزار

درآیند پیرامن آن حصار

37

به خر‌سنگ غضبان خرابش کنند

به سیلاب خون غرق آبش کنند

38

چهل روز لشگر شغب ساختند

کزان دز کلوخی نینداختند

39

ز پرتاب او ناوک افکند بال

کمندی نه کانجا رسانَد دوال

40

عروسک‌زنانی چو دیوان شموس

خجل گشته زان قلعه چون عروس

41

نه عراده بر گرد او ره‌شناس

نه از گردش منجنیق‌ش هراس

42

چو عاجز شدند اندر آن تاختن

وزان جوز بر گنبد انداختن

43

شه کاردان مجلسی نو نهاد

سران را طلب کرد و ابرو گشاد

44

چه گویید گفتا درین بند کوه

که آورد از اندیشه ما را ستوه

45

ولایت‌گشایان گردن‌فراز

نشستند و بردند شه را نماز

46

که ما بندگان تا کمر بسته‌ایم

بدین روز یک روز ننشسته‌ایم

47

چهل روز باشد که بی‌خورد و خواب

ستیزیم با ابر و با آفتاب

48

تو دانی که بر تارک مهر و میغ

نشاید زدن نیزه و تیر و تیغ

49

چو دیوان بسی چاره‌ها ساختیم

از این دیو‌، خانه نپرداختیم

50

همان به که گردیم ازین راه تنگ

گریوه نوردیم و ساییم سنگ

51

شهنشه چو دانست که‌آن سروران

فرو مانده بودند و عاجز در آن

52

چو در سرمه زد چشم خورشید میل

فرو رفت گوهر به دریای نیل

53

شه از گنج گوهر به دریا کنار

یکی مجلس آراست چون نوبهار

54

بپرسید چون حلقه گشت انجمن

از آن سرفراز‌ان لشگر شکن

55

که از گوشه‌داران در این گوشه کیست‌؟

که بر ماتم ِ آرزو‌ها گریست

56

یکی گفت کای شاه دانش‌پرست

پرستش‌گری در فلان غار هست

57

به کس روی ننماید از هیچ راه

کند بی نیازی به مشتی گیاه

58

شهنشاه برخاست هم در زمان

عنان‌تاب گشت از بر همدمان

59

ز خاصان تنی چند همراه کرد

نشان جست و آمد بر نیک‌مرد

60

ره از شب چو روز بد‌اندیش بود

وشاقی و شمعی روان پیش بود

61

چو نزدیک غار آمد از راه دور

به غار اندر افتاد از آن شمع نور

62

پرستنده چون پرتو نور دید

ز تاریکی غار بیرون دوید

63

فرشته‌وشی دید چون آفتاب

برآورده اقبال را سر ز خواب

64

جهان‌دیده نزد جهاندار تاخت

به نور جهاندار‌ی او را شناخت

65

بدو گفت شخصی بهی‌پیکری

گمانم چنانست که‌اسکندری

66

شه از مهربانی بدو داد دست

درون رفت و پیشش به زانو نشست

67

بپرسید از او که‌آشنای تو کیست‌؟

ز دنیا چه پوشی و خورد تو چیست‌؟

68

چه دانستی ای زاهد هوشیار‌؟

که اسکندرم من درین تنگ غار‌؟

69

دعا کرد زاهد که دل‌شاد باش

ز بند ستمگاری آزاد باش

70

به اقبال باد اخترت خاسته

به نیروی اقبالت آراسته

71

اگر زانکه بشناختم شاه را

شناسد به شب هر کسی ماه را

72

نه آیینه تنها تو داری به‌دست

مرا در دل آیینه‌ای نیز هست

73

به صد سال کاو را ریاضت زدود

یکی صورت آخر تواند نمود

74

دگر آنچه پرسد خداوند رای

که چونست زاهد در این تنگ جای

75

به نیروی تو شادم و تندرست

تنومند‌تر ز آنچه بودم نخست

76

ز مهر و ز کین با کسم یاد نیست

کس از بندگان چون من آزاد نیست

77

جهان را ندیدم وفا‌داری‌یی

نخواهد کس از بی‌وفا یاری‌یی

78

چو برسختم اندیشهٔ کار خویش

همین گوشه دیدم سزاوار خویش

79

بریدم ز هر آشنایی شمار

بس است آشنای من آموزگار

80

به بسیار خواری نیارم بسیچ

که پُری دهد ناف را پیچ پیچ

81

گیا پوشم و قوت من هم گیا

کنم سنگ را زر بدین کیمیا

82

بود سال‌ها کز سر آیندگان

ندیدم کسی جز تو ز آیندگان

83

سبب چیست که‌امشب درین کنج غار‌؟

به نیک اختری رنجه شد شهریار‌؟

84

در غار من وانگهی چون تویی

یکی پاس شه را کم از هندو‌یی

85

جهاندار گفت ای جهاندیده پیر

از این آمدن داشتم ناگزیز

86

خدای آهنی را به‌دو نیم کرد

به ما هر دوان آن دو تسلیم کرد

87

کلیدی و تیغی بدینسان نگاشت

کلید آن تو تیغ بر من گذاشت

88

چو من ‌زآهن تیغ گیتی‌فروز

کنم یاری عدل در نیم روز

89

تو در نیمه شب نیز اگر یاوری

کلید‌ی بجنبان در این داوری

90

مگر کز کلید تو و تیغ من

گشاده شود کار این انجمن

91

حصار‌ی است بر سفت این تیغ کوه

درو ره‌زنانند چندین گروه

92

همه روز و شب کاروان‌ها زنند

ز بد گوهری راه جان‌ها زنند

93

در آن جستجویم که بگشایمش

به داد و به دانش بیارایمش

94

تو نیز ار به همت کنی یار‌ی‌یی

در این ره کند بخت بیدار‌ی‌یی

95

ز رهزن شود راه پرداخته

شود توشهٔ ره‌روان ساخته

96

چو آگاه شد مرد ایزد شناس

که دزدان بر آن قلعه دارند پاس

97

یکی منجنیق از نفس برگشاد

که بر قلعهٔ آسمان در گشاد

98

چنان زد در آن کوهه منجنیق

که شد کوه در وی چو دریا غریق

99

به شه گفت برخیز و شو باز جای

که آن کوه‌پایه درآمد ز پای

100

چو شاهنشه آمد سوی بزم خویش

مقیمان مجلس دویدند پیش

101

دگر باره مجلس بیاراستند

به رامش نشستند و می خواستند

102

کس آمد که دژبان این کوهسار

ستاده‌‌ست بر در به امید بار

103

بفرمود شه تا درآرند زود

درآمد بر شاه و خدمت نمود

104

چو بر شه دعا کرد از اندازه بیش

کلید در دز بینداخت پیش

105

خبر کرد که‌امشب ز نیروی شاه

خرابی درآمد بدین قلعه‌گاه

106

دو برج رزین زین دز سنگ بست

ز برج ملک دور در هم شکست

107

ز خشم خدا منجنیقی رسید

دز افتاد و ناگاه در هم درید

108

گرش منجنیق تو کردی خراب

به ذره کجا ریختی آفتاب‌؟

109

خرابی‌ش دانم نه زین لشگر‌ست

که این منجنیق از دزی دیگرست

110

چو حکم دز آسمانی تراست

تو دانی و دز حکمرانی تراست

111

نگه کرد شه سوی لشکر کشان

کزین به دعا را چه باشد نشان‌‌؟

112

چهل روز باشد که مردان کار

به شمشیر کوشند با این حصار

113

به چندین سر تیغ الماس رنگ

نسفتند جو سنگی از خاره سنگ

114

به آهی که برداشت بی‌توشه‌ای

فرو ریخت از منظرش گوشه‌ای

115

شما را چه رو می‌نماید درین‌؟

که بی نیک‌مردان مبادا زمین‌!

116

بزرگان لشکر به عذر‌آوری

پشیمان شدند از چنان داوری

117

زمین بوسه دادند در بزم شاه

که خالی مباد از تو تخت و کلاه

118

قوی باد در ملک بازو‌ی تو

بقا باد نقد ترازو‌ی تو

119

چنین حرفها را تو دانی شناخت

که یزدان ترا سایه خویش ساخت

120

چو ما نیز از این پرده آگه شدیم

به‌راه آمدیم ارچه از ره شدیم

121

فرستاد شه تا به دز تاختند

از آن رهزنان دز بپرداختند

122

بجای دز اقطاع‌ها دادشان

سوی دادهٔ خود فرستاد‌شان

123

در آن سنگ بسته دز اوج سای

عمارت‌گری کرد بسیار جای

124

خرابیش را یکسر آباد کرد

دز ظلم را خانهٔ داد کرد

125

نواحی نشینان آن کوهسار

تظلم نمودند هنگام بار

126

که از بیم قفچاق وحشی سرشت

درین مرز تخمی نیاریم کشت

127

چو هر‌گه کزین سو شتاب آورند

برینش درین کشت و آب آورند

128

ازین روی ما را زیان‌ها رسد

ز نان تنگی آفت به جان‌ها رسد

129

گر آرد ملک هیچ بخشایشی

رساند بدین کشور آسایشی

130

درین پاس‌گه رخنه‌هایی که هست

عمارت کند تا شود سنگ بست

131

مگر ز‌آفت آن بیابانیان

به راحت رسد کار خزرانیان

132

بفرمود شه تا گذرگاه کوه

ببندند خزرانیان هم‌گروه

133

ز پولاد و ارزیز و از خاره سنگ

برآرند سدی در آن راه تنگ

134

ز خارا تراشان احکام کار

که بر کوه دانند بستن حصار

135

فرستاد خلقی به انبوه را

گذر داد بر بستن آن کوه را

136

چو ز‌آبادی رخنه پرداختند

به عزم شدن رایت افراختند

137

شد از زخمهٔ کاسه و زخم کوس

خدنگ اندران بیشه‌ها آبنوس

138

ملک بارگه سوی صحرا کشید

عنان راه را داد و منزل برید

139

چو سیاره چرخ شبدیز راند

به‌هر برج که‌آمد سعادت رساند

140

چو زلف شب از حلقه عنبری

سمن ریخت بر طاق نیلوفر‌ی

141

شه و لشگر از رنج ره سودگی

رسیدند لختی به آسودگی

142

تنی چند را از رقیبان راه

ز بهر شب افسانه بنشاند شاه

143

از ایشان خبر‌های آن کوه و دشت

بپرسید و آگه شد از سرگذشت

144

پس آنگاه از هر نشیب و فراز

به گوش ملک برگشادند راز

145

نمودند کاینجا حصاری‌ست خوب

که دور است ازو تند باد جنوب

146

یکی سنگ مینا‌ی مینو سرشت

به زیبایی و خرمی چون بهشت

147

سریر سرافراز شد نام او

درو تخت کیخسرو و جام او

148

چو کیخسرو از ملک پرداخت رخت

نهاد اندران تاج‌گه جام و تخت

149

همان گور خانه ز غاری گزید

کز آتش در آن غار نتوان خزید

150

هم از تخمهٔ او در آن پیشگاه

ملک‌زاده‌ای هست بر جمله شاه

151

پرستش کند جای آن شاه را

نگهدارد آن جام وآن گاه را

152

جهان مرزبان شاه گیتی نورد

برافروخت کاین داستان گوش کرد

153

کجا بستدی فرخ آیین دزی

چه از زورمند‌ی چه از عاجز‌ی

154

اگر آشکارا بدی گر نهان

بر آن دز شدی تاجدار جهان

155

بدیدی دز از دز فرود آمدی

به دزبان بر از وی درود آمدی

156

به نا‌دیده دیدن هوس‌ناک بود

به‌هر جا که شد چست و چالاک بود

157

چو آن‌شب صفت‌های آن دز شنید

به دز دیدنش رغبت آمد پدید

158

مگر کز کهن جام کیخسرو‌ی

دهد مجلس مملکت را نوی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن شیر شنگرف گون

که عکسش درآرد به سیماب خون

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 35 - رفتن اسکندر به کوه البرز

اگلی نظم

بیا ساقی از می دلم تازه کن

در این ره صبوری به اندازه کن

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 37 - رفتن اسکندر به دز سریر

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور