صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 37 - رفتن اسکندر به دز سریر

بخش 37 - رفتن اسکندر به دز سریر

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی از می دلم تازه کن

در این ره صبوری به اندازه کن

22

چراغ دلم یافت بی‌روغنی

به مِی‌ ده چراغ مرا روشنی

33

چو روز سپید از شب زاغ رنگ

برآمد چو کافور از اقصای زنگ

44

فروزنده روزی چو فردوس پاک

برآورده سرْ گنجِ قارون ز خاک

55

هوا صافی از دود و گیتی ز گرد

فلک روی خود شسته چون لاجورد

66

به عزلت کمر بسته باد خزان

نسیم بهاری ز هر سو وزان

77

همه کوه گلشن همه دشت باغ

جهان چشم‌روشن به زرین چراغ

88

زمانه به کردار باغ بهشت

زمین را گل و سبزه مینو سرشت

99

به فیروز رایی شه نیک‌بخت

به تخت رونده برآمد ز تخت

1010

سر تاج بر زد به سفت سپهر

برافراخت رایت برافروخت چهر

1111

زمین خسته کرد از خرام ستور

گران کوه را در سرافکند شور

1212

سپه راند از آنجا به تخت سریر

که تا بیند آن تخت را تخت‌گیر

1313

سریری خبر یافت کان تاجدار

برآن تختگه کرد خواهد گذار

1414

ز فرهنگ فرومانده آگاه بود

که فیروز و فرخ جهانشاه بود

1515

ز تخم کیان هیچکس را نکشت

همه راستان را قوی کرد پشت

1616

سران را رسانید تارک به تاج

بسی خرج‌ها داد و نستد خراج

1717

ز شادی دو منزل برابر دوید

به فرسنگ‌ها فرش دیبا کشید

1818

ز نزلی که بودش بدان دسترس

به حدی که حدش ندانست کس

1919

ز هر موینه کان چو گل تازه بود

گرانمایه‌ها بیش از اندازه بود

2020

سمور سیه روبه سرخ تیغ

همان قاقم و قندز بی‌دریغ

2121

وشق نیفه‌هایی چو برگ بهار

بنفشه بر او ریخته صد هزار

2222

غلامان گردن برافراخته

یکایک همه رزم را ساخته

2323

وشاقان‌ِ موکِب‌رو زود‌خیز

به دیدار تازه به رفتار تیز

2424

چو نزلی چنین خوب و آراسته

روان کرد و با او بسی خاسته

2525

به استاد گاران درگه سپرد

که عاجز شد آنکس که آنرا ببرد

2626

درآمد به درگاه شاه جهان

دو تا کرد قامت چو کارآگهان

2727

جهانشاه برخاست نامیش کرد

به شرط نشاندن گرامیش کرد

2828

چو دادش ز دولت درودی تمام

بپرسیدش از قصهٔ تخت و جام

2929

که جام جهان‌بین و تخت کیان

چگونه‌ست بی فرّ فرخ‌بیان

3030

سریری ملک پاسخش داد باز

که ای ختم شاهان گردن‌فراز

3131

کیومرث از خیل تو‌ چاکری

فریدون ز مُلک تو فرمانبری

3232

ستاره کمان تو را تیر باد

کمندت سپهر جهانگیر باد

3333

کلیدی که کیخسرو از جام دید

در آیینهٔ دست توست آن کلید

3434

جز این نیست فرقی که ناموس و نام

تو ز آیینه بینی و خسرو ز جام

3535

چو رفتند شاهان بیدار تخت

ترا باد جاوید دیهیم و تخت

3636

به تخت تو آفاق را باد نور

مباد از سرت سایهٔ تاج دور

3737

چه مقصود بُد؟ شاه آفاق را

که نو کرد نقش این کهن طاق را

3838

پی بارگی سوی این مرز راند

بر و بوم ما را به گردون رساند؟

3939

جهان خسروش گفت کای نامدار

ز کیخسروان تخت را یادگار

4040

چو شد تخت من تخت کاووس کی

همان خوردم از جام جمشید می

4141

بدین جام و این تخت آراسته

دلی دارم از جای برخاسته

4242

دگر نیز بینم که چون خفت شاه

در آن غار چون ساخت آرامگاه

4343

پژوهندهٔ راز کیخسروم

تو اینجا نشین تا من آنجا روم

4444

بگریم بر آن تخت بدرام او

زنم بوسه‌ای بر لب جام او

4545

ببینم که آن تخت خسرو پناه

چه زاری کند با من از مرگ شاه

4646

وز آن جام نا جانور بشنوم

درودی کزین جانور بر شوم

4747

شد آیینه جان من زنگ خوَرد

زدایم بدان زنگ از آیینه گرد

4848

بدان دیده دل را هراسان کنم

به خود بر همه کاری آسان کنم

4949

سریری ز گفتار صاحب سریر

بدان داستان گشت فرمان‌پذیر

5050

فرستاد پنهان به دزدار خویش

که پیش آورد برگ از اندازه بیش

5151

کمر بندد و چرب‌دستی کند

به صد مهر مهمان‌پرستی کند

5252

اشارت کند تا رقیبان تخت

بسازند با شاه پیروز بخت

5353

به گنجینه تخت بارش دهند

چو خواهد می‌خوشگوارش دهند

5454

نشانند بر تخت کیخسرو‌َش

فشانند بر سر نثار‌ِ نُوَش

5555

در آن جام فیروزه ریزند می

به فیروزی آرند نزدیک وی

5656

به هرچه آن خوش آید به دندان او

نتابند گردن ز فرمان او

5757

چو با استواران بپرداخت راز

به شه گفت که‌آهنگ رفتن بساز

5858

من اینجا نشینم به فرمان شاه

چو شاه از ره آید کنم عزم راه

5959

شهنشه پذیرا شد آن خانه را

به همخانگی برد فرزانه را

6060

تنی چار پنج از غلامان خاص

چو زری که آید برون از خلاص

6161

سوی تخت خانه زمین در نَبَشت

به بالا شدن ز آسمان برگذشت

6262

برآمد بر آنسان که ناسود هیچ

بدان چرخ پیچان به صد چرخ و پیچ

6363

دزی دید با آسمان هم نورد

نبرده کسی نام او در نبرد

6464

عروسان‌ِ دز شربت آمیختند

در آن شربت از لب شکر ریختند

6565

نهادند شاهان خوان زرش

همان خوردنی‌ها که بُد درخوَرش

6666

پریچهرگان سرایی چو ماه

همه صف کشیدند بر گرد شاه

6767

فرو مانده حیران در آن فر و زیب

که سیمای دولت بود دل‌فریب

6868

چو شه زان خورش خورد و شربت چشید

سوی تخت کیخسروی سر کشید

6969

سرافکنده و برکشیده کلاه

درآمد به پایین آن تختگاه

7070

ز دیوار و در گفتی آمد خروش

که کیخسرو خفته آمد به هوش

7171

چنان بود فرمان فرمان‌گزار

که بر تخت بنشیند آن تاجدار

7272

سر تاجداران برآمد به تخت

چو سیمرغ بر شاخ زرین درخت

7373

نگهبان آن تخت زرین ستون

ز کان سخن ریخت گوهر برون

7474

که پیروزی شاه بر تخت شاه

نماید به پیروزی بخت راه

7575

همان گوهری جام یاقوت سنج

کلیدی‌ست بر قفل بسیار گنج

7676

بدین تخت و این جام دولت پرست

بسا جام و تختا که آری به‌دست

7777

رقیبی دگر گفت کای شهریار

ندیده چو تو شاه چندین دیار

7878

چو بر تخت کیخسروی تاختی

سر از تخت گردون برافراختی

7979

دگر نغز گویی زبان برگشاد

که تا چند کیخسرو و کیقباد

8080

چو زین تخت بازوی شه شد قوی

کند کیقبادی و کیخسروی

8181

همه فال خسرو در آن پیش تخت

به پیروز بختی برآورد تخت

8282

شه آن تخت را چون به خود ساز داد

به کیخسرو مرده جان باز داد

8383

بر آن تخت بنشست یک‌دم نه دیر

ببوسید بر تخت و آمد به زیر

8484

ز گوهر بر آن تخت گنجی فشاند

که گنجور خانه در آن خیره ماند

8585

بفرمود تا کرسی زر نهند

همان جام فرخ برابر نهند

8686

چو کرسی نهادند و خسرو نشست

به جام جهان بین کشیدند دست

8787

چو ساقی چنان دید پیغام را

ز باده برافروخت آن جام را

8888

بر‌ِ خسرو آورد با رای و هوش

که بر یاد کیخسرو این می بنوش

8989

بخور که‌اختر فرخت یار باد

بدین جام دستت سزاوار باد

9090

چو شه جام را دید بر پای خاست

بخورد آن یکی جام و دیگر نخواست

9191

بر آن جامْ عقدی ز بازوی خویش

برافشاند و بنشست و بنهاد پیش

9292

در آن تخت بی تاجور بنگریست

بر آن جام می بی‌باده لختی گریست

9393

گه از بی شرابی گه از بی شهی

مثل زد بر آن جام و تخت تهی

9494

که بی تاجور تخت زرین مباد

چو می نیست جام جهان‌بین مباد

9595

به مِی‌، روشنایی بود جام را

بلندی به شه‌، تخت بدرام را

9696

چو شه رفت گو تخت بشکن تمام

چو می ریخت گو بر زمین افت جام

9797

شهی را بدین تخت باشد نیاز

که بر تخت مینو نخسبد به ناز

9898

کسی کاو به مینو کشد رخت را

به زندان شمارد چنین تخت را

9999

بسا مرغ را کز چمن گم کنند

قفس عاج و دام از بریشم کنند

100100

چو از شاخ بستان کند طوق و تاج

نه ز ابریشمش یاد باشد نه عاج

101101

از آنیم در جستن تاج و ترگ

که فارغ دلیم از شبیخون مرگ

102102

بهار چمن شاخ از آن برکشید

که شمشیر باد خزان را ندید

103103

کفل گرد کردند گوران دشت

مگر شیر از این گورگه در گذشت

104104

گوزنان به بازی برآشفته‌اند

هزبران هایل مگر خفته‌اند‌

105105

همان نافهٔ آهوان مشک بست

مگر چنگ و دندان یوزان شکست

106106

بدین غافلی می‌گذاریم روز

که در ما زنند آتش رخت سوز

107107

چه سازیم تختی چنین خیره خیر

که بر وی شود دیگری جای‌گیر‌؟

108108

کنیم از پی دیگری جام گرم

که ما را ز جایی چنین باد شرم

109109

چه سود این چنین تخت کردن به پای

که تخته‌ست ما را نه تخت است جای

110110

نه تخت زرست اینکه او جای ماست

کز آهن یکی کنده بر پای ماست

111111

چو بر تختْ جاوید نتوان نشست

ز تن پیش‌تر تخت باید شکست

112112

چو در جام کیخسرو آبی نماند

بجای آبگینش نباید فشاند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن می‌که ناز آورد

جوانی دهد عمر باز آورد

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 36 - گشودن اسکندر دز دربند را به دعای زاهد

اگلی نظم

بیا ساقی آن جام کیخسروی

که نورش دهد دیدگان را نوی

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 38 - رفتن اسکندر به غار کیخسرو

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور