صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه
  4. »بخش 39 - سوگند نامه اسکندر به سوی مادر

بخش 39 - سوگند نامه اسکندر به سوی مادر

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

مغنی دگر باره بنواز رود

به یادآر از آن خفتگان در سرود

22

ببین سوز من ساز کن ساز تو

مگر خوش بخفتم بر آواز تو

33

چو بر گل شبیخون کند زمهریر

به طفلی شود شاخ گلبرگ پیر

44

نشاید شدن مرگ را چاره‌ساز

درِ چاره بر کس نکردند باز

55

تب مرگ چون قصد مردم کند

علاج از شناسنده پی گم کند

66

چو شب را گزارش درآمد به زیست

بخندید خورشید و شبنم گریست

77

جهاندار نالنده‌تر شد ز دوش

ز بانگ جرس‌ها برآمد خروش

88

ارسطو جهاندیدهٔ چاره‌ساز

به بیچارگی ماند از آن چاره باز

99

که امید بهی در شهنشه ندید

در اندازهٔ کار او ره ندید

1010

به شه گفت کای شمع روشن‌روان

به تو چشم روشن همه خسروان

1111

چو پروردگان را نظر شد ز کار

نظر دار بر فیض پروردگار

1212

از آن پیشتر کامد این سیل تیز

چرا بر نیامد ز ما رستخیز

1313

وزان پیش کاین می‌ بریزد به جام

چرا جان ما بر نیامد ز کام؟

1414

نخواهم که موییت لرزان شود

ترا موی افتد، مرا جان شود

1515

ولیک از چنین شربتی ناگزیر

نباشد کس ایمن ز برنا و پیر

1616

نه دل می‌دهد گفتن این می بنوش

که میخوارگان را برآرد ز هوش

1717

نه گفتن توان کاین صراحی بریز

که در بزم شه کرد نتوان ستیز

1818

دریغا چراغی بدین روشنی

بخواهد نشَستن ز بی‌روغنی

1919

مدار از تهی روغنی دل به داغ

که ناگه ز پی برفروزد چراغ

2020

جهاندار گفتا ازین درگذر

که آمد مرا زندگانی بسر

2121

به فرمان من نیست گردان سپهر

نه من داده‌ام گردش ماه و مهر

2222

کفی خاکم و قطره‌ای آب سست

ز نر ماده‌ای آفریده نخست

2323

ز پروردگی‌های پروردگار

به آنجا رسیدم سرانجام کار

2424

که چندان که شاید شدن پیش و پس

مرا بود بر جملگی دسترس

2525

در آن وقت کردم جهان خسروی

که هم جان قوی بود و هم تن قوی

2626

چو آمد کنون ناتوانی پدید

به دیگر کده رخت باید کشید

2727

مده بیش ازینم شراب غرور

که هست آب حیوان ازین چاه دور

2828

ز دوزخ مشو تشنه را چاره‌جوی

سخن در بهشت است و آن چار جوی

2929

دعا را به آمرزش آور به کار

مگر رحمتی بخشد آمرزگار

3030

چو رخت از بر کوه بُرد آفتاب

سر شاه شاهان درآمد به خواب

3131

شب آمد چه شب کاژدهایی سیاه

فرو بست ظلمت پس و پیش راه

3232

شبی سخت بی‌مهر و تاریک‌چهر

به تاریکی اندر که دیده‌ست مهر؟

3333

ستاره گره بسته بر کارها

فرو دوخته لب به مسمارها

3434

فلک دزد و ماه فلک دزدگیر

به‌هم هر دو افتاده در خُم قیر

3535

جهان چون سیه دودی انگیخته

به مویی ز دوزخ درآویخته

3636

در آن شب بدانگونه بگداخت شاه

که در بیست و هفتم شب خویش ماه

3737

چو از مهر مادر به یاد آمدش

پریشانی اندر نهاد آمدش

3838

بفرمود کز رومیان یک دبیر

که باشد خردمند و بیدار و پیر

3939

به دود سیه درکشد خامه را

نویسد سوی مادرش نامه را

4040

در آن نامه سوگندهای گران

فریبنده چون لابه مادران

4141

که از بهر من دل نداری نژند

نکوشی به فریاد ناسودمند

4242

دبیر زبان‌آور از گفتِ شاه

جهان کرد بر نامه‌خوانان سیاه

4343

دو‌شاخه سر کلکِ یک‌شاخ کرد

فلک را به فرهنگ سوراخ کرد

4444

چو بر شقهٔ کاغذ آمد عبیر

شد اندام کاغذ چو مشگین حریر

4545

ز پرگار معنی که باریک شد

نویسنده را چشم تاریک شد

4646

پس از آفرین آفریننده را

که بینایی او داد بیننده را

4747

یکی و بدو هر یکی را نیاز

یکایک همه خلق را کارساز

4848

چنین بسته بود آن فروزان نگار

از آن پرورش‌ها که آید به کار

4949

که این نامه از من که اسکندرم

سوی چار مادر نه یک مادرم

5050

که گر قطره شد‌، چشمه بدرود باد

شکسته سبو بر لب رود باد

5151

اگر سرخ سیبی درآمد به گرد

ز رونق میفتاد نارنج زرد

5252

بر این زردگل گر ستم‌کرد باد

درخت گل سرخ سرسبز باد

5353

نه این گویم ای مادر مهربان

که مهر از دل آید فزون از زبان

5454

بسوزی یکی گر خبر بشنوی

که چون شد به باد آن گل خسروی

5555

مسوز از پی دست‌پرورد خویش

بنه دست بر سوزش درد خویش

5656

ازین سوزت ایام دوری دهاد

خدایت درین غم صبوری دهاد

5757

به شیری که خوردم ز پستان تو

به خواب خوشم در شبستان تو

5858

به سوز دل مادر پیش میر

که باشد جوان مرده و او مانده پیر

5959

به فرمان پذیران دنیا و دین

به فرماندهٔ آسمان و زمین

6060

به حجت‌نویسان‌ِ دیوان خاک

به جاوید‌مانان‌ِ مینوی پاک

6161

به زندانیان زمین زیر خشت

به نزهت‌نشینان‌ِ خاک بهشت

6262

به جانی کزو جانور شد نبات

به جان داوری کارد از غم نجات

6363

به موجی که خیزد ز دریای جود

به امری کزو سازور شد وجود

6464

به آن نام کز نامها برترست

به آن نقش کارایش پیکرست

6565

به پرگار هفت آسمان بلند

به فهرست هفت اختر ارجمند

6666

به آگاهی مرد یزدان‌شناس

به ترسایی عقل صاحب‌قیاس

6767

به هر شمع کز دانش افروختند

به هر کیسه کز فیض بر دوختند

6868

به فرقی که دولت براو تافته‌ست

به پایی که راه رضا یافته‌ست

6969

به پرهیزگاران پاکیزه‌رای

به باریک بینان‌ِ مشکل گشای

7070

به خوشبویی‌ِ خاک افتادگان

به خوش‌خویی‌ِ طبع‌ آزادگان

7171

به آزرم سلطان‌ِ درویش‌دوست

به درویش قانع که سلطان خود اوست

7272

به سرسبزی صبح آراسته

به مقبولی نزل ناخواسته

7373

به شب‌زنده‌داران‌ِ بی‌گاه‌خیز

به خاکی غریبان خونابه ریز

7474

به شب‌نالهٔ تلخ‌ِ زندانیان

به قندیل محراب روحانیان

7575

به محتاجی طفل تشنه به شیر

به نومیدی دردمندان پیر

7676

به ذل غریبان بیمار توش

به اشک یتیمان پیچیده‌گوش

7777

به عزلت‌نشینان صحرای درد

به ناخن کبودان سرمای سرد

7878

به ناخفتگی‌های غمخوارگان

به درماندگی‌های بیچارگان

7979

به رنجی که خسبد بر آسودگی

به عشقی که پاکست از آلودگی

8080

به پیروزی عقل کوتاه‌دست

به خرسندی زهد خلوت‌پرست

8181

به حرفی که در دفتر مردمی‌ست

به نقشی که محمل‌کش آدمی‌ست

8282

به دردی که زخمش پدیدار نیست

به زخمی که با مرهمش کار نیست

8383

به صبری که در ناشکیبا بود

به شرمی که در روی زیبا بود

8484

به فریاد فریاد آن یک نفس

که نومید باشد ز فریادرس

8585

به صدقی که روید ز دین‌پروران

به وحیی که آید به پیغمبران

8686

بدان ره کزو نیست کس را گزیر

بدان راهبر کاو بود دستگیر

8787

به آن در کزین درگذشتن بدوست

مرا و ترا بازگشتن بدوست

8888

به نادیدن روی دمساز تو

به محرومی گوش از آواز تو

8989

به آن آرزو کز منت بس مباد

بدین عاجزی کاین چنین کس مباد

9090

به دادآفرینی که دارنده اوست

همان جان‌دِه و جان برآرنده اوست

9191

که چون این وثیقت رسد سوی تو

نگیرد گره طاق ابروی تو

9292

مصیبت نداری نپوشی پلاس

به هنجار منزل شوی ره‌شناس

9393

نپیچی به ناله‌، نگردی ز راه

کنی در سرانجام گیتی نگاه

9494

اگر ماندنی شد جهان بر کسی

بمان در غم و سوگواری بسی

9595

ور ایدونکه بر کس نمانَد جهان

تو نیز آشنا باش با همرهان

9696

گرت رغبت آید که انده خوری

کنی سوگواری و ماتم‌گری

9797

از آن پیش کانده خوری زینهار

برآرای مهمانی‌یی شاهوار

9898

بخوان خلق را جمله مهمان خویش

منادی برانگیز بر خوان خویش

9999

که آن‌کس خورَد این خورش‌های پاک

که غایب نباشد ورا زیر خاک

100100

اگر زان خورش‌ها خورد میهمان

تو نیز انده من بخور در زمان

101101

وگر کس نیارد نظر سوی خوَرد

تو نیز انده غایبان درنورد

102102

غم من مخور کان‌ِ من در گذشت

به کار غم خویش کن بازگشت

103103

چنان دان که پایم دوچندین درنگ

نه هم پای عمرم درآید به سنگ؟

104104

چو بسیاری عمر ما اندکی‌ست

اگر ده بود سال و گر صد یکی‌ست

105105

چرا ترسم از رفتن هشت باغ؟

که در با کلیدست و ره با چراغ

106106

چرا سر نیارم سوی آن سریر؟

که جاوید باشم بر او جایگیر

107107

چرا خوش نرانم بدان صیدگاه؟

که بی دود ابرست و بی گرد راه

108108

چو بر من نماند این سرای فریب

ز من باد واماندگان را شکیب

109109

چو شبدیز من جَست از این تند رود

ز من باد بر دوستداران درود

110110

رهانید ما را فلک زین حصار

که بادا همه کس چو ما رستگار

111111

چو نامه بسر برد و عنوان نبشت

فرستاد و خود رفت سوی بهشت

112112

به صد محنت آورد شب را به روز

همه روز نالید با درد و سوز

113113

دیگر شب که شب تخت بر پیل زد

زمین چون فلک جامه در نیل زد

114114

چو خورشید گردنده بر گِردِ روی

در آن شب ز ناخن برآورد موی

115115

ستاره فروریخت ناخن ز چنگ

هوا شد پر از ناخن سیم‌رنگ

116116

ز دیده فرو بستن روی شاه

به ناخن خراشیدهٔ روی ماه

117117

پلاسی ز گیسوی شب ساختند

زمین را به گردن درانداختند

118118

ز کام ذنب زهری انگیختند

مه چرخ را در گلو ریختند

119119

دگرگونه شد شاه از آیین خویش

کاجل دید بالای بالین خویش

120120

بیفشرد خون رگش زیر پی

ز جوشیدن خون بر آورد خوَی

121121

سیاهی ز دیده بدزدید خال

سپیده دمش را درآمد زوال

122122

به جان آمد و جانش از کار شد

دم جان سپردن پدیدار شد

123123

بخندید و در خنده چون شمع مرد

بدان کس که جان داد جان را سپرد

124124

ز شمع دمنده چنان رفت نور

کز او ماند بیننده را چشم دور

125125

شتابنده مرغ آن چنان بر پرید

که تا آشیان هیچ مرغش ندید

126126

ندیدم کسی را ز کارآگهان

که آگه شد از کارهای نهان

127127

درین کار اگر چارهٔ کس شناخت

چرا چارهٔ کار خود را نساخت

128128

سکندر چو بربست ازین خانه رخت

زدندش به بالای این خیمه تخت

129129

چه نیکی که اندر جهان او نکرد

جهانش بیازرد و نیکو نکرد

130130

سرانجام چون در پس پرده رفت

ز بیداد گیتی دل‌آزرده رفت

131131

اگر چه ز ره تافتن تفته بود

رهی رفت کان راه نارفته بود

132132

ره انجام را هر کجا ساز داد

از آن ره به گیتی خبر باز داد

133133

چرا چون به کوچ عدم راه رفت

خبرهای آن راه با کس نگفت؟

134134

مگر هرکه درگیرد این راه پیش

فرامش کند راه گفتار خویش

135135

اگر گفتنی بودی این قصه باز

نهفته نماندی درین پرده راز

136136

بهار سکندر چو از باد سخت

به خاک اوفتاد از کیانی درخت

137137

زدند از کمرهای زرکار او

یکی مهد زرین سزاوار او

138138

پرند درونش ز کافور پر

به دیبای بیرون برآموده در

139139

از اندودن مشک و ماورد و عود

به جودی شده موج طوفان جود

140140

رقیبی که عطرش کفن سای کرد

به تابوت زرین درش جای کرد

141141

چو تن مرد و اندام چون سیم سود

کفن عطر و تابوت سیمین چه سود‌؟

142142

ز تابوت فرموده بد شهریار

که یک دست او را کنند آشکار

143143

در آن دست خاکی تهی ریخته

منادی ز هر سو برانگیخته

144144

که فرمانده هفت کشور زمین

همین یک تن آمد ز شاهان همین

145145

ز هر گنج دنیا که در بار بست

بجز خاک چیزی ندارد به دست

146146

شما نیز چون از جهان بگذرید

ازین خاکدان تیره خاکی برید

147147

سوی مصر بردندش از شهر زور

که بود آن دیار از بداندیش دور

148148

به اسکندریش وطن ساختند

ز تختش به تخته در انداختند

149149

ز داغ جهان هیچ‌کس جان نبرد

کس این رقعه با او به پایان نبرد

150150

برابر در ایوان آن تختگاه

نهادند زیر زمین تخت شاه

151151

ندارد جهان دوستی با کسی

نیابی درو مهربانی بسی

152152

به خاکش سپردند و گشتند باز

در دخمه کردند بر وی فراز

153153

جهان را بدینگونه شد رسم و راه

به آرد بگاه و ندارد نگاه

154154

به پایان رساندند چندین هزار

نیامد به پایان هنوز این شمار

155155

نه زین رشته سر می‌توان تافتن

نه سر رشته را می‌توان یافتن

156156

تجسس گری شرط این کوی نیست

درین پرده جز خامشی روی نیست

157157

ببین در جهان گر جهان دیده‌ای

کزو چند کس را زیان دیده‌ای

158158

جهانی که با این‌چنین خواری است

نه در خورد چندین ستمگاری است

159159

چه بینی درین طارم سرمه گون؟

که می‌آید از میل او سیل خون

160160

چو خورشید شد آتشین میل او

در انداز سنگی به قندیل او

161161

درین میل منگر که زرین‌وش است

که آن زر نه‌، از سرخی آتش است

162162

سر سازگاری ندارد سپهر

کمر بسته بر کین ما ماه و مهر

163163

مشو جفت این جادوی زرق‌ساز

که پنهان‌کُش‌ست آشکارا نواز

164164

برون لاف مرهم‌پرستی زند

درون زخم‌های دودستی زند

165165

ز شغل جهان درکش ای‌دوست دست

که ماهی بدین جوشن از تیغ رست

166166

چو طوفان انصاف خواهی بود

نترسد ز غرق آنکه ماهی بود

167167

جهان چون دکان بریشم‌کشی‌ست

ازو نیمی آبی دگر آتشی‌ست

168168

دهد حلقه‌ای را ازینسو بهی

وزان سو کند حلقه‌ای را تهی

169169

به گیتی پژوهی چه پاییم دیر؟

که دودی‌ست بالا و گَردی‌ست زیر

170170

بدان ماند احوال این دود و گرد

که هست آسمان با زمین در نبرد

171171

اگر آسمان با زمین ساختی

ز ما هر زمانش نپرداختی

172172

نظامی گره برزن این بند را

مترس و مترسان تنی چند را

173173

به مهمانی بزم سلطان شدن

نشاید به ره بر پشیمان شدن

174174

چو سلطان صلا دردهد گوش کن

می تلخ بر یاد او نوش کن

175175

سکندر کزان جام چون گل شکفت

ستد جام و بر یاد او خورد و خفت

176176

کسی را که آن می‌ خورَد نوش‌باد

بجز یاد سلطان فراموش باد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

مغنی توئی مرغ ساعت شناس

بگو تا ز شب چندی رفتست پاس

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 38 - وصیت نامه اسکندر

اگلی نظم

مغنی یک امشب بر آواز چنگ

خلاصم ده از رنج این راه تنگ

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش دوم: خردنامه»بخش 40 - رسیدن نامه اسکندر به مادرش

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور