صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 43 - سگالش خاقان در پاسخ اسکندر

بخش 43 - سگالش خاقان در پاسخ اسکندر

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن بادهٔ چون گلاب

بر افشان به من تا درآیم ز خواب

22

گلابی که آب جگر‌ها بدوست

دوای همه درد‌سر‌ها بدوست

33

رقیب منا خیز و در پیش کن

تو شو نیز و اندیشهٔ خویش کن

44

ز تشویش خاطر جدا کن مرا

به اندیشهٔ خود رها کن مرا

55

ندارم سر گفتگوی کسی

مرا گفتگو هست با خود بسی

66

گر آید خریداری از دور‌دست

که با کان گوهر شود هم‌نشست

77

تماشای گنج نظامی کند

به بزم سخن شادکامی کند

88

بگو خواجهٔ خانه در خانه نیست

وگر هست محتاج بیگانه نیست

99

خطا گفتم ای پی‌خجسته رقیب

که شد دشمنی با غریبان غریب

1010

در ما به روی کسی در مبند

که در بستن‌ِ در بود ناپسند

1111

چو ما را سخن نام دریا نهاد

در ما چو دریا بباید گشاد

1212

در خانه بگشای و آبی بزن

چو مه خیمه‌ای در خرابی بزن

1313

رها کن که آیند جویندگان

ببینند در شاه گویندگان

1414

که فردا چو رخ در نقاب آورم

ز گیله به گیلان شتاب آورم

1515

بسا کس که آید خریدار من

نیابد رهی سوی دیدار من

1616

مگر نقشی از کلک صورتگر‌ی

نگارنده بینند بر دفتری

1717

سخن بین کزو دور چون مانده‌ام

کجا بودم‌، ادهم کجا رانده‌ام‌!

1818

گزارندهٔ گنج آراسته

جواهر چنین داد از آن خواسته

1919

که چون وارث ملک افراسیاب

سر از چین برآورد چون آفتاب

2020

خبر یافت کامد بدان مرز و بوم

دمنده چنان اژدها‌یی ز روم

2121

همان نامهٔ شاه بر خوانده بود

در آن کار حیران فرو مانده بود

2222

به اندیشهٔ پاک و رای درست

سر رشتهٔ کار خود باز جست

2323

نخستین چنان دید رایش صواب

که میثاق شه را نویسد جواب

2424

بفرمود تا کاغذ و کلک و ساز

نویسندهٔ چینی آرد فراز

2525

جوابی نویسد سزاوار شاه

سخن را در او پایه دارد نگاه

2626

ز ناف قلم دست چابک دبیر

پراکند مشک سیه بر حریر

2727

سخن‌های پروردهٔ دل‌فریب

که در مغز مردم نماید شکیب

2828

خطابی که امیدواری دهد

عتابی که بر صلح یاری دهد

2929

فسونی که بندد ره جنگ را

فریبی که نرمی دهد سنگ را

3030

زبان بندهایی چو پیکان تیز

دری در تواضع دری در ستیز

3131

طراز سر نامه بود از نخست

به نامی کزو نام‌ها شد درست

3232

خداوند بی یار و یار همه

به خود زنده و زنده‌دار همه

3333

جهان آفرین ایزد کارساز

توانا کن ناتوانا نواز

3434

علم برکش روشنان سپهر

قلم در کش دیو تاریک‌چهر

3535

روش‌بخش پرگار جنبش‌پذیر

سکونت‌ده‌ِ نقطهٔ جای‌گیر

3636

پدید آور هر چه آمد پدید

رسانندهٔ هر چه خواهد رسید

3737

ز گویا و خاموش و هشیار و مست

کسی را بر اسرار او نیست دست

3838

به جز بندگی ناید از هیچکس

خداوندی مطلق اوراست بس

3939

پس از آفرین‌ِ جهان‌آفرین

کزو شد پدید آسمان و زمین

4040

سخن رانده در پوزش شهریار

که باد آفرین بر تو از کردگار

4141

ز هر شاه کامد جهان‌را پدید

به‌دست تو داد آفرینش کلید

4242

ز دریا به دریا تو کردی نشست

بر ایران و توران تو را بود دست

4343

ز پرگار مغرب چو پرداختی

علم بر خط مشرق انداختی

4444

گرفتی جهان جمله بالا و زیر

هنوزت نشد دل ز پیگار سیر

4545

عنان بازکش که‌اژدها بر ره است

فسانه دراز است و شب کوته است

4646

سکندر تویی‌، شاه ایران و روم

منم کار فرمای این مرز و بوم

4747

تو را هست چون من بسی سفته‌گوش

یکی دیگرم من‌، به تندی مکوش‌!

4848

من و تو ز خاکیم و خاک از زمی

همان به که خاکی بود آدمی

4949

همه سروری تا به خاک است و بس

کسی نیست در خاک بهتر ز کس

5050

چو قطره به دریا درانداختند

دگر قطره زو باز نشناختند

5151

حضور تو در صوب این سنگلاخ

دیار مرا نعمتی شد فراخ

5252

به‌هر نعمتی مرد ایزد‌شناس

فزون‌تر کند نزد ایزد سپاس

5353

چو ایزد به من نعمتی بر فزود

سپاس ایزد‌م چون نباید نمود‌؟

5454

کنم تا زی‌ام شکر ایزد بسیچ

کزین به ندارد خردمند هیچ

5555

شنیدم ز چندین خداوند راز

که هر جا که آری تو لشگر فراز

5656

فرستی تنی چند از اهل روم

به بازارگانی بدان مرز و بوم

5757

بدان تا خرند آنچه یابند خورد

طعامی که پیش آید از گرم و سرد

5858

بسوزند و ریزند یک‌سر به چاه

ندارند تعظیم نعمت نگاه

5959

ذخیره چو زان شهر گردد تهی

تو چون اژدها سر بدانجا نهی

6060

ستانی ز بی برگی آن بوم را

چو آتش که عاجز کند موم را

6161

من از بهر آن آمدم پیشباز

که گردانم از شهر خود این نیاز

6262

اگرچه به زرق و فسون ساختن

نشاید ز چین توشه پرداختن

6363

ولیک آشتی به ز پرخاش و جنگ

که این داغ و درد آرد آن آب و رنگ

6464

مکن کِشتهٔ چینیان را خراب

که افتد تو را نیز کشتی در آب

6565

قوی‌دل مشو گرچه دستت قوی‌ست

که حکم خدا برتر از خسرو‌ی‌ست

6666

خردمند را نیست کز راه تیز

کند با خداوند قوّت ستیز

6767

به کار آمده عالمی چون خرد

به حکم تو هر کاری از نیک و بد

6868

کسی کاو کسی را نیاید به کار

شمارنده زو برنگیرد شمار

6969

به اصل از جهان پادشاهی تراست

که فرمان و فر الهی تراست

7070

همه چیز را اصل باید نخست

که باشد خلل در بناهای سست

7171

زر از نقره کردن عقیق از بلور

رسانیدن میوه باشد به زور

7272

کند هر کسی سیب را خانه‌رس

ولی خوش نباشد به دندان کس

7373

تو را ایزد از بهر عدل آفرید

ستم ناید از شاه عادل پدید

7474

ستمکارگان را مکن یاوری

که پرسند روزیت ازین داوری

7575

نکو رای چون رای را بد کند

خرابی در آبادی خود کند

7676

چو گردد جهان گاه گاه از نورد

به گرمای گرم و به سرمای سرد

7777

در آن گرم و سردی سلامت مجوی

که گرداند از عادت خویش روی

7878

چنان به که هر فصلی از فصل سال

به خاصیت خود نماید خصال

7979

ربیع از ربیعی نماید سرشت

تموز از تموز آورد سرنبشت

8080

هر آنچ او بگردد ز تدبیر کار

بگردد بر او گردش روزگار

8181

سکندر به انصاف نام‌آور‌ست

وگرنی ز ما هر یک اسکندر‌ست

8282

مپندار کز من نیاید نبرد

بر‌آرم به یک جنبش از کوه گرد

8383

چو بر پشت پیلان نهم تخت عاج

ز هندوستان آورندم خراج

8484

هژبر ژیان را درآرم به زیر

زنم طاق خرپشته بر پشت شیر

8585

ولیکن به شاهی و نام‌آوری

نی‌ام با تو در جستن داوری

8686

گر از بهر آن کردی این ترکتاز

که چون بندگان پیشت آرم نماز

8787

به درگاه تو سر نهم بر زمین

نه من جملهٔ کشور خدایان چین

8888

به‌هر آرزو کاوری در قیاس

به فرمان‌پذیری پذیرم سپاس

8989

در این داوری هیچ بیغاره نیست

ز مهمان‌پرستی مرا چاره نیست

9090

جوابی چنین خوب و خاطر نواز

به قاصد سپردند تا برد باز

9191

چو بر خواند پاسخ شه شیر زور

شکیبنده‌تر شد به نخجیر گور

9292

سپهدار چین از شبیخون شاه

نبود ایمن از شام تا صبح‌گاه

9393

به روزی که از روزها آفتاب

بهی جلوه‌تر بود بر خاک و آب

9494

سپهدار چین از سر هوش و رای

سگالش‌گری کرد با رهنما‌ی

9595

جهاندیده‌ای بود دستور او

جهان روشن از رای پر نور او

9696

حسابی که خاقان برانداختی

به فرمان او کار او ساختی

9797

دران کار از آن کاردان رای جست

که در کارها داشت رای درست

9898

که چون دارم این داوری را بسیچ‌؟

چگونه دهم چرخ را چرخ پیچ‌؟

9999

چو مهره برآمایم از مهر و کین

بدین چین که آمد به ابروی چین

100100

اگر حرب سازم‌، مخالف قوی‌ست

به تارک برش تاج کیخسروی‌ست

101101

وگر در ستیزش مدارا کنم

زبونی به خلق آشکارا کنم

102102

ندانم که مقصود این شهریار

چه بود از گذر کردن این دیار

103103

به خاقان چین گفت فرخ‌وزیر

که هست از نصیحت تو را ناگزیر

104104

براندیشم از تندی رای تو

که تندی شود کارفرمای تو

105105

به گنج و به لشگر غرور آیدت

زبون گشتن از کار دور آیدت

106106

جهانداری آمد چنین زورمند

در دوستی را بر او در مبند

107107

به هر جا که آمد ولایت گرفت

نشاید در این کار ماندن شگفت

108108

چه پنداشتی‌، کار بازی‌ست این‌؟

همه نکته کار سازی‌ست این

109109

بدین‌گونه کاری خدایی بود

خصومت خدای آزمایی بود

110110

نشاید زدن تیغ با آفتاب

نه البرز را کرد شاید خراب

111111

پذیره شو ارنی سپهر بلند

به دولت‌گزایان درآرد گزند

112112

نه اقبال را شاید انداختن

نه با مقبلان دشمنی ساختن

113113

میاویز در مقبل نیکبخت

که افکندن مقبلان‌ست سخت

114114

چو مقبل کمر بست‌، پیش آر کفش

تپانچه نشاید زدن با درفش

115115

به یک ماه کم و بیش با او بساز

که بیگانه این‌جا نماند دراز

116116

مزن سنگ بر آبگینه نخست

که چون بشکند‌، دیر گردد درست

117117

درستی بود زخم‌ها را ز خون

ولی زخم‌گه موی نارد برون

118118

در آن کوش کاین اژدهای سیاه

به آزرم یابد درین بوم راه

119119

به چینی بر آن روز نفرین رسید

که این اژدها بر در چین رسید

120120

مپندار کز گنبد لاجورد

رسد جامه‌ای بی کبودی به مرد

121121

نوای جهان خارج آهنگی است

خلل در بریشم نه‌، در چنگی است

122122

درین پرده گر سازگاری کنی

هماهنگ را به که یاری کنی

123123

طرفدار چین چون در آن داوری

به کوشش ندید از فلک یاوری

124124

از آن کارها که‌اختیار آمدش

پرستش‌گری در شمار آمدش

125125

بر آن عزم شد کاورد سر به راه

به رسم رسولان شود نزد شاه

126126

ببیند جهانداری شاه را

همان سرفرازان درگاه را

127127

سحرگه که زورق‌کش‌‌ِ آفتاب

ز ساحل برافکند زورق بر آب

128128

سپهدار چین شهریار ختن

رسولی بر‌آراست از خویشتن

129129

به لشگرگه شاه عالم شتافت

بدانگونه کان راز کس درنیافت

130130

چو آمد به درگاه شاهنشهی

از آن آمدن یافت شاه آگهی

131131

که خاقان رسولی فرستاده چست

به دیدن مبارک به گفتن درست

132132

بفرمود خسرو که بارش دهند

به جای رسولان قرارش دهند

133133

درآمد پیام آور سرفراز

پرستش‌کنان برد شه را نماز

134134

بفرمود شه تا نشیند ز پای

سخن‌های فرموده آرد بجای

135135

به فرمان شاه آن سخن‌گوی مرد

نشست و نشاننده را سجده کرد

136136

زمانی شد و دیده برهم نزد

به نیک و بد خویشتن دم نزد

137137

ز پرگار آن حلقه مدهوش ماند

در آن حلقه چون نقطه خاموش ماند

138138

اشارت چنان آمد از شهریار

که پیغامی ار نیک داری بیار

139139

مه روی پوشیده در زیر میغ

به گوهر زبانی در آمد چو تیغ

140140

کز آمد شد شاه ایران و روم

برومند بادا همه مرز و بوم

141141

ز چین تا دگر باره اقصای چین

به فرمان او باد یکسر زمین

142142

جهان بی دربار‌گاه‌ش مباد

سریر جهان بی‌پناه‌ش مباد

143143

نهفته سخن‌هاست در بار من

کز آن در هراس است گفتار من

144144

فرستندهٔ من چنان دید رای

که خالی کند شه ز بیگانه جای

145145

نباشد کس از خاصگان پیش او

جز او کافرین باد بر کیش او

146146

اگر یک تن آنجا بود در نهفت

نباید تو را راز پوشیده گفت

147147

شه از خلوتی آنچنان خواستن

شکوهید در خلوت آراستن

148148

بفرمود کز زر یکی پای‌بند

نهادند بر پای سرو بلند

149149

همان ساعدش را به زرین کمر

کشیدند در زیر نخجیر زر

150150

سرای آنگه از خلق پرداختند

همان خاصگان سوی در تاختند

151151

ملک ماند خالی در آن جای خویش

نهاده یکی تیغ الماس پیش

152152

فرستاده را گفت خالی‌ست جای

نهفته سخن را گره بر گشای

153153

به فرمان شه مرد پوشیده‌راز

ز راز نهفته گره کرد باز

154154

چو برقع ز روی سخن برفکند

سرآغاز آن از دعا درفکند

155155

که تا سبزه روینده باشد به باغ

گل سرخ تابد چو روشن چراغ

156156

رخت باد چون گل برافروخته

جهان از تو سرسبزی آموخته

157157

نگین فلک زیر نام تو باد

همه کار دولت به کام تو باد

158158

برآنم که گر بنده را شهریار

شناسد نیایش نباید به کار

159159

گر از راز پوشیده آگاه نیست

به از راستی پیش او راه نیست

160160

من آن قاصد خود فرستاده‌ام

کزان پیش کافکندی‌، افتاده‌ام

161161

منم شاه خاقان سپهدار چین

که در خدمت شاه بوسم زمین

162162

سکندر ز گستاخی کار او

پسندیده نشمرد بازار او

163163

به تندی بر او بانگ برزد درشت

که پیدا بود روی دیبا ز پشت

164164

شناسم من از باز گنجشک را

همان از جگر نافهٔ مشک را

165165

ولیکن نگهدارم آزرم و آب

ز پوشیدگان برندارم نقاب

166166

چه گستاخ‌رویی بر آن داشتت‌؟

که در پرده پوشیده نگذاشتت‌؟

167167

چه بی‌هیبتی دیدی از شاه روم‌؟

که پولاد را نرم دانی چو موم‌؟

168168

نترسیدی از زور بازوی من‌؟

که خاک افکنی در ترازوی من‌؟

169169

گوزن جوان گرچه باشد دلیر

عنان به که برتابد از راه شیر

170170

جوابش چنین داد خاقان چین

که‌ای درخور صد هزار آفرین

171171

بدین بارگه زان گرفتم پناه

که بی زینهاری ندیدم ز شاه

172172

چو من ناگرفته درآیم ز در

نبُرد مرا هیچ بدخواه سر

173173

سیه شیر چندان بود کینه‌ساز

که از دور دندان نماید گراز

174174

چو دندان کنان گردن آرد به زیر

ز گردن کند خون او تند شیر

175175

ز من چو دل شاه رنجور نیست

جوانمردی شیر ازو دور نیست

176176

مرا بیم شمشیر چندان بود

که شمشیر من تیز دندان بود

177177

چو من با سکندر ندارم ستیز

کجا دارم اندیشهٔ تیغ تیز‌؟

178178

دگر کان خیانت نکردم نخست

که بر من گرفتاری آید درست

179179

تو آورده‌ای سوی من تاختن

مرا با تو کفر‌ست کین ساختن

180180

خصومت‌گری برگرفتم ز راه

بدین اعتماد آمدم نزد شاه

181181

چو من مهربانی نمایم بسی

نبرد سر مهربانان کسی

182182

وگر نیز کردم گناهی بزرگ

غریبی بود عذرخواهی بزرگ

183183

نوازنده‌تر زان شد انصاف شاه

که رحمت کند خاصه بر بی‌گناه

184184

پناهنده را سر نیارد به بند

ز زنهاریان دور دارد گزند

185185

اگر من بدین بارگاه آمدم

به دستوری عدل شاه آمدم

186186

که شاه جهان دادگر داورست

خدایش به‌هر کار از آن یاورست

187187

از آن چرب گفتار شیرین زبان

گره بر گشاد از دل مرزبان

188188

بدو گفت نیک آمدی‌، شاد باش

چو بخت از گرفتاری آزاد باش

189189

حساب تو زین آمدن بر چه بود‌؟

چو گستاخی آمد بباید نمود

190190

پناهنده گفت ای پناه جهان

ندارم ز تو حاجت خود نهان

191191

بدان آمدم سوی درگاه تو

که بینم رضای تو و راه تو

192192

کزین آمدن شاه را کام چیست

در این جنبش آغاز و انجام چیست

193193

گرم دسترس باشد از روزگار

کنم بر غرض شاه را کامگار

194194

گر آن کام نگشاید از دست من

همان تیر دور افتد از شست من

195195

زمین را ببوسم به خواهش‌گری

مگر دور گردد شه از داوری

196196

چو من جان ندارم ز خسرو دریغ

چه باید زدن چنگ در تیر و تیغ‌؟

197197

گهر چون به آسانی آید به چنگ

به سختی چه باید تراشید سنگ‌؟

198198

مرادی که در صلح گردد تمام

چه باید سوی جنگ دادن لگام‌؟

199199

اگر تخت چین خواهی و تاج تور

ز فرمان‌بری نیست این بنده دور

200200

وگر بگذری از محابای من

نبخشی به من جای آبای من

201201

پذیرندهٔ مهر نامت شوم

درم ناخریده غلامت شوم

202202

زیانی ندارد که در ملک شاه

زیاده شود بندهٔ نیکخواه

203203

به چین در قبا بستهٔ کین مباش

قبای تو را گو یکی چین مباش

204204

ز جعد غلامان کشور بها

بهل بر چو من بندهٔ چینی رها

205205

گرفتار چین کی بود روی ماه‌؟

ز چین دور بِه طاق‌ِ ابروی شاه

206206

شهنشاه گفت ای پسندیده رای

سخن‌ها که پرسیدی آرم به جای

207207

سپه زان کشیدم به اقصای چین

که آرم به کف ملک توران زمین

208208

بداندیش را سر درآرم به خاک

کنم گیتی از کیش بیگانه پاک

209209

به فرمان‌پذیر‌ی به هر کشوری

نشانم جداگانه فرمانبری

210210

چو تو بی‌شبیخون شمشیر من

نهادی به تسلیم سر زیر من

211211

سرت را سریر بلندی دهم

ز تاج خودت بهره‌مند دهم

212212

نه تاج از تو خواهم نه کشور نه تخت

نگیرم در این کارها بر تو سخت

213213

ولیکن به شرطی که از ملک خویش

کشی هفت ساله مرا دخل بیش

214214

چو آری به من عبرهٔ هفت سال

دگر عبره‌ها بر تو باشد حلال

215215

نیوشنده فرهنگ را ساز داد

جوابی پسندیده‌تر باز داد

216216

که چون خواهد از من خداوند تاج

به عمری چنین هفت ساله خراج

217217

چنان به که پاداش مالم دهد

خط عمر تا هفت سالم دهد

218218

جهان‌جوی را پاسخ نغز او

پسند آمد و گرم شد مغز او

219219

بدو گفت شش ساله دخل دیار

به پامزد تو دادم ای هوشیار

220220

چو دیدم تو را زیرک و هوشمند

به یک‌ساله دخل از تو کردم پسند

221221

چو سالار ترکان ز سالار دهر

بدان خرمی گشت پیروز بهر

222222

به نوک مژه خاک درگاه رفت

پس از رفتن خاک با شاه گفت

223223

که شه گرچه گفتار خود را بجای

بیارد که نیروش باد از خدای

224224

مرا با چنین زینهاری نخست

خطی باید از دست خسرو درست

225225

که چون من کشم دخل یک‌ساله پیش

شهم برنینگیزد از جای خویش

226226

به تعویذ بازو کنم خط شاه

ز بهر سر خویش دارم نگاه

227227

دهم خط به خون نیز من شاه را

که جز بر وفا نسپرم راه را

228228

برین عهدشان رفت پیمان بسی

که در بی‌وفایی نکوشد کسی

229229

نجویند کین‌، تازه دارند مهر

مگر کز روش بازمانَد سپهر

230230

بفرمود شه تا رقیبان بار

کنند آن فرو بسته را رستگار

231231

ز بند زرش پایه‌ برتر نهند

به تارک برش تاج گوهر نهند

232232

چو شد کار خاقان ز قیصر بساز

به لشگرگه خویش برگشت باز

233233

چو سلطان شب چتر بر سر گرفت

سواد جهان رنگ عنبر گرفت

234234

ستاره چنان گنجی از زر فشاند

که مهد زمین گاو بر گنج راند

235235

سکندر منش کرد بر باده تیز

ز می‌ کرد یاقوت را جرعه‌ریز

236236

نشست از گه شام تا صبحدم

روان کرد بر یاد جم جام جم

237237

خسک ریخته بر گذر خواب را

فراموش کرده تک و تاب را

238238

دل از کار دشمن شده بی‌هراس

نه بازار لشگر نه آوای پاس

239239

صبوحی ملوکانه تا صبح راند

همی‌داشت شب زنده تا شب نماند

240240

چو یاقوت ناسفته را چرخ سفت

جهان گشت با تاج یاقوت جفت

241241

درآمد ز در دیدبانی پگاه

که غافل چرا گشت یکباره شاه‌؟!

242242

رسید اینک از دور خاقان چین

بدانسان که لرزد به زیرش زمین

243243

جهان در جهان لشگر آراسته

ز بوق و دهل بانگ برخاسته

244244

ز بس پای پیلان که آزرده راه

شده گرد بر روی خورشید و ماه

245245

سپاهی که گر باز جوید بسی

نبیند به یک‌جای چندان کسی

246246

همه آلت جنگ برداشته

چو دریایی از آهن انباشته

247247

نشسته ملک بر یکی زنده پیل

ز ما تا بدو نیست بیش از دو میل

248248

چو زین شعبده یافت شاه آگهی

فرود آمد از تخت شاهنشهی

249249

نشست از بر بارهٔ ره‌نورد

برآراست لشگر به رسم نبرد

250250

به پرخاش خاقان کمر بست چست

که نشمرد پیمان او را درست

251251

بفرمود تا کوس رویین زدند

به ابرو در از چینیان چین زنند

252252

برآراست لشگر چو کوه بلند

به شمشیر و گرز و کمان و کمند

253253

سر آهنگ تا ساقه از تیر و تیغ

برآورد کوهی ز دریا به میغ

254254

چو خاقان خبر یافت از کار او

که آمد سکندر به پیکار او

255255

برون آمد از موکب قلب‌گاه

به آواز گفتا کدام است شاه

256256

بگویید کارد عنان سوی من

ندارد نهان روی از روی من

257257

سکندر چو آواز چینی شنید

قبای کژآگن به چین درکشید

258258

برون راند پیل‌افکن خویش را

رخ افکند پیل بداندیش را

259259

به نفرین ترکان زبان برگشاد

که بی‌فتنه ترکی ز مادر نزاد

260260

ز چینی به جز چین ابرو مخواه

ندارند پیمان مردم نگاه

261261

سخن راست گفتند پیشینیان

که عهد و وفا نیست در چینیان

262262

همه تنگ‌چشمی پسندیده‌اند

فراخی به چشم کسان دیده‌اند

263263

وگر نه پس از آنچنان آشتی

ره خشمناکی چه برداشتی‌؟

264264

در آن دوستی جستن اول چه بود‌؟

وزین دشمنی کردن آخر چه سود‌؟

265265

مرا دل یکی بود و پیمان یکی

درستی فراوان و قول اندکی

266266

خبر نی که مهر شما کین بوَد

دل ترک چین پر خم و چین بود

267267

اگر ترک چینی وفا داشتی

جهان زیر چین قبا داشتی

268268

مرا بسته عهد کردی چو دیو

به بدعهدی اکنون برآری غریو

269269

اگر کوه پولاد شد پیکرت

وگر خیل یأجوج شد لشگرت

270270

نجنبد ز یاجوج پولاد خای

سکندر چو سدّ‌ِ سکندر ز جای

271271

تذروی که بر وی سرآید زمان

به نخجیر شاهین‌ش آید گمان

272272

ملخ چون پَر‌ِ سرخ را ساز داد

به گنجشک خطی به خون باز داد

273273

اگر سر گرایی‌، ربایم کلاه

وگر پوزش آری‌، پذیرم گناه

274274

مرا زیت و زنبوره در کیش هست

چو زنبور هم نوش و هم نیش هست

275275

سپهدار چین گفت کای شهریار

نپیچیده‌ام گردن از زینهار

276276

همان نیک‌خواهم که بودم نخست

به سوگند محکم به پیمان درست

277277

چو گشتم پذیرای فرمان تو

نبندم کمر جز به پیمان تو

278278

از این جنبش آن بود مقصود من

که خوشبو کنی مجمر از عود من

279279

بدانی که من با چنین دستگاه

که بر چرخ انجم کشیدم سپاه

280280

نباشم چنین عاجز و روز‌کور

که برگردم از جنگ بی دست زور

281281

بدین ساز و لشگر که بینی چو کوه

ز جوشنده دریا نیایم ستوه

282282

ولیکن تو را بخت یاری‌گرست

زمینت رهی‌، آسمان چاکر‌ست

283283

ستیزندگی با خداوند بخت

ستیزنده را سر برد بر درخت

284284

تو را آسمان می‌کند یاوری

مرا نیست با آسمان داوری

285285

چو گفت این فرود آمد از پشت پیل

سوی مصر شه رفت چون رود نیل

286286

چو شه دید کان خسرو‌ِ عذر‌ساز

پیاده به نزدیک او شد فراز

287287

به هرا یکی مرکبش درکشید

ز سر تا کفل زیر زر ناپدید

288288

چو بر بارگی کامرانیش داد

به هم‌پهلوی پهلوانیش داد

289289

جز آنَش دگر داد بسیار چیز

رها کرد آن دخل یکساله نیز

290290

چو شد شاه را خان خانان رهی

خصومت شد از خاندان‌ها تهی

291291

دو لشگر یکی شد در آن پهن‌جای

دو لشگر شکن را یکی گشت رای

292292

سلاح از تن و خوی ز رخ ریختند

به داد و ستد درهم آمیختند

293293

سپهدار چین هر دم از چین دیار

فرستاد نزلی بر شهریار

294294

که درگه‌نشینان شه را تمام

کفایت شد آن نزل در صبح و شام

295295

به هم بود رود و می و جامشان

همان نزد یکدیگر آرامشان

296296

چو از می‌ به نخچیر پرداختند

به یک جای نخچیر می‌ساختند

297297

نخوردند بی یکدگر باده‌ای

به آزادی از خود هر آزاده‌ای

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن آب چون ارغوان

کزو پیر فرتوت گردد جوان

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 42 - رفتن اسکندر از هندوستان به چین

اگلی نظم

بیا ساقی آن می‌که جان پرورست

به من ده که چون جان مرا درخوَرست

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 44 - مناظرهٔ نقاشان رومی و چینی

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور