صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه
  4. »بخش 21 - شتافتن اسکندر به جنگ دارا

بخش 21 - شتافتن اسکندر به جنگ دارا

شاعر: نظامی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

بیا ساقی آن راوق روح‌بخش

به کام دلم در فشان چون درخش

22

من او را خورم دل‌فروزی بود

مرا او خورد خاک روزی بود

33

چه نیکو متاعیست کار آگهی

کزین نقد عالم مبادا تهی

44

ز عالم کسی سر برآرد بلند

که در کار عالم بود هوشمند

55

به بازی نپیماید این راه را

نگه‌ دارد از دزد بُنگاه را

66

نیندازد آن آلت از بار خویش

کزو روزی آسان کند کار خویش

77

میفکن کول گرچه خوار آیدت

که هنگام سرما به کار آیدت

88

کسی بر گریوه ز سرما بمرد

که از کاهلی جامه با خود نبرد

99

گزارندهٔ شرح شاهنشهی

چنین داد پرسنده را آگهی

1010

که دارا چو لشگر به ارمن کشید

تو گفتی که آمد قیامت پدید

1111

نبود آگه اسکندر از کار او

که آرد قیامت به پیکار او

1212

رسیدند زنهاریان خیل خیل

که طوفان به دریا درآورد سیل

1313

شبیخون دارا درآمد ز راه

ز پولاد‌پوشان زمین شد سیاه

1414

پژوهنده‌ای گفت بدخواه مست

شب و روز غافل شد آنجاکه هست

1515

بر او شاه اگر یک شبیخون کند

ز ملکش همانا که بیرون کند

1616

سکندر بخندید و دادش جواب

که پنهان نگیرد جهان آفتاب

1717

ملک را به وقت عنان تافتن

به دزدی نشاید ظفر یافتن

1818

پژوهنده‌ای دیگر آغاز کرد

که دارا نه‌چندان سپه ساز کرد

1919

که آن را شمردن توان در قیاس

کسانی‌که هستند لشگر شناس

2020

سکندر بدو گفت یک تیغ تیز

کند پیه صد گاو را ریزریز

2121

سپه را جوابی چنان ارجمند

بلند آمد از شهریار بلند

2222

خبر گرم‌تر شد همی هر زمان

که آمد به روم اژدهایی دمان

2323

سکندر چو دانست کان تند میغ

به تندر برآرد همی برق تیغ

2424

فرستاد تا لشگر از هر دیار

روانه شود بر در شهریار

2525

ز مصر و ز افرنجه و روم و روس

شد آراسته لشگری چون عروس

2626

چو انبوه شد لشگر بیکران

عدد خواست از نام نام‌آوران

2727

خبر داد عارض که سیصد هزار

برآمد دلیران مفرد سوار

2828

چو شد ساخته کار لشگر تمام

یکی انجمن ساخت بی رود و جام

2929

نشستند بیدار‌مغز‌ان روم

به مهر ملک نرم کردند موم

3030

شه از کار دارا و پیگار او

سخن راند و پیچید در کار او

3131

چنین گفت کاین نامور شهریار

کمر بست بر جستن کارزار

3232

چه سازیم تدبیرش از صلح و جنگ

که آمد به آویختن کار تنگ

3333

اگر برنیاریم تیغ از نیام

به مردی ز ما برنیارند نام

3434

وگر تاج بستانم از تاجور

به بیداد خود بسته باشم کمر

3535

کیان را کی از ملک بیرون کنم‌؟

من این رهزنی با کیان چون کنم‌؟

3636

بترسم که اختر بدین طیرگی

بداندیش ما را دهد چیرگی

3737

چه تدبیر باشد در این رسم و راه

کزو کار بر ما نگردد تباه‌؟

3838

به اندیشه خوب و رای صواب

پدید آورید این سخن را جواب

3939

جهان‌دیده پیرانِ بیدار‌هوش

چو گفتار گوینده کردند گوش

4040

به پاسخ گشادند یکسر زبان

دعا تازه کردند بر مرزبان

4141

که سرسبز باد این همایون درخت

که شاخش بلند است و نیرو‌ش سخت

4242

به تاج و به تختش جهان تازه باد

سر خصم او تاج دروازه باد

4343

همه رای او هست چون او درست

درستی چه باید ز ما باز جست

4444

ولیکن ز فرمان او نگذریم

به جز راه فرمان او نسپریم

4545

چنان در دل آید جهان دیده را

همان زیرکان پسندیده را

4646

که چون کینه‌ور شد دلِ کینه‌خواه

همه خار وحشت برآمد ز راه

4747

تو نیز آتش کینه را برفروز

که فرخ بود آتشِ کینه‌سوز

4848

تو سَروِ نوی، خصمْ بیدِ کهن

کجا سر کشد بید با سروبن

4949

کهن باغ را وقت نو کردن است

نوان در حساب درو کردن است

5050

به دیبای این دولت تازه عهد

عروس جهان را برآرای مهد

5151

بداندیش تو هست بیدادگر

بپیچد رعیت ز بیداد سر

5252

چه باید هراسیدنت زان کسی

که دارد هم از خانه دشمن بسی

5353

قلم درکش آیین بیداد را

کفایت کن از خلق فریاد را

5454

ز خصم تو چون مملکت گشت سیر

به خصم‌افکنی پای در نِه دلیر

5555

تنوری چنین گرم در بند نان

ره انجام را گرم‌تر کن عنان

5656

کجا شاه را پای ما را سر است

دلی کاو کز این داوری بر در است

5757

تمنای شه را که بر هم زند؟

که را زهره باشد که این دم زند؟

5858

بر این ختم شد رخصت رهنمون

که شه پیشدستی نیارد به خون

5959

نگهدارد آزرم تخت کیان

به خونریزی اول نبندد میان

6060

سکندر چو در حکم آن داوری

ز لشگر‌کشان یافت آن یاوری

6161

به دستوری رخصت راستان

به لشگر‌کشی گشت هم‌داستان

6262

یکی روز کز گردش روزگار

بدست آمدش طالعی اختیار

6363

به فالی همایون به ترتیب راه

بفرمود کز جای جنبد سپاه

6464

عنان تاب شد شاه پیروز جنگ

میان بسته بر کین بدخواه تنگ

6565

ز شمشیر پولاد چون شیر مست

به کشور‌گشایی کلیدی به‌دست

6666

سپاهی چو زنبور با نیشتر

ز غوعای زنبور هم بیشتر

6767

نشان جسته بود از درفش بلند

که ماند از فریدون فیروز‌مند

6868

به وقتی که آن وقت سازنده بود

فلک دوستان را نوازنده بود

6969

بسی برتر از کاویانی درفش

به منجوق برزد پرندی به نقش

7070

صنوبر ستونی به پنجه ارش

به پیراستن یافته پرورش

7171

برو اژدها پیکری از حریر

که بیننده را زو برآمد نفیر

7272

زده بر سر از جعد پرچم کلاه

چو بر کله کوه ابر سیاه

7373

به فرسنگ‌ها بود پیدا ز دور

عقابی سیه‌پَر و بالَش ز نور

7474

شد آن اژدها با چنان لشگری

به سر بر چنان اژدها پیکری

7575

جهان کرد از آشوب خود دردناک

ز بهر چه؟ از بهر یک مشت خاک

7676

از این گربه گون خاک تا چندچند

به شیری توان کردنش گرگ بند

7777

جهان یک نواله‌ست پیچیده سر

در او گاه حلوا بود گه جگر

7878

فلک در بلندی زمین در مغاک

یکی تشت خون شد یکی تشت خاک

7979

نبشته برین هر دو آلوده تشت

چو خون سیاوش بسی سرگذشت

8080

زمین گر بضاعت برون آورد

همه خاک در زیر خون آورد

8181

نیفتد درین تشت فریاد کس

که بر بسته شد راه فریاد‌رس

8282

چو فریاد را در گلو بست راه

گلو بسته به مرد فریاد خواه

8383

به ار پرده خود حصاری کنی

به خاموشی خویش یاری کنی

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

بیا ساقی آن جام آیینه‌فام

به من ده که بر دست به جای جام

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 20 - خراج خواستن دارا از اسکندر

اگلی نظم

بیا ساقی آن آتش توبه‌سوز

به آتش‌گه مغز من بر‌فروز

نظامی»خمسه»اسکندرنامه - بخش اول: شرف‌نامه»بخش 22 - رای زدن دارا با بزرگان ایران

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور