صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 42 - رفتن اسکندر از هندوستان به چین

بخش 42 - رفتن اسکندر از هندوستان به چین

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن آب چون ارغوان

کزو پیر فرتوت گردد جوان

22

به من ده که تا زو جوانی کنم

گل زرد را ارغوانی کنم

33

سعادت به ما روی بنمود باز

نوازندهٔ ساز بنواخت ساز

44

سخن را گزارش به یاری رسید

سخن‌گو به امیدواری رسید

55

گزارش‌کنان تیز کن مغز را

گزارش ده این نامهٔ نغز را

66

نبرده جهاندار فرخ نبرد

خبر ده که با فور فوران چه کرد

77

گزارندهٔ حرف این حسب حال

ز پرده چنین می‌نماید خیال

88

که چون شاه فارغ شد از کار کید

گهی رای‌ِ می کرد و گه رای صید

99

روان کرد لشگر به تاراج فور

ز پیروز‌ی‌ش کرد یک‌باره دور

1010

چو شه تیغ را برکشید از نیام

بد‌اندیش را سر درآمد به دام

1111

همه ملک و مالش به تاراج داد

سرش را ز شمشیر خود تاج داد

1212

چو افتاده شد خصم در پای او

به دیگر کسی داده شد جای او

1313

وز آنجا به رفتن علم برفراخت

که آن خاک با بادپایان نساخت

1414

سه چیز است کان در سه آرامگاه

بود هر سه کم عمر و گردد تباه

1515

به هندوستان اسب و در پارس پیل

به چین گربه زینسان نماید دلیل

1616

جهاندار چون دید کان آب و خاک

ز پوینده اسبان برآرد هلاک

1717

ز هندوستان شد به تبت زمین

ز تبت درآمد به اقصای چین

1818

چو بر اوج تبت رسید افسر‌ش

به خنده درآمد همه لشگر‌ش

1919

بپرسید که‌این خنده از بهر چیست

به‌جایی‌که بر خود بباید گریست

2020

نمودند کاین زعفران‌گونه خاک

کند مرد را بی‌سبب خنده‌ناک

2121

عجب ماند شه زان بهشتی سواد

که چون آورد خندهٔ بی‌مراد

2222

به دشواری راه بر خشک و تر

همی‌برد منزل به منزل به سر

2323

ره از خون جنبندگان خشک دید

همه دشت بر نافهٔ مشک دید

2424

چو دید آهوی دشت را نافه‌دار

نفرمود که‌آهو کند کس شکار

2525

به هر جا که لشگر گذر داشتی

به خروار‌ها نافه برداشتی

2626

چو لختی بیابان چین درنوشت

به آبادی آمد ز ویرانه دشت

2727

چو مینا چراگاهی آمد پدید

که از خرمی سر به مینو کشید

2828

به هر پنج گامی در آن مرغزار

روانه شده چشمه‌ای خوش‌گوار

2929

هوای خوش و بیشه‌های فراخ

درختان بارآور سبز شاخ

3030

روان آب در سبزهٔ آبخورد

چو سیماب در پیکر لاجورد

3131

گیاهان نو رسته از قطره پر

چو بر شاخ مینا برآموده در

3232

پی آهو از چشمه انگیخته

چو بر نیفه‌ها نافه‌ها ریخته

3333

سم گور بر سبزه خاریده جای

چو بر سبز دیبا خط مشک‌سای

3434

سوادی که در وی سیاهی نبود

وگر بود جز پشت ماهی نبود

3535

سکندر چو دید آن سواد بهی

ز سودای هندوستان شد تهی

3636

در آب و چراگاه آن مرحله

بفرمود کردن ستوران یله

3737

یکی هفته از خرمی یافت بهر

بر آسود با پهلوانان دهر

3838

دگر هفته روزی پسندیده جست

کزو فال فیروزی آید درست

3939

بفرمود تا کوس بنواختند

از آن مرحله سوی چین تاختند

4040

دهلزن چو شد بر دهل خشمناک

برآورد فریاد از باد پاک

4141

چو آیینهٔ چینی آمد پدید

سکندر سپه را سوی چین کشید

4242

نشستند بر تازی تیز جوش

همه خاره خفتان و پولاد پوش

4343

هوای خوش و راه بی‌خار بود

وگر بود خار انگبین دار بود

4444

ز شیرین گیاهان کوه و دره

شکر یافته شیر آهو بره

4545

بر آن صید‌گه چون گذر کرد شاه

معنبر شد از گرد او صیدگاه

4646

هر آهو که با داغ او زاده بود

ز نافه‌کِشی نافش افتاده بود

4747

گوزنی کزو روی بر خاک داشت

به چشمش جهان چشم تریاک داشت

4848

جهانجوی می‌شد چو غرنده شیر

جهنده هژبری شکاری به زیر

4949

شکار افکنان در بیابان چین

بپرداخت از گور و آهو زمین

5050

حریر زمین زیر سم ستور

شده گور چشم از بسی چشم گور

5151

به مقراضهٔ تیر پهلو شکاف

بسی آهو افکنده با نافهٔ ناف

5252

ادیم گوزنان سرین تا به‌سر

ز پیکان زر گشته چون کان زر

5353

کمان شهنشه کمین ساخته

گوزنی به هر تیری انداخته

5454

به نقاشی نوک تیر خدنگ

تهی کرده صحرای چین را ز رنگ

5555

به نخجیر کرد در آن صیدگاه

یکی روز تا شب بسر برد راه

5656

چو ترک حصاری ز کار اوفتاد

عروس جهان در حصار اوفتاد

5757

ز سودای او شب چو هندو زنی

شده جو زنان گرد هر برزنی

5858

شهنشه فرود آمد از بارگی

همان لشگرش نیز یکبارگی

5959

به تدبیر آسایش آورد رای

نجنبید تا روز مرغی ز جای

6060

چو خاتون یغما به خلخال زر

ز خرگاه خلخ برآورد سر

6161

جهانی چو هندو به دود افکنی

چو یغما و خلخ شد از روشنی

6262

ز کوس شهنشه برآمد خروش

به یغما و خلخ در افتاد جوش

6363

شه عالم آهنج گیتی نورد

در آن خاک یک‌ماه کرد آبخورد

6464

طویله زدند‌، آخُر انگیختند

به سبز آخران بر علف ریختند

6565

خبر شد به خاقان که صحرا و کوه

شد از نعل پولاد پوشان ستوه

6666

درآمد یکی سیل از ایران زمین

که نه چین گذارد نه خاقان چین

6767

شتابنده سیلی که بر کوه و دشت

ز طوفان پیشینه خواهد گذشت

6868

تگرگش زمین را ثریا کند

هلاک نهنگان دریا کند

6969

سیاه اژدها‌یی که در هیچ بوم

نیامد چو او تند شیری ز روم

7070

حبش داغ بر روی فرمان اوست

سیه پوشی زنگ از افغان اوست

7171

به دارا رسانید تاراج را

ز شاهان هندو ستد تاج را

7272

چو فارغ شد از غارت فوریان

کمر بست بر کین فغفور‌یان

7373

گر آن ژرف دریا درآید ز جای

ندارد دران داوری کوه پای

7474

بترسید خاقان و زد رای ترس

که بود از چنان دشمنی جای ترس

7575

به هر مرزبان خطی از خان نبشت

که در مرز ما خاک با خون سرشت

7676

ز شاه خطا تا به خان ختن

فرستاد و ترتیب کرد انجمن

7777

سپاه سپنجاب و فرغانه را

دگر مرز‌دار‌ان فرزانه را

7878

ز خرخیز و از چاچ و از کاشغر

بسی پهلوان خواند زرین کمر

7979

چو عقد سپه برهم آموده شد

دل خان خانان برآسوده شد

8080

به کوه رونده درآورد پای

چو پولاد کوهی روان شد ز جای

8181

دو منزل کم و بیش نزدیک شاه

طویله فرو بست و زد بارگاه

8282

شب و روز پرسیدی از شهریار

که با او چه شب بازی آرد به کار

8383

نهان رفته جاسوس را باز جست

که تا حال او بازگوید درست

8484

خبر دادش آن مرد پنهان پژوه

که شاهی‌ست با شوکت و با شکوه

8585

دها و دهش دارد و مردمی

فرشته است در صورت آدمی

8686

خردمند و آهسته و تیزهوش

به خلوت سخن‌گو به زحمت خموش

8787

به سنگ و سکونت برآرد نفس

نکوشد به تعجیل در خون کس

8888

ستم را زبان عدل را سود ازو

خدا راضی و خلق خشنود ازو

8989

نیارد ز کس جز به نیکی به یاد

نگردد به اندوه کس نیز شاد

9090

ندیدم کسی کاو بر او دست برد

نه مردانه‌ای کاو ز بیمش نمرد

9191

مگر تیرش از جعبه آرش است

که از نوک او خاره با خارش است

9292

چو شمشیر گیرد بود چون درخش

چو می بر کف آرد شود گنج بخش

9393

چو نقد سخن در عیار آورد

همه مغز حکمت به کار آورد

9494

سخن نشنود کان نباشد درست

نگیرد پذیرفتهٔ خویش سست

9595

به هر جایگه رونق‌انگیز کار

بجز در شبستان و جز در شکار

9696

به نخجیر کردن ندارد درنگ

شکیبا بود چون رسد وقت جنگ

9797

جهان ایمن از دانش و داد او

ملک بر ملک زاد بر زاد او

9898

به میدان سر شهسوار‌ان بود

به مستی به از هوشیار‌ان بود

9999

چو خندد خیالی غریب آیدش

چو طیبت کند بوی طیب آیدش

100100

فراوان‌شکیب است و اندک‌سخن

گه راستی راست چون سرو‌بن

101101

سیاست کند چون شود کینه‌ور

ببخشاید آنگه که یابد ظفر

102102

لبش در سخن موج طوفان زند

همه رای با فیلسوفان زند

103103

به تدبیر پیران کند کارها

جوانان برد سوی پیگار‌ها

104104

پناهد به ایزد به بی‌گاه و گاه

نیفتد به بد مرد ایزد پناه

105105

چو در زین کشد سرو آزاد را

بر اسبی که پیل افکند باد را

106106

هم آورد او گر بود زنده پیل

کم از قطره باشد بر رود نیل

107107

مبادا که اسبش حروفی کند

که از چرم شیر اسب خونی کند

108108

پس و پیش چنبر جهاند چو مار

چب و راست آتش زند چون شرار

109109

ملوکی کز افسر نشان داشتند

جهان را به لشگر کشان داشتند

110110

جز او نیست در لشگرش تیغ‌زن

زهی لشگر آرای لشگر شکن

111111

نیندیشد از هیچ خونخواره‌ای

مگر کز ضعیفی و بیچاره‌ای

112112

فراخ افکند بارگه را بساط

به اندازه خندد چو یابد نشاط

113113

نبیند ز تعظیم خود در کسی

چو بیند نوازش نماید بسی

114114

خزینه است بخشیدن گوهر‌ش

طویله بود دادن استر‌ش

115115

به خواهندگان گر کسی زر دهد

به جای زر او شهر و کشور دهد

116116

مرادی که آرد دلش در شمار

دهد روزگارش به کم روزگار

117117

چو خاقان خبر یافت زان بخردی

شکوهید از آن فره ایزدی

118118

به آزرم خسرو دلش نرم شد

بسیچش به دیدار او گرم شد

119119

بر اندیشهٔ جنگ بر بست راه

بهانه طلب کرد بر صلح شاه

120120

به شاه جهان قصه برداشتند

که ترکان چین رایت افراشتند

121121

شهنشه مثل زد که نخجیر خام

به پای خود آن به که آید به دام

122122

اگر با من او هم‌نبرد‌ی کند

نه مردی که آزاد‌مرد‌ی کند

123123

مراد شما را سبک راه کرد

به ما بر ره دور کوتاه کرد

124124

چنان آرمش چین در ابروی تنگ

که در چین بگرید بر او خاره سنگ

125125

سپیده دمان کز سپهر کبود

رسانید خورشید شه را درود

126126

دبیر عطارد منش را نشاند

که بر مشتری زهره داند فشاند

127127

یکی نامه درخواست آراسته

فروزان‌تر از ماه ناکاسته

128128

سخن ساخته در گزارش دو نیم

یکی نیمه ز امید و دیگر ز بیم

129129

دبیر قلم‌زن قلم برگرفت

نخستین سخن ز آفرین درگرفت

130130

جهان‌آفریننده را کرد یاد

که بی یاد او آفرینش مباد

131131

خدا‌یی که امید و آرام ازوست

دل مرد جوینده را کام ازوست

132132

به بیچارگی چارهٔ کار ما

در آب و در آتش نگهدار ما

133133

چو بخشش کند ره نماید به گنج

چو بخشایش آرد‌، رهاند ز رنج

134134

جهان را نبود از بنه هیچ ساز

به فرمان او نقش بست این طراز

135135

گزیده کسی کاو به فرمان اوست

بر او آفرین که‌آفرین‌خوان‌ِ اوست

136136

چو کلک از سر نامه پرداختند

سخن بر زبان شه انداختند

137137

که این نامه ز اسکندر چیره‌دست

به خاقان که بادا سکندر پرست

138138

به فرمان دارای چرخ کبود

ز ما باد بر جان خاقان درود

139139

چنان داند آن خسرو داد‌بخش

که چون ما درین بوم راندیم رخش

140140

نه بر جنگ از ایران زمین آمدیم

به مهمان خاقان چین آمدیم

141141

بدان دل که از راه فرمانبری

کند میهمان را پرستش‌گر‌ی

142142

به شهر شما گر بلند آفتاب

ز مشرق کند سوی مغرب شتاب

143143

من آن آفتابم که اینک ز راه

ز مغرب به مشرق کشیدم سپاه

144144

سیه تا سپیدی گرفتم به تیغ

بدادم به خواهندگان بی‌دریغ

145145

ز حد حبش عزم چین ساختم

ز مغرب به مشرق زمین تاختم

146146

ز پایین‌گه آفتاب بلند

سوی جلوه گاهش رساندم سمند

147147

به هندوستان کاشتم مشک بید

بکارم به چین یاسمین سپید

148148

اگر ترسی از پیچ دوران من

مپیچان سر از خط فرمان من

149149

وگر پیچی از امر من رای و هوش

بپیچاندت چرخ گردنده گوش

150150

به جایی میاور که این تند شیر

به نخجیر گوران در‌آید دلیر

151151

بگردان پی شیر ازین بوستان

مده پیل را یاد هندوستان

152152

بلا بر سر خود فرود آورند

که بر یاد مستان سرود آورند

153153

ببین تا ز شمشیر من روز جنگ

چه دریای خون شد به صحرای زنگ

154154

چگونه ز دارا نشاندم غرور

چه کردم به‌جای فرومایه فور

155155

دگر خسروان را به نیروی بخت

به سر چون درآوردم از تاج و تخت

156156

گر ایدون که آید فریدون به من

گرفتار گردد همیدون به من

157157

به هر مرز و بومی که من تاختم

ز بیگانه آن خانه پرداختم

158158

کسی کاو مرا نیک‌خواهی نمود

ز من هیچ بدخواهی او را نبود

159159

چو دادم کسی را به خود زینهار

نگشتم بر آن گفته زنهار خوار

160160

زبانم چو بر عهد شد رهنمون

نبردم سر از عهد و پیمان برون

161161

به یغما و چین زان نیارم نشست

که یغما‌یی و چینی آرم به دست

162162

مرا خود بسی دُر دریایی است

غلامان چینی و یغما‌یی‌ است

163163

به زیر آمدن ز آسمان بر زمین

بسی بهتر از ملک ایران به چین

164164

چه داری تو ای ترک چین در دماغ

که بر باد صرصر کشانی چراغ

165165

به جای فرستادن نزل و گنج

چرا با هزبر‌ان شدی کینه‌سنج

166166

فرود آمدن چیست بر طرف راه

چو سد سکندر کشیدن سپاه

167167

اگر قصد پیکار ما ساختی

بخوری بر آتش برانداختی

168168

وگر پیش اقبال باز آمدی

کجا عذر اگر عذر ساز آمدی

169169

خبر ده مرا تا بدانم شمار

که در سَله مار‌ست یا مهره‌مار‌؟

170170

سپاه از صبوری به جوش آمدند

ز تقصیر من در خروش آمدند

171171

هزبر‌انم آهوی چین دیده‌اند

کم آهوی فربه چنین دیده‌اند

172172

بریدند زنجیر شیران من

دلیر‌ند بر خون دلیران من

173173

پر تیر و منقار پیکان تیز

کنند از شغب جعبه را ریز ریز

174174

سنانْ چشم در راه ِ این دشمن است

گر آنجا منی‌، گُرز من صد من است

175175

غلامان ترکم چو گیرند شست

ز تیری رسد لشگری را شکست

176176

اگر خسرو شست میران بود

هم آماج این شست گیران بود

177177

چو بر دوده‌ای دود من برگذشت

اگر نقش چین بود‌، شد دود دشت

178178

ز پیوند آزرم چون بگذرم

مباد آبم ار با کس آبی خورم

179179

سنانم چنان اژدها را خورد

که طوفان آتش گیا را خورد

180180

چو تیرم گذر بر دلیران کند

نشانه ز پهلو‌ی شیر‌ان کند

181181

گرم ژرف دریا بود هم نبرد

ز دریا برآرم بر شمشیر گرد

182182

وگر کوه باشد بجوشانمش

به زنگار آهن بپوشانمش

183183

به هم‌پنجه‌ای پیل را بشکنم

شه پیل‌تن بلکه پیل‌افکنم

184184

سرین خوردن گور و پشت گوزن

ندارد بر شیر درنده وزن

185185

چو شاهین بحری درآید به کار

دهد ماهیان را ز مرغان شکار

186186

شما ماهیانید بی‌پا و چنگ

مرا اژدها در دهن چو نهنگ

187187

سگان نیز کان استخوان می‌خورند

به دندان‌ِ چون تیغ‌، نان می‌خورند

188188

به هر جا که نیروی من پی فشرد

مرا بود پیروزی و دستبرد

189189

چو کین آوری‌، کین‌سِتانی کنم

شوی مهربان‌، مهربانی کنم

190190

اگر گوهرت باید و گر نهنگ

ز دریای من هر دو آید به چنگ

191191

ندیدی مگر تیغم انگیخته

نهنگی و گوهر بر او ریخته

192192

من آن گنج و آن اژدها پیکرم

که زهر است و پازهر در ساغر‌م

193193

به نزد تو از گنج و از اژدها

خبر ده به من تا چه آرد بها

194194

گر آیی‌، تنت در پرند آورم

وگر نی‌، سرت زیر بند آورم

195195

درشتی و نرمی نمودم تو را

بدین هر دو قول آزمودم تو را

196196

اگر پای‌خاکی کنی بر دَرَم

چو خورشید بر خاک چین بگذرم

197197

و گر نی‌ دراندازم از راه کین

همه خاک چین را به دریای چین

198198

چو نامه بخوانی نسازی درنگ

نمایی به من صورت صلح و جنگ

199199

تغافل نسازی که سیلاب تیز

به جوش است در ابر سیلاب ریز

200200

زبان‌دان یکی مرد مردم شناس

طلب کرد کز کس ندارد هراس

201201

فرستاد تا نامهٔ نغز برد

به مهر سکندر به خاقان سپرد

202202

چو خاقان فرو خواند عنوان شاه

فرو خواست افتادن از اوج‌گاه

203203

از آن هیبتش در دل آمد هراس

که زیرک منش بود و زیرک شناس

204204

دو پیکر خیالی بر او بست راه

که بر شه زنم یا شوم نزد شاه

205205

دو رنگی در اندیشه تاب آورد

سر چاره‌گر زیر خواب آورد

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

چنین بود در نامهٔ شاه روم

به لفظی کزو گشت خارا چو موم

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 41 - رسیدن نامهٔ اسکندر به کید هندو

اگلی نظم

بیا ساقی آن بادهٔ چون گلاب

بر افشان به من تا درآیم ز خواب

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 43 - سگالش خاقان در پاسخ اسکندر

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور