صفحۂ اولشعرازمرہ جاتلغاتمزید مطالعہہمارے بارے میںرابطہ
زندہ رود
زندہ رود

زندہ رود: فارسی شاعری کا ایک جاوداں دریا

زندہ رود فارسی شاعری کو اردو اور انگریزی تراجم، آڈیو اور ویڈیو کے ساتھ ایک پرسکون اور مستقل مطالعہ گاہ میں پیش کرنے کی کوشش ہے۔

مزید جانیں ←
YouTubeFacebookInstagramTikTok

مرکزی راستے

صفحۂ اولشعراتلاشہمارے بارے میںرابطہ

مزید مطالعہ

اوزاناصنافصداکارانمترجمینزندہ رود اور گنجور

لغات

لغاتزندہ رود فارسی لغتزندہ رود عربی لغت

ہر ماہ نئی نظمیں · جاری منصوبہ

© 2026 زندہ رود

  1. نظامی
  2. »خمسه
  3. »خسرو و شیرین
  4. »بخش 40 - افسانه‌سرایی ده دختر

بخش 40 - افسانه‌سرایی ده دختر

شاعر: نظامی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

صنف: مثنوی

Toggle stanza 1
11

فرنگیس اولین مرکب روان کرد

که دولت در زمین گنجی نهان کرد

22

از آن دولت فریدونی خبر داشت

زمین را باز کرد، آن گنج برداشت

33

سهیل سیم‌تن گفتا تذروی

به بازی بود در پایینِ سروی

44

فرود آمد یکی شاهین به شب‌گیر

تذرو نازنین را کرد نخجیر

55

عجب‌نوشِ شکرپاسخ چنین گفت

که عنبربو گلی در باغ بشکفت

66

بهشتی‌مرغی آمد سوی گل‌زار

ربود آن عنبرین‌گل را به منقار

77

از آن بِه داستانی زد فلک‌ناز

که ما را بود یک چشم از جهان باز

88

به ما چشمی دگر کرد آشنایی

دو بِه بیند ز چشمی روشنایی

99

همیلا گفت آبی بود روشن

روان گشته میانِ سبز گلشن

1010

جوان‌شیری بر آمد تشنه از راه

بدان چشمه دهان‌ تر کرد ناگاه

1111

همایون گفت لعلی بود کانی

ز غارتگاهِ بَیّاعان نهانی

1212

درآمد دولت شاهی به تاراج

نهاد آن لعل را بر گوشهٔ تاج

1313

سمن‌ترک سمن‌بر گفت یک روز

جدا گشت از صدف دُری شب‌افروز

1414

فلک در عِقدِ شاهی بند کردش

به یاقوتی دگر پیوند کردش

1515

پری‌زادِ پری‌رخ گفت ماهی

به بازی بود در نخجیرگاهی

1616

بر آمد آفتابی ز آسمان بیش

کشید آن ماه را در چنبر خویش

1717

خُتن‌خاتون چنین گفت از سرِ هوش

که تنها بود شمشادی قصب‌پوش

1818

بدو پیوست ناگه سروی آزاد

که خوش باشد به یک جا سرو و شمشاد

1919

زبان بگشاد گوهرمُلکِ دل‌بند

که زُهره نیز تنها بود یک چند

2020

سعادت برگشاد اقبال را دست

قَرانِ مشتری در زهره پیوست

2121

چو آمد در سخن نوبت به شاپور

سخن را تازه کرد از عشقْ منشور

2222

که شیرین‌ انگبینی بود در جام

شهنشه روغن او شد سرانجام

2323

به رنگ‌آمیزی صنعت من آنم

که در حلوای ایشان زعفرانم

2424

پس آن گه کردشان در پَهلَوی یاد

که احسنت ای جهان‌پهلو دو هم‌زاد

2525

جهان را هر دو چون روشنْ درخشید

ز یک‌دیگر مبُرید و ملخشید

2626

سخن چون بر لب شیرین گذر کرد

هوا پر مشک و صحرا پر شکر کرد

2727

ز شرم اندر زمین می‌دید و می‌گفت

که دل بی‌عشق بود و یار بی‌جفت

2828

چو شاپور آمد اندر چارهٔ کار

دلم را پاره کرد آن پارهٔ کار

2929

قضای عشق اگر چه سرنبشته است

مرا این سرنبشت او درنبشت است

3030

چو سر رشته سوی این نقش زیباست

ز سرخی نقشِ رویم نقشِ دیباست

3131

مرا کز دست خسرو نقل و جام است

نه کیخسرو پناخسرو غلام است

3232

سرم از سایهٔ او تاجور باد

ندیمش بخت و دولت راه‌بر باد

3333

چو دور آمد به خسرو گفت باری

سیه‌شیری بُد اندر مَرغ‌زاری

3434

گوزنی بر رهِ شیر آشیان کرد

رسن در گردنِ شیر ژیان کرد

3535

من آن شیرم که شیرینم به نخجیر

به گردن بر نهاد از زلف زنجیر

3636

اگر شیرین نباشد دستگیرم

چو شمع از سوزشِ بادی بمیرم

3737

و گر شیر ژیان آید به حربم

چو شیرین سوی من باشد بچربم

3838

حریفان جنس و یاران اهل بودند

به هر حرفی که می‌شد دست سودند

3939

دلِ مَحرم بوَد چون تختهٔ خاک

بر او دستی زنی حالی شود پاک

4040

دگر ره طبعِ شیرین گرم‌تر گشت

دلش در کار خسرو نرم‌تر گشت

4141

قدح پر باده کرد و لعل پرنوش

به خسرو داد کاین را نوش کن نوش

4242

بخور کاین جام شیرین نوش بادت

به جز شیرین همه فرموش بادت

4343

ملک چون گل شدی هر دم شکفته

از آن لعلِ نسفته لعل‌سفته

4444

گَهی گفت ای قدح شب رخت بندد

تو بگری تلخ تا شیرین بخندد

4545

گَهی گفت ای سحر منمای دندان

مخند‌، آفاق را بر من مخندان

4646

به دستِ آن بتانِ مجلس‌افروز

سپهر انگشتری می‌باخت تا روز

4747

ببرد انگشتری چون صبح برخاست

که بر بانگ خروس انگشتری خواست

4848

بتان چون یافتند از خرمی بهر

شدند از ساحت صحرا سوی شهر

4949

جهان خوردند و یک جو غم نخوردند

ز شادی کاهِ برگی کم نکردند

5050

چو آمد شیشهٔ خورشید بر سنگ

جهان بر خلق شد چون شیشهٔ تنگ

5151

دگر ره شیشهٔ مِی برگرفتند

چو شیشه باده‌ها بر سر گرفتند

5252

بر آن شیشه‌دلان از ترک‌تازی

فلک را پیشه گشته شیشه‌بازی

5353

به می خوردن طرب را تازه کردند

به عشرت جان شب را تازه کردند

5454

همان افسانهٔ دوشینه گفتند

همان لعل پرندوشینه سفتند

5555

دل خسرو ز عشقِ یارِ پرجوش

به یاد نوشِ لب می‌کرد می نوش

5656

می رنگین زهی طاووس بی‌مار

لب شیرین زهی خرمای بی‌خار

5757

نهاده بر یکی کف ساغر مل

گرفته بر دگر کف دستهٔ گل

5858

از آن می‌ خورد و زان گل بوی برداشت

پی دل‌جُستنِ دل‌جوی برداشت

5959

شراب تلخ در جانش اثر کرد

به شیرینی سوی شیرین نظر کرد

6060

به غمزه گفت با او نکته‌ای چند

که بود از بوسه لب‌ها را زبان‌ بند

6161

هم از راه اشارت‌های فرخ

حدیث خویشتن را یافت پاسخ

6262

سخن‌ها در کرشمه می‌نهفتند

به نوک غمزه گفتند آن چه گفتند

6363

همه شب پاسبانی پیشه کردند

بسی شب را درین اندیشه کردند

6464

ز گرمی رویِ خسرو خوَی گرفته

صبوح خرمی را پی گرفته

6565

که شیرین را چگونه مست یابد؟

بر آن تنگ شکر چون دست یابد؟

6666

نمی‌افتاد فرصت در میانه

که تیر خسرو افتد بر نشانه

6767

دل شادش به دیدار دل‌افروز

طرب می‌کرد و خوش می‌بود تا روز

6868

چو بر شبدیزِ شب گل‌گونِ خورشید

ستام افکند چون گل‌برگ بر بید

6969

مه و خورشید دل در صید بستند

به شبدیز و به گل‌گون برنشستند

7070

شدند از مرز موقان سوی شهرود

بنا کردند شهری از می و رود

7171

گَهی بر گرد شط بستند زنجیر

ز مرغ و ماهی افکندند نخجیر

7272

گَهی بر فرضه نوش‌آب شهرود

جهان پرنوش کردند از می و رود

7373

گَهی راندند سوی دشت مندور

تهی کردند دشت از آهو و گور

7474

بدین‌سان روزها تدبیر کردند

گَهی عشرت‌، گَهی نخجیر کردند

7575

عروس شب چو نقش افکند بر دست

به شهر‌آرایی، انجم کِلّه بر‌بست

7676

عروس شاه نیز از حجله برخاست

به روی خویشتن مجلس بیاراست

7777

عروسانِ دگر با او شده یار

همه مجلس عروس و شاه بی‌کار

7878

شکر بسیار و بادام اندکی بود

کبوتر بی‌حد و شاهین یکی بود

7979

همه بر یاد خسرو مِی‌ گرفتند

پیاپی خوش‌دلی را پی گرفتند

8080

شبی بی‌رود و رامش‌گر نبودند

زمانی بی‌می و ساغر نبودند

8181

می و معشوق و گل‌زار و جوانی

ازین خوش‌تر نباشد زندگانی

8282

تماشای گل و گل‌زار کردن

می لعل از کف دل‌دار خوردن

8383

حمایل دست‌ها در گردن یار

درخت نارون پیچیده بر نار

8484

به دستی دامن جانان گرفتن

به دیگر دست نبض جان گرفتن

8585

گَهی جُستن به غمزه چاره‌سازی

گَهی کردن به بوسه نردبازی

8686

گَه آوردن بهارِ تَر در آغوش

گَهی بستن بنفشه بر بناگوش

8787

گَهی در گوش دل‌بر راز گفتن

گَهی غم‌های دل‌پرداز گفتن

8888

جهان این است و این خود در جهان نیست

و گر هست ای عجب جز یک زمان نیست

◆

اگلی / پچھلی نظم

پچھلی نظم

فروزنده شبی روشن‌تر از روز

جهان روشن به مهتاب شب‌افروز

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 39 - افسانه گفتن خسرو و شیرین و شاپور و دختران

اگلی نظم

شبی از جمله شب‌های بهاری

سعادت رخ نمود و بخت یاری

نظامی»خمسه»خسرو و شیرین»بخش 41 - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او

◆

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور