صفحۂ اولشعراءلغاتاوزاناصنافمترجمینصداکارہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

شعراءاوزاناصنافصداکارانمترجمین

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 36 - رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج

بخش 36 - رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
1

مغنی دل تنگ را چاره نیست

بجز ساز کان هست و بیغاره نیست

2

دماغ مرا کز غم آمد به جوش

به ابریشم ِ ساز کن حلقه گوش

3

چو در خانهٔ خویش رفت آفتاب

ز گرمی شد اندام شیران کباب

4

تبش‌های با حوری از دستبرد

ز روی هوا چرک تری سترد

5

گیا دانه بگشاد و بنوشت برگ

به لاله‌ستان اندر افتاد مرگ

6

بجوشید در کوه و صحرا بخار

شکر‌خنده زد میوه بر میوه‌دار

7

ز هامون سوی کوه شد عندلیب

به غربت همی‌گفت چیزی غریب

8

به گوش اندرش از هوای تموز

نوای چکاوک نیامد هنوز

9

درفشنده خورشید ِ گردون‌نورد

ز باد خزان نیش عقرب نخورد

10

شب و روز می‌گشت در چین و زنگ

به دود افکنی تشت آتش به چنگ

11

چو شیران درید از سر دست زور

گهی ساق گاو و گهی سم گور

12

در ایام با حور و گرمای گرم

که از تاب خورشید شد سنگ نرم

13

سکندر ز چین رای خرخیز کرد

درِ خواب را تنگ دهلیز کرد

14

رها کرد خاقان چین را به‌جای

دگر باره سوی سفر کرد رای

15

بسی گنج در پیش خاقان کشید

وز آنجا سپه در بیابان کشید

16

فرو کوفت بر کوس دولت دوال

ز مشرق درآمد به حد شمال

17

بیابان و ریگ روان دید و بس

نه پرنده در وی نه جنبنده کس

18

بسی رفت و کس در بیابان ندید

همان راه را نیز پایان ندید

19

زمین دید رخشان و از رخنه دور

در او ریگ رخشنده مانند نور

20

به شه گفت رهبر که این ریگ پاک

همه نقره شد نقرهٔ تابناک

21

به اندازه بردار ازین راه گنج

نه چندان که محمل‌کش آید به رنج

22

به لشگر مگو ور‌نه از عشق سیم

گران‌بار گردند و یابند بیم

23

همه بار شه بود پر زر ناب

بدان نقره نامد دلش را شتاب

24

ولیک آرزو در منش کار کرد

ازو اشتری چند را بار کرد

25

بدان راه می‌رفت چون باد تیز

هوا را ندید از زمین گرد خیز

26

به یک هفته ننشست بر جامه گرد

که از نقره بود آن زمین را نورد

27

تو گفتی که شد خاک و آبش دونیم

یکی نیمه سیماب و یک نیمه سیم

28

نه در سیمش آرام شایست کرد

نه سیماب را نیز شایست خورد

29

ز سودا‌ی ره که‌آن نه کم درد بود

سوادی بدان سیم در خورد بود

30

کجا چشمه‌ای بود مانند نوش

در آن آب سیماب را بود جوش

31

چو شورش نبودی در آب زلال

ز سیماب کس را نبودی ملال

32

بخوردندی آن آبها را دلیر

که آب از زبر بود و سیماب زیر

33

چو شورش در آب آمدی پیش و پس

نخوردندی آن آب را هیچ‌کس

34

وگر خوردی از راه غفلت کسی

نماندی درو زندگانی بسی

35

بفرمود شه تا چو رای آورند

در آن آبْ دانش به جای آورند

36

چنان برکشند آب را ز‌آبگیر

که ساکن بود آب جنبش پذیر

37

بدین‌گونه یک ماه رفتند راه

بسی مردم از تشنگی شد تباه

38

رسیدند از آن مفرش سیم سود

به خاکی کزاو بودشان زاد بود

39

نهادند بر خاک رخسار پاک

که خاکی نیاساید الا به خاک

40

پدید آمد آرامگاهی ز دور

چنان کز شب تیره تابنده هور

41

بر افراخته طاقی از تیغ کوه

که از دیدنش در دل آمد شکوه

42

به بالای آن طاق پیروزه رنگ

کشیده کمر کوهی از خاره سنگ

43

گروهی بر آن کوه دین پروران

مسلمان و فارغ ز پیغمبر‌ان

44

به الهام یزدان ز روی قیاس

در احوال خود گشته یزدان شناس

45

چو دیدند سیمای اسکندری

پذیرا شدندش به پیغمبری

46

به تعلیم او خاطر آراستند

وزو دانش و داد درخواستند

47

سکندر برایشان در دین گشاد

بجز دین و دانش بسی چیز داد

48

چو دیدند شاهی چنان چاره ساز

به چاره گری در گشادند باز

49

که شفقت برای داور دستگیر

بر این زیر‌دستان فرمان‌پذیر

50

پس‌ِ این گریوه در این سنگلاخ

یکی دشت بینی چو دریا فراخ

51

گروهی در آن دشت یاجوج نام

چو ما آدمی زاده و دیو فام

52

چو دیو‌ان‌ِ آهن‌دلْ الماس‌چنگ

چو گرگان‌ِ بد‌گوهرْ آشفته‌رنگ

53

رسیده ز سر تا قدم مویشان

نبینی نشانی تو از رویشان

54

به چنگال و دندان همه چون دده

به خون ریختن چنگ و دندان زده

55

بگیرند هنگام تک باد را

به ناخن بسنبند پولاد را

56

همه در خرام و خورش ناسپاس

نبینی در ایشان کس ایزد شناس

57

ز هر طعمه‌ای کان بود جستنی

طعامی ندارند جز رستنی

58

ندارند جز خواب و جز خورد کار

نمیرد یکی تا نزاید هزار

59

گیایی‌ست آنجا زمین خیزشان

چو بلبل بود دانه تیزشان

60

از آن هر شبان روز بهری خورند

همانجا بخسبند و درنگذرند

61

چو بر آفتاب افکند ماه جِرم

بجوشند بر خود به کردار کِرم

62

خورند آنچه یابند بی ترس و بیم

بدین گونه تا ماه گردد دو نیم

63

چو گیرد کمی ماه ناکاسته

شره گردد از جمله برخاسته

64

فتد سال تا سال از ابر سیاه

ستمکاره تنینی آن جایگاه

65

به اندازه آنک در دشت و کوه

از او سیر گردند چندان گروه

66

به امید آن کوه دریا ستیز

که اندازدش ابر سیلاب ریز

67

چو آواز تندر خروش آورند

زمین را ز دوزخ به جوش آورند

68

ز سرمستی خون آن اژدها

کنند آب و دانه یکی مه رها

69

دگر خوردشان نیست جز بیخ و برگ

نباشند بیمار تا روز مرگ

70

چو میرد از ایشان یکی آن گروه

خورندش همان‌سان در آن دشت و کوه

71

نه مردار ماند در آن خاک شور

نه کس مرده‌ای نیز بیند نه گور

72

جز این یک هنر نیست کان آب و خاک

ز مردار دور‌ست و از مرده پاک

73

به هر مدت آرند بر ما شتاب

کنند آشیان‌های ما را خراب

74

ز ما گوسپند‌ان به غارت برند

خورش‌های ما هر چه باشد خورند

75

ز گرگ آن چنان کم گریزد گله

کز‌آن گرگ‌ساران سگ مشغله

76

چو در ما به کشتن ستیز آورند

بکوشند و بر ما گریز آورند

77

گریزیم از ایشان بر این کوه سخت

به کردار پرندگان بر درخت

78

ندارند پایی چنان آن گروه

که ما را در‌آرند از آن تیغ کوه

79

به دفع چنان سخت پتیاره‌ای

ثوابت بود گر کنی چاره‌ای

80

چو بشنید شه حکم یأجوج را

که پیل افکند هر یکی عوج را

81

بدان گونه سد‌ی ز پولاد بست

که تا رستخیز‌ش نباشد شکست

82

چو طالع نمود آن بلند اختر‌ی

که شد ساخته سد اسکندر‌ی

83

از آن مرحله سوی شهری شتافت

که بسیار کس جست و آن را نیافت

84

دگر باره در کار‌ِ عالم روی

روان شد سراپردهٔ خسروی

85

بر آن کار چون مدتی برگذشت

بتازید یک ماه بر کوه و دشت

86

پدید آمد آراسته منزلی

که از دیدنش تازه شد هر دلی

87

جهاندار با ره بسیچان خویش

ره آورد چشم از ره آورد پیش

88

دگرگونه دید آن زمین را سرشت

هم آب روان دید هم کار و کشت

89

همه راه پُر باغ و دیوار نی

گله در گله کس نگهدار نی

90

ز لشگر یکی دست برزد فراخ

کزان میوه‌ای برگشاید ز شاخ

91

نچیده یکی میوه‌ تر هنوز

ز خشکی تنش چون کمان گشت کوز

92

سوار‌ی دگر گوسپند‌ی گرفت

تبش کرد و ز‌آن کار پندی گرفت

93

سکندر چو زین عبرت آگاه گشت

ز خشک و ترش دست کوتاه گشت

94

بفرمود تا هر که بود از سپاه

ز باغ کسان دست دارد نگاه

95

چو لختی گراینده شد در شتاب

گذر کرد از آن سبزه و جوی آب

96

پدیدار شد شهر‌ی آراسته

چو فردوسی از نعمت و خواسته

97

چو آمد به دروازهٔ شهر تنگ

ندیدش دری ز‌آهن و چوب و سنگ

98

در آن شهر شد با تنی چند پیر

همه غایت‌اندیش و عبرت‌پذیر

99

دکان‌ها بسی یافت آراسته

در او قفل از جمله برخاسته

100

مقیمان آن شهر مردم نواز

به پیش آمدندش به صد عذر باز

101

فرود آوریدندش از ره به کاخ

به کاخی چو مینو‌ی مینا فراخ

102

بسی خوان نعمت برآراستند

نهادند و خود پیش برخاستند

103

پرستش نمودند با صد نیاز

زهی میزبانان مهمان نواز

104

چو پذرفت شه نزل‌شان را به مهر

بدان خوب چهران برافروخت چهر

105

بپرسیدشان کاین چنین بی‌هراس

چرایید و خود را ندارید پاس

106

بدین ایمنی چون زیید از گزند‌؟

که بر در ندارد کسی قفل و بند‌؟

107

همان باغبان نیست در باغ کس

رمه نیز چوپان ندارد ز پس

108

شبانی نه و صد هزاران گله

گله کرده بر کوه و صحرا یله

109

چگونه‌ست و این ناحفاظی ز چیست‌؟

حفاظ شما را تولّا به کیست‌؟

110

بزرگان آن داد پرور دیار

دعا تازه کردند بر شهریار

111

که آن کس که بر فرقَت افسر نهاد

بقا‌ی تو بر قدر افسر دهاد‌!

112

خدا باد در کارها یاورت‌!

هنر سکهٔ نامِ نام‌آورت‌!

113

چو پرسیدی از حال ما نیک و بد

بگوییم شه را همه حال خود

114

چنان دان حقیقت که ما این گروه

که هستیم ساکن درین دشت و کوه

115

گروهی ضعیفان دین‌پرور‌یم

سر مویی از راستی نگذریم

116

نداریم بر پردهٔ کج بسیچ

بجز راست‌بازی ندانیم هیچ

117

در کج‌روی بر جهان بسته‌ایم

ز دنیا بدین راستی رسته‌ایم

118

دروغی نگوییم در هیچ باب

به شب باژگونه نبینیم خواب

119

نپرسیم چیزی کزو سود نیست

که یزدان از آن کار خشنود نیست

120

پذیریم هرچه آن خدایی بود

خصومت خدای آزمایی بود

121

نکوشیم با کردهٔ کردگار

پرستنده را با خصومت چه‌کار‌

122

چو عاجز بود یار‌، یاری کنیم

چو سختی رسد‌، بردباری کنیم

123

گر از ما کسی را زیانی رسد

وز‌آن رخنه ما را نشانی رسد

124

بر آریمش از کیسهٔ خویش کام

به سرمایهٔ خود کنیمش تمام

125

ندارد ز ما کس ز کس مال بیش

همه راست قِسمیم در مال خویش

126

شماریم خود را همه همسران

نخندیم بر گریهٔ دیگران

127

ز دزد‌ان نداریم هرگز هراس

نه در شهر شحنه نه در کوی پاس

128

ز دیگر کسان ما ندزدیم چیز

ز ما دیگران هم ندزدند نیز

129

نداریم در خانه‌ها قفل و بند

نگهبان نه با گاو و با گوسفند

130

خدا کرد خردان ما را بزرگ

ستور‌ان ما فارغ از شیر و گرگ

131

اگر گرگ بر میش ما دم زند

هلاکش در آن حال بر هم زند

132

گر از کشت ما کس برد خوشه‌ای

رسد بر دلش تیری از گوشه‌ای

133

بکاریم دانه گه کشت و کار

سپاریم کشته به پروردگار

134

نگردیم بر گرد گاوَرس و جو

مگر بعد شش مه که باشد درو

135

به ما از آنچه بر جای خود می‌رسد

یکی دانه را هفتصد می‌رسد

136

چنین گر یکی کار و گر صد کنیم

توکل بر ایزد نه بر خود کنیم

137

نگهدار ما هست یزدان و بس

به یزدان پناهیم و دیگر به کس

138

سخن‌چینی از کس نیاموختیم

ز عیب کسان دیده بر دوختیم

139

گر از ما کسی را رسد داوری

کنیمش سوی مصلحت یاوری

140

نباشیم کس را به بد رهنمون

نجوییم فتنه‌، نریزیم خون

141

به غم‌خواری یکدگر غم خوریم

به شادی همان یار یکدیگریم

142

فریب زر و سیم را در شمار

نیاریم و ناید کسی را به کار

143

نداریم خوردی یک از یک دریغ

نخواهیم جو سنگی از کس به تیغ

144

دد و دام را نیست از ما گریز

نه ما را بر آزار ایشان ستیز

145

به وقت نیاز آهو و غرم و گور

ز درها در آیند ما را به زور

146

از آن جمله چون در شکار آوریم

به مقدار حاجت بکار آوریم

147

دگرها که باشیم از آن بی‌نیاز

نداریمشان از در و دشت باز

148

نه بسیار‌خوار‌یم چون گاو و خر

نه لب نیز بر بسته از خشک و تر

149

خوریم آن‌قدر مایه از گرم و سرد

که چندان دیگر توانیم خورد

150

ز ما در جوانی نمیرد کسی

مگر پیر کاو عمر دارد بسی

151

چو میرد کسی دل نداریم تنگ

که درمان آن درد ناید به چنگ

152

پس‌ِ کس نگوییم چیزی نهفت

که در پیش رویش نیاریم گفت

153

تجسس نسازیم کاین کس چه کرد‌؟

فغان بر نیاوریم کآن را که خورد؟

154

به هر سان که ما را رسد خوب و زشت

سر خود نتابیم از آن سرنوشت

155

به هرچه آفریننده کرده‌ست راست

نگوییم کاین چون و آن از کجاست

156

کسی گیرد از خلق با ما قرار

که باشد چو ما پاک و پرهیزگار

157

چو از سیرت ما دگرگون شود

ز پرگار ما زود بیرون شود

158

سکندر چو دید آن چنان رسم و راه

فرو ماند سرگشته بر جایگاه

159

کز آن خوب‌تر قصه نشنیده بود

نه در نامهٔ خسروان دیده بود

160

به دل گفت ازین راز‌های شگفت

اگر زیرکی پند باید گرفت

161

نخواهم دگر در جهان تاختن

به هر صید‌گه دامی انداختن

162

مرا بس شد از هرچه اندوختم

حسابی کزین مردم آموختم

163

همانا که پیش جهان آزمای

جهان هست ازین نیک‌مردان بجای

164

بدیشان گرفته‌ست عالم شکوه

که اوتاد عالم شدند این گروه

165

اگر سیرت اینست ما برچه‌ایم‌؟

وگر مردم اینند پس ما که‌ایم‌؟!

166

فرستادن ما به دریا و دشت

بدان بود تا باید اینجا گذشت

167

مگر سیر گردم ز خوی ددان

در آموزم آیین این بخرد‌ان

168

گر این قوم را پیش ازین دیدمی

به گرد جهان بر نگردیدمی

169

به کنجی در از کوه بنشستمی

به ایزد پرستی میان بستمی

170

ازین رسم نگذشتی آیین من

جز این دین نبودی دگر دین من

171

چو دید آن چنان دین و دین‌پروری

نکرد از بنه یاد پیغمبری

172

چو در حق خود دیدشان حق‌شناس

درود و درم دادشان بی‌قیاس

173

از آن مملکت شادمان بازگشت

روان کرد لشگر چو دریا به دشت

174

ز رنگین علَم‌های دیبا‌ی روم

وشی‌پوش گشته همه مرز و بوم

175

به هر کوه و بیشه ز شاخ و ز شخ

پراکنده لشگر چو مور و ملخ

176

به هر جا که او تاختی بارگی

رهاندی بسی کس ز بیچارگی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی مدار از غنا دست باز

که این کار بی ساز ناید به‌ساز

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 35 - گذار کردن اسکندر دیگر باره به هندوستان

اگلی نظم

مغنی بساز از دم جان‌فزای

کلیدی که شد گنج گوهر گشای

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 37 - بازگشتن اسکندر از حد شمال به عزم روم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور