صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 20 - خراج خواستن دارا از اسکندر

بخش 20 - خراج خواستن دارا از اسکندر

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن جام آیینه‌فام

به من ده که بر دست به جای جام

22

چو زان جام کیخسرو آیین شوم

بدان جام روشن جهان‌بین شوم

33

بیا تا ز بیداد شوییم دست

که بی داد نتوان ز بیداد رست

44

چه بندیم دل در جهان سال و ماه

که هم دیو‌ خانست و هم غول‌راه

55

جهان وام خویش از تو یک‌سر بَرَد

به جرعه فرستد به ساغر برد

66

چو باران که یک‌یک مهیا شود

شود سیل و آنگه به دریا شود

77

بیا تا خوریم آنچه داریم شاد

درم بر درم چند باید نهاد‌؟

88

نهنگی بمابر گذر‌کرده گیر

همه گنج ناخورده را خورده گیر

99

از آن گنج کاورد قارون به دست

سرانجام در خاک بین چون نشست

1010

وزان خشت زرین شداد عاد

چه آمد به‌جز مردن‌ِ نامراد‌؟

1111

درین باغ رنگین درختی نرست

که ماند از قفای تبرزن درست

1212

گزارش‌کن ِ زیور تاج و تخت

چنین گفت کان شاه فیروز بخت

1313

یکی روز فارغ‌دل و شاد بهر

بر آسوده بود از هوس‌های دهر

1414

می ناب در جام شاهنشهی

گهی پر همی‌کرد و گاهی تهی

1515

حکیمان هشیار دل پیش او

خردمند مونس خرد خویش او

1616

به هر نسبتی کامد از بانگ چنگ

سخن شد بسی در نمط‌های تنگ

1717

به هر جرعه می‌ که شه می‌فشاند

مهندس درختی در او می‌نشاند

1818

درخشان شده می‌ چو روشن درخش

قدح شکر افشان و می نوش‌بخش

1919

دماغ نیوشنده را سرگران

ز نوش می‌و رود رامشگر‌ان

2020

سرشک قدح نالهٔ ارغنون

روان کرده از رودها رود خون

2121

زهی زخم کز زخمهٔ چون شکر

شود رود خشکی بدو رود تر

2222

در آن بزم آراسته چون بهشت

گل افشان‌تر از ماه اردیبهشت

2323

سکندر جهانجو‌ی فرخ سریر

نشسته چو بر چرخ بدر منیر

2424

ز دارا درآمد فرستاده‌ای

سخنگوی و روشن‌دل آزاده‌ای

2525

چو خسرو پرستان پرستش نمود

هم او را و هم شاه خود را ستود

2626

چو کرد آفرین بر جهان پهلوان

شنیده سخن کرد با او روان

2727

ز دارا درود آوریدش نخست

نداده خراج کهن باز جست

2828

که چون بود کز گوهر و طوق و تاج

ز درگاه ما واگرفتی خراج

2929

زبونی چه دیدی تو در کار ما

که بردی سر از خط پرگار ما

3030

همان رسم دیرینه را کار بند

مکن سرکشی تا نیابی گزند

3131

سکندر ز گرمی چنان برفروخت

که از آتش دل زبانش بسوخت

3232

کمان گوشهٔ ابرویش خم گرفت

ز تندی‌ش گوینده را دم گرفت

3333

چنان دید در قاصد راه سنج

که از جوش دل مغزش آمد به رنج

3434

زبان چون ز گرمی بر آشفته شد

سخن‌های ناگفتنی گفته شد

3535

فرو گفت لختی سخن‌های سخت

چو گوید خداوند شمشیر و تخت

3636

کرا در خرد رای باشد بلند

نگوید سخن‌های نا‌سودمند

3737

زبان‌گر به گرمی صبوری کند

ز دوری کن خویش دوری کند

3838

سخن گرچه با او زهازه بود

نگفتن هم از گفتنش به بود

3939

چو خوش گفت فرزانهٔ پیش بین

زبان گوشتین است و تیغ آهنین

4040

نباشد به خود بر کسی مرزبان

که گوید هر آنچ آیدش بر زبان

4141

گزارنده پیر کیانی سرشت

گزارش چنین کرد از آن سرنبشت

4242

که وقتی که از گوهر و تیغ و تاج

ز یونان شدی پیش دارا خراج

4343

در آن گوهرین گنج بن ناپدید

بدی خایهٔ زر خدای آفرید

4444

منقش یکی خسروانی بساط

که بیننده را تازه کردی نشاط

4545

چو قاصد زبان تیغ پولاد کرد

خراج کهن گشته را یاد کرد

4646

برو بانگ زد شهریار دلیر

که نتوان ستد غارت از تند‌شیر

4747

زمانه دگرگونه آیین نهاد

شد آن مرغ کاو خایه زرین نهاد

4848

سپهر آن بساط کهن در نوشت

بساطی دگر ملک را تازه گشت

4949

همه ساله گوهر نخیزد ز سنگ

گهی صلح سازد جهان گاه جنگ

5050

به گردن کشی بر میاور نفس

به شمشیر با من سخن گوی و بس

5151

تو را آن کفایت که شمشیر من

نیارد سر تخت تو زیر من

5252

چو من با رکابی که برداشتم

عنان جهان بر تو بگذاشتم

5353

تو با آنکه داری چنان توشه‌ای

رها کن مرا در چنین گوشه‌ای

5454

بر آنم میاور که عزم آورم

به هم پنجه‌ای با تو رزم آورم

5555

به یک سو نهم مهر و آزرم را

به جوش آورم کینهٔ گرم را

5656

مگر شه نداند که در روز جنگ

چه سرها بریدم در اقصای زنگ

5757

به یک تاختن تا کجا تاختم

چه گردن‌کشان را سرانداختم

5858

کسی که‌ارمغانی دهد طوق و تاج

چو زنهاریان چون فرستد خراج

5959

ز من مصر باید نه زر خواستن

سخن چون زر مصری آراستن

6060

ببین پایگاه مرا تا کجاست

بدان پایه باید ز من مایه خواست

6161

مینگیز فتنه میفروز کین

خرابی میاور در ایران زمین

6262

تو را ملکی آسوده بی داغ و رنج

مکن ناسپاسی در آن مال و گنج

6363

مشوران به خودکامی ایام را

قلم درکش اندیشهٔ خام را

6464

ز من آنچه بر نایدت در مخواه

چنان باش با من که با شاه شاه

6565

فرستاده کاین داستان گوش کرد

سخن‌های خود را فراموش کرد

6666

سوی شاه شد داغ بر دل کشان

شتابنده چون برق آتش فشان

6767

فرو گفت پیغام‌های درشت

کزو سروبن را دو تا گشت پشت

6868

چو دارا جواب سکندر شنید

یکی دور باش از جگر بر کشید

6969

که بی سکه‌ای را چه یارا بود

که هم سکهٔ نام دارا بود

7070

به تندی بسی داستان یاد کرد

که‌زان شد نیوشنده را روی زرد

7171

بخندید و گفت اندر آن زهر‌خند

که افسوس بر کار چرخ بلند

7272

فلک بین چه ظلم آشکارا کند

که اسکندر آهنگ دارا کند

7373

سکندر نه گر خود بود کوه قاف

که باشد که من باشمش هم‌مصاف‌‌؟

7474

چنان پشه‌ای را به جنگ عقاب

که از قطره‌ دان پیش دریای آب

7575

سبک قاصدی را به درگاه او

فرستاد و شد چشم بر راه او

7676

یکی گوی و چوگان به قاصد سپرد

قفیزی پر از کنجد ناشمرد

7777

در آموختش راز آن پیشکش

بدان تعبیه شد دل شاه خوش

7878

سوی روم شد قاصد تیزگام

ز دارا پذیرفته با خود پیام

7979

ز ره چون در آمد بر شاه روم

فروزنده شد همچو آتش ز موم

8080

سرافکنده در پایه بندگی

نمودش نشان پرستندگی

8181

نخستین گره کز سخن باز کرد

سخن را به چربی سرآغاز کرد

8282

که فرماندهان حاکم جان شدند

فرستادگان بنده فرمان شدند

8383

چه فرمایدم شاه فیروز رای

که فرمان فرمانده آرم به جای؟

8484

سکندر بدانست کان عذر خواه

پیامی درشت آرد از نزد شاه

8585

به بیغاره گفتا بیاور پیام

پیام‌آور از بند بگشاد کام

8686

متاعی که در سله خویش داشت

بیاورد و یک یک فرا پیش داشت

8787

چو آورده پیش سکندر نهاد

به پیغام دارا زبان برگشاد

8888

ز چوگان و گوی اندر آمد نخست

که طفلی تو بازی به این کن درست

8989

وگر آرزوی نبرد آیدت

ز بیهودگی دل به درد آیدت

9090

همان کنجد ناشمرده فشاند

کزین بیش خواهم سپه بر تو راند

9191

سکندر جهان داور هوشمند

درین فال‌ها دید فتحی بلند

9292

مثل زد که هر چه آن گریزد ز پیش

به چوگان کشیدش توان پیش خویش

9393

مگر شاه از آن داد چوگان به من

که تا زو کشم ملک بر خویشتن

9494

همان گوی را مرد هیأت شناس

به شکل زمین می‌نهد در قیاس

9595

چو گوی زمین شاه ما را سپرد

بدین گوی خواهم ازو گوی برد

9696

چو زین گونه کرد آن گزارش‌گر‌ی

به کنجد در آمد در داوری

9797

فرو ریخت کنجد به صحن سرای

طلب کرد مرغان کنجد ربای

9898

به یک لحظه مرغان در او تاختند

زمین را ز کنجد بپرداختند

9999

جوابی‌ست گفتا درین رهنمون

چو روغن که از کنجد آید برون

100100

اگر لشکر از کنجد انگیخت شاه

مرا مرغ کنجد خور آمد سپاه

101101

پس آنگه قفیزی سپندان خرد

به پاداش کنجد به قاصد سپرد

102102

که شه گر کشد لشگری زان قیاس

سپاه مرا هم بدینسان شناس

103103

چو قاصد جوابی چنین دید سخت

به پشت خر خویش بربست رخت

104104

به دارا رساند از سکندر جواب

جوابی گلو‌گیر چون زهر ناب

105105

برآشفت از آن طیرگی شاه را

که حجت قوی بود بدخواه را

106106

جهاندار دارا دران داوری

طلب کرد از ایرانیان یاوری

107107

ز چین و ز خوارزم و غزنین و غور

زمین آهنین شد ز نعل ستور

108108

سپاهی به‌هم کرد چون کوه قاف

همه سنگ فرسای و آهن شکاف

109109

چو عارض شمار سپه برگرفت

فرو ماند عقل از شمردن شگفت

110110

ز جنگی سواران چابک رکاب

به نهصد هزار اندر آمد حساب

111111

جهانجوی چون دید کز لشگرش

همی موج دریا زند کشور‌ش

112112

سپاهی چو آتش سوی روم راند

کجا او شد آن بوم را بوم خواند

113113

به ارمن درآمد چو دریای تند

صبا را شد از گرد او پای کند

114114

زمین در زمین تا به اقصای روم

بجوشید دریا بلرزید بوم

115115

علف در زمین گشت چون گنج گم

ز نعل ستوران بیگانه سم

116116

پی شاه اگر آفتابی کند

به هر جا که تابد خرابی کند

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن لعل پالوده را

بیاور بشوی این غم آلوده را

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 19 - آیینه ساختن اسکندر

اگلی نظم

بیا ساقی آن راوق روح‌بخش

به کام دلم در فشان چون درخش

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 21 - شتافتن اسکندر به جنگ دارا

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور