صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 35 - گذار کردن اسکندر دیگر باره به هندوستان

بخش 35 - گذار کردن اسکندر دیگر باره به هندوستان

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مغنی مدار از غنا دست باز

که این کار بی ساز ناید به‌ساز

22

کسی را که این ساز یاری کند

طرب با دلش سازگاری کند

33

خوشا نزهت باغ در نوبهار

جوان گشته هم روز و هم روزگار

44

بنفشه طلایه کنان گرد باغ

همان نرگس آورده بر کف چراغ

55

ز خون مغز مرغان به جوش آمده

دل از جوش خون در خروش آمده

66

شکم کرده پر زیر شمشاد و سرو

خروس صراحی ز خون تذرو

77

به رقص آمده آهوان یکسره

ز دشت آمد آواز آهو بره

88

بساط گل افکنده برطرف جوی

به رامشگر‌ی بلبلان نغز گوی

99

نسیم گل و نالهٔ فاخته

چو یاران محرم به‌هم ساخته

1010

چه خوش‌تر در این فصل ز آواز رود‌؟

وزآن آب گل کز گل آید فرود‌؟

1111

سرایندهٔ ترک با چشم تنگ

فروهشته گیسو به گیسوی چنگ

1212

بسی ساز ابریشم از ناز او

دریده بر ابریشم ساز او

1313

سخن‌های برسخته بر بانگ ساز

تو گویی و او گوید از چنگ باز

1414

ازو بوسه وز تو غزل‌های تر

یکی چون طبرزد یکی چون شکر

1515

به بوسه غزل‌های تر می‌دهی

طبرزد ستانی شکر می‌دهی

1616

دلم باز طوطی‌نهاد آمده‌ست

که هندوستانش به یاد آمده‌ست

1717

چو کوه از ریاحین کفل گرد کرد

برآمیخت شنگرف با لاجورد

1818

گیا‌خواره را گل ز گردن گذشت

نفیر گوزن آمد از کوه و دشت

1919

گل‌ِ تر برون آمد از خار خشک

بنفشه برآمیخت عنبر به مشک

2020

به عنبر خری نرگس خوابناک

چو کافورِ تر سر برون زد ز خاک

2121

به فصلی چنان شاه ایران و روم

ز ویرانی آمد به آباد بوم

2222

دگرباره بر مرز هندوستان

گذر کرد چون باد بر بوستان

2323

وز آنجا به مشرق علم برفراخت

یکی ماه بر دشت و بر کوه تاخت

2424

از آن راه ِ چون دوزخ تافته

کزو پشت ماهی تبش یافته

2525

درآمد به آن شهر مینو سرشت

که ترکانش خوانند لنگر بهشت

2626

بهاری درو دید چون نوبهار

پرستش‌گهی نام او قندهار

2727

عروسان بت‌روی در وی بسی

پرستندهٔ بت شده هر کسی

2828

در آن خانه از زر بتی ساخته

بر او خانه گنج پرداخته

2929

سر و تاج آن پیکر دلربا‌ی

برآورده تا طاق گنبد سرای

3030

دو گوهر به چشم اندرون دوخته

چو روشن دو شمع برافروخته

3131

فروزنده در صحن آن تازه‌باغ

ز بس شب‌چراغی به شب چون چراغ

3232

بفرمود شه تا برآرند گرد

ز تمثال آن پیکر سالخورد

3333

زر و گوهرش برگشایند زود

که با بت زیان بود و با خلق سود

3434

سخنگو یکی لعبت از کنج کاخ

سوی شاه شد کرده ابرو فراخ

3535

به گیسو غبار از ره شاه رفت

بسی آفرین کرد بر شاه و گفت

3636

که شاه جهان داور دادگر

که از خاور او‌راست تا باختر

3737

به زر و به گوهر ندارد نیاز

که گیتی‌فروز است و گردن‌فراز

3838

دگر کاین بت از گفتهٔ راستان

فریبنده دارد یکی داستان

3939

اگر شاه فرمان دهد در سخن

فرو گویم آن داستان کهن

4040

جهاندار فرمود که‌آن دل‌نواز

گشاید در درج یاقوت باز

4141

دگر ره پری‌پیکر مشک‌خال

گشاد از لب چشمه آب زلال

4242

دعا گفت و گفت این فروزنده کاخ

که زرین درخت‌ست و پیروزه شاخ

4343

از آن پیش که‌آیین بت‌خانه داشت

یکی گنبد نیم ویرانه داشت

4444

دو مرغ آمدند از بیابان نخست

گرفته دو گوهر به منقار چست

4545

نشستند بر گنبد این سرای

ز فیروزی و فرخی چون همای

4646

همه شهر مانده در ایشان شگفت

که چون شاید آن مرغکان را گرفت‌!

4747

برین چون برآمد زمانی دراز

فکندند گوهر پریدند باز

4848

بزرگان که این مملکت داشتند

بر آن گوهر اندیشه بگماشتند

4949

طمع بر دل هر کسی کرد راه

که بر گوهر او را بود دستگاه

5050

پدید آمد اندر میان داوری

خرد کردشان عاقبت یاوری

5151

بر آن رفت میثاق آن انجمن

که از بهر بت‌خانهٔ خویشتن

5252

بتی ساختند آن همه زر در او

بجای دو چشم آن دو گوهر در او

5353

دُری کان ره‌آورد‌ِ مرغ هوا‌ست

گرش آسمان برنگیرد روا‌ست

5454

ز خورشید گیرد همه دیده نور

ز ما کی کند دیده خورشید دور‌؟

5555

چراغی که کوران بدان خرّمند

در او روشنان باد کمتر دمند

5656

مکن بیوه‌ای چند را گرم داغ

شب بیوگان را مکن بی چراغ

5757

بت خوش‌زبان چون سخن یاد کرد

بت بی زبان را شه آزاد کرد

5858

نبشت از بر پیکر آن نگار

که با داغ اسکندر‌ست این شکار

5959

چو دید آن پری‌رخ که دارای دهر

بر آن قهرمانان نیاورد قهر

6060

یکی گنج پوشیده دادش نشان

کزو خیره شد چشم گوهر کشان

6161

شه آن گنج آکنده را برگشاد

نگه داشت برخی و برخی بداد

6262

دگر ره ز مینوی روحانیان

درآورد سر با بیابانیان

6363

بسی راند بر شوره و سنگلاخ

گهی منزلش تنگ و گاهی فراخ

6464

به هر بقعه‌ای که‌آدمی‌زاد دید

به ایشان سخن گفت و زیشان شنید

6565

ز یزدان پرستی خبر دادشان

ز دین توتیای نظر دادشان

6666

ز پرگار مشرق زمین بر زمین

دگر ره درآمد به پرگار چین

6767

چو خاقان خبر یافت از کار او

برآراست نزلی سزاوار او

6868

به درگاه شاه آمد آراسته

جهان پر شد از گنج و از خواسته

6969

دگر ره زمین‌بوس شه تازه کرد

شهش حشمتی بیش از اندازه کرد

7070

چو ز آمیزش این خُم لاجورد

کبودی درآمد به دیبای زرد

7171

نشستند کشور خدایان به‌هم

سخن شد ز هر کشوری بیش و کم

7272

پس آنگه شد روزگاری دراز

همه عهد‌ها تازه کردند باز

7373

پذیرفت خاقان ازو دین او

درآموخت آیات و آیین او

7474

دگر روز چون مهر بر مهر بست

قراخان‌ِ هندو شد آتش‌پرست

7575

سکندر به خاقان اشارت نمود

کزین مرحله کوچ سازیم زود

7676

مرا گفت اگر چند جایی‌ست گرم

به دریا نشستن هوا‌یی‌ست نرم

7777

بدان تا چو آهنگ دریا کنم

در او نیک و بد را تماشا کنم

7878

شگفتی که باشد به دریای ژرف

ببینم نمودار‌های شگرف

7979

به شرطی که باشی تو همراه من

برافروزی از خود گذرگاه من

8080

پذیرفت خاقان که دارم سپاس

گرایم سوی راه باره شناس

8181

بدان ختم شد هر دو را گفتگوی

که قاصد کند راه را جستجوی

8282

به نیک اختری روزی از بامداد

که شب روز را تاج بر سر نهاد

8383

چنان رای زد تاجدار جهان

که پوید سوی راه با همراهان

8484

تنی ده هزار از سپه برگزید

کزو هر یکی شاه شهری سزید

8585

بنه نیز چندانکه خوار آمدش

به مقدار حاجت به کار آمدش

8686

دگر مابقی را ز گنج و سپاه

یله کرد و بگذشت از آن کوچگاه

8787

همان خان خانان به خدمتگری

جریده به همراهی و رهبری

8888

به اندازه او نیز برداشت برگ

سلاحی که باید ز شمشیر و ترگ

8989

سپه نیز با او تنی ده هزار

خردمند و مردانه و مرد کار

9090

عزیمت سوی مشرق انگیختند

همه ره زر مغربی ریختند

9191

به عرض جنوبی نمودند میل

شکارافکنان هر سویی خیل خیل

9292

چهل روز رفتند از این‌گونه راه

نبردند پهلو به آرامگاه

9393

چو نزدیک آب کبود آمدند

به پایین دریا فرود آمدند

9494

بر آن فرضه‌گاه انجمن ساختند

علم‌ها به انجم برافراختند

9595

حکایت چنان رفت از آن آب ژرف

که دریا کناری‌ست اینجا شگرف

9696

عروسان آبی چو خورشید و ماه

همه شب برآیند از آن فرضه گاه

9797

بر این ساحل آرام سازی کنند

غنا‌ها سرایند و بازی کنند

9898

کسی کاو به گوش آورد سازشان

شود بیهش از لطف آوازشان

9999

درین بحر بیتی سرایند و بس

که در هیچ بحری نگفته‌ست کس

100100

همه شب بدین‌سان درین کنج کوه

طرب می‌کنند آن گرامی گروه

101101

چو بر نافهٔ صبح بو می‌برند

به آب سیه سر فرو می‌برند

102102

جهاندار فرمود تا یک‌دو میل

کند لشگر از طرف دریا رحیل

103103

چو شب نافه مشک را سرگشاد

ستاره در گنج گوهر گشاد

104104

ملک خواند ملاح را یک تنه

روان گشت بی لشگر و بی بنه

105105

بر آن فرضه‌گه خیمه‌ای زد ز دور

که گوهر ز دریا برآورد نور

106106

در آن لعبتان دید کز موج آب

علم بر کشیدند چون آفتاب

107107

پراکنده گیسو بر اندام خویش

زده مشک بر نقرهٔ خام خویش

108108

سراییده هر یک دگرگون سرود

سرودی نو آیین‌تر از صد درود

109109

چو آن لحن شیرین به گوش آمدش

جگر گرم شد خون به جوش آمدش

110110

بر آن لحن و آواز لختی گریست

دیگر باره خندید کان گریه چیست

111111

شگفتی بود لحن آن زیر و بم

که آن خنده و گریه آرد به‌هم

112112

ملک را چو شد حال ایشان درست

دگر باره شد باز جای نخست

113113

چو دیبای چین بر فلک زد طراز

شد از صوف روزی جهان بی نیاز

114114

به استاد کشتی چنین گفت شاه

که کشتی در افکن بدین موج‌گاه

115115

در این آب شوریده خواهم نشست

که رازی خدا را در این پرده هست

116116

خطرناکی کار دانسته‌ام

شدن دور ازو کم توانسته‌ام

117117

اگر پرسی از عقل آموزگار

به کاری دواند مرا روزگار

118118

نگهبان کشتی پذیرنده گشت

درآورد کشتی به دریا ز دشت

119119

شه کاردان گشت کشتی‌گرای

فروماند خاقان چین را به‌جای

120120

نمودش که تا نایم اینجا فراز

نباید که گردی تو زین جای باز

121121

ندانم درین راه کمبودگی

هلاکم دواند به آسودگی

122122

گر آیم ترا خود شوم حق گزار

وگرنه تو دانی و ترتیب کار

123123

چو گفت این سخن دیده چون رود کرد

کسی را که بگذاشت بدورد کرد

124124

درافکند کشتی به دریای چین

که دیده‌ست دریای کشتی نشین‌؟!

125125

از آن همرهان به کار آمده

ببرد آنچه بود اختیار آمده

126126

ز چندان حکیمان عیسی نفس

بلیناس فرزانه را برد و بس

127127

سوی ژرفی آمد ز دریا کنار

به دریای مطلق درافکند بار

128128

جهان در جهان راند بر آب شور

جهان میدواندش زهی دست زور

129129

چو یک چند کشتی روان شد در آب

پدید آمد ان میل دریا شتاب

130130

که سوی محیط آب جنبش نمود

همان ز آمدن بازگشتش نبود

131131

نواحی شناسان آب آزمای

هراسنده گشتند از آن ژرف جای

132132

ز ره‌نامه چون بازجستند راز

سوی باز پس گشتن آمد نیاز

133133

جزیره یکی گشت پیدا ز دور

درفشنده مانند یک پاره نور

134134

گرفتند لختی در آنجا قرار

ز میل محیطی همه ترسگار

135135

ز پیران کشتی یکی کاردان

چنین گفت با شاه بسیار دان

136136

که این مرحله منزلی مشکل است

به ره‌نامه‌ها در پسین منزل است

137137

دلیری مکن که‌آب این ژرف جای

بسوی محیط است جنبش‌نمای

138138

اگر منزلی رخت از آنسو بریم

از آن سوی منزل دگر نگذریم

139139

سکندر چو زین حالت آگاه گشت

کزان میل‌گه پیش نتوان گذشت

140140

طلسمی بفرمود پرداختن

اشارت کنان دستش افراختن

141141

کزین پیشتر خلق را راه نیست

از آنسوی دریا کس آگاه نیست

142142

چو زینسان طلسمی مسین ریختند

ز رکن جزیره برانگیختند

143143

که هر کشتی‌یی کارد آنجا شتاب

طلسمش نماید اشاره به آب

144144

کز اینجای برنگذرد راه کس

ره آدمی تا بدینجاست بس

145145

به تعلیم او کاردانان راز

دگر باره ز آن راه گشتند باز

146146

چو خسرو طلسمی بدانگونه ساخت

در آن تعبیه راز یزدان شناخت

147147

به فرزانه گفت این همه رنج‌برد

طفیل چنین شغل باید شمرد

148148

بدان تا طلسمی مهیا کنند

مرابین که چون خضر دریا کنند

149149

به فرمان کشتی‌کش‌ِ چاره‌ساز

جهان‌جوی از آن میلگه گشت باز

150150

ز دریا چو ده روزه بگذاشتند

غلط بود منزل خبر داشتند

151151

پدید آمد از دور کوهی بلند

ز گرداب در کنج آن کوه بند

152152

در آن بند اگر کشتی‌یی تاختی

درو سال‌ها دایره ساختی

153153

برون نامدی تا نگشتی خراب

نرستی کسی زنده ز آن بند آب

154154

چو استاد کشتی بدان خط رسید

به پرگار کشتی خط اندر کشید

155155

فرو برد لنگر به پایین کوه

برون رفت و با او برون شد گروه

156156

به بالای آن بندگاه ایستاد

ز پیوند و فرزند می‌کرد یاد

157157

جهاندار گفتش چه بد یافتی‌‌؟

که روی از جهان پاک برتافتی

158158

خبر داد شه را شناسای کار

از آن بند دریای ناسازگار

159159

که هر کشتی‌یی کاو بدینجا رسید

ازین بندگه رستگاری ندید

160160

خردمند خواند ورا کام شیر

که چون کام شیر‌ست بر خون دلیر

161161

نه بس بود ما را خطر‌های آب

قضای دگر کرد بر ما شتاب

162162

به بیماری اندر تب آمد پدید

رخ ریش را آبله بردمید

163163

اگر راه پیشین خطرناک بود

که از رفتن آینده را باک بود

164164

کنون در خطرگاه جان آمدیم

ز باران سوی ناودان آمدیم

165165

همان چاره باشد کزین تیغ کوه

به خشگی برون جان برند این گروه

166166

به قیصور می‌گردد این راه باز

وز آنجا به چین هست راهی دراز

167167

ز دریا به‌ست آن ره دور دست

که دوری و دیریش را چاره هست

168168

مثل زد سکندر در آن کوهسار

که دیر و درست آی و انده مدار

169169

ز فرزانه کاردان بازجست

که رایی در اندیشه داری درست؟

170170

که آن رای پیروز یاری دهد

به کشتی ره رستگاری دهد‌‌؟!

171171

پذیرفت فرزانه که ‌«‌اقبال شاه

کند رهنمونی مرا سوی راه

172172

اگر سازد این‌جا شهنشه درنگ

طلسمی برآرم ازین روی سنگ

173173

کنم گنبدی زو برانگیزمش

یکی طبل در گردن آویزمش

174174

کسی کاو در آن گنبد آرد قرار

بر آن طبل زخمی زند استوار

175175

به ژرفی رسد کشتی از بندگاه

به آیین پیشین درافتد به راه‌‌»

176176

غریب آمد این شعبده شاه را

که فرزانه چون سازد این راه را

177177

به فرزانه فرمود تا آنچه گفت

بجای آورد آشکار و نهفت

178178

ز بایستنی‌های او هر چه خواست

همه آلت کار او کرد راست

179179

به استاد کاری خداوند هوش

در آن بازی سخت شد سخت کوش

180180

یکی گنبد افراخت از خاره سنگ

پذیرای او شد به افسون و رنگ

181181

طلسمی مسین در وی انگیخته

به گردن درش طبلی آویخته

182182

به شه گفت چون گنبد افراختم

طلسمی و طبلی چنین ساختم

183183

در انداز کشتی بدان بند آب

بزن طبل تا چون نماید شتاب

184184

شه آن کاردان را که کشتی رهاند

بفرمود تا کشتی آنجا رساند

185185

چو کشتی در آن بندگاه اوفتاد

ز دیوانگی گشت چون دیو باد

186186

شه آمد سوی گنبد سنگ بست

به طبل آزمایی دوالی به دست

187187

بزد طبل و بانگی ز طبل رحیل

برآمد چو بانگ پر جبرئیل

188188

برون جست کشتی ز گرداب تنگ

در آن جای گردش نماندش درنگ

189189

شه از مهر آن کار سر دوخته

چو مهر بهاری شد افروخته

190190

ز شادی به فرزانه چاره سنج

بسی تحفه‌ها داد از مال و گنج

191191

دگرگونه در دفتر آرد دبیر

ز رهنامهٔ ره شناسان پیر

192192

که آن کام شیر از حد بابل است

سخن چون دو قولی بود مشکل است

193193

ز یک بحر چون نیست بیرون دو رود

همانا که مشکل نباشد سرود

194194

ز دانا پژوهیدم این راز را

کز آن طبل پیدا کن آواز را

195195

خبر داد دانای هیأت شناس

به اندازهٔ آن که بودش قیاس

196196

که چون کشتی افتد در آن کنج کوه

یکی ماهی آید زبانی شکوه

197197

زند دایره گرد کشتی در آب

پس او کند تیز کشتی شتاب

198198

بدان تا چو کشتی بدرّد ز هم

بلا دیدگان را کشد در شکم

199199

چو آن طبل رویین گرگینه چرم

به ماهی رساند یک آواز نرم

200200

هراسان شود ماهی از بانگ تیز

سوی ژرف دریا نماید گریز

201201

روان گردد آب از بر و یال او

کند میل کشتی به دنبال او

202202

بدین فن رهد کشتی از تنگنای

نداند دگر راز را جز خدای

203203

شه از بازی آن طلسم شگرف

گراینده شد سوی دریای ژرف

204204

بران کوه دیگر نبودش درنگ

سوی فرضه‌گه شد ز بالای سنگ

205205

چو هندوی شب زین رواق کبود

رسن بست بر فرضه هفت رود

206206

برآن فرضه بی آنکه اندیشه کرد

رسن بازی هندوان پیشه کرد

207207

در این غم که بر طبل کشتی گرای

که زخمی زند کاو نماند بجای

208208

چنین کرد لطف خدا یاوری

که حاجت نبودش بدان داوری

209209

کسی کاو کند داروی چشم ساز

به داروی چشمش نباشد نیاز

210210

بسی تب زده قرص کافور کرد

نخورده شد آن تب چو کافور سرد

211211

دوا کردن از بهر درد کسان

به سازنده باشد سلامت رسان

212212

شتابنده ملاح چالاک چنگ

به کشتی در آمد چو پویان نهنگ

213213

شکنجه گشاد از ره بادبان

ستون را قوی کرد کام و زبان

214214

برافراخت افزار کشتی بساز

بدان ره که بود آمده گشت باز

215215

روان کرد کشتی به آب سیاه

به کم مدت آمد سوی فرضه گاه

216216

خلایق ز کشتی برون آمدند

ز شادی رها کن که چون آمدند

217217

چو اسکندر آمد ز دریا به دشت

گذشته بسر بربسی برگذشت

218218

برآسود بر خاک از آن ترس و باک

غم و درد برد از دل ترسناک

219219

بسی بنده و بندی آزاد کرد

ز یزدان به نیکی بسی یاد کرد

220220

چو خاقان از آن حالت آگاه شد

خرامان و خندان سوی شاه شد

221221

ز شکر و شکرانه باقی نماند

بسی گنج در پای خسرو فشاند

222222

شه از دل نوازیش در بر گرفت

سخن‌های پیشینه از سر گرفت

223223

از آن سیل‌گه وان خطر ساختن

طلسمی بدان گونه پرداختن

224224

وزان راه گم کردن آن گروه

گرفتار گشتن بدان بند کوه

225225

وزان بر سر کوه بگریختن

رهاننده طبلی برانگیختن

226226

چو این قصه بشنید خاقان چین

بر اقبال شه تازه کرد آفرین

227227

که با شاه شاهان فلک داد کرد

دل خان خانان بدو شاه کرد

228228

جهان را درین آمدن راز بود

که شاه جهان چاره پرداز بود

229229

ز هر نیک و هر بد که آید به دشت

مرادی در او روی پوشیده هست

230230

خیالی که در پرده شد روی پوش

نبیند درو جز خداوند هوش

231231

گر آنجا نپرداختی شهریار

ز دست که بر خاستی این شمار

232232

جهان از تو دارد گشایندگی

ترا در جهان باد پایندگی

233233

چو اسکندر آسوده شد هفته‌ای

نیاورد یاد از چنان رفته‌ای

234234

جهان تاختن باز یاد آمدش

خطرناکی رفته باد آمدش

235235

درای شتر خاست کوچگاه

سرآهنگ لشگر در آمد به راه

236236

قلاووز برداشت آهنگ پیش

شد از پای محمل کشان راه ریش

237237

ز رنگین علم‌های گوهر نگار

همه روی صحرا شده چون بهار

238238

ز تیغ و سپر‌های آراسته

گل و سوسن از دشت برخاسته

239239

برآمد به زین شاه گیتی نورد

ز گیتی به گردون برآورد گرد

240240

بسوی بیابان روان کرد رخش

سپه را ز مال و خورش داد بخش

241241

بیابان جوشنده بگرفت پیش

که جوشنده دید از هوا مغز خویش

242242

چو ده روز راه بیابان نبشت

عمارت پدید آمد و آب و کشت

243243

یکی شهر کافور گون رخ نمود

که گفتی نه از گل ز کافور بود

244244

ز خاقان بپرسید کاین شهر کیست

به ره‌نامه در نام این شهر چیست

245245

نشان داد داننده از کار شهر

که شهریست این از جهان تنگ بهر

246246

بجز سیم و زر کان بود خانه خیز

دگر چیزها راست بازار تیز

247247

کسی را بود پادشایی در او

که بینند فر خدایی دراو

248248

غریبان گریزند ازین جایگاه

که وحشت کند روشنان را سیاه

249249

چو خورشید سر برزند زین نطاق

برآید ز دریا طراقا طراق

250250

چنان کز چنان نعره هولناک

بود بیم کاندر دل آید هلاک

251251

به زیر زمین دخمه دارند بیست

که طفلان در آن دخمه دانند زیست

252252

بزرگان در آن حال گیرند گوش

وگرنه نه دل پای دارد نه هوش

253253

دل شاه شوریده شد زین شمار

ز فرزانه درخواست تدبیر کار

254254

چنان داد فرزانه پاسخ به شاه

که فرمان دهد بامدادن به گاه

255255

کز آن پیش که‌افغان برآرد خروس

برآید ز لشگرگه آواز کوس

256256

تبیره زنان طبل بازی کنند

به بانگ دهل زخمه سازی کنند

257257

بدان گونه تا روز گردد بلند

به طبل و دهل درنیارند بند

258258

بدان تا ز دریا برآید خروش

نیوشنده را مغز ناید به جوش

259259

به فرزانه شه گفت کاین بانگ سخت

کزو مغزها می‌شود لخت لخت

260260

چه بانگ‌ست که‌افغان دهد باد را‌؟

سبب چیست این بانگ و فریاد را‌؟

261261

به شه گفت فرزانه کز اوستاد

چنین یاد دارم که هر بامداد

262262

چو بر روی آب اوفتد آفتاب

ز گرمی مقبب شود روی آب

263263

پس آواز‌ها خیزد از موج بر

که افتند چون کوه بر یکدیگر

264264

به تندی چو تندر شوند آن زمان

که تندی همانست و تندر همان

265265

دگرگونه دانا برانداخت رای

که سیماب دارد درآن آب جای

266266

چو خورشید جوشان کند آب را

به خود در کند جوش سیماب را

267267

دگر باره چون از افق بگذرد

بیندازد آنرا که بالا برد

268268

چو سیماب در پستی فتد ز اوج

برآید چنان بانگ هایل ز موج

269269

جهان مرزبان کارفرمای دهر

در آورد لشگر به نزدیک شهر

270270

فرود آمد آسایش آغاز کرد

وزان مرحله برگ ره ساز کرد

271271

مقیمان بقعه چو آگه شدند

به کالا خریدن سوی شه شدند

272272

متاعی که در خورد آن شهر بود

خریدند اگر نوش اگر زهر بود

273273

ز هر نقد کان بود پیرایه‌شان

یکی بیست می‌کرد سرمایه‌شان

274274

شه از خاصه خویشتن بی بها

به هر مشتری کرد چیزی رها

275275

جداگانه از بهر سالارشان

بسی نقد بنهاد در بارشان

276276

چو دانست سالار آن انجمن

ره و رسم آن شاه لشگر شکن

277277

فرستاد نزلی به ترتیب خویش

خورش‌ها در آن نزل از اندازه بیش

278278

هم از جنس ماهی هم از گوسفند

دگر خوردنی‌ها جز این نیز چند

279279

خود آمد به خدمت بسی عذر خواست

که ناید ز ما نزل راه تو راست

280280

بیابانیان را نباشد نوا

بجز گرمی‌یی کان بود در هوا

281281

بر او کرد شه عرض آیین خویش

خبر دادش از دانش و دین خویش

282282

ز شه دین پذیرفت و با دین سپاس

کزان گمرهی گشت یزدان شناس

283283

ز درگاه خود شاه نیک اخترش

گسی کرد با خلعتی در خورش

284284

چو سیفور شب قرمزی در نبَشت

درافتاد ناگاه ازین بام تشت

285285

فروخفت شه با رقیبان راه

ز رنج ره آسود تا صبحگاه

286286

چو ریحان صبح از جهان بردمید

سر آهنگ فریاد دریا شنید

287287

مگر تشت دوشینه که‌افتاده بود

به وقت سحرگه صدا داده بود

288288

شه از هول آن بانگ زَهره شکاف

بغرید چون کوس خود در مصاف

289289

بفرمود تا لشگر آشوفتند

به یک‌باره نوبت فرو کوفتند

290290

خروشیدن طبل و فریاد کوس

جرس باز کرد از گلوی خروس

291291

به آواز طبلی که برداشتند

دگر بانگ را باد پنداشتند

292292

بدین‌گونه تا سر برآورد چاشت

تبیره جهان را در آشوب داشت

293293

همه شهر از آواز آن طبل تیز

برآشفته گشتند چون رستخیز

294294

دویدند بر طبل کامد نفیر

چو بر طبل دجال برنا و پیر

295295

شگفت آمد آواز آن سازشان

که می‌بود غالب بر آوازشان

296296

چو نیمی شد از روز گیتی فروز

روان گشت از آنجا شه نیمروز

297297

همه مرد و زن در زمین‌بوس شاه

به حاجت نمودن گرفتند راه

298298

کز این طبل‌های شناعت نمای

چه باشد که طبلی بمانی بجای‌؟

299299

مگر چون خروشان شود ساز او

شود بانگ دریا به آواز او

300300

جهاندار در وقت آن دست‌بوس

ببخشیدشان چند خروار کوس

301301

در آن شهر از آن روز رسم اوفتاد

که در جنبش آید دهل بامداد

302302

شه آن رسم را نیز بر جای داشت

که هر صبحدم با دهل پای داشت

303303

به ماهی کم و بیشتر زان زمین

درآمد به آبادی ملک چین

304304

به لشگرگه خویش ره باز یافت

فلک را دگر باره دمساز یافت

305305

بیاسود یک ماه از آن خستگی

همی‌کرد عیشی به آهستگی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی دلم دور گشت از شکیب

سماعی ده امشب مرا دل‌فریب

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 34 - رسیدن اسکندر به عرض جنوب و ده سرپرستان

اگلی نظم

مغنی دل تنگ را چاره نیست

بجز ساز کان هست و بیغاره نیست

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 36 - رسیدن اسکندر به حد شمال و بستن سد یاجوج

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور