صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 38 - وصیت نامه اسکندر

بخش 38 - وصیت نامه اسکندر

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مغنی توئی مرغ ساعت شناس

بگو تا ز شب چندی رفتست پاس

22

چو دیر آمد آواز مرغان به گوش

از آن مرغ سغدی برآور خروش

33

چو باد خزانی درآمد به دشت

دگرگونه شد باغ را سرگذشت

44

از آن باد برباد شد رخت باغ

فرو مرد بر دست گلها چراغ

55

زراندود شد سبزهٔ جویبار

ریاحین فرو ریخت از برگ و بار

66

درختان ز شاخ آتش افروختند

ورقهای رنگین بر او سوختند

77

به بازار دهقان درآمد شکست

نگهبان گلبن در باغ بست

88

فسرده شد آن آبهای روان

که آمد سوی برکهٔ خسروان

99

نه خرم بود باغ بی‌برگ و آب

درافکنده دیوار گشته خراب

1010

بجای می و ساقی و نوش و ناز

دد و دام کرده بدو ترکتاز

1111

گرفته زبان مرغ گوینده را

خسک بر گذر باد پوینده را

1212

تماشا روان باغ بگذاشته

مغان از چمن رخت برداشته

1313

به سوهان زده سبلت آفتاب

چو سوهان پر از چین شده روی آب

1414

تهی مانده باغ از رخ دلکشان

نه از بلبل آوا نه از گل نشان

1515

زده خار بر هر گلی داغها

نوائی و برگی نه در باغها

1616

به هنگام آن برگ ریزان سخت

فرو پژمرید آن کیانی درخت

1717

سکندر سهی سرو شاهنشهی

شد از رنج پر، وز سلامت تهی

1818

دمه سرد و شه بادم سرد بود

جهانگرد را با جهان گرد بود

1919

چو بنیاد دولت به سستی رسید

توانا به ناتندرستی رسید

2020

شکسته شد آن مرغ را پر و بال

که جولان زدی در جهان ماه وسال

2121

به پژمرد لاله بیفتاد سرو

به چنگال شاهین تبه شد تذرو

2222

طبیبان لشگر بزرگان شهر

نشستند برگرد سالار دهر

2323

مداوای بیماری انگیختند

ز هر گونه شربت برآمیختند

2424

ز قاروره و نبض جستند راز

نشیننده را رفتن آمد فراز

2525

طبیب ارچه داند مداوا نمود

چو مدت نماند از مداوا چه سود

2626

پژوهش کنان چاره جستند باز

نیامد به کف عمر گم گشته باز

2727

به چاره‌گری نامد آن در به چنگ

که پوینده یابد زمانی درنگ

2828

چووقت رحیل آید از رنج و درد

زمانه برآرد بهانه به مرد

2929

چنان افشرد روزگارش گلو

که بر مرگ خویش آیدش آرزو

3030

سگالش بسی شد در آن رنج و تاب

نیفتاد از آن جمله رایی صواب

3131

چراغی که مرگش کند دردمند

هم از روغن خویش یابد گزند

3232

هر آن میوه‌ای کو بود دردناک

هم از جنبش خود درافتد به خاک

3333

پزشکی که او چاره جان کند

چو درمانده بیند چه درمان کند

3434

شناسندهٔ حرف نه تخت نیل

حساب فلک راند بر تخت و میل

3535

رخ طالع اصل بی نور یافت

نظرهای سعدان ازاو دور یافت

3636

ندید از مدارای هیچ اختری

در آزرم هیلاج یاریگری

3737

چو دید اختران را دل اندر هراس

هراسنده شد مرد اخترشناس

3838

چو اسکندر آیینه در پیش داشت

نظر در تنومندی خویش داشت

3939

تنی دید چون موی بگداخته

گریزنده جانی به لب تاخته

4040

نه در طبع نیرو نه در تن توان

خمیده شده زاد سرو جوان

4141

چو شمع از جدا گشتن جان و تن

به صد دیده بگریست بر خویشتن

4242

طلب کرد یاران دمساز را

به صحرا نهاد از دل آن راز را

4343

که کشتی درآمد به گرداب تنگ

دهن باز کرد آن دمنده نهنگ

4444

خروش رحیل آمد از کوچگاه

به نخجیر خواهد شدن مهد شاه

4545

فلک پیش ازین برمن آسوده گشت

به آسایشم داشت بر کوه و دشت

4646

به کینه کند درمن اکنون نگاه

همان مهربانی شد از مهر و ماه

4747

چنان بر من آشفته شد روزگار

که ره ناورم سوی سامان کار

4848

چه تدبیر سازم که چرخ بلند

کلاه مرا در سر آرد کمند

4949

کجا خازن لشگر و گنج من

به رشوت مگر کم کند رنج من

5050

کجا لشگرم تا به شمشیر تیز

دهند این تبش را ز جانم گریز

5151

سکندر منم خسرو دیو بند

خداوند شمشیر و تخت بلند

5252

کمر بسته و تیغ برداشته

یکی گوش ناسفته نگذاشته

5353

به طوفان شمشیر زهر آب خورد

زدریای قلزم برآورده گرد

5454

بسی خرد را کرده از خود بزرگ

بسی گوسفندان رهانده ز گرگ

5555

شکسته بسی را بهم بسته‌ام

بسی بسته را نیز بشکسته‌ام

5656

ستم را به شفقت بدل کرده نیز

بسا مشکلی را که حل کرده نیز

5757

ز قنوج تا قلزم و قیروان

چو میغی روان بود تیغم روان

5858

چو مرگ آمد آن تیغ زنجیر شد

نه زنجیر دام گلوگیر شد

5959

نبشتم بسی کوه و دریا و دشت

کز آنسان کسی در نداند نبشت

6060

به دارای دولت سرافراختم

ز دارا به دولت سرانداختم

6161

زدم گردن فور قتال را

گرفتم به چین جای چیپال را

6262

ز قابیل و هابیل کین خواستم

ز ناسک به منسک زه آراستم

6363

فرو شستم از ملک رسم مجوس

برآوردم آتش ز دریای روس

6464

شدم بر سر تخت جمشید وار

ز گنج فریدون گشادم حصار

6565

برانداختم دخمه عاد را

گشادم در قصر شداد را

6666

سراندیب را کار برهم زدم

قدم بر قدمگاه آدم زدم

6767

خبر دادم از رستم و لخت او

هم از جام کیخسرو و تخت او

6868

ز مشرق به مغرب رساندم نوند

همان سد یاجوج کردم بلند

6969

به قدس آوریدم چو آدم نشست

زدم نیز در حلقه کعبه دست

7070

ز ظلمات مشغل برافروختم

به ظلم جهان تخته بردوختم

7171

به بازی نیندوختم هیچ نام

به غفلت نپرداختم هیچ گام

7272

بهرجا که رفتن بسیچیده‌ام

سر از داد و دانش نپیچیده‌ام

7373

هوایی کزو سنگ خارا گداخت

چو نیروی تن بود با ما بساخت

7474

کنون در شبستان خز و پرند

چو نیرو نماندم شدم دردمند

7575

سرآمد به بالین چو تن گشت سست

نپاید به بالین سر تندرست

7676

سیه تا سیه دیدم این کارگاه

زریگ سیه تا به آب سیاه

7777

گرم بازپرسی که چون بوده‌ام

نمایم که یک دم نپیموده‌ام

7878

بدان طفل یک روزه مانم که مرد

ندیده جهان را همی جان سپرد

7979

جهان جمله دیدم ز بالا و زیر

هنوزم نشد دیده از دید سیر

8080

نه این سی و شش گر بود سی هزار

همین نکته گویم سرانجام کار

8181

گشادم در رازهای سپهر

هم از ماه دادم نشان هم ز مهر

8282

جهان دیدگان را شدم حق شناس

جهان آفرین را نمودم سپاس

8383

نبردم به سر عمر در غافلی

مگر در هنرمندی و عاقلی

8484

زهر دانشی دفتری خوانده‌ام

چو مرگ آمد آنجا فرومانده‌ام

8585

گشادم در هر ستمکاره‌ای

ندانم در مرگ را چاره‌ای

8686

بجز مرگ هر مشکلی را که هست

به چاره گری چاره آمد به دست

8787

کجا رفته‌اند آن حکیمان پاک

که زر می‌فشاندم برایشان چو خاک

8888

بیایید گو خاک را زر کنید

مداوای جان سکندر کنید

8989

ارسطو کجا تا به فرهنگ و رای

برونم جهاند ازین تنگنای

9090

بلیناس کو تا به افسونگری

کند چارهٔ جان اسکندری

9191

کجا شد فلاطون پرهیزگار

مگر نکته‌ای با من آرد به کار

9292

نمودار والیس دانا کجاست

بداند مگر کین گزند از چه خاست

9393

بخوانید سقراط فرزانه را

گشاید مگر قفل این خانه را

9494

دو اسبه به هرمس فرستید کس

مگر شاه را دل دهد یک نفس

9595

برید این حکایت به فرفوریوس

مگر باز خرد مرا زین فسوس

9696

دگر باره گفت این سخن هست باد

درین درد از ایزد توان کرد یاد

9797

ز رنجم در آسایش آرد مگر

براین خاک بخشایش آرد مگر

9898

نگیرد کسم دست و نارد به یاد

بدین بی کسی در جهان کس مباد

9999

چو گشت آسمانم چنین گوش پیچ

نباید برآوردن آواز هیچ

100100

ز خاکی که سر برگرفتم نخست

همان خاک را بایدم باز جست

101101

از آن پیش که افتم در آن آبکند

سپر بر سر آب خواهم فکند

102102

ز مادر برهنه رسیدم فراز

برهنه به خاکم سپارند باز

103103

سبک بار زادم گران چون شوم

چنان کامدم به که بیرون شوم

104104

یکی مرغ برکوه بنشست و خاست

چه افزود بر کوه بازو چه کاست

105105

من آن مرغم و مملکت کوه من

چو رفتم جهان را چه اندوه من

106106

بسی چون مرا زاد و هم زود کشت

که نفرین براین دایه گوژپشت

107107

ز من گرچه دیدند شفقت بسی

ستم نیز هم دیده باشد کسی

108108

حلالم کنید ار ستم کرده‌ام

ستمگر کشی نیز هم کرده‌ام

109109

چو مشگین سریرم درآید به خاک

به مشکوی پاکان برد جان پاک

110110

بجای غباری که بر سر کنید

به آمرزش من زبان‌تر کنید

111111

بگفت این و چون کس ندادش جواب

فرو خفت و بی خویشتن شد به خواب

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی بساز از دم جان‌فزای

کلیدی که شد گنج گوهر گشای

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 37 - بازگشتن اسکندر از حد شمال به عزم روم

اگلی نظم

مغنی دگر باره بنواز رود

به یادآر از آن خفتگان در سرود

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 39 - سوگند نامه اسکندر به سوی مادر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور