صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 38 - رفتن اسکندر به غار کیخسرو

بخش 38 - رفتن اسکندر به غار کیخسرو

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن جام کیخسروی

که نورش دهد دیدگان را نوی

22

لبالب کن از باده خوشگوار

بنه پیش کیخسرو روزگار

33

شها شهریارا جهان داورا

فلک پایگه مشتری پیکرا

44

کجا بزم کیخسرو و رخت او‌؟

سکندر که شد بر سر تخت او‌؟

55

چو آن کوکب از برج خود شد روان

تویی کوکبه‌دار آن خسروان

66

جهانداریت هست و فرماندهی

بدان جان اگر در جهان دل نهی

77

جهان گرچه در سکهٔ نام تست

زمین گرچه فرخ به آرام تست

88

منه دل برین دل‌فریبان به مهر

که با مهربانان نسازد سپهر

99

جهان بین که با مهربانان خویش

ز نامهربانی چه آورد پیش

1010

به تختی که نیرنگ سازی نمود

بدان تخت‌گیران چه بازی نمود

1111

به جامی که یک مست را شاد کرد

بر آن بامدادان چه بیداد کرد

1212

چو کیخسرو هفت کشور تویی

ولایت‌سِتان سکندر تویی

1313

در آیینه و جام آن هر دو شاه

چنان به که به بینی از هر دو راه

1414

به هر شغل که‌امروز رای آوری

رهاورد فردا بجای آوری

1515

تویی تاج‌بخشی کز آن تاجدار

سریر پدر را شدی یادگار

1616

تو شادی کن ار شاد خواران شدند

تو با تاجی ار تاجداران شدند

1717

درین باغ رنگین چو پر تذرو

نه گل در چمن ماند خواهد نه سرو

1818

اگر شد سهی سرو شاه اخستان

تو سرسبز بادی دراین گلستان

1919

گر او داشت از نعمتم بهره‌مند

رساند از زمینم به چرخ بلند

2020

تو زان بهتر و برترم داشتی

در باغ را بسته نگذاشتی

2121

فلک تا بوَد نقش‌بند زمی

مبنداد بر تو درِ خرمی

2222

مرا از کریمان صاحب زمان

تویی مانده باقی که باقی بمان

2323

چه می‌گفتم و در چه پرداختم

کجا بودم اشهب کجا تاختم

2424

چو اسکندر آن تخت و آن جام دید

سریری نه در خورد آرام دید

2525

سریری که جز آسمانی بود

به زندان کن زندگانی بود

2626

بلیناس فرزانه را پیش خواند

به نزدیک جام جهان‌بین نشاند

2727

نظر خواست از وی در آیین جام

که تا راز او باز جوید تمام

2828

چو دانا نظر کرد در جام ژرف

رقم‌های او خواند حرفا به حرف

2929

بدان جام از آنجا که پیوند بود

مسلسل کشیده خطی چند بود

3030

تماشای آن خط بسی ساختند

حسابی نهان بود بشناختند

3131

به شاه و به فرزانهٔ اوستاد

عددهای خط را گرفتند یاد

3232

سرانجام چون شاه ازان مرز و بوم

گراینده شد سوی اقلیم روم

3333

سطرلاب دوری که فرزانه ساخت

بر آیین آن جام شاهانه ساخت

3434

چو شاه جهان ره بدان جام یافت

در آن تختگه لختی آرام یافت

3535

به فرزانه گفتا که بر تخت شاه

نخواهم که سازد کس آرامگاه

3636

طلسمی بر آن تخت فرزانه بست

که هر کو بر آن تخت سازد نشست

3737

اگر بیش گیرد زمانی درنگ

براندازدش تخت یاقوت رنگ

3838

شنیدم که آن جنبش دیرپای

هنوز اندران تخت مانده بجای

3939

چو شه رسم کیخسروی تازه کرد

چو کیخسرو آهنگ دروازه کرد

4040

برون آمد از دیدن تخت و جام

سوی غار کیخسرو آورد گام

4141

نگهبان دز رنج بسیار برد

که تا شاه را سوی آن غار برد

4242

چو شه شد به نزدیک آن غار تنگ

درآمد پیِ باد‌پایان به سنگ

4343

کزان ره روش بود برداشته

به خار و به خارا برانباشته

4444

نمایندهٔ غار با شاه گفت

که کیخسرو اینک در این غار خفت

4545

رهی دارد از صاعقه سوخته

ز پیچش کمر در کمر دوخته

4646

به غارت مبر گنج غاری چنین

براندیش لختی ز کاری چنین

4747

به چنگ و به دندان رهش رفته گیر

چو کیخسرو آنجا فرو خفته گیر

4848

سبب جستن پردگی‌های راز

کند کار جویندگان را دراز

4949

ازین غار باید عنان تافتن

به غار اژدها را توان یافتن

5050

سکندر ز گفتار او روی تافت

پیاده سوی غار خسرو شتافت

5151

دوان رهبر از پیش و فرزانه پس

غلامی دو با او دگر هیچکس

5252

به تدریج از آن رهگذرهای سخت

به دهلیز غار اندر آورد رخت

5353

چو گنجینهٔ غارش آمد به دست

هراسنده شد مرد یزدان‌پرست

5454

شکافی کهن دید در ناف سنگ

رهی سوی آن رخنه تاریک و تنگ

5555

به سختی در آن غار شد شهریار

نشانی مگر یابد از یار غار

5656

چو لختی شد آن آتش آمد پدید

که شد سوخته هر که آنجا رسید

5757

به فرزانه گفت این شرار از کجاست

در این غار تنگ این بخار از کجاست

5858

نگه کرد فرزانه در غار تنگ

که آتش چه می‌تابد از خاره سنگ

5959

فروزنده چاهی درو دید ژرف

که می‌تافت زان چاه نوری شگرف

6060

از آن روشنایی کس آگه نبود

که جوینده را سوی آن ره نبود

6161

بدان روشنی ره بسی باز جست

بر او راه روشن نمی‌شد درست

6262

رسن در میان بست مرد دلیر

فرو شد در آن چاه رخشنده زیر

6363

نشان جست ازان آتش تابناک

که چون می‌دمد روشنی زان مغاک

6464

پراکنده نی آتشی گرد بود

چو دید اندر او‌، کان‌ِ گوگرد بود

6565

خبر داد تا برکشندش ز چاه

برآمد دعا گفت بر جان شاه

6666

که باید به زودی نمودن شتاب

ازین چاه کاتش برآید نه آب

6767

درو کان گوگرد افروخته‌ست

ز گوگرد او گرد او سوخته‌ست

6868

خبر داشت آنکو درین غار خفت

به گوگرد از آن کیمیا را نهفت

6969

درودی شهنشه بر آن غار خواند

برون رفت و عطری بر آتش فشاند

7070

چو بیرون غار آمد و راه جست

نشد هیچ هنجار بر وی درست

7171

شنیدم که ابری ز دریای ژرف

برآمد به اوج و فرو ریخت برف

7272

از آن برف سر در جهان داشته

دره تا گریوه شد انباشته

7373

سکندر در آن برف سرگشته ماند

چو برف از مژه قطره‌ها می‌فشاند

7474

مقیمان آن دز خبر یافتند

سوی رخنهٔ غار بشتافتند

7575

به چوب و لگد راه را کوفتند

به نیرنگ‌ها برف را روفتند

7676

به چاره‌گری شاه از آن کنج غار

برون آمد و رفت بر کوهسار

7777

چو این سبز طاوس جلوه‌نما‌ی

سپید استخوانی ربود از همای

7878

همایون کن تاج و گاه سریر

فرود آمد از تاجگاه سریر

7979

سوی نوبت‌گاه خود بازگشت

بلند اخترش باز دمساز گشت

8080

برآسوده از آن تفتن و تافتن

هراس دز و رنج ره یافتن

8181

تنی کآن‌همه مالش و تاب یافت

به مالشگر آسایش و خواب یافت

8282

فرو خفت که‌آسایش آمد پدید

شد آسوده تا صبح صادق دمید

8383

چو صبح دوم سر بر افلاک زد

شفق شیشهٔ باده بر خاک زد

8484

بیاراست این برکهٔ لاجورد

سفال زمین را به ریحان زرد

8585

بفرمود شب بزمی آراستن

می و مجلس و نقل در خواستن

8686

سریری ملِک را سوی بزم خواند

به نیکوترین جایگاهی نشاند

8787

می لعل بگرفت با او به دست

چنین تا شدند از می آنروز مست

8888

به بخشش درآمد کف مرزبان

در گنج بگشاد بر میزبان

8989

غنی کردش از دادن طوق و تاج

همش تاج زر داد و هم تخت عاج

9090

مکلّل به گوهر قبایی پرند

چو پروین به گوهر‌کشی ارجمند

9191

ز پیروزه جامی ترنجی نمای

که یک نیمه نارنج را بود جای

9292

یکی نصفی لعل مدهون به زر

به از نار دانه چو یک نار‌ِ تر

9393

ز لعل و زمرد یکی تخته نرد

بساطی ز یاقوت و زر سرخ و زرد

9494

ز بلور تابنده خوانی فراخ

چو نسرین‌‌ِ تر بر سر‌ِ سبز‌شاخ

9595

تکاور ده اسب مرصّع‌فسار

همه زیر هرای گوهر نگار

9696

صد اشتر قوی‌پشت و مالیده‌ران

عرق کرده در زیر بار گران

9797

ز سر بسته‌هایی که در بار بود

جواهر به من زر به خروار بود

9898

قباهای خاص از پی هر کسی

قبا با دلیهای زرکش بسی

9999

ز بس تحفه و خلعت و خواسته

سریر سریری شد آراسته

100100

بدان دستگه دست شه بوسه داد

به نوبتگه خویشتن رفت شاد

101101

شهنشه بزد کوس و لشگر براند

سر رایت خود به گردون رساند

102102

از آن کوهپایه درآمد به دشت

سوی ژرف دریا زمین در نوشت

103103

در آن دشت یک هفته نخجیر کرد

پس هفته‌ای کوچ تدبیر کرد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی از می دلم تازه کن

در این ره صبوری به اندازه کن

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 37 - رفتن اسکندر به دز سریر

اگلی نظم

بیا ساقی آن جام زرین بیار

که ماند از فریدون و جم یادگار

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 39 - رفتن اسکندر به ری و خراسان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور