صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 39 - رفتن اسکندر به ری و خراسان

بخش 39 - رفتن اسکندر به ری و خراسان

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن جام زرین بیار

که ماند از فریدون و جم یادگار

22

می‌ناب ده عاشق ناب را

به مستی توان کردن این خواب را

33

دلا چند از این بازی انگیختن

به هر دست رنگی برآمیختن

44

درخت هوا رسته شد بر درت

بپیچان سرش‌، تا نپیچد سرت

55

می‌ناب ناخورده مستی مکن

اگر می‌خوری بت‌پرستی مکن

66

چو بی زعفران گشته‌ای خنده‌ناک

مخور زعفران تا نگردی هلاک

77

چو شاهان مکن خوب خوشخوارگی

هراسان شو از روز بیچارگی

88

ازین آتشین‌خانه سخت‌جوش

کسی جان برَد کو بوَد سخت‌کوش

99

ز سختی به سختی توان رخت برد

به گوگرد و نفط آتشِ کس نمرد

1010

گزارندهٔ تختهٔ سالخورد

چنان درکشد نقش را لاجورد

1111

که چون خسرو از تخت کیخسروی

سوی لشگر آمد به چابک‌روی

1212

نشسته یکی روز بالای تخت

به اندیشهٔ کوچ می‌بست رخت

1313

شتابنده پیکی درآمد چو باد

به آیین پیکان زمین بوسه داد

1414

به شاه جهان راز پوشیده گفت

خبر دادش از آشکار و نهفت

1515

که بر آستان بوسی بارگاه

ز تخت سطخر آمدم نزد شاه

1616

نژاده ملک نایب شهریار

سخن را چنین می‌نماید عیار

1717

که تا شاه بر حل و عقدی که داشت

نیابت کن خویشتن را گماشت

1818

چنان داشتم ملک را پیش و پس

که آزارشی نامد از کس به کس

1919

به شرطی که در عهد شاه داشتم

پذیرفته‌ها را نگه داشتم

2020

بحمدالله از هیچ بالا و پست

نیامد درین مُلک مویی شکست

2121

ولیکن چو گردنده آمد سپهر

بگردد جهان از سر کین و مهر

2222

زمانه به نیک و بد آبستن است

ستاره گهی دوست گه دشمن است

2323

نکشته درختی برآمد ز ری

کند دعوی از تخم کاوس کی

2424

گزاینده عفریتی آشوبناک

شتابنده چون اژدها بر هلاک

2525

شبانان که آهو پرستی کنند

ز تیرش همه چوب دستی کنند

2626

همان بیل زن مرد آلت شناس

کند بیلکش را به بیلی قیاس

2727

برآورده گردن چو اهریمنی

فکنده به هر شهر در شیونی

2828

سر و تاجی از دعوی انگیخته‌ست

به ناموس رنگی برآمیخته‌ست

2929

پراکنده‌ای چند را گرد کرد

که از آب دریا برآرند گرد

3030

ز پیروزی خود دلاور شده‌ست

همانا که تنها به داور شده‌ست

3131

سر و سیم آن بنده در سر شود

که با خواجهٔ خود به داور شود

3232

خراسانیانش عنان می‌کشند

به پیگار شه در میان می‌کشند

3333

ز حد نشابور تا خاک بلخ

کنندش به صفرای ما کام تلخ

3434

به سرخیلی فتنه بربست موی

سوی تاجگاه تو آورد روی

3535

چنین فتنه‌ای را که شد گرم‌کین

اگر خرده‌بینی‌، به‌خردی مبین

3636

ز خردان بسی فتنه آید بزرگ

که در پای پیکان بود کعب گرگ

3737

گر این فتنه ماند چنین دیرباز

کند دست بر شغل شاهی دراز

3838

شه ار ماه او درنیارد به میغ

سر تخت خواهد گرفتن به تیغ

3939

چو باز از نشیمن گشاید دوال

شکسته شود کبک را پر و بال

4040

مرا لشگری نیست چندان به زور

کزو چشم بد را توان کرد کور

4141

سران سپه در ولایت کمند

به درگاه شاهنشه عالمند

4242

همی هرچه روز آید آن دیو زاد

قوی‌دست گردد که دستش مباد

4343

بجز صرصر باد‌پایان شاه

کس این گرد را برندارد ز راه

4444

چو اندر سخن پیک چستی نمود

به نامه سخن را درستی نمود

4545

به نیک و بد از رازهای نهفت

همان بود در نامه که‌آرنده گفت

4646

شه شیر‌دل خسرو پیلتن

در آن داوری گفت با خویشتن

4747

مرا تخت کیخسرو اینجا به زیر

به تخت من آنجا دگر کس دلیر

4848

بدان داستان مانَد این تاج و تخت

که از هندویی هندویی بُرد رخت

4949

صواب آنچنان شد که آرم شتاب

که آزرم دشمن بود ناصواب

5050

مگر موکب شاه بود آسمان‌؟

که ناسود بر جای خود یک زمان‌؟

5151

جهان کاروان شاه سالار بود

در آن کاروان بار بسیار بود

5252

ز هر گوشه‌ای بار می‌اوفتاد

همان کار در کار می‌اوفتاد

5353

در آن کارها یاور او بود و بس

پناهنده را گشت فریاد‌رس

5454

چو طالع جهانگردی آرد به پیش

نشاید زدن کنده بر پای خویش

5555

برون رفت از آن کوچگه شهریار

سواحل سواحل به دریا کنار

5656

سپاهش ز مه برده رایت برون

ستونی برآورده تا بیستون

5757

به صید افکنی می‌نبشتند راه

که هم صید خوش بود و هم صیدگاه

5858

ز بار گران خوشه خم گشته بود

تک و تاب نخجیر کم گشته بود

5959

ز بس رود خیزان لب رودبار

نشانده ز رخسار گیتی غبار

6060

ز برق آمده ابر نیسان به جوش

برآورده تندر به تندی خروش

6161

رگ رستنی در زمین گشته سخت

به رقص آمده برگ‌های درخت

6262

ز گلبام شبابهٔ زند‌باف

دریده صبا شعر گل تا به ناف

6363

خرامنده بر رخش بیجاده نعل

گل لعل در زیر گلنار لعل

6464

دو نوباوه هم تود و هم برگ تود

ز حلوا و ابریشم آورده سود

6565

زمین چون زر و آب چون لاجورد

چو دیبای نیم ازرق و نیم زرد

6666

نوای چکاوک به از بانگ رود

برآورده با دشتبانان سرود

6767

گره بر کمر برزده ساق جو

رسیده به دهقان درود درو

6868

شکم کرده آهوی صحرا بزرگ

برو تیزتر گشته دندان گرگ

6969

پی گور چون زهرهٔ گاو سست

گوزن از بیابان ره کوه جست

7070

ز نوزادگان آهوان سره

جهان در جهان یکسر آهو بره

7171

جهاندار با صید و با رود و جام

همی‌کرد منزل به منزل خرام

7272

چو گل پیچ یک روزهٔ ماه نو

به خلخال یک هفته شد بر گرو

7373

ز پرگار آن حلقه بر کرد سر

که خوانندش امروز خلخال زر

7474

به گیلان درآمد به کردار ابر

بدانسان که در بیشه آید هژبر

7575

هر آتشگهی کامد آنجا به‌دست

چو یخ سرد کردش بر آتش‌پرست

7676

چو بشکست بر هیربد پشت را

برانداخت آیین زردشت را

7777

ز گیلان برون شد در‌آمد به ری

به افکندن دشمن افکند پی

7878

بر آتش‌پرستان سیاست نمود

برآورد ازان دوده یکباره دود

7979

چو دشمن خبر داشت کامد پلنگ

به سوراخ در شد چو روباه لنگ

8080

به آوارگی در خراسان گریخت

وزان قایم ری به قایم بریخت

8181

چو دانست خسرو که دژخیم او

گریزان شد از فر دیهیم او

8282

گراز گریزنده را پی گرفت

شبیخون زد و راه بر وی گرفت

8383

چنان تیز‌رو شد که دریافتش

به زخمی سر از ملک برتافتش

8484

چو بدخواه را در گِل آکنده کرد

پراکندگان را پراکنده کرد

8585

همانجا که بدخواه را کشته بود

به نزدیک صحرا یکی پشته بود

8686

به شکرانهٔ دولت تندرست

بر آن پشته بنیادی افکند چست

8787

به هرای گنجش چو بدرام کرد

به پهلو زبانش هری نام کرد

8888

چو گنجینهٔ آن بنا برکشید

به شهر نشابور لشگر کشید

8989

دو بهر جهان را در آن شهر یافت

هواخواه خود را یکی بهر یافت

9090

دگر بهر از او طبل دارا زدند

دم دوستیش آشکارا زدند

9191

ز دارا ملک رایتی داشتند

ملک زیر آن رایت انگاشتند

9292

چنان رایتی را به ناموس شاه

برانگیختندی به ناموسگاه

9393

سکندر بسی پای در کین فشرد

ز کس مهر دارا نشایست برد

9494

همان دید چاره در آن داوری

که یاران خود را کند یاوری

9595

ز نوبتگه خود به فرهنگ و رای

کند رایتی دیگر آنجا به پای

9696

از آن رایت آن بود مقصود شاه

که رایت ز رایت بود کینه خواه

9797

چو دانست کان شهر دارا پرست

به جهد سکندر نیاید به دست

9898

خصومت گهی ساخت تا نفخ صور

که از سازگاری شد آن شهر دور

9999

خصومتگران گشته در خاک پست

هنوز آن خصومت در آن خاک هست

100100

چو زد لشگر کبک را بر تذرو

ز ملک نشابور شد سوی مرو

101101

بکشت آتش هیربد خانه را

وز آتش پراکند پروانه را

102102

به بلخ آمد و آتش زرد هشت

به طوفان شمشیر چون آب کشت

103103

بهاری دلفروز در بلخ بود

کزو تازه گل را دهن تلخ بود

104104

پری پیکرانی درو چون نگار

صنم‌خانه‌هایی چو خرم بهار

105105

درو بیش از اندازه دینار و گنج

نهاده به هر گوشه بی دسترنج

106106

زده موبدش نعل زرین بر اسب

شده نام آن خانه آذر گشسب

107107

چو خسرو بر آن گنجدان دست یافت

مغان را ز جام مغان مست یافت

108108

بهشت صنم‌خانه بی حور کرد

ز دوزخ پرستنده را دور کرد

109109

بپرداخت آن گنج دیرینه را

وزو داد مرهم بسی سینه را

110110

به گرد خراسان برآمد تمام

به هر شهری آورد لختی مقام

111111

به مغز خراسان درافکند جوش

خراسانیان را بمالید گوش

112112

به‌هر ناحیت کرد موکب روان

که یاریگرش بود بخت جوان

113113

خراسان و کرمان و غزنین و غور

بپیمود هر یک به سم ستور

114114

به هر شهر کامد به شادی فراز

در شهر کردند بر شاه باز

115115

جهان گشتنش گرچه با رنج بود

همه راه او گنج بر گنج بود

116116

به هر منزلی کو گرفتی قرار

گران سنگ بودی ز گنجینه بار

117117

زمین را به گنجی بینباشتی

گذشتی و در خاک بگذاشتنی

118118

زری کادمی را کند بیمناک

چه در صلب آتش چه در ناف خاک

119119

خلایق که زر در زمین می‌نهند

بر او قفل و بند آهنین می‌نهند

120120

چو باد آمد و خاکشان را ربود

بر او بر زدن قفل آهن چه سود‌؟

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن جام کیخسروی

که نورش دهد دیدگان را نوی

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 38 - رفتن اسکندر به غار کیخسرو

اگلی نظم

بیا ساقی آن زر بگداخته

که گوگرد سُرخ است ازو ساخته

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 40 - رفتن اسکندر به هندوستان

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور