صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 37 - بازگشتن اسکندر از حد شمال به عزم روم

بخش 37 - بازگشتن اسکندر از حد شمال به عزم روم

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مغنی بساز از دم جان‌فزای

کلیدی که شد گنج گوهر گشای

22

برین در مگر چون کلید آوری

ازو گنج گوهر پدید آوری

33

چو میوه رسیده شود شاخ را

کدیور فرامش کند کاخ را

44

ز بس میوه باغ آراسته

زمین محتشم گردد از خواسته

55

ز شادی لب پسته خندان شود

رطب بر لبش تیز دندان شود

66

شود چهرهٔ نار افروخته

چو تاجی در او لعلها دوخته

77

رخ سرخ سیب اندر آید به غنج

به گردن‌کشی سر برآرد ترنج

88

عروسان رز را زمی گشته مست

همه سیب و نارنج بینی به دست

99

ز بس نار کاورده بستان ز شاخ

پر از نار پستان شده کوی و کاخ

1010

به دزدی هم از شاخ انجیردار

در آویخته مرغ انجیر‌خوار

1111

ز بی روغنی خاک بادام دوست

ز سر کنده بادام را مغز و پوست

1212

لب لعل عناب شکر شکن

زده بوسه بر فندق بی دهن

1313

درختان مگر سور می‌ساختند

که عناب و فندق برانداختند

1414

ز سرمستی انگور مشگین کلاه

برانگشت پیچیده زلف سیاه

1515

کدو بر کشیده طرب رود را

گلوگیر کشته به امرود را

1616

سبدهای انگور سازنده می

زروی سبد کش برآورده خوی

1717

شده خوشه پالوده سر تا به دم

ز چرخشت شیرش شده سوی خم

1818

لب خم برآورده جوش و نفیر

هم از بوی شیره هم از بوی شیر

1919

درین فصل کافاق را سور بود

سکندر ز سوری چنان دور بود

2020

بیابان و وادی و دریا و کوه

شب و روز می‌گشت با آن گروه

2121

بسی خلق را از ره صلح و جنگ

برون آورید از گذرهای تنگ

2222

چو پیمانهٔ عمرش آمد به سر

بر او نیز هم تنگ شد رهگذر

2323

جهان را به آمد شدن هر که هست

دولختی دری دید لختی شکست

2424

ازین سرو شش پهلوی هفت شاخ

که بالاش تنگست و پهلو فراخ

2525

چنانش آمد آواز هاتف به گوش

کزین بیشتر سوی بیشی مکوش

2626

رساندی زمین را به آخر نورد

سوی منزل اولین باز گرد

2727

سکندر چو بر خط نگارد دبیر

بود پنج حرف این سخن یادگیر

2828

بسست اینکه بر کوه و دریای ژرف

زدی پنج نوبت بدین پنج حرف

2929

زکار جهان پنجه کوتاه کن

سوی خانه تا پنج مه راه کن

3030

مگر جان به یونان بری زین دیار

نیوشندهٔ مست شد هوشیار

3131

بترسید و گوشی برآواز داشت

از آن خوش رکابی عنان بازداشت

3232

به شایستگان راز معلوم کرد

وز آنجا گرایش سوی روم کرد

3333

به خشکی و تری و دریا و دشت

بسی راه و بی راه را در نوشت

3434

به کرمان رسید از کنار جهان

ز کرمان درآمد به کرمانشهان

3535

وز آنجا به بابل برون برد راه

ز بابل سوی روم زد بارگاه

3636

چو آمد ز بابل سوی شهر زور

سلامت شد از پیکر شاه دور

3737

به سستی درآمد تک بارگی

ز طاقت فرو ماند یک‌بارگی

3838

بکوشید کارد سوی روم رای

فرو بسته شد شخص را دست و پای

3939

گمان برد کابی گزاینده خورد

در و زهر و زهر اندر و کار کرد

4040

نهیب توهم تنش را گداخت

نشد کارگر هر علاجی که ساخت

4141

دو اسبه فرستاد قاصد ز پیش

به یونان زمین پیش دستور خویش

4242

که بشتاب و تعجیل کن سوی من

مگر بازبینی یکی روی من

4343

همان زیرکان را که کار آگهند

بیاور اگر صد و گر پنجهند

4444

چو قاصد به دستور دانا رسید

در بسته را جست با خود کلید

4545

ندید آنچه زو رستگاری بود

درو نقش امیدواری بود

4646

همه زیرکان را ز یونان و روم

طلب کرد و آمد بدان مرز و بوم

4747

هم از ره درآمد بر شهریار

به روزی نه کان روز بود اختیار

4848

تن شاه را بر زمین دید پست

به رنجی که نتوان از آن رنج رست

4949

پس آنگاه زد بوسه بر دست شاه

بمالیدش انگشت بر نبضگاه

5050

چو اندازهٔ نبض دید از نخست

نشان از دلیلی دگر بازجست

5151

بفرمود از آنجا که در خورد بود

دوائی که داروی آن درد بود

5252

دواگر بود جمله آب حیات

وفا چون کند چون درآید وفات

5353

جهانجوی را کار از آن درگذشت

که رنجش به راحت کند بازگشت

5454

از آن مایه کز خانهٔ اصل برد

ودیعت به خواهندگان می‌سپرد

5555

جهان چون زرش داد در دیک خاص

خلاصی که از خاک باید خلاص

5656

وجودش که ساکن شد از تاختن

درآمد به برگ عدم ساختن

5757

شکر خنده شمعی که جان می‌نواخت

چو شمع و شکر ز آب و آتش گداخت

5858

برآمد یکی باد و زد بر چراغ

فرو ریخت برگ از درختان باغ

5959

نه سبزی رها کرد بر شاخ سرو

نه پر ماند بر نوبهاری تذرو

6060

فروزنده گلهای با بوی مشک

فرو پژمریدند بر خاک خشک

6161

سکندر که بر سفت مه زین نهاد

ز نالندگی سر به بالین نهاد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی دل تنگ را چاره نیست

بجز ساز کان هست و بیغاره نیست

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 36 - رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج

اگلی نظم

مغنی توئی مرغ ساعت شناس

بگو تا ز شب چندی رفتست پاس

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 38 - وصیت نامه اسکندر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور